tgindex
Ag nevesht
@AGneveshtперсидский

اینجا برای «فرار از شب های سیاه، جان را به کلمات و موسیقی می‌سپاریم » 🤍 . به «او»گفته بودم، شاید روزی آمد که نویسنده باشم. ! ناشناس: https://t.me/HarfinoBot?start=08cf40724c224b2

Последний пост
18 февр.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
391
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
510
20 постов
Вовлечённость
130,4%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • без подписи

  • اگه هزار تا دغدغه رو هر روز با خودت حمل نمیکنی تو ایرانی نیستی

  • без подписи

  • به همین سادگی ها هم نیست . . تکرار تو را تشنه می‌کند؛ تشنه‌ی معجزه‌ی تازگی، و تازگی برای تو کاری‌ست که خواهانِ علاقه است؛ علاقه‌ای که نه آسان به‌وجود می‌آید و نه آن‌قدرها که فکر می‌کنی دست‌یافتنی‌ست ،حتی سخت‌تر. علاقه یعنی اگر شانه‌اش از جنس فولاد باشد، تو باز هم سرت را روی همان شانه بگذاری. علاقه یعنی تمام سلول‌هایت برای یک هدف، یک نفر، زندگی کنند. یعنی نبضت، روحت، انگیزه‌ات به خاطر یک نفر بتپد و کار کند. یعنی وقتی او را می‌بینی دیگر به ساعت نگاه نکنی. یعنی بدنت در کنار او خوشحال باشد. یعنی حتی اگر روزت سخت گذشته باشد، کنار او انگار جهان دوباره تنظیم می‌شود؛ صداها آرام‌تر. علاقه یعنی حواست به چیزهایی باشد که بقیه حتی نمی‌بینند؛ جزئیاتی که فقط برای تو معنا دارند لحن صدایش، طرز نگاهش ، نفس کشیدنش وقتی حرفت را می‌شنود. یعنی حضورش نه فقط در کنار تو، که در فکر و برنامه‌ها و رویاهایت باشد. علاقه یعنی مطمئن باشی اگر هزار بار هم به دنیا بیایی، باز هم همان لحظه را انتخاب می‌کنی که برای اولین‌بار دیدیش.

  • без подписи

  • رویا را از آدمی نمیتوان گرفت. . نور سبز دیده شد؛ قدم اول، پوشیدن کفش بود، نه راه رفتن. قدم دوم، بستن بند و اطمینان از سفتی‌اش، نه دویدن. قدم سوم، ایستادن بود، نه پریدن. و قدم چهارم… همان قدم اول بود. هیچ‌کس نمی‌گوید شروع کردن یعنی افتادن، . غم آن‌قدر سنگینم کرده که همین صندلی — همین صندلی که رویش نشسته‌ام و این‌ها را می‌نویسم — دارد می‌شکند. اما هنوز نفس می‌کشم. نه از سر عادت، از سر لجاجت. لجاجتی که نمی‌گذارد فراموش کنم هنوز درونم جایی هست که می‌خواهد نور را لمس کند، حتی اگر پنجره بسته باشد. شاید فردا هم همین صندلی بشکند، شاید من با آن فرو بروم در تاریکی، اما خیال ایستادن… خیال ایستادن هیچ‌وقت نمی‌میرد. . عکس از هوش مصنوعی

  • @agnevesht

  • @agnevesht

  • لحظه‌ای بود که هیچ‌چیز نمی‌تونست جای اون پیتزای قارچ و گوشت پر از پنیر رو بگیره؛ جلوی یه بچه‌ی هفت‌ساله با چشم‌هایی که برق می‌زد، با لبخندی نصفه‌نیمه و آب‌دهنی که از ذوق، بی‌اجازه سرازیر شده بود. همه‌چی توی اون لحظه قشنگ بود؛ بخار پنیر، بوی نون داغ، و اون حس بی‌نظیرِ رسیدن به چیزی که فکر می‌کردی رؤیاست. حالا اون بچه، بیست‌وهفت سالشه. و اون پیتزا… فقط یه پیتزاست. نه چیزی کمتر، نه چیزی بیشتر. نه طعمش همونه، نه اون برقِ چشم‌ها برگشته. - گاهی فکر می‌کنم مشکل از پیتزا نیست، از خودمونه. از اینکه هر چیزی وقتی تکرار بشه، دیگه اون طعمِ اولین‌بار رو نداره. یه روز، یه پیتزای قارچ و گوشت برات یه رؤیای دست‌نیافتنی بود، حالا هزار بار خوردیش... ولی هیچ‌کدوم طعم اون‌یکی رو نداد. نه چون کیفیت کم شده، نه چون ذائقه‌ات فرق کرده، فقط چون دیگه «جدید» نیست. زیباترین آهنگ دنیا، اگه زیاد پلی شه، تبدیل میشه به صدای پس‌زمینه. عمیق‌ترین دوست داشتن، اگه بدون فاصله و تازگی ادامه پیدا کنه، ممکنه بشه یه عادت خنثی. نه پیتزا خراب شده، نه عشق، نه زندگی. فقط ما فراموش کردیم قدر لحظه‌هایی رو بدونیم که "فقط یک بار" اتفاق می‌افتن

  • این صبر که من میکنم ، افشردن جان است

  • «آدم یک بار بدنیا می آید» ذوق رسیدن، با کمی ترس نرسیدن زیباتر است ، از گفته‌های پرهیجانِ لحظه‌ای که اغلب از مستی‌اند یا از دراگ! که فردا را نمی‌فهمند و دیروز را فراموش کرده‌اند. لحظه‌ای که سخت و دشوار به‌دست می‌آید، شریف‌تر است از ثانیه‌ای که بیهوده خرج لذت می‌شود در کارناوالی که آدم‌ها خود را به سبک ۱۴۰۴ میفروشند جدایی بی‌چون‌و‌چرا، اگر برای آرامش باشد گاهی انسانی‌تر است از ارتباط مستحکم اما پرتنش که فقط به‌خاطر «آبرو و قدمت » ادامه دارد! اصل‌ها و بایدهای زمانه‌ام گاهی روشن‌ترند؛ از سنت‌هایی که نسل به نسل، بدون سؤال، تحمیل شده‌اند. . آدم یک‌بار به دنیا می‌آید، اما اگر خودش نباشد می‌تواند هزار بار درون خودش بمیرد... .عکس از هوش مصنوعی -

  • без подписи

  • ما وسط گرونی و بی آبی و بی برقی و اینترنت کُند ، فقط یه جنگ تموم عیار با اسرائیل کم داشتیم ، خداروشکر تکمیل شد جدول بدبختیا!

  • без подписи

  • "یادت باشه هیچوقت نمیرم از پیشت ..." . . . همان‌طور که اشک‌هایش دم مشکش بود، با حالتی دست‌پاچه و خمیده، دو سه متر آن‌طرف‌تر از اتاقش، سمت کتابخانه‌ی آبی و سرد رفت. ایستاد، طبقه‌ی سوم را زیر و رو کرد، و رسید به همان کتاب؛ همان کتابی که آن‌قدر اشک رویش ریخته شده بود که برگ‌هایش مچاله شده بودند. همین‌طور که کتاب را با دست‌های لرزان ورق می‌زد، گوشه‌ای از کاغذی قدیمی بین صفحات بیرون زد. انگشتانش را آرام برد سمتش، کشیدش بیرون. نوشته‌ای کمرنگ، با جوهری بنفش: "یادت باشه... هیچوقت نمیرم از پیشت." زیرش تاریخ زده بود برای پنج سال پیش. . چه حس عجیبی دارد دلتنگی. انگار از درون جمع می‌شوی، مچاله میشوی! مثل همان برگه های خیسِ لای کتاب؛ مخصوصا وقتی دلتنگ کسی باشی که نمی‌خواهی حتی اسمش را بشنوی. البته شاید مشکل همین بود . قرار بود «یادش باشد که پیشش میماند» . -عکس از هوش مصنوعی

  • آن که از همه چیز عبور میکند ولی نه بخاطر قوی بودن  ،فقط برایش چیز دیگری نمانده که مهم باشد . بیزار ، بیزار از هرچی که بوده و هست ، بیمار از  فردایی که یکنواخت ترین امروز است ، بیدار از  نوشیدن الکلی که بتادینی برای زخم های عفونت کرده یک رویا است ، بیجا ، بیجا از تمام مکان های چرک زده و کصافت زده دنیاام. . شاید خنده دار ام شاید غمناکم ، شاید این چهره آدم ها بینظیر ترین بازی یک بازیگر در جشنواره فیلم امسال است ، شاید دیگر نه نوشته ام جان دارد ، نه صندلی جان دارد ، نه قلم جان دارد و نه برگه و نه حتی من‌، نه حتی تو! پس دیگر چه فرقی داریم با اشیا که بی جانند؟ . اسم محمد ،فامیل محمدی ،ماشین آدم، رنگ خاکستری ، غذا گشنگی و  اشیا آدمی . . دیگر چه فرقی دارد نوشته ی مزخرفم غمگین باشد یا شاد؟ یا طوری نوشته باشم که نگارش در آن رعایت شود؟ وقتی همه خاکستری از چوب یک آتشیم. دیگر چه فرقی دارد داستان باشد و جالب ، یا معما باشد و به فکر فرو برد؟ وقتی همگی جانی بی جان هستیم. . عکس از هوش مصنوعی

  • داستان از این قراره که: آقایی که شما باشی، حالا خب باشه، نکش منو! یا خانمی که شما باشی! ما هم مثل شما، دلمون پر از درده، اونقدر که به‌جای دلمون باید بگیم دردمون! اونقدر دلمون پره که اگه با حرف زدن از گلایه‌های زندگیمون می‌شد پول درآورد، همه ما مولتی‌میلیاردر…

  • داستان از این قراره که: آقایی که شما باشی، حالا خب باشه، نکش منو! یا خانمی که شما باشی! ما هم مثل شما، دلمون پر از درده، اونقدر که به‌جای دلمون باید بگیم دردمون! اونقدر دلمون پره که اگه با حرف زدن از گلایه‌های زندگیمون می‌شد پول درآورد، همه ما مولتی‌میلیاردر می‌شدیم. حالا چی می‌شد؟ یه مشت آدم غمگین خاک بر سر مولتی‌میلیاردر! می‌بینی چه دنیایی می‌شد؟ خداجون، قربونت برم، قشنگم! می‌دونستی خیلی چیزا داریم که می‌تونن دنیا رو قشنگ‌تر کنن؟ مثلاً آدم وقتی به دنیا میاد توی این دنیای بزرگ یه کارت اعتباری هم تو بند نافش میذاشتی . یا مثلاً یه دکمه رو کله مون میذاشتی که هر کس در حقمون نامردی کرد ،می‌زدیمشو بعدش، بوم ! آلزایمر می‌گرفتیم. یا مثلاً آدم هر بار مریض می‌شه، به جای سوپ و دمنوش آویشن، فقط یه قورمه‌سبزی چرب و چیلی با دوغ پرچرب گازدار بخوره، تا حالشو خوب کنه! یا مثلاً سیگار مثل شیر می‌شد، شیر مضر می‌شد! مامانم هر روز در اتاقمو می‌زد، می‌گفت پسرم! پاشو، سیگارتو بکش تا بدنت سالم بمونه! بدو با توعم ! سیگار اول صبح خیلی مفیده ها! خب، بد می‌گم؟ اینجوری سیگار می‌شد عامل سلامتی و طول عمر! خداجونم، بخدا ناشکری نمی‌کنم، ولی خیلی چیزا هست که همین الان تغییرش بدی، خوب می‌شه! مثلاً نسل این آدم‌هایی که الآن نمی‌ذارن ما نفس بکشیم رو از این دنیا تموم کن! همین آدمایی که حق منو و امثال منو خوردن و دارن به ریشمون می‌خندن. همین آدمایی که مردم مارو بدبخت کردن. الو؟ خداجون؟ . - عکس از هوش مصنوعی

  • @agnevesht

  • فرض کن سرتو بذاری روی شونه ی کسی که نیست ؛ و بری تو بغل اونی که رفت .