tgindex
علی سلطانی

علی سلطانی

Статистика
@Aliii_soltaniiiiперсидский

"نویسنده، داستان نویس،فیلمنامه‌نویس" 📚سفارش کتاب از سایت زیر : Soltaniali.com ✅اینستاگرام👇🏻 https://www.instagram.com/aliii_soltaniiii/?hl=en

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
8
Всего постов
29
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
34 106
−38 за 5 дн.
Сутки
−12
−0,04%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
5 335
29 постов
Вовлечённость
15,6%
к подписчикам
Постов в день
1,1
всего 29
Упоминаний
5
каналов
Охват размещения
по 4 постам
1/24сутки в ленте
2 807
1/48двое суток
3 216
1/72трое суток
3 468

Медиана по постам, которые мы застали свежими и померили через сутки.

Посты

  • 14 авг.1 73325070

    без подписи

  • 14 авг.2 72269045

    без подписи

  • 12 авг.3 6747040

    موسیقی با چشمانِ بسته... @aliii_soltaniiii

  • 12 авг.4 366406146

    نوشته بود: زنان در قوطی‌های خالی کنسرو، شمعدانی می‌کارند و در حلب‌هایِ خالی روغن، درخت. زنان همیشه همه‌چیز را از مرگ پس می‌گیرند...

  • 12 авг.4 16569160

    برایِ امروز @aliii_soltaniiii

  • 12 авг.4 345300166

    شاگرد: چگونه خودم را بابتِ اشتباهاتم ببخشم؟ شمس: تو آدمی را محاکمه می‌کنی که دیگر وجود ندارد. او تاوان داد تا تو امروز آگاه باشی.

  • 12 авг.4 53817048

    اعتراف کرده‌ای دوستم داری حالا در چله‌ی تابستان از آسمان تهران باران باران باران! #علی_سلطانی @aliii_soltaniiii

  • 11 авг.4 74613266

    مقایسه قتلِ احساس ِ زنده بودن است... نمیر لطفاً ! @aliii_soltaniiii

  • 11 авг.4 751108155

    برای امروز :) @aliii_soltaniiii

  • 10 авг.5 331480129

    و من به تو قول می‌دهم عزیزِ من؛ که در زندگی‌ات شبی خواهد بود که از شدت خوشحالی خوابت نمی‌برد.

  • 10 авг.5 582264113

    میاز و مناز و متاز و مرنج چه تازی به کین و چه نازی به گنج 💬فردوسی

  • 10 авг.5 739105178

    سه دقیقه وُ بیست ثانیه؛ رها کن همه چی رو این موسیقی رو پلی کن. یکی از موسیقی‌های متنِ فیلم اودیسه‌ست ؛ بی‌نظیره 🤌🏻 ترجیحاً با چشمانِ بسته... @aliii_soltaniiii

  • 9 авг.5 81927555

    همه‌چيز از همان شب‌های کشدار تابستان شروع شد! وقتی همسايه‌ی جديد طبقه‌ی بالایی بی‌خوابی به سرش می‌زد و نيمه‌شب می‌ايستاد در بالکن اتاق‌ و يک موسيقی را مدام گوش می‌داد و نگاه از ستاره‌ها برنمی‌داشت... آن روزها زندگی برايم جز حالِ يکنواختی چيزی نداشت. اما به آن ساعت از شب که می‌رسيد تکيه می‌دادم به نرده‌های بالکن و بدون اينکه خبر داشته باشد همراهش موسيقی گوش می‌دادم. بدون اينکه بفهمد شريک لحظه‌هايش شده بودم. حتی سيگارم را وقتی روشن می‌کردم که به اتاقش برگشته بود تا بوی بيتابی‌ام به مشامش نرسد. بعد از مدت‌ها ذوقِ کور شده‌ی نوشتنم، تازه شده بود اما جرأت آشتی با قلم و کاغذ را نداشتم و تا خيالم از نبودنش راحت می‌شد در گيجی‌ِ ناشی از بيخوابی شروع می‌کردم به بداهه گفتن‌هایی که از حرف‌هايش با ستاره‌ها نشات می‌گرفت و همانجا در بالکن خوابم می‌برد. چند باری در آسانسور ديده بودمش، دختری با سرو وضعی نامرتب و موهای فرخورده‌ای که با شانه، غريبه بودند و چشمانی که از آينه به لب‌هايم زل می‌زد تا شايد بگويم آن حرفی را که دهانم را خشک کرده بود. اما من به تنهایی عادت کرده بودم و ترس به اعترافِ دوست داشتن تمام جانم را فرا می‌گرفت و رضايت می‌دادم به همان موسيقی و نيمه‌شب‌های پرالتهابی که مخفيانه همراهيش می‌کردم و به خيال بوييدن آغوشش به خواب می‌رفتم. او در گذشته جا مانده بود و خاطرات تلخش تنها نقطه‌ی اشتراک شب‌هايش با من بود و من همانند سينمایی متروک بودم که مدام در حال اکران يک فيلم بی‌سر و ته بود. يک فيلم بی‌سر ‌و ‌ته که تمام بليط‌هايش را از قبل به آتش کشيده بودند تا هيچ‌کس روی صندلی‌هايش به تماشا ننشيند. شب‌های زيادی به همين ترتيب مي‌گذشت و تا نزديک صبح بی‌خبر از حالِ هم، همراه هم بوديم تا اينکه سه شبِ متوالی سر قرارش با آسمان نيامد! صبح روز چهارم جلوی درب خانه‌اش رفتم اما هر چه در زدم باز نکرد. فهميدم سه روز است از خانه بيرون نيامده... در را شکستم و داخل شدم و يک‌راست به سمت اتاق خوابش رفتم بی‌خوابی‌هايش تمام شده بود و برای هميشه چشم‌هايش را بسته بود! با قاب عکسی در آغوش! و شيشه‌ی قرصی خالی، روی ميز کنار تخت خوابش! ديوار اتاق پر بود از شعرهایی که به خيالم هيچ‌وقت نفهميد برايش می‌خواندم. گرچه فهميده بود اما هيچ‌وقت نگفت... نگفت چون گاهی آدم به جایی می‌رسد که توان شروعی دوباره را ندارد به جایی می‌رسد که هيچ آينده‌ای را با گذشته‌اش طاق نمی‌زند اينجا نقطه‌ی پايان است! پايانی که انگار هيچ‌وقت، هيچ نقطه‌ی آغازی نداشت!  #على_سلطانى 📚 چيزهايى هست كه نمی‌دانى @aliii_soltaniiii

  • 9 авг.5 334624

    استوریای امروز رو ببین 🫶🏻 https://www.instagram.com/aliii_soltaniiii/?hl=en

  • 8 авг.6 705333196

    قرار نیست کسی نجاتم دهد، خودم باید خودم را نجات دهم. حتی باید خودم را از دستِ خودم نجات بدهم و خودم را وادارم که گام‌های کوچکی به جلو بردارم. همه‌ی روز هر روز و حتی وقتی حس و حالش را ندارم . 💬مل رابینز

  • 7 авг.7 308340217

    شايد سخت‌ترين نبردِ آدم زيستن اُميدوارانه شونه به شونه‌ى نااُميدى باشه...

  • 7 авг.7 71714890

    برایِ تویی که بیداری شبت بخیر دلت آروم (قلب)

  • 6 авг.7 689222103

    «من چی می‌خوام» فکر کنم آرامش فقط مال کسیه که می‌تونه به این سؤال جواب بده… و آدمی می‌تونه بهش جواب بده که هویت‌ش شکل گرفته. بلاتکلیفی واقعاً جهنمه! وقتی ندونی از رابطه‌ت چی می‌خوای همش جنگه! وقتی ندونی از شغلت چی می‌خوای همش خستگیه! وقتی ندونی از زندگی چی می‌خوای همش پوچیه!… فرض بگیر دنیا یه مأموری داره که آرزوها رو برآورده می‌کنه!… حالا فکر کن تو هر روز یه فکری می‌کنی… دنیا دقیقا چی باید بهت بده!؟ عزیزم؛ تو جهان رو هم با این بلاتکلیفی سردرگم می‌کنی!!! و نهایتاً سهم کامل از هیچ چیزی بهت تعلق نمی‌گیره!… شاید جادوی «استمرار» همینه اصلاً … و جالب اینجاست، وقتی تکلیفت با خودت معلومه، حتا اگه به موفقیت نرسی، احتمالاً بازم احساس بازندگی و خسران نداری! «من چی می‌خوام» بهش فکر کن این سؤال، شروع خیلی از تجربه‌ها… و احتمالاً پایانِ خیلی از بلاتکلیفی‌هاست … #علی_سلطانی

  • 6 авг.6 76835294

    وقتی مرد گلوله را اختراع کرد؛ یک زن، استفانی کولک، جلیقه‌ی ضدگلوله را اختراع کرد .

  • 5 авг.7 664146158

    شبم از بی‌ستارگی، شبِ گور در دلم پرتو ستاره‌ی دور آذرخشم گهی نشانه گرفت گه تگرگم به تازیانه گرفت برسرم آشیانه بَست کلاغ آسمان تیره گشت چون پرِ زاغ مرغِ شبخوان که با دلم می‌خواند رفت و این آشیانه خالی ماند آهوان گم شدند در شب دشت آه از آن رفتگان بی‌برگشت... 💬هوشنگ ابتهاج