آگورا
Статистика«کانالی برای خواندن متنهای کوتاه درباره زندگی روزمره، معنا، و تجربه انسانی.»
- Последний пост
- 13 июл.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 36
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
☑️ انقراضِ امکان در سرزمین فوتبال 📎عادت کردهایم جام جهانی را صحنهٔ رقابت بدانیم. در این روایت هر مسابقه تنها گامی به سوی قهرمانی است و هر حذف صرفاً پایان مسیر یک تیم. اما شاید آنچه در جام جهانی جریان دارد، نه صرفاً رقابت بلکه فرآیندی آرام و بیوقفه از انقراضِ امکان باشد. پیش از آغاز مسابقات جهان هنوز به یک روایت واحد تن نداده است. جدول مسابقات اگرچه از پیش ترسیم شده، اما آینده در آن تثبیت نشده است. هر تیم بیش از آنکه نمایندهٔ یک کشور باشد، حامل صورتی ممکن از جهان است. حامل روایتی که هنوز میتواند به واقعیت بدل شود. در این وضعیت، جهان نه یک آینده، که مجموعهای از آیندههاست. امکانها بر واقعیت پیشی گرفتهاند و افق هنوز از آنچه هست، گستردهتر از آن چیزی است که خواهد بود. در این لحظهٔ آغازین، واقعیت فقیر است. زیرا تنها یک جهان بالفعل وجود دارد، اما بیشمار جهان بالقوه نیز در کنار آن نفس میکشند. هر نتیجهٔ ممکن، هر گلِ نزده، هر اشتباهِ رخنداده و هر پیروزیِ هنوز نیامده، جهانی متفاوت را در خود حمل میکند. فوتبال، پیش از آنکه عرصهٔ تحقق باشد، سرزمین امکان است. 1⃣ با هر حذف تنها یک تیم کنار نمیرود. آنچه از میان میرود جهانی است که میتوانست با آن تیم پدیدار شود. حذف، صرفاً حذف یک بازیگر نیست؛ حذف یک مسیر تاریخی است. از همان لحظه، تمام روایتهایی که میتوانستند بر محور آن تیم شکل بگیرند، برای همیشه ناممکن میشوند. آن آیندهها نه شکست میخورند و نه به تعویق میافتند؛ بلکه از قلمرو امکان خارج میشوند. ما وقایع زمین فوتبال را ثبت میکنیم؛ اما آنچه از میدان دید ما بیرون میماند، گورستانی است که در پشت هر نتیجه شکل میگیرد؛ گورستان آیندههایی که هرگز فرصت زیستن پیدا نکردند. از این منظر، جام جهانی صرفاً دستگاه انتخاب قهرمان نیست؛ کارخانهٔ انقراضِ امکانهاست. هر مسابقه، نه فقط یک برنده، بلکه انبوهی از آیندههای مرده تولید میکند. هر پیروزی، دامنهٔ جهان را محدودتر میکند و هر شکست، بخشی از افق را برای همیشه میبندد. این منطق البته منحصر به فوتبال نیست. شاید خود واقعیت نیز بر چنین سازوکاری استوار باشد. 2⃣ ما معمولاً واقعیت را در برابر خیال قرار میدهیم، حال آنکه واقعیت، بیش از آنکه ضد امکان باشد، محصول نابودی امکانهاست. آنچه اکنون «هست»، تنها بازماندهٔ فرآیندی طولانی از حذفِ آن چیزی است که میتوانست باشد. هر وضعیت موجود، بر ویرانهٔ وضعیتهای ممکن بنا شده است. تاریخ نیز چیزی جز روایتِ امکانهای پیروز نیست. روایتی که امکانهای شکستخورده را نه فقط حذف، بلکه از حافظه نیز پاک میکند. از همینجاست که مفهوم انقراضِ امکان اهمیتی فراتر از فوتبال پیدا میکند. در سیاست، هر نظم مسلط، تنها حاصل پیروزی یک قدرت نیست؛ بلکه نتیجهٔ نابودی شکلهای دیگری از زیستن است که دیگر حتی تصورشان دشوار شده است. هر دولت، بر ویرانهٔ دولتهای نامتولد ایستاده است؛ همانگونه که هر انقلاب، نه فقط نظمی را سرنگون میکند، بلکه امکان انقلابهای دیگر را نیز میمیراند. قدرت، پیش از آنکه بدنها را اداره کند، افق امکان را محدود میکند. شاید عمیقترین صورت سلطه، نه تحمیل یک حقیقت، بلکه حذف امکانهای دیگرِ حقیقت باشد. در عشق نیز همین منطق تکرار میشود. هر انتخاب، تنها آغاز یک رابطه نیست؛ پایان هزاران رابطهای است که دیگر هرگز رخ نخواهند داد. زندگی مشترک، همواره بر گورستانِ زندگیهای مشترکِ دیگر بنا میشود. آنچه ما «سرنوشت» مینامیم، شاید چیزی جز بازماندهٔ انتخابی نباشد که تمام انتخابهای دیگر را نابود کرده است. 3⃣ قهرمان نیز صرفاً فاتح جام نیست؛ او واپسین بازماندهٔ سلسلهای از حذفهاست. او تنها به این دلیل بر سکوی قهرمانی ایستاده که همهٔ جهانهای رقیب، یکی پس از دیگری خاموش شدهاند. شکوه جام، تنها شکوه پیروزی نیست؛ شکوهِ بازماندن است. جام، نه فقط نماد تحقق یک امکان، بلکه یادبود نابودی همهٔ امکانهای دیگر است. ◼️لحظهٔ بالا بردن جام، با وجود تمام فریادها و جشنها، همواره اندوهی خاموش در خود دارد؛ اندوهی که از خود پیروزی ناشی نمیشود، بلکه از بهای آن سرچشمه میگیرد. #فلسفه_سیاسی #انقراض_امکان #فلسفه #اندیشه #جام_جهانی #فوتبال @aaagora #جلال_رحمانی
حذف شدن ایران از جام جهانی در ثانیههای آخر، شکلِ خاصی از شکست است. شکستِ معمولی، زمان دارد؛ آدم کمکم میفهمد، خود را آماده میکند، با واقعیت کنار میآید. اما حذف در آخرین ثانیه، فرصتِ فهمیدن نمیدهد. مثل دری است که درست وقتی دستت به آستانهاش رسیده، از آنسو بسته میشود. انسان نمیفهمد دقیقاً چه چیزی را از دست داده است؛ پیروزی را، صعود را، یا آن چند دقیقه کوتاه را که در آن، برای نخستین بار، جهان کمی قابلِ اعتماد به نظر رسیده بود. بعضی شکستها تیم را حذف نمیکنند؛ رابطه انسان با امکان را زخمی میکنند. بعد از آن آدم دیگر فقط از باخت نمیترسد؛ از امید بستن در دقیقه نود میترسد. #پاره_فکر @aaagora #جلال_رحمانی
☑️ فوتبال و مصادره تجربه زیسته 📎 مسئله تیم ملی فوتبال، فقط مسئله فوتبال نیست. حتی مسئله ملیگرایی، شادی جمعی یا نسبت ورزش و قدرت سیاسی هم نیست. اینها فقط سطح آشکار نزاع می تواند باشند. آنچه امروز بر سر آن جنگ درمیگیرد، حق جامعه برای تملک گذشته خویش است؛ این پرسش که آیا مردم هنوز میتوانند معنای تجربههای خود را حمل کنند، یا باید منتظر بمانند تا نیرویی سیاسی درباره اعتبار آن داوری کند. 1⃣ هر قدرتی فقط آینده را تصرف نمیکند؛ گذشته را نیز میخواهد. سلطه هنگامی کامل میشود که بتواند به مردم بگوید چه چیزی را به یاد بیاورند، از چه چیزی شرم کنند و کدام خاطره را از زندگی خود بیرون بیندازند. از اینرو، حافظه نه پناهگاهی بیرون از سیاست، بلکه یکی از حساسترین میدانهای سیاست است. 2⃣ تیم ملی اهمیت خود را از فوتبال نمیگیرد. اهمیتش از آنجا میآید که طی سالها به ظرفی برای انباشت تجربههای جمعی بدل شده است. تجربههایی که در خانه، خیابان، مدرسه و گفتوگوهای روزمره رسوب کردهاند و گاه امکان تجربه یک «ما» را فراهم آوردهاند. همین جاست که خطای اصلی آغاز میشود. وقتی گفته میشود «این تیم دیگر از آن مردم نیست»، فقط درباره وضعیت فعلی یک تیم داوری نمیشود؛ گذشته نیز هدف قرار میگیرد. به مردم گفته میشود آنچه سالها به عنوان خاطره یا همبستگی زیستهاند، در حقیقت از آنِ آنان نبوده است. گویی تجربه، پس از وقوع، میتواند از صاحب خود پس گرفته شود. 3⃣ این منطق میان زیستن و فهمیدن شکافی اقتدارگرایانه ایجاد میکند. مردم تجربه میکنند، اما معنای تجربهشان را دیگری تعیین میکند. در اینجا دیگر با نقد ایدئولوژی روبهرو نیستیم؛ با نوعی قیمومت بر تجربه روبهروییم. واقعیت این است که تجربه اجتماعی هرگز خالص نیست. هیچ خاطره جمعی بیرون از مناسبات قدرت شکل نمیگیرد. اما تماس با قدرت به معنای فروکاستن کامل یک تجربه به قدرت نیست. جامعه دقیقاً در توانایی مردم برای گرفتن چیزی از دل سازوکارهای رسمی و تبدیل کردن آن به تجربهای متعلق به خود شکل می گیرد. بنابراین پرسش درست این نیست که آیا قدرت از تیم ملی استفاده کرده است یا نه. پرسش این است که آیا استفاده قدرت از یک میدان، تمام معناهای اجتماعی آن میدان را باطل میکند؟ اگر پاسخ مثبت باشد، تقریباً هیچ چیز برای جامعه باقی نمیماند. زیرا هیچ میدان مشترکی از تماس با قدرت مصون نیست. 4⃣ بسیاری از داوریهای امروز با زبان رهایی سخن میگویند، اما ساختاری قیممآبانه دارند. به جای آنکه بپرسند مردم چگونه میتوانند نمادهای آلوده را دوباره از آنِ خود کنند، حکم میدهند که این نمادها دیگر قابل زیستن نیستند. به جای گشودن امکان تصرف دوباره، دستور ترک میدان صادر میکنند. حافظه جمعی همیشه متناقض است. در آن هم همبستگی هست و هم بهرهبرداری، هم تجربه مردم و هم مداخله قدرت. بلوغ سیاسی نه در پاک کردن این تناقض، بلکه در حمل کردن آن است. جامعهای که نتواند با گذشته متناقض خود زندگی کند، ناچار یا به نوستالژی پناه میبرد یا به پاکسازی؛ و هر دو شکلهایی از ناتوانی در اندیشیدن هستند. 5⃣ مسئله این نیست که هر نماد مشترکی باید حفظ شود. مسئله این است که حذف خاطره، نقد نیست. نقد واقعی زمانی آغاز میشود که بتوانیم بگوییم این تجربه هم از آنِ ما بود و هم آلوده به قدرت؛ هم واقعی بود و هم نیازمند بازاندیشی. پس مسئله تیم ملی، در نهایت، مسئله مالکیت یک تیم نیست. مسئله این است که آیا جامعه هنوز حق دارد با گذشته خود رابطهای پیچیده و انتقادی برقرار کند یا نه. ◼️ هیچ نیرویی، نه دولت و نه مخالفان دولت، حق ندارد تجربههای زیسته مردم را پس از وقوع مصادره یا ابطال کند. جامعه نه با نمادهای خالص زنده میماند و نه با حافظههای پالایششده. جامعه با توانایی نگه داشتن تناقضهای خود زنده میماند؛ و آنجا که این توانایی از میان برود، سیاست به دادگاهی بدل میشود که گذشته را محاکمه میکند و مردم را از حق مالکیت بر زندگی خویش محروم میسازد. #حافظه_جمعی #تجربه_زیسته #قدرت #جامعه #نقد_ایدئولوژی #امر_جمعی #تیم_ملی #فوتبال @aaagora #جلال_رحمانی
☑️ سلاحی که گم شد، یا روایتی که ساخته شد؟ 📎 در سیاست، همیشه آنچه شلیک میشود گلوله نیست. گاهی یک جمله، دقیقتر از موشک مسیر خود را پیدا میکند. از دهان قدرت بیرون میآید، از رسانهها عبور میکند، در حافظه دولتها تهنشین میشود و سرانجام بر سر کسانی فرود میآید که نه آن را گفتهاند، نه توان تکذیب مؤثرش را دارند. ادعای ترامپ که می گوید «سلاحها را از طریق کردها فرستادیم و آنها نگه داشتند» از همین جنس است. نه صرفاً یک گزاره سیاسی، بلکه قطعهای از ماشین روایتسازی قدرت؛ جملهای که شاید برای توجیه شکست گفته شود، اما در عمل میتواند به کیفرخواست علیه دیگری تبدیل شود. 1⃣ نخست باید پرسید: در این جمله، «کرد» کیست؟ قدرت، وقتی میخواهد مسئولیت را جابهجا کند، نخست نامها را ساده میکند. کثرت را به مفرد بدل میسازد، تاریخ را در یک اسم جمع میفشارد، و انسانها را به نشانههایی قابل مصرف تبدیل میکند. «کردها» در این روایت نه جامعهای با چهار جغرافیا، دهها حزب، تجربههای امنیتی متفاوت و زخمهای تاریخی متراکم بلکه تودهای بیچهره است، فاعلی مبهم که میتوان بر او هر بارِ معنایی را تحمیل کرد. اینجا زبان، پیش از آنکه توضیح دهد، حذف میکند. حذفِ تفاوتها نخستین گام در ساختن متهم است. متهمِ بیچهره، متهمِ بیدفاع است. وقتی فاعل چنان کلی ساخته میشود که هیچ مرزی ندارد، دیگر نیازی به سند دقیق نیست. اتهام در مه رها میشود و همین مه، کارکرد سیاسی خود را دارد. ابهام در چنین لحظهای ضعف جمله نیست؛ نیروی آن است. زیرا هرچه نام مبهمتر باشد، امکان استفاده از آن وسیعتر میشود. «کردها» در این صورت نه یک واقعیت تاریخی، بلکه ظرفی خالی است که هر دولت، هر رسانه و هر دستگاه امنیتی میتواند ترسها و مقاصد خود را در آن بریزد. 2⃣ اما مسئله فقط نامگذاری نیست؛ مسئله اصلی، جابهجایی مسئولیت است. قدرتهای بزرگ در لحظه پیروزی، نقشه را به نام خود ثبت میکنند؛ در لحظه شکست، راه را به گردن واسطه میاندازند. تصمیم در مرکز گرفته میشود، خطر به حاشیه منتقل میشود، و وقتی پروژه به بنبست میرسد، همان حاشیه به صحنه محاکمه بدل میشود. این منطق، منطق شراکت نیست؛ منطق امپراتوری است. شراکت یعنی تقسیم متوازن اختیار، ریسک و پاسخگویی. اما در مناسبات قدرت، اغلب اختیار در واشنگتن میماند، ریسک در کوهستان پخش میشود، و مسئولیت هنگام شکست به ضعیفترین حلقه زنجیر حواله میگردد. در چنین نظمی، متحد محلی نه سوژه سیاسی، بلکه ابزار ژئوپلیتیک است و نه شریک راهبرد، بلکه مسیر عبور است. تا زمانی که عبور ممکن است، ارزش دارد؛ و همینکه راه بسته شود، به مانع، به بهانه، یا به مقصر تبدیل میشود. ابزار، هنگامی که کار نمیکند، توضیح نمیخواهد؛ دور انداخته میشود. و اگر دور انداختنش کافی نباشد، محاکمه هم میشود. 3⃣ حتی اگر این روایت درست باشد، چرا باید نیرویی کردی، زیر سایه تهدید دائمی، حامل سلاح پروژهای شود که نه تضمین پیروزی دارد، نه تضمین امنیت، نه تعهدی پایدار از سوی قدرتی که آن را طراحی کرده است؟ سیاست، پیش از آنکه اخلاق وفاداری باشد، هنر تشخیص بقاست. هیچ نیرویی که هنوز زخم رهاشدگیهای پیشین را بر تن دارد، نمیتواند موجودیت خود را وثیقه وعدههای مبهم کند. اگر کردها چنین مسیری را نپذیرفته باشند، این نه خیانت است و نه بیوفایی؛ نوعی عقلانیت تاریخی است. ملتی که بارها میان نقشههای دیگران قربانی شده، حق دارد از تبدیلشدن به دالان خطر امتناع کند. جملهی ترامپ، فارغ از راست و دروغش، خود یک کنش سیاسی است. زبانِ قدرت فقط جهان را توصیف نمیکند؛ جهان را میسازد. وقتی رئیسجمهور آمریکا میگوید سلاحها از مسیر کردها رفت و در همانجا ماند، این جمله در تهران، آنکارا یا هر پایتخت امنیتی دیگر، به عنوان «اطلاعات خام» شنیده نمیشود؛ به صورت مجوز، نشانه و قرینه دریافت میشود. قدرتِ بزرگ گاهی لازم نیست دستور دهد؛ کافی است نام ببرد. نامبردن، در جهانی که سوءظن سوخت ماشین امنیتی است، میتواند نوعی نشانهگذاری باشد 4⃣ روایت راه خود را پیدا میکند؛ وارد پروندهها میشود، در گزارشها مینشیند، در اتاقهای بازجویی تکرار میشود، و سرانجام به صورت اتهامی تازه بر بدنهای قدیمی فرود میآید. آنچه در واشنگتن ممکن است یک ژست پوپولیستی باشد، در خاورمیانه میتواند به اضطراب، بازداشت، حمله یا مشروعیتبخشی به سرکوب بدل شود. فاصله میان یک جمله و خشونت، در جغرافیای ما کوتاه است. ◼️روایتِ قدرت میتواند سلاحی باشد که هرگز گم نمیشود. همیشه به سمت ضعیفتر شلیک میکند. #روایت_قدرت #سیاست #زبان_و_قدرت #مسئولیت_سیاسی #کردها #خاورمیانه #پوپولیسم #ژئوپلیتیک @aaagora #جلال_رحمانی
رفتن دستکم یک حضورِ قبلی را در خود دارد. کسی بوده جایی را اشغال کرده ردی گذاشته و بعد رفته است. اما نیامدن شکلِ دیگری از غیاب است. غیابِ چیزی که هرگز به جهان وارد نشده اما جای خالیاش احساس میشود. عجیب است که انسان میتواند برای چیزی دلتنگ شود که هرگز نداشته است. برای گفتوگویی که رخ نداد. برای دیداری که اتفاق نیفتاد. برای آیندهای که از راه نرسید. برای کسی که نیامد. سنگینترین فقدانها نیز از همین جنس است. چون در آنها چیزی برای به یاد آوردن وجود ندارد.فقط چیزی برای تصور کردن وجود دارد. رفتن، واقعیت را بر ما تحمیل میکند. اما نیامدن، ما را با امکانها تنها میگذارد. با همهٔ زندگیهایی که میتوانستند آغاز شوند و نشدند. نیامدن، حضوری است که تا ابد در هیئتِ امکان باقی میماند. #پاره_فکر @aaagora #جلال_رحمانی
از نیروی زمینی تا سوژهٔ سیاسی: راه سوم کُردها در جنگ ایران و آمریکا جلال رحمانی ♦️پرسش از ورود احتمالی کُردها به جنگ ایران و آمریکا، صرفاً یک پرسش امنیتی یا نظامی نیست. این پرسش، در لایهای عمیقتر، به مسئلهای دربارهٔ نسبت میان رهایی، قدرت، دولت، امپراتوری آمریکا و امکان سوژهشدن سیاسی بدل میشود.از یک سو منطق دولت–ملتهای منطقه که تفاوت ملی، زبانی و منطقهای را در افق امنیت، تمامیت ارضی و کنترل میفهمند و از سوی دیگر منطق قدرتهای جهانی که همین تفاوت را در لحظههای بحرانی به منبع تاکتیکی، نیروی زمینی و ابزار ژئوپولیتیک تبدیل میکنند. در چنین وضعی، مسئلهٔ اصلی نه فقط «چه باید کرد»، بلکه این است که «چگونه باید کنش کرد» تا از مقام سوژه به مقام ابزار سقوط نکنیم. ♦️برای مطالعه متن کامل یادداشت و دانلود نسخه PDF بروی لینک کلیک کنید. https://govarikomar.org/از-نیروی-زمینی-تا-سوژهٔ-سیاسی-راه-سوم-ک @govarikomar
بعضی واژهها فقط واژه نیستند. اقلیم هستند. انسان مدتی در آنها زندگی میکند، نفس میکشد، پیر میشود و بیآنکه متوجه باشد، جهان را از پشتِ آنها میبیند. «فعلاً» یکی از آن واژههاست. در ظاهر، کلمهای کوچک است. پلی میان اکنون و آینده. اما گاهی پل آنقدر طولانی میشود که خود به سرزمین تبدیل میشود. فکر میکنیم «فعلاً» یعنی هنوز وقتش نرسیده است. اما همیشه چنین نیست. گاهی «فعلاً» نامِ لحظهای است که آینده دیگر توانِ آمدن ندارد و اکنون نیز توانِ تصمیم گرفتن. و انسان میان این دو، اردو میزند.نه میرود، نه میماند. نه انتخاب میکند، نه انتخاب را رها میکند. مثل مسافری که سالها در ایستگاه زندگی کند، چون هیچ قطاری آنقدر قطعی نیست که سوارش شود. زندگی معمولاً از تصمیمها ساخته میشود، اما فرسودگیِ اغلب از تصمیمهایی میآید که هرگز گرفته نمیشوند. بعضی انتخابها وقتی انجام نمیشوند، از میان نمیروند. در گوشهای از ذهن مینشینند و آرامآرام از زمان تغذیه میکنند. به همین دلیل است که خستگیِ این سالها فقط خستگیِ کار یا خبر یا اضطراب نیست. خستگیِ حمل کردنِ امکانهاست. حمل کردنِ زندگیهایی که نه به دنیا آمدهاند و نه از میان رفتهاند. و وقتی سرانجام به پشتِ سر نگاه میکنیم، میبینیم بخشی از عمرمان نه در انتخاب، بلکه در آستانهٔ انتخاب گذشته است. در جایی میانِ «هنوز نه» و «دیگر دیر شده است». #پاره_فکر @aaagora #جلال_رحمانی
بعضی روزها، مهمترین چیزی که یک روزنامه به خواننده نشان میدهد، خبری نیست که منتشر شده بلکه حقیقتِ چیزی است که اجازه انتشار نیافته است. روایت اکبر منتجبی از روز استعفای آیتالله طاهری دقیقاً از همین جنس است. در بسیاری از نظامهای سیاسی، دستورِ عدم انتشار اتفاقی نادر نیست. آنچه آن روز را به لحظهای تاریخی تبدیل کرد، شکلِ ظهورِ سانسور بود. خبر حذف شد؛ اما حذف پنهان نماند. ساعتهای پایانیِ بستن صفحات بود. چندین صفحه روزنامه به استعفا، گزارشها، یادداشتها و گفتوگوهای مرتبط اختصاص یافته بود. ناگهان تلفن زنگ میزند. دستور میرسد. همه چیز باید برداشته شود. در منطق عادیِ سانسور، اینجا ماجرا تمام میشود. صفحات با مطالب دیگری پر میشوند. خواننده فردا روزنامه را میخرد و هرگز نمیفهمد چه چیزی قرار بوده بخواند. اما آن روز چنین نشد. صفحات باقی ماندند؛ نه با خبر، بلکه با اعلامِ ممنوعیت خبر. خواننده ورق میزد و با جملهای مواجه میشد که مدام تکرار میشد: «این مطلب به دستور شورای عالی امنیت ملی منتشر نمیشود.» در ظاهر چیزی وجود نداشت. اما در واقع، تمام روزنامه درباره همان موضوع سخن میگفت. این همان لحظهای است که سانسور از یک تکنیک اداری به یک رویداد سیاسی تبدیل میشود. قدرت معمولاً دوست دارد حذف را نامرئی کند. حذفِ موفق، حذفی است که دیده نشود. نه فقط خبر از میان برود، بلکه خاطره وجودِ خبر نیز پاک شود. قدرت ترجیح میدهد جامعه با فراموشی مواجه شود. اما آن روز فراموشی ممکن نشد. برعکس، غیبت به چشم آمد. و این نکته مهمی است. زیرا ما معمولاً تصور میکنیم قدرت از طریق حضور عمل میکند. اما قدرت به همان اندازه از طریق غیاب نیز عمل میکند. آنچه اجازه گفته شدن ندارد، گاه بیش از آنچه گفته میشود درباره ساختار قدرت حرف میزند. صفحات آن روز در واقع چیزی درباره استعفای آیتالله طاهری نمیگفتند. آنها درباره مرزهای گفتار سخن میگفتند. درباره نقطهای که در آن حقیقت متوقف میشود و مصلحت آغاز میشود. درباره لحظهای که روزنامهنگار دیگر با این پرسش مواجه نیست که چه چیزی حقیقت دارد، بلکه با این پرسش مواجه است که چه چیزی اجازه دارد حقیقت باشد. احتمالا بسیاری از خوانندگان، آن شماره را بیش از بسیاری از شمارههای عادی روزنامه به یاد دارند. آن هم به خاطر مطالبی که نخواندند. این یکی از تناقضهای بزرگ تاریخ رسانه است: گاهی حذف، حافظهای ماندگارتر از انتشار تولید میکند. در نهایت، اهمیت آن روز در استعفای یک امام جمعه نبود. اهمیت آن روز در لحظهای بود که پرده برای چند ساعت کنار رفت و خواننده بی واسطه دستگاهِ مدیریت واقعیت را دید. آن روز، مخاطب با چیزی عمیق روبهرو شد. با مرزی که تعیین میکرد چه چیزی میتواند خبر باشد و چه چیزی نمیتواند. و شاید یکی از نادرترین لحظات روزنامهنگاری دقیقاً همین باشد؛ لحظهای که روزنامه به جای روایت جهان، ناگهان شرایطِ امکانِ روایت جهان را آشکار میکند. آن صفحات سفید نبودند. بیش از حد پُر بودند. پُر از ردپای قدرتی که میخواست دیده نشود و درست در همان لحظه، خود را آشکار کرد. @aaagora #جلال_رحمانی
☑️ قدرت، پس از ورود به اعصاب 📎 در ایرانِ امروز، انسان فقط در خیابان زیرِ فشار نیست. در اتاقِ خواب، در سکوتِ خانه، در مکالمه عاشقانه، در رؤیا و حتی در تنهایی نیز در محاصره است. مسئله صرفاً سرکوبِ سیاسی یا بحرانِ اقتصادی نیست. مسئله فروریزیِ آن مرزی است که روزگاری میانِ «زندگیِ شخصی» و «قدرت» وجود داشت. قدرت دیگر فقط بر نهادها حکم نمیراند. به اعصاب نقلمکان کرده است. روزگاری امرِ خصوصی پناهگاه بود. گوشهای برای عقبنشینیِ روان، حتی در اقتدارگراترین دورهها. امروز این عقبنشینی هر روز ناممکنتر میشود. 1⃣ اقتصاد به بسترِ عاشقانه رسوخ کرده. تورم فقط سفره ها را کوچک نکرده، شکلِ عاطفه را تغییر داده است. عشق، پیش از آنکه تجربهای احساسی باشد، به میدانِ محاسبه اجاره و دلار و مهاجرت بدل شده. اقتصاد بحرانزده فقط کالاها را گران نمیکند، تخیلِ عاطفی را مستعمره میکند. روابطِ امروز پیش از آنکه شکست بخورند، فرسوده میشوند؛ خستگیِ اقتصادی به خستگیِ احساسی ترجمه میشود. این روزها عشقِ ایرانی، بیش از آنکه رمانتیک باشد، اضطرابمحور شده است. 2⃣ سیاست از سطحِ حکومت فراتر رفته و در بافتِ صمیمیِ زندگی رخنه کرده. خانواده میدانِ تنشهای نسلی، سیاسی و روانی است.آدمها نه فقط از حکومت، که از یکدیگر نیز پنهانکاری میکنند. سکوت، تکنیکِ بقا شده است. این، فرسایشِ تاریخیِ اعتمادِ اجتماعی است؛ همان لحظهای که قدرت دیگر نیازی به حضورِ مستقیم ندارد و انسان خودش نگهبانِ خودش میشود. 3⃣ جنگ نیز پیش از آغازِ چند باره، واردِ روان شده. صدای انفجارهای دور، خبرِ موشک، تهدیدهای مداوم، ساختارِ ادراک را بازنویسی میکنند. بدن در حالتِ آمادهباش میخوابد، ذهن در وضعِ اضطراری میماند. مسئله ترس نیست؛ اشغالِ روان توسطِ آیندهای فاجعهبار است که هنوز رخ نداده. این بیخوابیِ ایرانی، یک اختلالِ پزشکی نیست یک نشانه تاریخی است. 4⃣ جامعهای که زمانی از سرکوبِ امرِ عمومی رنج میبرد، اکنون از نابودیِ امرِ خصوصی رنج میبرد. قدرت با اشغالِ زمان، توجه، خواب، رابطه و حافظه کار میکند. وقتی امرِ خصوصی فرومیپاشد، انسان جایی برای ترمیمِ خویش ندارد؛ و جامعهای که نتواند آینده را تخیل کند، پیشاپیش شکست خورده حتی اگر هنوز در خیابان فریاد بزند. به همین دلیل، مسئله فقط دفاع از آزادیِ سیاسی نیست؛ دفاع از امکانِ داشتنِ یک زندگیِ درونی است. حقِ آرامش، حقِ سکوت، حقِ رابطهای که توسطِ اضطراب بلعیده نشده. اینها لوکس نیستند زیربنای کرامتِ انسانی هستند. اگر استبدادِ کلاسیک بدنها را اشغال میکرد، شکلِ معاصرِ قدرت روان را اشغال میکند.دیگر هیچچیز کاملاً شخصی نمانده. و بازپسگیریِ ایران، پیش از آنکه بازپسگیریِ خیابان باشد، بازپسگیریِ آن گوشه کوچکی است که در آن، بیحضورِ کسی یا چیزی ، فقط بتوانی باشی. ◼️ آخرین سنگرِ آزادی، اکنون اعصابِ انسان است. #ایران #امر_خصوصی #اضطراب_جمعی #زیست_سیاسی #روان_اجتماعی #زندگی_روزمره @aaagora #جلال_رحمانی
آدمها فقط وسایلشان را حمل نمیکنند.چیزهایی را با خودشان میکشند که هیچکس نمیبیند. ترسهایی که تمام نشده، حرفهایی که بسته نشده، و زندگیهایی که در جایی نیمهکاره ماندهاند. این چیزها در دستِ آدم نیستند، اما وزن دارند. در طرزِ راه رفتن، در مکثهای بیدلیل، در خستگی که ربطی به بدن ندارد. بعضی بارها نه زمین گذاشته میشوند، نه فراموش. فقط آرامآرام واردِ شکلِ آدم میشوند. و بعد، انسان سالها فکر میکند دارد زندگی میکند، در حالیکه بخشی از او هنوز مشغولِ کشیدنِ چیزی است که هیچوقت تمام نشده است. این ادم ها بیآنکه بارِ زیادی در دست داشته باشند، همیشه خستهتر از آن هستند که به نظر میرسند. #پاره_فکر @aaagora #جلال_رحمانی
خاورمیانه جایی است که مرزهایش بیشتر از مردمانش عمر کردهاند. آدمها آمدهاند، رفتهاند، آواره شدهاند، خانه عوض کردهاند، زبان عوض کردهاند، حتی گاهی اسمِ خودشان را هم عوض کردهاند؛ اما مرزها ماندهاند. خطهایی که روزی روی نقشه کشیده شدند، بعدها آرامآرام واردِ زندگی شدند. چیزی که قرار بود فقط زمین را تقسیم کند، کمکم انسانها را هم تقسیم کرد. خانوادهای اینسو ماند و قبرستانی آنسو. زبانی در یک کشور رسمی شد و همان زبان، چند کیلومتر آنطرفتر، به سوءظن گره خورد. کوهی که فقط کوه بود، برای دولتها به خطِ امنیتی تبدیل شد. مرز، در خاورمیانه، فقط جغرافیا نیست؛ نوعی سرنوشت است. آدمها با آن به دنیا میآیند، بیآنکه انتخابش کرده باشند. بعد تمام عمر باید توضیح بدهند از کدام طرفِ خط آمدهاند، به کدام نام تعلق دارند، و چرا رنجشان شبیه رنجِ آنطرفیهاست، اما باید جدا از آنها فهمیده شود. در خاورمیانه، انسانها اغلب پیش از آنکه فرصت کنند زندگی کنند، درونِ نقشهها جا داده میشوند. گویی تاریخ، پیشاپیش درباره آنها تصمیم گرفته است؛ درباره زبانشان، دشمنشان، ترسشان، و حتی شکلِ سوگواریشان. مرزها، حتی بعد از ویرانی، فقط روی نقشه باقی نمیمانند؛ واردِ حافظه آدمها میشوند. تا جایی که انسانها، سالها پس از پایانِ جنگ، هنوز جهان را از پشتِ همان خطها میبینند. #پاره_فکر @aaagora #جلال_رحمانی
خاطرهها،برخلاف چیزی که فکر میکنیم، در گذشته نمیمانند. ما اینطور تصور میکنیم که از یک شهر، یک آدم، یک سال، عبور کردهایم. اما خاطره، چیزی نیست که جایی پشت سر بماند.بیشتر شبیه چیزی است که در سکوت، شکلِ زندگیِ ما را ادامه میدهد. گاهی سالها هیچ اتفاقی نمیافتد.بعد ناگهان، یک بو، یک نورِ عصرگاهی، یا حتی طرزِ بسته شدنِ یک در، چیزی را از جایی بسیار دور بلند میکند. و عجیب اینجاست که خاطره، بیش از آنکه «یادآوری» شود،آدم را دوباره گرفتارِ حالوهوای یک زمان میکند. انگار بدن، زودتر از ذهن به یاد میآورد. به همین دلیل است که بعضی گذشتهها هرگز تمام نمیشوند. چون بخشی از ما، بیآنکه بدانیم، هنوز در همان اتاق، همان خیابان، یا همان لحظه زندگی میکند. #پاره_فکر @aaagora #جلال_رحمانی
وقتی «عرق سگی» خبر میشود مسئله این نیست که نوشیدنی الکلی در ایران گران شده است. مسئله این است که یک رسانه سیاسی به نام ایران اینترنشنال، از میان انبوه نشانههای فروپاشی اقتصادی، اجتماعی و اخلاقی، دقیقاً همین جزئیات را به «خبر» تبدیل میکند؛ آن هم با صدایی مصنوعی، بیبدن، بیمسئولیت و بیشرم. ما با شکل تازهای از ابتذال رسانهای روبهرو هستیم.ابتذالی که رنج را نه تحلیل میکند، نه حتی روایت؛ بلکه آن را به آیتم مصرفی بدل میسازد. آنچه این روایت را مبتذل میکند، انتخاب زاویه است. رسانه میتوانست از این قیمت به مسئلهای عمیقتر برسد.چرا جامعهای در بحران، به مواد بیکیفیت و پرخطر پناه میبرد؟ چرا ممنوعیت، بازار مرگبار میسازد؟ چرا اقتصاد سیاه، بدن شهروند را به میدان خطر تبدیل میکند؟ اما بهجای این پرسشها، خبر به سطح شوک، خنده، کنجکاوی و مصرف نزول میکند. ایران اینترنشنال در چنین لحظهای فقط یک خبر منتشر نمیکند؛ ذائقه تولید میکند. ذائقهای که میخواهد ایران را نه بهمثابه یک جامعه زخمی و پیچیده، بلکه بهمثابه مجموعهای از سوژههای قابلتماشا عرضه کند. شهروندی که مینالد، هوش مصنوعی که میخواند، مخاطبی که میخندد یا تعجب میکند، و چرخهای که چند دقیقه بعد سراغ فاجعه بعدی میرود. این همان منطق پلتفرمیِ خبر است. هر چیز باید قابل کلیپشدن، قابل وایرالشدن و قابل مصرف فوری باشد. استفاده از صدای هوش مصنوعی نیز اتفاقی حاشیهای نیست. این صدا، استعاره دقیق وضعیت اینترنشنال است. صدایی بدون تن، بدون مسئولیت، بدون لرزش انسانی. رنج واقعی از دهان یک ماشین عبور میکند و به محتوایی بیخطر بدل میشود. انسان حذف میشود، اما شکایتش باقی میماند؛ بدن حذف میشود، اما مصرف رسانهایِ بدن ادامه پیدا میکند. ابتذال در تبدیل فروپاشی زندگی روزمره به قطعهای برای سرگرمی سیاسی است. جامعهای که زیر فشار تورم، ممنوعیت، اضطراب و بیآیندگی نفس میکشد، به جای تحلیل، به شکل «پیام مخاطب» بستهبندی میشود. فقر، دیگر ساختار نیست؛ سوژه است. ممنوعیت، دیگر مسئله حکمرانی نیست؛ حاشیه جذاب خبر است. شهروند، دیگر حامل تجربه نیست؛ مواد خام تولید محتواست. این نوع رسانه، با جمهوری اسلامی تفاوت ظاهری دارد، اما در یک نقطه به آن شبیه میشود. هر دو انسان را از پیچیدگی تهی میکنند. جمهوری اسلامی شهروند را به مطیع، مجرم یا دشمن تقلیل میدهد؛ رسانه مبتذل او را به کلیپ، پیام، سوژه خنده یا آیتم خبری. در هر دو حالت، انسان کامل ناپدید میشود. پرسش این نیست که چرا قیمت «عرق سگی» خبر شده است. پرسش این است که چه نوع رسانهای از ویرانی اجتماعی فقط تکههایی را انتخاب میکند که بیشترین تحریک و کمترین اندیشه را تولید کنند؟ ابتذال رسانهای یعنی همین: وقتی جامعه در حال فروریختن است، اما رسانه فقط دنبال زاویهای است که بهتر کلیک بخورد. @aaagora #جلال_رحمانی
☑️ عشق در عصرِ شبیهسازی 📎 دستگاهی تازه طراحی شده که میتواند فشار و حرکت لبها را ثبت و از راه دور بازتولید کند؛ نوعی «بوسه از راه دور».کاربر لبهایش را روی سطح سیلیکونی میگذارد، حسگرها فشار، ریتم و حرکت را ثبت میکنند و همزمان، دستگاهی دیگر در نقطهای دوردست همان حرکت را روی لبهای شخص مقابل بازسازی میکند. در ظاهر، این فقط یک نوآوری تکنولوژیک برای عشاق دور از هم است. اما درسطحی عمیقتر، این دستگاه نشانه دگرگونیِ خودِ مفهومِ صمیمیت در جهان معاصر نیز است. 1⃣ مسئله دیگر فقط فاصله جغرافیایی نیست مسئله این است که انسان مدرن دیگر نمیتواند فقدان را تحمل کند. تکنولوژی بهتدریج در حال تبدیل شدن به صنعتی برای حذفِ غیاب است. تماس تصویری، غیابِ چهره را حذف کرد. پیام صوتی، غیابِ صدا را. و اکنون این دستگاه میخواهد غیابِ لمس را نیز از میان بردارد. اما اگر تکنولوژی بتواند همه فاصلهها را پر کند، چه چیزی از میل باقی میماند؟ زیرا میل، فقط میل به حضور نیست. میل از فاصله تغذیه میکند. اشتیاق، محصولِ فقدان است.انسان کسی را صرفاً چون حاضر است نمیخواهد. چون غایب است میخواهد. در این معنا، تکنولوژیِ صمیمیت وارد قلمرو خطرناک حذف تدریجیِ کمبود می شود. 2⃣ این دستگاه فقط «بوسه» را منتقل نمیکند.فهم ما از بدن را بازتعریف میکند. بدن،آخرین قلمرو غیرقابلدیجیتالِ انسان بود. چیزی که نمیشد به داده تقلیلش داد. اما اکنون حتی لمس نیز در حال تبدیل شدن به اطلاعاتی نظیر فشار، حرکت، ریتم، زمانبندی و شدت است. گویی عاطفه نیز باید وارد منطقِ کدنویسی شود تا قابل انتقال باشد. اما در همین نقطه، یک پارادوکس عجیب رخ میدهد. هرچه تکنولوژی بیشتر تلاش میکند صمیمیت را بازسازی کند، بیشتر نشان میدهد که صمیمیت چیزی فراتر از انتقالِ حس است. زیرا لمس فقط تماسِ پوست با پوست نیست. لمس، حضورِ یک جهان است. 3⃣ وقتی کسی را میبوسیم، فقط لبهای او را لمس نمیکنیم؛ تاریخِ او، اضطرابِ او، بوی بدنش، تردیدش، نفسکشیدنش، و حتی سکوت میان دو حرکت را لمس میکنیم. دستگاه میتواند فشار را بازتولید کند، اما نمیتواند «آسیبپذیری» را منتقل کند. و شاید جوهر صمیمیت همین خطرِ حضور واقعی باشد. جهان دیجیتال، بهطرزعجیبی، در حال ساختن نوعی «صمیمیتِ بدون ریسک» است. رابطه بدون فاصله، تماس بدون بدن، میل بدون انتظار، و نزدیکی بدون تهدید. اما رابطهای که در آن هیچ فقدانی وجود نداشته باشد، کمکم به تجربهای مکانیکی تبدیل میشود. زیرا انسان فقط موجودِ اتصال نیست بلکه موجودِ فاصله نیز هست. 4⃣ این فناوری نشانه ناتوانی روزافزون انسان معاصر در تحملِ تنهایی است. تنهایی دیگر تجربهای وجودی نیست که بایدفهمیده شود؛ مشکلی فنی است که باید حل شود. به همین دلیل، تکنولوژی آرامآرام در حال اشغالِ قلمروهایی است که زمانی متعلق به شعر، انتظار، خاطره و خیال بودند. ما وارد دورهای شدهایم که در آن، سرمایهداری فقط زمان و توجه انسان را استخراج نمیکند؛ «فقدان» را نیز استعمار میکند. هرفاصلهای باید به بازار جدیدی تبدیل شود. صنعتِ صمیمیت، مرحلهی بعدی همین روند است.و شاید تراژدی پنهان ماجرا همین باشد که هرچه ابزارهای ارتباط کاملتر میشوند، انسان بیشتر احساسِ قطعشدگی میکند. زیرا مشکل انسان معاصر کمبودِ اتصال نیست بلکه فروپاشیِ تجربه حضور است. ◼️ این دستگاه شاید بتواند بوسه را شبیهسازی کند. اما دقیقاً با همین تلاش، یک حقیقت تلخ را آشکار میکند. اینکه بعضی چیزها فقط وقتی واقعی هستند که نتوان آنها را کاملاً بازتولید کرد. #تکنولوژی #صمیمیت #بدن #سرمایه_داری #روانشناسی_اگزیستانسیال #رسانه #فقدان #عشق #جهان_دیجیتال @aaagora #جلال_رحمانی
زندان تاریخی و سیاستِ افقهای کوتاه: چرا تخیل در کوردستان محاصره میشود؟ جلال رحمانی ♦️این یادداشت میکوشد به واکاوی چرایی ناتوانی جامعهای بپردازد که با وجود دههها مقاومت و پایداری، در لحظه ترسیم افق آینده دچار تردید و لکنت میشود. نویسنده با اشاره بر گفتوگوهای سیاسی و در محافل روشنفکری کُردی، ادعا میکند که این مباحث اغلب میان دو قطب «بازخوانی گذشته» و «انتقاد از وضعیت موجود» در نوساناند، بیآنکه امکان تخیل آیندهای متفاوت و هنوز تحققنیافته گشوده شود. ♦️برای مطالعه متن کامل یادداشت و دانلود فایل PDF بر روی لینک کلیک کنید. https://govarikomar.org/زندان-تاریخی-و-سیاستِ-افقهای-کوتاه-چ @govarikomar
چگونه یک صدامیتواند همزمان سوگواری باشدو سرگرمی. همان نامهاکه جایی سنگین و غیرقابل لمس هستند، جای دیگر ریتم میشوند. مسئله اصلا رقصیدن نیست. مسئله این است که رنج چطور مکان عوض میکند. یکجا خط قرمز است، در جای دیگر و در یک کلاب شبانه این چنین مبتذل و پس زمینه. این جابهجایی، فقط تناقض نیست. شکافی است در نسبت ما با آنچه هنوز تمام نشده. مشکل در خودِ شادی یا خشم نیست. در این است که نمیدانیم با چیزی که همزمان زنده است و مصرف میشود چه کنیم. @aaagora #جلال_رحمانی
برخی تجربهها، نه به این دلیل که مبهم هستند، بلکه به این دلیل که بیش از حد دقیق هستند، از نامگذاری میگریزند. نه میتوان آنها را به احساس تقلیل داد، نه به اندیشه، نه حتی به یک وضعیت مشخص. این «رخ دادن»، در هیچیک از قالبهای آماده جا نمیگیرد.نه میتوان آن را بهتمامی در اختیار گرفت، نه میتوان از آن فاصله گرفت. در آستانه میایستد. در آستانه داشتن و نداشتن، در آستانه دانستن و ندانستن. و همین وضعیت آن را به تجربهای خاص تبدیل میکند. چرا که زبان، برای کار کردن، به مرز نیاز دارد. به اینکه چیزی این باشد یا آن.اما اینجا، با چیزی مواجهیم که دقیقاً از این دوگانهها سر باز میزند. نه فقدان است،چون حضور دارد.نه حضور است،چون در اختیار نیست.و به همین دلیل،انسان در برابر آن به سکوت نزدیک میشود. چون هر واژهای،چیزی را اضافه میکندکه در خودِ تجربه نبوده است. شاید به همین دلیل است که برخی از عمیقترین وضعیتهای انسانی،نه در بیان،بلکه در تعلیقِ بیان حضور دارند.جایی که انسان نه میتواند کاملاً بگوید، نه میتواند کاملاً خاموش بماند. و دقیقاً در همین فاصله،با چیزی مواجه میشودکه نام ندارد، اما کاملاً واقعی است. @aaagora #جلال_رحمانی
مهاجرت، در فهم رایج،حرکتی در فضا است. عبور از مرزی به مرزی دیگر، جابجاییِ بدن از جغرافیایی به جغرافیای دیگر. اما این تعریف،تنها سطحِ ماجرا را ثبت میکند.در تجربه زیسته،مهاجرت کمتر یک «تّرک» است و بیشتر «امتدادِ»چیزی است که در مبدأ ناتمام مانده است. انسانی که میرود، الزاماً از گذشته جدا نمیشود. آن را با خود حمل میکند، نه بهمثابه خاطره، بلکه بهمثابه پروژهای که امکان تحقق در یک مکان را از دست داده و ناچار، به مکان دیگری منتقل شده است. به همین دلیل،مهاجرت را نمیتوان صرفاً با فقدان توضیح داد. باید آن را با تعلیقِ آرزوها، تعلیقِ امکانها و تعلیقِ آنچه میتوانست در جایی دیگر به سرانجام برسد، فهمید. مهاجرحاملِ امکانی است که از یک جغرافیا جدا شده، اما هنوز در جغرافیای دیگر به واقعیت تبدیل نشده است. از این منظر، مهاجرت نه صرفاً حرکت در فضا، بلکه انتقالِ یک «ناتمامی» است از جایی به جایی دیگر. به همین دلیل است که نمیتوان آن را با استعاره سادهای چون «رفتن» یا «دلکندن» توضیح داد. مهاجرت، بیش از هر چیز، اصرار بر ادامه دادنِ چیزی است که امکانِ پایان یافتن در مبدأ از آن سلب شده است. #پاره_فکر @aaagora #جلال_رحمانی
بعد از قطعی طولانی و گسترده اینترنت؛ آخرین پست ها در فضای مجازی با تاریخی نسبتا قدیمی ،مثل جنازه ای می ماند که چشمهایش باز مانده است. دفن هم نشده تا جرم قاتل را سنگین تر جلوه دهد .به قول. «بارت» زوال خود را پیش چشم دیگری می گذاری . این پستها صرفاً «قدیمی» هم نیستند. قدیمی چیزی است که زمان از آن عبور کرده باشد.اینان اما قدیمی نشدهاند؛ حبس شدهاند. و حبسشدنِ یک متن، وقتی در برابر چشم هزاران نفر رخ میدهد، فقط یک امر تکنیکی نیست. شکلی از سیاستِ مرگ است. آنها بقایای ناتمامِ حضوری هستند که نه اجازه یافته زندگی کند، نه اجازه یافته بمیرد.آدم حس میکند با چیزی روبهروست که هنوز از درونِ سکوت دارد به ما نگاه میکند. #پاره_فکر @aaagora #جلال_رحمانی
بسیاری از ما بیشتر از آنکه «منتظر خبر» باشیم، منتظر «نوتیفیکیشن» هستیم. موبایل مان را برمی داریم، نگاه کوتاهی به آن می کنیم و دوباره آن را سر جای اول می گذاریم.این حرکت کوچک، یک ساختار کامل در خود دارد. در سطح اول، کنجکاوی است. در سطح دوم نگرانی. اما در سطحی عمیقتر، چیزیی دیگر است: ناتوانی در رها کردنِ «احتمال». گوشی را چک میکنیم نه چون خبری هست، چون ممکن است باشد. و این «ممکن است»، ما را در یک حلقه نگه میدارد. نه میتوانیم بیخبر بمانیم، نه میتوانیم واقعاً باخبر شویم. در نتیجه، بهجای آنکه جهان را بفهمیم،فقط آن را رصد میکنیم. و این تفاوت مهمی است. فهمیدن، نیاز به فاصله دارد. اما رصد کردن، وابسته به نزدیکیِ دائم است. ما به جهان نزدیکتر شدهایم، اما در عوض، از آن دورتر شدهایم. چون دیگر آن را تجربه نمیکنیم فقط بررسیاش میکنیم. زندگی، بهجای آنکه زیسته شود، به چیزی تبدیل شده که باید مدام چک شود. #پاره_فکر @aaagora #جلال_رحمانی