𝑨𝒕𝒎𝒐𝒔𝒑𝒉𝒆𝒓𝒆🛸
Статистика-🪐به سیاره اَتمُسفِر خوش اومدی بیگانه من!🛸 - ناشناس: @A_tmosph_ere_bot کپی جیزه فور کن✨
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 21
- Всего постов
- 73
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 8
- 1/48двое суток
- 9
- 1/72трое суток
- 9
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
без подписи
موضوع:عشق ماه🌛 و پروانه🦋✨ اولین باری بود ک با بال می دیدمش تازه از پیله خود در امده بود و بال های زیبایش را تکان میداد. در برابر نور من بال هایش خودنمایی میکردند و دل منه عاشق را بیش از پیش میبردند؛ نمیتوانستم چشم از او بردارم زیرا در نور مهتابی چون من،…
موضوع:عشق ماه🌛 و پروانه🦋✨ اولین باری بود ک با بال می دیدمش تازه از پیله خود در امده بود و بال های زیبایش را تکان میداد. در برابر نور من بال هایش خودنمایی میکردند و دل منه عاشق را بیش از پیش میبردند؛ نمیتوانستم چشم از او بردارم زیرا در نور مهتابی چون من، بال های ابی رنگ و نقش مشکی دارش با من می درخشیدن. تا خواستم افریده زیبای خدا را تحسین کنم، نتوانستم زیرا دریا حسودی اش میشد و دیگر نمی گذاشت من، چهره ی زیبایم را در او که بی کران است تماشا کنم. ترس از دریا مرا از عشقم که پروانه باشد جدا میکرد و من غم دوریه خود با پروانه را سخت تحمل میکردم... شب را با تمام ناراحتی ام گذراندم، بد تر از همه پروانه مرا نادیده میگرفت!! گویی برایش هیچ ارزشی ندارم! و این موضوع سخت ناراحت ترم میکرد. صبح شد و خورشید درخشان و زیبا و خونگرم جایش را با منه تابان شب عوض کرد؛ ترس از اینکه نکند پروانه از خورشید خوشش بیاید و مرا ندیده باشد بیشتر بی تابم میکرد! ساعاتی را با نگرانی گذراندم غافل از اینکه پروانه دو شب دیگر بیشتر زنده نیست!! روز به پایان رسید و شب حاکم زمین شد و روشنایی نور ماه تاریکی شب را از بین می برد. ماه با خوشحالی از چهره ی خود رونمایی کرد ولی پروانه نبود، گویی تمام روز، را با خورشید سپری کرده بود و از دلباختگییه ماه خبری نداشت... ماه چشمش از کار نمی افتاد، و مدام در حال جست و جو در پی دیدن پروانه زیبا بود، ولی نه پیدایش نمیکرد. دریا صدایش زد:« که چرا ماه اینقدر بی قراری؟!! » ماه دریا را نمیدید و فقط در پی جست و جوی پروانه بود. که ستاره خبر داد :«که بر روی درختی در جنگلی نزدیک، به خواب عمیقی فرو رفته و کرم های شبتاب دورش حلقه زدند... ماه صورتش خندادن شد، دریا به خود پیچید! ستاره گفت :«ارام بگیر...! » دریا به عشق ماه اهسته با خود گریست... ستاره، دلداریش داد ولی فایده نداشت دریا دلش شکسته بود؛ ماه ،از شب قبل عاشق تر شده بود دیگر دریا نمیدید ! رفت بالای سر پروانه، درست بود فاصله اش زیاد بود و نمیتونست بال های کوچک او را لمس کند، ولی هر چه که بود ارامش میکرد ارامش خفته پروانه شب را برای ماه با عاشقی تمام کرد. و خواب پروانه و دلشکستگی دریا به پایان رسید. فردای ان روز خورشید مثل هر روز تابید، ماه هم خواب پروانه را میدید... پروانه بیدار شد به دور خودش چرخید، به سمت دریا رفت، دریا به او محل نداد!! پروانه ناراحت نشد زیرا امروز اخرین روزی یست که زنده است! به راه خود ادامه داد کل جنگل را از دور و نزدیک با چشمان کوچکش دید شب شد پروانه دیگر مرده بود...! ماه خوشحال به اسمان نور داد ولی... دلتنگ تر از هر شب بود، از ستاره سراغ پروانه را گرفت ستاره گفت:« که پروانه نیست» ماه ناراحت شد و گفت:« اخر چرا؟! » ستاره گفت:« عمر پروانه به پایان رسید! » ماه ماند با عشق بی سر انجامش! ناامید به پیش دریا رفت... به دریا گفت :«که ناراحتم» ولی دریا گفت:« برو به عشق خیالی ات برس!» و این بود پایان عشق بی سر انجام ماه.... عطیه انصاریان
без подписи
واقعا خداروشکر میکنم از اون زمانی که قلمم خام بوده گذشته، واقعا شکر
شاید هیچکس برای دردی که در سینه دارم مورد اعتماد نیست.
غم را هل میدهم عقب تا کمی جا برای شادی پیدا کنم اما انقدر بزرگ است که در این کشوی کوچکی که من دارم هیچکدام از احساسات دیگرم جا نمیشوند، غم خودخواه است و کمی مغرور، سلطه طلب و گاه سرکش است فقط میخواهد خودش دیده شود و همین خودخواهی بیحد او مرا از پای درآورده. #بداهه
قلب ما با ما غریبی میکند در فراق یار، گریه زاری میکند بیقراری میکند وای بیقراری میکند. #بداهه
بعد از اینکه از رابطه همه ایراد گرفتم من و پسری که عاشقش شدم:
بعد از اینکه از رابطه همه ایراد گرفتم من و پسری که عاشقش شدم:
زیبا بود
کارش که گیر بود میآمد و گاهی همین بهانه به ما سر میزد، ما هم راضی بودیم. یک روز طبق همین روال آمد تا سراغی بگیرد و کارش را راه بیندازد. اما آن روز اوقاتم تلخ بود. با بهانهگیری سابقش پرسید:«یونجهها رو کجا گذاشتی فِرِک گشنشه» طلب پدرش را داشت، به من چه…
مثلا یه اصطلاح داریم ما نویسندهها به متنهای نیمه کاره یا نصفه و نیمه:
مثلا یه اصطلاح داریم ما نویسندهها به متنهای نیمه کاره یا نصفه و نیمه:
چرا باید آسمان برایمان مشخص کند چه کسی برایمان خوب است، چه کسی بد. چرا صورت فلکی یا که حاکم هفت آسمان یک بار دست از بدبینی برنمیدارد؟! چرا ذوقمان را کور میکنند؟ دست میبرن به همان نقطهای که درد میکند اگر خونریزی داشت نمک میپاشند و اگر کوفته بود ضربه…
چرا باید آسمان برایمان مشخص کند چه کسی برایمان خوب است، چه کسی بد. چرا صورت فلکی یا که حاکم هفت آسمان یک بار دست از بدبینی برنمیدارد؟! چرا ذوقمان را کور میکنند؟ دست میبرن به همان نقطهای که درد میکند اگر خونریزی داشت نمک میپاشند و اگر کوفته بود ضربه بدتری میزنند؟ مگر مداوا با مراقبت اتفاق نمیافتد؟ پس چرا با اسم درس پاس کردن و به تعالی رسیدن رنج به خوردمان میدهند؟ له شدیم بس نبود؟ زیر خروارها آرزو له شدیم بس نبود؟ عزیزی پشت سر عزیزی را از دست دادهایم بس نبود؟! به گمان نبود اگر بود حال و روزمان اینگونه نبود. متلاشی شدهایم و عجب یکتای کینهجویی داریم، دیدی حالمان خوب بود به جای بهتر کردن اوضاع همه چیز را ویران کردی خب اگر قسمت نیست چرا هر آدم بیچارهای را سر راه بیچارهی دیگری میگذاری؟! و چرا تنها از آن آدمی که بودم و یا بودیم حسرت باقی میماند، همانطور که خودت میگویی در گذشته سیر نکنیم. میبینی؟! کاسه کوزهها را خودت میآوری، خودت میشکنی و بعد میگویی قسمت نبود، اصلا حاشا میکنی و میگویی خودتان شکستید؟! بشکند این دست اگر به کاسه کوزههایت دست زده باشد. میدانی؟! بحث بحث کاسه کوزه نیست، بحث این است که حوصلهات سر رفته دنبال همبازی میگردی. #بداههدرقالبگلایه
دلگرمیام باش، همین. من از سرزمین طوفانها میآیم.
کاش بتوانم آنچه که احساساتم را نخکش کرده از قلبم جدا کنم.
در گذشته سیر میکنم و همانجا میمانم، اگر دیگر شما را به یاد نیاوردم از من گله نکنید زیرا من هنوز با شما آشنا نشدهام.