tgindex
🩵روزمرگیهای آبی یواش🩵

🩵روزمرگیهای آبی یواش🩵

Статистика
@Abiyavashперсидский

شروع ۱۴۰۳/۱/۱۶ در حال تلاش برای تبدیل شدن به بهترین ورژن خود تبدیل شدن به آدم خوبتر بهتر مهربونتر شادتر موفق تر و مفیدتر ناشناس من https://t.me/RazGapBot?start=nz-lyimaYWOqM

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
24
Всего постов
46
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
115
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
32
40 постов
Вовлечённость
27,8%
к подписчикам
Постов в день
3,4
всего 46
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
28
1/48двое суток
32
1/72трое суток
34

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • برق رفته هوا گرمه هنو شام نذاشتم همه رفتن باغ من و سجی تنهاییم، سجی خوابیده، منم مرغ و سیب زمینی سرخ کردم، دیگه وسطش کمرم یاری نکرد نصفه ول کردم اومدم اتاق رو تخت دراز کشیدم ی کم استراحت کنم بعدش پاشم برم برنجمو بزارم. حوصله ام هم بدجور سررفته.

  • 14 авг.20из jaanaa_life

    نه می‌توانم دنیا را عوض کنم، نه این را که هست بپذیرم

  • ظاهرا از چند روز پیش تا ی مدت میگن خوابها شهودیه یا راهنمای ما هستن. و خوابهایی که میبینیم ممکنه در آینده تعبیر بشن. و من دیشب ی خواب عجیب دیدم، ی خوابی که همیشه دوس داشتم اتفاق بیفته، ی مسیر خیلی سخت ولی لذت بخش. یکی که آدم مطمئنیه صب خوابمو براش تعریف کردم چون خودشم تو خوابم بود. و الان به پیامم جواب داد و گفت احتمالا بزودی راهت برا قدم گذاشتن به راهی که دوس داری باز میشه. برام جالب بود.

  • دیشب درمورد بابالنگ دراز به فاطمه ویس دادم و گفتم که عجیبه مدتهای یادم نمیفته و اصلا بهش فک نمیکنم. خوشحال بودم و داشتم به ی موضوعی فک میکردم اینکه من ترس از دست دادن هرکیو داشتم خودم گذاشتمش کنار. خداشاهده نیم ساعت بعد ویسم ی لحطه رفتم تو اکانت تلگرام ماما که رو گوشی من نصبه و اصلا سراغش نمیرم دیدم دوتا ویس هس یکیش ۱۸ دیقه و یکیش ۵۰ ثانیه، اون ۵۰ ثانیه ای رو زدم ببینم چیه دیدم ا ویس بابالنگ درازه که چهارسال پیش بهم فرستاده که آخرش میگه خدا تورو برا من حفظ کنه😐 بعد من میگم این بابا انگار نمیخواد من فراموشش کنم و هر چند وقت ی بار ی جوری خودشو بهم یاداوری میکنه کسی باور نمیکنه😫اوف بر تو بابالنگ دراز اوف.

  • جدیدا عطر فلورنارکوتیک و تست کردم و خیلی خوشم اومد، پخش بو و ماندگاریش خوبه و اسپرته.

  • فیلم بی داد چقد قشنگ و غمگین بود.

  • بابا و عمه حرفشون شده، البته حرفشونم نشده قهر که نیستن باهم حرف میزنن ولی عمه از بابا ناراحته. امروز تو مسجد اومد پیشمون گفت جا هس منم بشینم؟ صندلی کناری من نشست، من گریه میکردم، مامان، سمیه و مریم هی دلداریم میدادن میگفتن کم گریه کن الان باز فشارت میفته، یا اونایی که میدونستن خوردم زمین حالمو میپرسیدن و میگفتن کمرت چطوره‌، بهتر شدی، یا وقتی دیدن رنگم پریده و بی حالم فهمیدن فشارم افتاده، سمیه پاشد اومد شونه هامو ماساژ داد و گفت برام آب قند اوردن، بعد عمه سلیطه ام عین چوب خشک نشست از جاش تکونم نخورد، اصلا باهام حرفم نزد. البته که منم مقابله به مثل کردم. اومدیم خونه، سمیه گفت فاطمه عمت چرا امروز اینجوری کرد؟ انگار تو دشمنشی حتی حالتم نپرسید. گفتم مگه نمیدونی چی شده؟ گفت نه چی شده؟ گفتم... حرف زشتیه روم نمیشه بگم. سمیه ترکید از خنده. گفت روز بروز اخلاقش سردتر میشه. گفتم به جهنم، فقط خودشو از چشم میندازه.

  • بقیه جاهارو نمیدونم ولی ماها ی رسم مزخرف داریم، تو اعلامیه قسمت فرزندان و نوه ها، اسم دخترا و نوه های دخترو نمینویسن😒 انگار بنویسن دخترارو میخورن یا مرتکب گناه کبیره میشن😒 عصر گفتم این چه کار مزخرفی بود که کردین، مامان و خاله بچه هاش نبودن، من و مهرآنا و سانیا نوه هاش نبودیم که اسممونو ننوشتین؟ مثلا مینوشتین چی میشد؟ دایی صمد گفت واقعا حق باتوئه، باید اسم همه تونو مینوشتیم، من یادم بود و گفته بودم برم برا چاپ اعلامیه میگم بنویسن ولی خب من نرفتم. به همشون چپ چپ نگاه کردم گفتم خیلی کارتون زشت بود😒

  • تقریبا سه ماه پیش خانم دوست عمو محمد با دخترش میرن باغشون. مامانه پیاده میشه درو باز کنه، اون کلون فلزی در هس، اونو زنه باز میکنه و یهو میخوره زمین، دخترش میخواسته دنده عقب بره، اشتباهی میره جلو میزنه به مامانش و اون کلون فلزی میره تو سر زنه و خب زنه فوت میکنه، دختره هم روانی شده و بیمارستان رازی بستریه. من سه هفته بود نرفته بودم سر خاک ندیده بودم سنگ قبرشو، امروز دیدم زنه جوون بود انقد خوشگل بود که نگو. دختره دانشجو بود و نامزد، دوبار خودکشی کرده ناموفق بود الانم مدتهاس بیمارستان روانی بستریه🥲

  • پونه ی نوع حلوا بلده قبلا هم بهم گفت که هروقت خواستی بگو درس کنم. امروز سالگرد فوت شوهرخالش بود حلوا پختن بردن سرخاک. تو گروه عکس حلواهاشونو گذاشته، مینا گفت منم وسایل بیارم برام درس میکنی؟ گفت آره هرچقد بخوای و هروقت بخوای بگو درس کنم. مینا گفت برا دوهفته دیگه میخوام چهلم زن عمومه. قرار شد چهارشنبه ۴ شهریور بریم خونه پونه حلوا درس کنه ماهم یاد بگیریم. مینا گفت ۱۰۰ تا باشه کافیه. گفتم مینا ما امروز چهلم نزدیک هزار نفر مهمون داشتیم سرخاک هنو ی سری مهمونای شهرستانمون نیومده بودن. گفت نه برا ما کمه. شاید به پونه گفتم وسایل ببرم ی کمم برا من درس کنه که سرخاک رفتیم ببرم.

  • انقد بدم میاد از اینایی که هرجا میرن بچه هاشونم میبرن. من خیلی از جاها دعوتم بکنن هم روم نمیشه برم مخصوصا برا خیرات. بعد ی سریا هر مجلس خیرات برن بچه هاشونم میبرن. نمونش دوتا عروسای دایی مامان. ما آقا و خانم دعوتشون کرده بودیم ی عروسش پسرشم اورده بود، عروس کوچیکشم هم دخترش هم پسرشم اورده بود. حالا عروس بزرگش پسرشو نیاره هم موقع رفتن میگه ی غذا هم برا محمدرضا بدین ببرم. مردم چه رویی دارن. اصلا چطور روشون میشه بگن؟ بچه ات غرور و شخصیت نداره مگه؟ از همون بچگی باید برا شخصیت بچه ات ارزش قایل بشی.

  • گریه کردم باز فشارم پایینه ۹/۶ هس بالا هم نمیره.

  • خانم مهندس دانشجوی دایی رو دیدم رفتم بهش خوش امد گفتم ماشالا انقد خوشگل و ناز و قد بلند و کشیده بود که زدم به تخته که چشم نخوره. ولی خب پروژه گرفتنش کنسله، متاهله.

  • نسرین نه باغ رضوان و نه رستوران و مسجد نیومد. البته ی خانم غریبه اومد فک کردم نسرینه ولی گفت خانم دوست احدم.

  • چه زود چهل روز شد، انگار همین چند شب پیش بود که دم در ورودی بیمارستان زندایی لیدا گفت حاجی رفت و افتادم زمین و حالا گریه نکن کی گریه کن، ولی فردا چهلمته. چقد سخت گذشت، هرجا نگاه میکنیم جات خالیه. فک نمیکردم خدا اینقد بهمون صبر بده که دووم بیاریم، که آروم بشیم. چقد دلتنگتم💔

  • ی جوری خسته ام، بی خوابم، سردردم که اصن نگم. از صب مشغول پختن حلوا و بسته بندیش بودیم. گشنمه ولی حتی حال ندارم پاشم شام بخورم. کاش امشب از خستگی بیهوش بشم، من دیگه توان ندارم امشبم جغد بشم و تا ۵ صب بیدار بمونم.

  • قشنگه🩵

  • بازم بی خوابی زده به سرم😭😭😭

  • ۲۱ مرداد ی خورشیدگرفتگی در پیش داریم. خورشید نماد قدرت و حاکمیت هست، و خورشیدگرفتگی تاثیر مستقیمی روی قدرت و حاکمیت داره. این خورشید گرفتگی باعث میشه چهره واقعی آدما برامون رو بشه، متوجه نیت واقعی آدما بشیم. ممکنه دچار ی سری دردهای یهویی در بدن مثل بدن درد و دندون درد بشه، ممکنه خیلی گریه کنیم، ممکنه احساس خواب آلودگی کنیم. خورشید گرفتگی ۲۱ مرداد تاثیراتش در ۱۸ ماه آینده مشخص میشه، روی قدرت جامعه خیلی تاثیر میزاره و باعث تغییرات وسیعی تو جامعه میشه. خورشیدگرفتگی قبلی اول اسفند ۱۴۰۴ بود که باعث شروع جنگ شد. خورشیدگرفتگی باعث ایجاد تنش و درگیری بین سران سیاسی جامعه میشه. باعث تغییرات جمعی مردم ایران میشه ولی اوج این تغییرات بعد از آبان ماه مشخص میشه. #نجوم

  • به او فکر کردم. چه فکر خنک زیبایی... در این ظهر زشت مرداد.