- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 2
- Всего постов
- 22
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
без подписи
без подписи
-گروگان گروه مافیا https://t.me/Aamoot1485
"Lohyun's Challenge" این پیامو فور کنید تو چنلاتون تا بر اساس وایبی که میدید، بگم اگه تو یه گروه مافیا بودید چکاره بودید. 🥢☕️ ✨Join here> @lohyunshii
کازوتو کیریگایا-انیمه هنر شمشیرزنی آنلاین https://t.me/Aamoot1485
این پیامو فور کنین؛ منم شمارو به یکی از شخصیت های انیمهای تشبیه میکنم. Join here>> @lohyunshii
بیمکس شش ابرقهرمان ستایش
پو انیمشن وینیپو شقایق
پونیو انیمه پونیو https://t.me/monalisaot12
مارتین گورخر مادگاسکار https://t.me/meandmetogether
غم اینساید اوت https://t.me/justmenotlie
فلاترشای پونیکوچولو https://t.me/thinking_of_you_always
📍این پیام و فور کنید تا بگم چنلتون وایب کدوم یکی از شخصیت های کارتونی رو میده Be join: @Aamoot1485
پارک چانیول - دی جی https://t.me/Aamoot1485
"چالش" این پیامو بفرستین توی چنلاتون، منم بهتون میگم وایب کدوم یکی از اعضای اکسو رو میدید و اگه قرار بود خواننده نباشین، چیکاره می شدید. بابا دیگه من نباید بگم جوین شو که. @lohyunshii
اختلال کلکسیونر حسرت اتفاقات گذشته رو فراموش نمیکنی، و مدام بهشون فکر میکنی و حسرت میخوری، هر بار که توی خاطراتت بهشون برمیگردی، انگار دوباره داره برات اتفاق میوفته. https://t.me/Aamoot1485
🖤✨Lohyun Challenges این پیام رو فوروارد کنید، منم طبق وایب چنلتون، بهتون میگم اگه یک اختلال شخصیتی خیالی داشتین، اسمش چی بود. Join here>> @lohyunshii
در انتهای شهری که همیشه بوی چوب خیس و فلز زنگزده میداد، کارگاهی بود که پنجرههایش هیچوقت نور کامل را نمیدیدند. آنجا چانیول زندگی میکرد؛ عروسکسازی که انگار با هر تکه چوب، استخوانی تازه برای رویاهایش میتراشید. کارگاهش پر بود از عروسکها. عروسکهایی با چشمهای شیشهای، با لبخندهای نیمهتمام، با دستهایی که هیچوقت چیزی را لمس نکرده بودند. اما هیچکدامشان مثل آخرین کارش نبودند. او او را با وسواس ساخت. نه از چوب، نه از پارچه. از چیزی شبیه خاطره. از چیزی شبیه حس. نامش را گذاشت بکهیون. اولین بار که چشمهای عروسک را رنگ زد، دستش لرزید. انگار رنگ فقط روی سطح نمینشست، بلکه به جایی عمیقتر نفوذ میکرد؛ جایی که خودش هم نمیدانست وجود دارد. بکهیون با پوستی سرد اما زنده به دنیا آمد، با نگاهی که بیش از حد انسانی بود برای چیزی که قرار بود فقط یک عروسک باشد. چانیول شبها کنارش مینشست و حرف میزد. از خیابانهای خالی، از بارانهایی که هیچوقت کسی زیرشان نمیایستد، از تنهاییای که مثل گرد و غبار روی قفسههای ذهنش نشسته بود. و هر بار که حرف میزد، حس میکرد بکهیون کمی تغییر میکند. انگار گوش میداد. انگار یاد میگرفت. اما مشکل از همانجا شروع شد. از لحظهای که او دیگر نمیتوانست او را فقط عروسک صدا کند. یک شب، وقتی مستی در هوا مثل مه سنگین شده بود نه از شراب، بلکه از بیخوابی و وسواس چانیول دید که بکهیون پلک زد. فقط یک بار. کوتاه. اما کافی بود تا تمام جهانش از محور خارج شود. او عقب رفت، اما نه از ترس. از باور. صبح روز بعد، بکهیون روی میز نشسته بود. بیحرکت. اما گردنبندی دور گردنش بود که شب قبل آنجا نبود. یک تکه فلز ساده، سرد، با قفلی که خودش نمیتوانست باز کند. چانیول آن را ساخته بود، بدون اینکه بداند چرا. انگار دستهایش قبل از ذهنش تصمیم گرفته بودند. گردنبند تبدیل شد به مرز. بین سازنده و ساخته شده. بین انسان و چیزی که نباید زنده باشد. روزها گذشت. کارگاه دیگر مثل قبل ساکت نبود. صدای نفسهایی که مطمئن نبود واقعیاند، صدای حرکتهای کوچک در نیمهشب، صدای چیزی که شبیه صدا نبود اما در هوا میلرزید. چانیول دیگر نمیخوابید. نه چون نمیخواست، چون هر بار چشمهایش را میبست، بکهیون را میدید که در تاریکی نزدیکتر از قبل ایستاده. یک شب باران آمد. بارانی سنگین، بیوقفه، مثل اعترافی که کسی جرات گفتنش را ندارد. بکهیون جلوی او ایستاد. و برای اولین بار، دهانش حرکت کرد. صدایش آرام بود، مثل پارچهای که روی زخم کشیده میشود. گفت: تو من را ساختی یا من تو را؟ چانیول نمیدانست جواب چیست. دستش را روی میز گذاشت، روی چوبهایی که حالا دیگر شبیه بدن بودند. گفت: تو نباید حرف بزنی. اما بکهیون لبخند زد. نه مثل عروسک. مثل کسی که مدتهاست زنده است و فقط منتظر اجازه بوده. مستی دوباره برگشت، این بار در ذهن چانیول. همه چیز نرم شد، مرزها حل شدند، واقعیت مثل رنگ روی آب پخش شد. او جلو رفت، دستش را روی گردنبند گذاشت. فلز سرد بود، اما پشت آن گرمایی بود که نباید وجود میداشت. بکهیون آرام گفت: اگر این را باز کنی، چه میشود؟ چانیول جواب نداد. چون میترسید اگر جواب بدهد، دیگر راه برگشتی نباشد. اما باز کرد. صدای قفل، مثل شکستن استخوان در سکوت. و جهان برای یک لحظه ایستاد. عروسک نفس کشید. نه کامل، نه انسانی، اما واقعیتر از هر چیزی که چانیول تا آن لحظه ساخته بود. آن شب، کارگاه دیگر کارگاه نبود. دیوارها نزدیکتر شدند. عروسکها در قفسهها انگار نگاه میکردند. چوبها نفس داشتند. و چانیول فهمید که چیزی که ساخته، فقط یک بدن نبوده؛ یک پاسخ بوده به تنهایی خودش. بکهیون نزدیک شد. دستش را روی صورت او گذاشت. سرد نبود. دیگر نه. گفت: تو من را از چوب ساختی، اما از مستی خودت زندهام کردی. و چانیول برای اولین بار فهمید که این عشق نیست. یا اگر هست، شکلی از عشق است که هیچکس نباید تجربهاش کند. آنها در کارگاه ماندند، در میان عروسکهایی که دیگر فقط عروسک نبودند. و گردنبند، روی زمین افتاده بود، مثل مرزی که دیگر معنا نداشت. در آن شب طولانی، باران همچنان میبارید، و شهر هرگز نفهمید که در انتهای آن خیابان، یک عروسک تصمیم گرفته بود انسان بماند. For: https://t.me/Aamoot1485
Oblavion کیم جونمیون . استاد دانشگاه واشنگتن یکی از بهترین فیزیک دانان امریکا . و اوه سهون دانشویی که هیچی از فیزیک نمیفهمه . هیچی . صفر صفر صفر صفر . در نهایت اوه سهون که خانوادش محبورش میکنن نمره های خوب بگیره به میره پیش کیم جونمیون تا ازش بخواد بهش اموزش خصوصی بده. اما امان از گرایش گی اوه سهون که هرچی استاد جون سفید پوست با اون چشمای مشکی و لب های کوچیک میگه نگاهش روی جای ناجوری میگرده و توی ذهنش افکار مثبت هیجده شکل میگیره .