رمان کوتاه "آدمفروش"
Статистикаداستانی کمدی - درام، به نویسندگی امیررضا میرزائیان!
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 5
- Всего постов
- 24
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 8
- 1/48двое суток
- 9
- 1/72трое суток
- 9
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
بخوانید آدمفروش را☝️ که به زودی قرار است بادبانهای آن کشیده شود!
این هم چپتر جدید!
رمان کوتاه "آدمفروش" pinned a photo
آدم فروش نویسنده : امیررضا میرزائیان ژانر : کمدی - درام · · ──── · بخوانید چپتر دوازدهم را · ──── · · روایت داستانهای نوجوانی فرید و کامران، که روزگاری بود... با طعمهای شوخی و لبخند اخم و عصبانیت رقص و شادی و عشق و عاشقی... ּ❨ #رمان #آدم_فروش 「🌱」 ❩
دوستان، اگر آدمفروش رو نمیخوانید، بخوانید! و اگر میخوانید، نظر بدهید. خوشحال میشوم اگر ببینم نظرهای شما را☝️
چقدر باحال میشد!
خیلی دلم میخواست این رمان کوتاه رو میتونستم فیلمبرداری کنم...
آدمفروش رو بخونید☝️ سعی من بر خوب کردن حال شماست عزیزانم.
без подписи
حالا اگر نخونید، کی ضرر میکنه؟ من یا شما؟
اما جدای از شوخی، خوشحال میشم که بخونید...
میخهای داستانم را کجا پنهان کنم؟ وقتی که مخاطب از نردبان فراموشی میرود بالا...
بعد میگید چپتر بگذار 🔨
без подписи
حواسم هست که نمیخونید🚶🏻
و این هم چپتر یازدهم. نظر فراموش نشه☝️
آدم فروش نویسنده : امیررضا میرزائیان ژانر : کمدی - درام · · ──── · بخوانید چپتر یازدهم را · ──── · · روایت داستانهای نوجوانی فرید و کامران، که روزگاری بود... با طعمهای شوخی و لبخند اخم و عصبانیت رقص و شادی و عشق و عاشقی... ּ❨ #رمان #آدم_فروش 「🌱」 ❩
من از همگی شما بابت چپترگذاری دیر به دیر عذرمیخوام... یکم برنامهم به هم خورده. اما سعی میکنم این جریان رو بهتر کنم. ممنونم که همراهید💛
خانم فتانه رو دعوت کردم. بله... ایشون حضوری افتخاری خواهد داشت در پایان "آدمفروش".🤌
- میگم کتی؛ وقتی دلت از عالم و آدم پره چیکار میکنی؟ کتایون به آسمون نگاه کرد و با چشمایی که از برخورد نور ریز شده بودن؛ لب زد. - گریه میکنم و با ماه حرف میزنم. به صورت سفیدش که زیر نور خورشید بیشتر میدرخشید، نگاهی انداختم. - حالا چرا ماه؟ چرا با خورشید نه؟ کتایون لبخندی زد و چشم از آسمون گرفت و به چشمهام زل زد. - هر دو تاش یکیه عروشا، فقط فرقش اینکه یکی میبینه و اون یکی میشنوه. ابرویی از جواب بیسر و تهش، بالا انداختم و با چشمایی که تعجب توش موج میزد، بهش نگاه کردم. - یعنی چی؟ دستهام رو گرفت و اینبار لبخند محوی روی لبش نشست. - پس بیا یه حرف از زبون اون دوتا بهت بگم. کنجکاو و با چشمای ریز شده بهش نگاه کردم که نیم خندهای کرد؛ سری تکون داد و لب زد. - خورشید به ماه گفت: «جایمان را عوض کنیم؟» ماه گفت: «آیا میتوانی طاقت بیاری برای کسایی که شب ها گریه میکنند؟» خورشید گفت: «آیا تو میتوانی افکار کسانی را تحمل کنی که برای گریه کردن منتظر شب میمانند؟» در این مسیر پر راز، جایی که ترانه گناهکاران زندگی بیگناهان را تسخیر کرده همراه باشد. https://t.me/Taranegonahkaran