tgindex
اُکولتیسم باستانی

اُکولتیسم باستانی

Статистика
@AncientOccultismКнигиперсидский

تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آید تو یکی نِه‌ای، هزاری، تو چراغ خود برافروز @nibiru01

Последний пост
11 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
11
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
4 289
+1 за сутки
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
326
20 постов
Вовлечённость
7,6%
к подписчикам
Постов в день
1,6
всего 20
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
213
1/48двое суток
244
1/72трое суток
263

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • آنچه رعب‌آور است، ثبات و یکدستی این داستان‌ها در طول عصرها و فرهنگ‌های مختلف است. بازدیدکنندگان فراموش‌شده ورودی باشکوه و پر سر و صدا ندارند. آن‌ها در سرقت خود آرام، ظریف و تقریباً مبادی آداب هستند. آن‌ها بدن یا روح ما را نمی‌خواهند؛ آن‌ها تشنه خاطرات ما هستند، به‌ویژه خاطراتی که درخشان‌تر از همه می‌تابند: لحظات عشق، پیروزی یا آرامشی خالص. چرا؟ چون آن خاطرات زنده هستند. آن‌ها با انرژی و احساس می‌تپند و وزنی روانی ایجاد می‌کنند که آن‌ها را… خب، اگر بشود این‌طور گفت، «اشتهاآور» می‌کند. به آن فکر کنید: اگر موجودی بودید که از تجربیات انسانی تغذیه می‌کرد، آیا خودتان را معطل خاطره پیش‌پاافتاده و معمولیِ تا کردن لباس‌های شسته شده می‌کردید، یا دست روی لحظه‌ای می‌گذاشتید که بالای یک قله ایستاده بودید، قلبتان می‌تپید و احساس می‌کردید می‌توانید آسمان را لمس کنید؟ حال، داستان از این هم عجیب‌تر می‌شود. این موجودات فقط نمی‌دزدند، بلکه «جایگزین» هم می‌کنند. آیا تا به حال خاطره‌ای داشته‌اید که حستان بگوید… یک جای کارش می‌لنگد؟ انگار مال شماست، اما لبه‌هایش درست کنار هم جفت‌وجور نمی‌شوند؟ شاید کریسمس دوران کودکی خود را به یاد می‌آورید، اما درخت در جای اشتباهی قرار دارد، یا کسی آنجاست که نباید باشد. من این‌ها را خاطرات چهل‌تکه می‌نامم، و آن‌ها ردپای اصلی بازدیدکنندگان هستند. آن‌ها تکه‌ای از گذشته شما را قیچی می‌کنند و چیز دیگری را به جایش می‌دوزند؛ چیزی آن‌قدر مشابه که شما را گول بزند، اما هیچ‌گاه کاملاً درست از آب درنمی‌آید. به نظر می‌رسد آن‌ها با این کار ردپای خود را می‌پوشانند تا مانع از آن شوند که متوجهِ آنچه گم شده است بشویم. هرچه بیشتر در این باره کاوش کرده‌ام، بیشتر متوجه شده‌ام: آن‌ها عصرهاست که مشغول این کارند و ما تازه داریم قضیه را درک می‌کنیم. می‌دانم، این ممکن است بیشتر شبیه چیزی از یک رمان تخیلی به نظر برسد تا یک نوشته مستند. صحبت از موجوداتی که حافظه را می‌بلعند می‌تواند ادعایی دور از ذهن باشد. پس بیایید این بحث را بر پایه‌ای ملموس‌تر استوار کنیم. علم ممکن است تمام پاسخ‌ها را نداشته باشد، اما تازه در حال مطرح کردن پرسش‌های درست است. دانشمندان علوم اعصاب کشف کرده‌اند که خاطرات، عکس‌های ثابت و دست‌نخورده‌ای مانند تصاویر یک آلبوم نیستند. آن‌ها پویا هستند، شبیه داستان‌هایی که هر بار آن‌ها را به یاد می‌آوریم، تغییر می‌کنند. به همین دلیل است که دو نفر می‌توانند یک رویداد واحد را به دو شکل متفاوت به یاد آورند، یا چرا خاطره اولین قرارتان پس از سال‌ها رؤیایی‌تر یا تارتر به نظر می‌رسد. اما چه می‌شود اگر این بازنویسی صرفاً کار مغز ما نباشد؟ چه می‌شود اگر چیز دیگری در حال نفوذ به درون این مکانیسم باشد؟ حوزه پیشتازی به نام زیست‌شناسی کوانتومی (Quantum Biology) در حال بررسی این موضوع است که چگونه آگاهی ممکن است با جهان هستی در سطح زیراتمی تعامل داشته باشد. بخش هیجان‌انگیز داستان اینجاست: برخی پژوهشگران بر این باورند که افکار و خاطرات ما می‌توانند با نیروهای نادیدنی درهم‌تنیده باشند؛ مانند موج‌هایی در یک برکه کیهانی. خاطرات صرفاً سیگنال‌های الکتریکی در مغز شما نیستند آن‌ها الگوهایی از انرژی هستند که در فرکانس‌هایی می‌لرزند که ما تازه در حال رمزگشایی‌شان هستیم. اگر این فرض درست باشد، شاید بازدیدکنندگان فراموش‌شده اصلاً موجوداتی فیزیکی نباشند. شاید آن‌ها در درون همین فرکانس‌ها وجود دارند و مانند انگلی که به شبکه برق متصل می‌شود، به خاطرات ما می‌چسبند… جهان پنهان موجودات حافظه‌خوار ، ساگار شارما ترجمه : مهر @AncientOccultism

  • بازدیدکنندگان فراموش‌شده این صحنه را مجسم کنید: وارد اتاقی می‌شوید که آن را خوب می‌شناسید، شاید آشپزخانه‌تان یا اتاق خواب دوران کودکیتان، و برای لحظه‌ای کوتاه، حس می‌کنید لرزه‌ای بر اندامتان می‌افتد. هیچ‌کس آنجا نیست، اما حسی به شما می‌گوید کسی دارد نگاهمان می‌کند. یا شاید دست به سوی خاطره‌ای عزیز درگاه دراز کرده‌اید که روزگاری در ذهنتان می‌درخشید، اما ناگهان درمی‌یابید که پاک شده و تنها دردی مبهم بر جای گذاشته است؛ درست مثل واژه‌ای که بر نوک زبان است اما یاد نمی‌آید. همه ما چنین حس متناقض و فرساینده‌ای را تجریه کرده‌ایم، این‌طور نیست؟ این احساس ظریف اما کلافه‌کننده که چیز ارزشمندی از ما ربوده شده؛ چیزی که دقیقاً نمی‌توانیم نوعش را تشخیص دهیم. می‌خواهم به شما اطمینان دهم که این‌ها ساخته و پرداخته خیالتان نیست. قلمرویی پنهان در اعماق ذهن ما وجود دارد؛ جایی که موجودی یا کسی از داستان‌های عزیزمان تغذیه می‌کند. من آن‌ها را بازدیدکنندگان فراموش‌شده می‌نامم، و ماجرای ما از همین‌جا آغاز می‌شود. اجازه دهید داستان را با ماجرایی شروع کنیم که در اعماق قلبم نقش بسته بود  یا حداقل، قبلاً این‌طور بود. نه ساله که بودم، خاطره‌ای چنان روشن داشتم که گویی فیلمی بود که می‌توانستم بارها و بارها تماشایش کنم: عصر یک روز کش‌دارِ تابستانی در حیاط پشتی خانه بزرگ‌مادرم، زیر شاخه‌های پناه بخش یک درخت بلوط کهنسال. داشتم هلوئی آن‌قدر آبدار می‌خوردم که آبش روی چانه‌ام می‌ریخت و انگشتانم را چسبناک می‌کرد. سنجاقکی در همان نزدیکی می‌رقصید و بال‌هایش زیر نور آفتاب مثل تکه‌های شیشه رنگی می‌درخشید. هنوز هم می‌توانم بوی چمن‌های تازه کوتاه‌شده را استشمام کنم و صدای نرم بزرگ‌مادرم را بشنوم که هنگام پهن کردن رخت‌ها، ترانه‌ای قدیمی و محلی را زمزمه می‌کرد. آن خاطره، پناهگاه امن من بود؛ گنجینه‌ای کوچک که هرگاه بار زندگی سنگین می‌شد، به آن سر می‌زدم. اما یک روز، آن خاطره ناگهان ناپدید شد. در دهه بیست زندگیم بودم و در یک کافی‌شاپ شلوغ نشسته بودم و تلاش می‌کردم آن لحظه زیر درخت بلوط را از حافظه‌ام بیرون بکشم تا پیش از یک جلسه مهم، اعصابم را آرام کنم. دستم را به سویش دراز کردم و… هیچ. نه هلوئی در کار بود، نه سنجاقکی و نه زمزمه‌ای. فقط یک صفحه خالی؛ انگار کسی آن صحنه را از فیلم زندگی‌ام بریده و جدا کرده بود. در ابتدا شانه بالا انداختم و با خودم گفتم شاید استرس دارم یا جزئیات از دستم در رفته است. اما در اعماق وجودم می‌دانستم پای چیز دیگری در میان است؛ چیزی آن را دزدیده بود. وقتی با دقت بیشتری شروع به زیرنظر گرفتن اوضاع کردم، متوجه شدم موضوع فقط آن یک خاطره نیست. تکه‌های کوچکی از وجود من در حال محو شدن بودند و من هیچ دلیلی برایش نداشتم. آنجا بود که جستجو برای یافتن پاسخ را آغاز کردم. چه چیزی می‌تواند خاطرات ما را بدزدد؟ آیا فقط گذر زمان است یا پای چیزی شوم‌تر در میان است؟ آنچه کشف کردم در کتاب‌های درسی یا اسکن‌های مغزی پنهان نشده بود، بلکه در شکاف‌های تاریخ بشر و در افسانه‌های کهنی بود که هزاران سال میان خود به اشتراک گذاشته‌ایم؛ داستان‌هایی که گاهی آن‌ها را به عنوان اسطوره کنار می‌گذاریم، اما ممکن است حاوی حقایق بیشتری باشند که ما هنوز آماده پذیرشش نیستیم. من از این موجودات با نام «بازدیدکنندگان فراموش‌شده» یاد می‌کنم: موجوداتی که به درون ذهن ما می‌خزند، خاطراتمان را گاز می‌زنند و ما را با آن حس آزاردهنده فقدان رها می‌کنند. آن‌ها اشباح یا شیاطینی نیستند که در ذهن دارید؛ آن‌ها چیزی قدیمی‌تر، ظریف‌تر و بسیار گرسنه‌ترند. بیایید به گذشته‌های بسیار دور بازگردیم. هر فرهنگی داستان‌هایی از موجوداتی دارد که ذهن ما را برهم می‌زنند. ممکن است نام‌های متفاوتی داشته باشند، اما حضورشان غیرقابل انکار است. در اساطیر سومر باستان، لیلو (Lilu) وجود دارد؛ چهره‌های سایه‌گونی که شبانه وارد خانه‌ها می‌شدند تا رویاها و پژواک شادی‌های روزمره را بدزدند. نورس‌ها (اسکاندیناویایی‌ها) از میکالا (Mykala) می‌گفتند؛ الف‌های تاریکی که در حواشی خواب می‌خزیدند و افکار را مانند نخ‌های یک کلاف از هم باز می‌کردند. در سنت‌های یوروبا (Yoruba)، موجودات روح‌مانند اگر مردم ادای احترام لازم را به اجدادشان نمی‌کردند، گذشته فرد را قرض می‌گرفتند. اما موضوع فقط به این داستان‌های کهن محدود نمی‌شود. داستان‌های زمان رویا (Dreamtime) در میان بومیان استرالیا از ارواح وانجینا (Wandjina) سخن می‌گویند که گاهی خاطرات را می‌دزدیدند تا از دانش مقدس محافظت کنند و انسان را با حسی از «زمان گم‌شده» تنها می‌گذاشتند. افسانه‌های اینوئیت‌ها (اسکیموها) داستان توپیلَک (Tupilak) را روایت می‌کنند؛ نه فقط پیکره‌های تراشیده شده، بلکه نیروهای نادیدنی که اگر روح فرد خیلی دور می‌افتاد، توانایی مکیدن داستان زندگی او را داشتند. @AncientOccultism

  • «چه می‌شود اگر رویاهای فراموش‌شده، حس عجیبِ آشناپنداری (دژاوو) و آن احساس آزاردهنده‌ای که می‌گوید چیزی کم است... تصادفی نباشند؟ چه می‌شود اگر آن‌ها به سرقت رفته باشند؟ در کتاب «جهان پنهان موجودات حافظه‌خوار»، ساگار شارما — اندیشمند برنده جایزه و کاوشگر حوزه آگاهی — شما را به سفری حیرت‌انگیز در لایه‌های پنهان ذهن انسان می‌برد؛ جایی که موجوداتی مرموز ممکن است بدون آنکه بدانید، از خاطرات، رویاها و نیروی حیاتی شما تغذیه کنند. این کتاب سنت‌شکن با تلفیق علوم اعصاب، دانش باستان، نظریه‌های کوانتومی و بینش معنوی، از رازهای زیر پرده برمی‌دارد: • حقیقت تکان‌دهنده پشتِ آشناپنداری (دژاوو) و رویاهای محوشده • چگونگی دستکاری افکار و حافظه شما توسط نیروهای نادیدنی • چرا افراد زیادی احساس پوچیِ توجیه‌نشده‌ای در درون خود دارند • پیوند میان زندگی‌های فراموش‌شده و سردرگمی‌های امروز • نحوه بازپس‌گیری حافظه ازدست‌رفته و حفاظت از قلمرو درون این اثر که با لحنی صمیمی، گیرا و کاملاً انسانی نوشته شده، ترکیبی نایاب از علم، رازآلودگی و تحول عمیق فردی است. هر فصل از کتاب ایده باطراوت و بکری ارائه می‌دهد که در هیچ جای دیگری پیدا نخواهید کرد. اگر شما هم تا به حال احساس کرده‌اید چیزی در زندگیتان کم است اما نمی‌توانید آن را توضیح دهید... این کتاب شاید همان کلیدی باشد که قفل پاسخ را برایتان باز می‌کند.» @AncientOccultism

  • جهان پنهان موجودات حافظه خوار @AncientOccultism

  • 11 авг.221412из AncientOccultism

    نقاشی آدم وحوا در کنار درخت قارچ مقدس . سال 1291 میلادی . صومعه Plaincourault در ایندره فرانسه . آدم وحوا با کلاهک قارچ می کوشند برهنگی خود را بپوشانند . در اینجا درخت دانش به شکل قارچ نشان داده شده . در ادیان اسطوره ای قارچ مقدس نقش کلیدی در مکاشفه بازی می کند . قارچ مقدس روان گردان باعث آگاهی آدم و حوا شده . https://t.me/AncientGnosticism

  • به هر روی، تردیدی نیست که نیروی جنسی زنان برای فرقه‌های رازورزانه حیاتی بود و تا حد زیادی جذابیت این فرقه‌ها را برای زنان از کهن‌ترین روزگاران توضیح می‌دهد. این موضوع همچنین ارتباط زیادی با خصومت با امیال جنسی به طور کلی، و بدگمانی نسبت به زنان که توسط کلیسای…

  • به هر روی، تردیدی نیست که نیروی جنسی زنان برای فرقه‌های رازورزانه حیاتی بود و تا حد زیادی جذابیت این فرقه‌ها را برای زنان از کهن‌ترین روزگاران توضیح می‌دهد. این موضوع همچنین ارتباط زیادی با خصومت با امیال جنسی به طور کلی، و بدگمانی نسبت به زنان که توسط کلیسای بعدی به نمایش درآمد، و همچنین آمادگی مسیحیان برای تعقیب و شکار جادوگران مفروض تا همین چندی پیش دارد. تسلط تله‌پاتیک بر ذهن مردم که توسط چنین زنانی اعمال می‌شد و در سراسر جهان به «چشم زخم» یا «شورچشمی» معروف است، اصالتاً از همین توانایی در برانگیختن شهوت مردان سرچشمه می‌گیرد. واژه لاتین Fascinus که واژه Fascination (شیفتگی/افسون) از آن گرفته شده است، علاوه بر معنای «افسونگری»، نام خاص خدایی بود که نماد او کیرِ برافراشته بود؛ و این امر — چنان‌که اکنون می‌توانیم درک کنیم — منشأ اصلی این واژه و واژه یونانی Baskanos به معنای «جادوگر» است. بر این باور بودند که با همراه داشتن مجسمه کوچکی از کیر، می‌توان از تأثیرات شوم «افسونگری» (که بعدها به هر شکلی از تسلط ذهنی تعمیم یافت) جلوگیری کرد؛ درست همان‌طور که امروزه نماد مسیحی صلیب توسط افراد درون و بیرون کلیسا برای دور کردن شر استفاده می‌شود. پرستش فاسینوس به دوشیزگان وستال سپرده شده بود که این خود نشانه‌ای دیگر از ماهیت جنسی آتش مقدس آنان است. قارچ مقدس و صلیب پژوهشی در ماهیت و خاستگاه مسیحیت در میان فرقه‌های باروری خاورنزدیک باستان  نوشته جان ام. آلگرو  ترجمه : مهر @AncientOccultism

  • نمونه بارز رابطه میان مار و قارچ، البته در داستان باغ عدن در عهد عتیق آمده است. خزنده حیله‌گر، حوا و همسرش را وسوسه می‌کند تا از میوه درختی بخورند که «آنان را همچون خدایان، آگاه به خیر و شر ساخت» (پیدایش ۳: ۴). کل داستان عدن، اسطوره‌شناسیِ مبتنی بر قارچ است، به‌ویژه در ماهیت آن «درخت» که در واقع همان قارچ مقدس است؛ چنان‌که خواهیم دید. حتی تا سده سیزدهم میلادی نیز، با توجه به دیوارنگاره (فرسک) نقش‌بسته بر دیوار کلیسایی ویران‌شده در پلن‌کورو در فرانسه، هنوز یاد و خاطره‌ای از این سنت کهن در میان مسیحیان باقی مانده بود. در آنجا قارچ آمانیتا موسکاریا (Amanita muscaria) به زیبایی به تصویر کشیده شده که ماری به دور آن پیچیده است، در حالی که حوا در کنار آن ایستاده و شکم خود را گرفته است. بنابراین، سبد باخوسی (Cista) و «نوارهای جادویی» جادوگران در کتاب حزقیال، احتمالاً نشان‌دهنده بخش پایینی یا «پیمانه» پایه قارچ (فولوا) بودند؛ همان سبد کوچکی که ساقه قارچ از آن بیرون می‌زد، درست مانند ماری که با افسون از جعبه خود بیرون می‌آید. داستان‌هایی چون موسی — که نامش به معنای «مارِ بیرون‌آمده» قابل درک است — در سبد حصیری‌اش، و دیونیسوس و عیسی در «آخورهایشان» (که در ذات خود سبدهای سرپوشیده بودند) در همین مفهوم نهفته است. این نمادهای بازسازی‌شده از پایه درهم‌تنیده قارچ — که شاید شکافته شده بودند تا ساقه قارچِ در حال خروج را نشان دهند — به عنوان اشیائی که در مراسم پروراندن قارچ به مچ دست روسپیان مقدس بسته می‌شدند، احتمالاً برای تشویق و ترغیب نمادین قارچِ خفته برای باز شدن و نمایان ساختن خود طراحی شده بودند. توانایی زن در برانگیختن و به حرکت درآوردن اندام جنسی مرد، حتی صرفاً با حضور فیزیکی خود و ظاهراً بدون هیچ‌گونه کنترل اختیاری از سوی صاحب آن اندام، برای باستانیان مایه‌ شگفتی بسیار بوده است. این امر نوعی جادوگری تلقی می‌شد و به همین دلیل عموماً از سوی مردان با بیم و بدگمانی، و البته آمیخته با ترسی مقدس و مذهبی نگریسته می‌شد. این موضوع به‌ویژه در مورد آن فرقه‌های رازورزانه‌ای صادق بود که از نیروی جنسی زنان برای آیین‌های پنهانی خود استفاده می‌کردند. جوزفوس درباره فرقه اسنی‌ها می‌گوید: «آنان در اصل، ازدواج و بقای نسل بشر را محکوم نمی‌کنند، اما می‌خواهند خود را در برابر شهوت‌رانی زنان حفظ کنند، چرا که متقاعد شده‌اند هیچ زنی به پیمان وفاداری خود با یک مرد وفادار نمی‌ماند.» او درباره آن گروه از اسنی‌ها که ازدواج می‌کردند می‌گوید: آنان بر این باورند کسانی که از ازدواج سر باز می‌زنند، کارکرد اصلی زندگی یعنی بقای نسل را قطع می‌کنند و افزون بر این، اگر همگان چنین دیدگاهی را بپذیرند، کل نسل بشر به سرعت منقرض خواهد شد. با این حال، آنان زنان خود را سه سال تحت آزمایش قرار می‌دهند و تنها پس از آنکه زنان در سه دوره پاکسازی، باروری خود را اثبات کردند، با آنان ازدواج می‌کنند. آنان در دوران بارداری با همسران خود آمیزش نمی‌کنند تا نشان دهند که انگیزه‌شان از ازدواج، کام‌جویی نیست بلکه تولید نسل است. این امر یادآور فرمان بارها تکرارشده کلیسا است که هدف از ازدواج را تولید نسل می‌داند. پس از قرن‌ها پرهیزگاری افراطی با الهام از دین، برای ما در جهان غرب شوک‌آور است که بفهمیم باستانیان تمایل بیشتری به کام‌جویی جنسی را به زنان نسبت می‌دادند. گفته شده است که تیرسیاسِ پیشگو توسط زئوس و هرا انتخاب شد تا تصمیم بگیرد که آیا مرد یا زن لذت بیشتری از آمیزش جنسی می‌برند. او پاسخ داد: از ده بخش آمیزش، مرد تنها از یک بخش آن لذت می‌برد؛ اما حواس یک زن هر ده بخش را به طور کامل تجربه می‌کند. @AncientOccultism

  • 11 авг.24145из Buyingbook

    @Buyingbook

  • 11 авг.23613из Buyingbook

    جلد سوم گل حیات نسخه کامل درونوالو ملچیزدک مترجم : محمد حسین لشگری تهیه از : @nibiru01 @Buyingbook

  • 10 авг.28991из thelostbook

    5892-1013-0598-8228 بانک سپه حمزه محمد پور همراهان عزیز برای سرپا ماندن و تداوم انتشار محتوا در کانال در حد توان بتوانید کمک کنید ممنون میشم 🙏 کمک های شما باعث بقا ما هست .

  • 10 авг.29753из spiritual_ancient_persian

    برای خرید به لینک زیر مراجعه کنید https://t.me/Buyingbook https://t.me/spiritual_ancient_persian

  • 10 авг.399710из spiritual_ancient_persian

    بخش پایانی یکی از «استادان خندان» معاصر که در این کتاب به او پرداخته می‌شود، آلیستر کراولی[8] است؛ کسی که مسیر معنوی خویش را از رهگذر جنسیت و طنز پیمود؛ دو عرصه‌ای که در فرهنگ غرب، هنگامی که با دین درآمیزند، معمولاً با پذیرش و خوش‌آمد روبه‌رو نمی‌شوند. از همین رو، موجی از بدنام‌سازی و تهمت همواره بر سر کراولی فرود آمده است. شاید اگر بار دیگر روح انسانِ بازیگر را بازیابیم، با نگاهی مهربان‌تر به «توحش عظیم» بنگریم. در این میان، نگاه دقیق، همدلانه و ژرف‌نگر چورتن به شخصیت کراولی، اصلاحی ارزشمند در برابر انبوه سوءبرداشت‌هایی است که درباره او شکل گرفته است. یکی از برجسته‌ترین دستاوردهای کتاب چورتن آن است که نشان می‌دهد چگونه متفکرانی که از نظر زمانی قرن‌ها از یکدیگر فاصله دارند، همچون کراولی و والنتینوس ، همگی در یک سنت واحدِ اندیشه گنوسی جای می‌گیرند. چورتون نشان می‌دهد که چگونه همین سنت، صوفیان ، نوافلاطونیان ، جادوگران قرون وسطی ، تروبادورها ، قبالاییان ، یاکوب بوهمه ، ویلیام لا ، فراماسونری ، روان‌شناسی کارل یونگ ، جنبش رودلف اشتاینر ، ترانه‌های جان لنون و بسیاری جریان‌ها و شخصیت‌های دیگر را در رشته‌ای واحد به یکدیگر پیوند می‌دهد. اگر «استادان خندان» ــ همچون آلیستر کراولی که سال‌ها آماج بدنامی و بدفهمی بوده است ــ قهرمانان این کتاب به شمار می‌آیند، همان‌گونه که یوهان والنتین آندرئا، که مدت‌ها از یادها رفته بود، قهرمان کتاب پیشین چورتن محسوب می‌شد، پس ضدقهرمانان آن همان مردمانِ سرب هستند؛ کسانی که عصر سرب را تداوم می‌بخشند. اینان در هر دوره‌ای، مروجان جزم‌اندیشی خفه‌کننده دینی یا مادی‌گرایی خام و مبتذل بوده‌اند. با این حال، زحل ، سیاره وابسته به سرب، در عین حال سیاره زمان نیز هست؛ و از همین رو، سیاره دگرگونی و استحاله نیز به شمار می‌آید. در جهانی آلوده، حال‌وهوایی هزاره‌باورانه برای نفس کشیدن تقلا می‌کند؛ همان‌گونه که در روزگاری که نخستین بیانیه‌های رزیکروسیانی انتشار یافتند، چنین فضایی در حال شکل‌گیری بود. سنت گنوسی همچنان در دسترس ماست؛ به‌عنوان سرچشمه‌ای الهام‌بخش برای دگرگونی. این کتاب آن سنت را با همه غنا، ژرفا و شکوهش دوباره زنده می‌کند و این امید را در ما برمی‌انگیزد که شاید بتوانیم سرب را به طلا استحاله کنیم.   کریستوفر مکینتاش (Christopher McIntosh) نویسنده کتاب رزیکروسیان‌ها: تاریخ، اسطوره‌شناسی و آیین‌های یک انجمن رازآمیز مترجم : روزبه آزادسرو [1] Johan Huizinga [2] Homo Ludens [3] Simon Magus [4] Rosicrucianism [5] Ludibrium [6] The Chemical Wedding of Christian Rosenkreuz [7] The Golden Builders [8] Aleister Crowley https://t.me/spiritual_ancient_persian

  • 10 авг.33539из spiritual_ancient_persian

    بخش دوم استعاره #گنوسیسم، امکان دیگری را نیز پیش روی ما می‌گشاید: اینکه جهان را همچون لطیفه‌ای کیهانی یا گونه‌ای شعبده و افسون بنگریم؛ نمایشی که دمیورژ در آن نقش شعبده‌باز را ایفا می‌کند؛ شعبده‌بازی که مهارتش را تحسین می‌کنیم، در حالی که به‌خوبی می‌دانیم دیر یا زود این نمایش به پایان خواهد رسید و ما صحنه تماشاخانه را ترک خواهیم کرد. با چنین نگرشی، گنوسیسم دیگر جهان‌بینی‌ای تیره، منفی و اندوه‌بار نیست، بلکه به نگرشی سرشار از بازیگوشی، شور زندگی و جشن‌گونه تبدیل می‌شود. اگر جهان چیزی جز یک ترفند یا شوخی کیهانی نباشد، چرا با آن همراه نشویم، همان‌گونه که در یک بازی دوستانه شرکت می‌کنیم؟ شاید درست همین همدلی و هم‌بازی شدن، در نهایت راهی برای فرارَوی از آن باشد. تاریخ‌نگار هلندی، یوهان هویزینگا[1] ، در اثر کلاسیک خود انسانِ بازیگر[2] ، به مفهوم بازی و نقش بنیادین آن در فرهنگ انسانی در سراسر تاریخ می‌پردازد. به باور من، همین روحیه بازیگوشی، یکی از رگه‌های پنهان اما ماندگار سنت گنوسی را شکل می‌دهد. این همان ویژگی‌ای است که در میان برخی از حکیمان بودایی نیز مشاهده می‌شود؛ آنان که طنز و شوخ‌طبعی را یکی از راه‌های رسیدن به روشن‌شدگی می‌دانند. از همین رو، چه در مشرق‌زمین و چه در مغرب‌زمین، همواره سنتی دیرینه از «استاد خندان» وجود داشته است. چورتن یکی از نخستین نمونه‌های این سنت را در شخصیت شمعونِ مجوسِ سامری[3] معرفی می‌کند. وقتی کتاب خود را درباره رزیکروسیانیسم[4] ــ که یکی از شاخه‌های سنت گنوسی به شمار می‌آید ــ می‌نوشتم، هنوز به اهمیت این ویژگی، یعنی روحیه بازیگوشی و بازی، آن‌گونه که باید، پی نبرده بودم. از همین رو، نتوانستم معنای حقیقی واژه لودیبریوم[5] ، یا «شوخی»، «مزاح» و «بازی»، را دریابم؛ واژه‌ای که یوهان والنتین آندرئا برای توصیف اثر خود، عروسی شیمیاییِ کریستیان روزن‌کرویتس[6] ، به کار برده بود؛ اثری که از مهم‌ترین اسناد آغازین رزیکروسیانی به شمار می‌رود. تنها سال‌ها بعد بود که دریافتم آندرئا واژه لودیبریوم را با همان روح و معنایی به کار برده است که در کتاب انسانِ بازیگر مطرح می‌شود؛ و اینکه همین روحیه در بخش بزرگی از سنت رزیکروسیانی نیز جریان دارد. این اندیشه بار دیگر هنگامی به ذهنم بازگشت که فصل‌های روشنگر چورتن درباره رزیکروسیان‌ها را در کتاب همتای این اثر، سازندگان زرین[7] ، خواندم. چورتون در آن کتاب، با مهارتی چشمگیر، رزیکروسیان‌ها را در بستر شکاف روزافزونی قرار می‌دهد که میان علم و دین در حال شکل‌گیری بود؛ شکافی که آنان آرزو داشتند با بنیان نهادن نظامی فراگیر از معرفت، پلی بر فراز آن بسازند؛ نظامی که دین، علم، فلسفه و هنر را در کلیتی واحد به یکدیگر پیوند دهد. رزیکروسیان‌ها این آرمان را در قالب اسطوره‌شناسی‌ای درخشان و خلاقانه متجلی ساختند که عنصر نیرومندی از بازیگوشی و شوخ‌طبعی در تار و پود آن تنیده شده بود. همین روحیه بازیگرانه، سراسر کتاب فلسفه گنوسی را نیز دربر گرفته است. https://t.me/spiritual_ancient_persian

  • 10 авг.270111из spiritual_ancient_persian

    معرفی کتاب ( بخش نخست ) فلسفه گنوسی کتابی است که مستقیماً با وضعیت و احوال عصر ما سخن می‌گوید. اگر ــ آن‌گونه که برخی از فیلسوفان یونان باستان باور داشتند ــ هر عصری متناظر با فلزی خاص باشد، پس روزگار ما عصر سرب، فلز وابسته به زحل است؛ عصری که زمان دگرگونی و استحاله آن فرا رسیده است. از نگاه کیمیاگر، درخشندگی فلز گران‌بها در ژرفای زمین، همتای درخشندگی روح الهی است که، به تعبیر گنوسیان، در قلمرو مادی به اسارت درآمده است. در ژرف‌ترین لایه گنوسیسم، استعاره‌ای نیرومند نهفته است: آفریننده یکی نیست، بلکه دو آفریننده وجود دارد؛ یکی راستین و دیگری دروغین. آفریننده کاذب، یعنی دمیورژ[1] ، ارواح ما را در جهان ماده اسیر نگاه می‌دارد و از نور الهیِ برین دور می‌سازد. با این همه، در طول اعصار، سنتی از معرفت، در پسِ پرده تصویرها و نمادها، از نسلی به نسل دیگر منتقل شده است؛ سنتی که منشأ ما را آشکار می‌کند و راه بازگشت به سرچشمه حقیقی را نشان می‌دهد. این معرفت، یا گنوسیس (Gnosis) ، اگر پذیرای آن باشیم، می‌تواند ارواح ما را از بند رهایی بخشد. در توصیف این جهان‌بینی، آگاهانه واژه استعاره را به کار می‌برم؛ زیرا همانند نویسنده این کتاب، باور دارم که بخش بزرگی از سوءبرداشت‌ها و آشفتگی‌ها از آنجا پدید آمده که این آموزه را به‌صورت لفظی و مادی تفسیر کرده‌اند؛ رویکردی که هنوز نیز بسیاری از گنوسیان معاصر و پژوهشگران گنوسیسم بر آن پای می‌فشارند. یکی از جذاب‌ترین استدلال‌های توبیاس چورتون آن است که این برداشت تحت‌اللفظی، در حقیقت تحریف یا حتی هجوی از گنوسیس راستین است؛ تحریفی که احتمالاً از سوءبرداشت نسبت به نوشته‌های گنوسیان نخستین، از جمله والنتینوس[2] ، سرچشمه گرفته است. با این حال، همین صورتِ تحریف‌شده بود که به‌تدریج با عنوان «گنوسیسم» شناخته شد. از همین رو، نویسندگانی چون فلوطین[3] به مخالفت با گنوسیان برخاستند؛ زیرا، به تعبیر چورتون، برخی از آنان «چوبی بسیار عالی به دست گرفته بودند، اما آن را از سرِ اشتباه گرفته بودند.» اما اگر جهان‌بینی دوگانه‌انگار گنوسیان را نه به‌مثابه توصیفی عینی از جهان، بلکه به‌عنوان استعاره‌ای روحانی در نظر بگیریم، پیام آن به نیرویی ژرفاً دگرگون‌کننده بدل می‌شود: همه ما، از نظر روحانی، فروتر از آن چیزی هستیم که می‌توانیم باشیم؛ بااین‌حال، در ژرفای وجودمان دانشی نهفته است که راه برخاستن و اوج گرفتن به‌سوی ستارگان را به ما می‌آموزد. در چنین چشم‌اندازی، دمیورژ، به تعبیر چورتن، همان «قوه ادراکیِ جهان‌آفرینِ انسان» است؛ نیرویی که می‌کوشد جای خدا را بگیرد و بدین‌سان، مانع از پیوند و هم‌نشینی روح با خدای حقیقی می‌شود. [1] Demiurge [2] Valentinus [3] Plotinus https://t.me/spiritual_ancient_persian

  • 10 авг.32668из spiritual_ancient_persian

    کتاب در دست ترجمه «فلسفه گنوسی» نوشته توبیاس چورتن ، که به بررسی ریشه‌های تاریخی، باورهای بنیادین و تداوم این سنت فکری از ایران باستان تا عصر حاضر می‌پردازد. نویسنده با تمرکز بر مفهوم #گنوسیس یا معرفت شهودی، نشان می‌دهد که چگونه ایده‌هایی مانند تقابل خیر و شر، خدای آفریدگار مادی (دمیورژ) و جرقه الهی درون انسان، در متون اوپانیشادها، آیین زرتشت، حکمت یهودی و تعالیم پولس حواری ریشه دارند. چورتن توضیح می‌دهد که چگونه اسطوره‌هایی چون صوفیا (حکمت) و انسان اولیه (آنتروپوس) چارچوبی برای درک هبوط روح به جهان ماده و تلاش برای بازگشت به منشأ نورانی فراهم می‌کنند. این اثر با پیوند میان الهیات باستان و مفاهیم مدرن، گنوسیسم را نه صرفاً یک بدعت مسیحی، بلکه فلسفه‌ای رهایی‌بخش برای آزادی روح از قید زمان و ماده معرفی می‌کند. علاوه بر این، تأثیرات این تفکر بر مکاتب کیمیاگری، فراماسونری و حتی روان‌شناسی یونگ مورد واکاوی قرار گرفته است. در نهایت، کتاب بر اهمیت شناخت درونی به عنوان کلیدی برای فراتر رفتن از محدودیت‌های مادی و رسیدن به ابدیت تأکید می‌ورزد. روزبه آزادسرو🔱 https://t.me/spiritual_ancient_persian

  • 8 авг.38859из Buyingbook

    @Buyingbook

  • 8 авг.41576из Buyingbook

    باستان شناسی شر دیوها ، تسخیر شدگی و یادگارهای شوم دکتر هدر لین ترجمه : مهر @Buyingbook

  • 8 авг.37411из Buyingbook

    @Buyingbook

  • 30 июл.9782310

    یک شب، طوفانِ برفِ سنگینی شروع شد و تا ساعت ۱۰ شب، حداقل دو فوت یا بیشتر برف روی زمین نشسته بود و برف‌باریدن واقعاً شدت گرفته بود. اتوبوسِ مدرسه‌ی من یک اجاقِ هیزمی در درون خود داشت، هوا گرم بود و من آماده می‌شدم تا شب را به تنهایی سپری کنم. ناگهان کسی به درِ خانه‌ام کوبید. در را باز کردم و زنِ جوانی را دیدم، احتمالاً هجده‌ساله یا در همین حدود، که خود را پتوپیچ کرده بود تا از سرما یخ نزند. زنِ جوان به من گفت: «ببخشید مزاحمتان شدم، اما ماشینم در برف گیر کرده و دارم یخ می‌زم. لطفاً، می‌شود بیایم داخل؟ به او گفتم: «البته، بیا تو. اجاق آتش روشن است». او لبخند زد و پاسخ داد: «متشکرم.» سپس قدم به درونِ اتوبوس مدرسه‌ی من که حکم خانه را داشت گذاشت. او را به سمت جایی که آتش می‌سوخت هدایت کردم و از او خواستم نزدیک آن بنشیند. او شروع به مالیدن دست‌هایش به هم کرد و گفت: «وای، این فوق‌العاده است». موسیقی در حال پخش بود و او شروع به صحبت درباره‌ی موسیقی کرد. من درگیرِ موضوع گیج‌کننده‌ای شده بودم. این‌طور به نظر می‌رسید که او را از جایی می‌شناسم، و از او پرسیدم که آیا من را می‌شناسد یا نه. او گفت: «نه، من تا به حال شما را ندیده‌ام». بنابراین موضوع را رها کردم و هم‌زمان که او داشت گرم می‌شد، شروع به گفتگو کردیم. زمان گذشت، اما نمی‌توانستم این حس را که او را از جایی می‌شناسم از سر بیرون کنم. کم‌کم داشت دیروقت می‌شد، بنابراین برایش بستری آماده کردم. وقتی کار تمام شد، از او پرسیدم اگر اشکالی ندارد چند دقیقه‌ای به مراقبه بروم. او گفت: «مشکلی نیست، مادرم بیشتر عمرش را در مراقبه سپری می‌کند. تو هم وقتت را سپری کن». من به مراقبه فرو‌رفتم و وارد فضای مقدسم شدم. بلافاصله به سراغ عکس‌های روی دیوارم رفتم، و دقیقاً اولین عکس، خودِ آن زنِ جوان بود. حالا می‌دانستم او را کجا دیده بودم و هیجان‌زده شدم. او به طریقی با فضای مقدسِ من گِره خورده بود. وقتی از مراقبه بیرون آمدم، او تقریباً به خواب رفته بود. صبحِ روز بعد، خورشید بازگشته بود و آسمان زیبا بود، اما هوا همچنان سرد بود. به او کمک کردم تا ماشینش را دوباره به حرکت درآورد. به درخواست خودش، شماره‌های تلفنمان را با هم مبادله کردیم. روز بعد، تماسی تلفنی از او داشتم که پرسید: «اشکالی ندارد یک بار دیگر به دیدنتان بیایم؟ مادرم دوست دارد شما را ملاقات کند». این آغازِ شکل‌گیری دوستی‌ای میان هر سه ما بود که حدود یک سال و نیم طول کشید. مادرش بسیار نسبت به فضای مقدس قلب و فضای کوچک قلب هشیار و آگاه بود. در آن زمان، من فضای کوچک قلب را می‌شناختم اما هیچ ایده‌ای نداشتم که چگونه وارد آن شوم، یا اصلاً کجاست. او واقعاً به من کمک کرد. از طریق این تجربه، چیزهای زیادی درباره‌ی فضای کوچک آموختم، اما همچنان نمی‌توانستم راه ورود به آن را پیدا کنم. مادرش هرگز به من نگفت که چگونه وارد فضای کوچک شوم. از این تجربه و تجربیات دیگر، فهمیدم که فضای مقدسِ قلب می‌تواند به دنیای بیرون گسترش یابد و به درون فضای مقدس و خودِ قلب محدود نمی‌شود. این برای من فوق‌العاده مهم بود؛ زیرا راهی برای دیدنِ فضای مقدس بود که هرگز پیش از آن تصور نکرده بودم، اما راستش را بخواهید، در آن زمان نمی‌دانستم مرا به کجا هدایت می‌کند. به نظر می‌رسد فضای مقدسِ قلبِ من دوست دارد یاد بگیرم، بنابراین این بازی‌ها را انجام می‌دهیم؛ بازی‌هایی که مرا به تعاملِ بیشتر با فضای مقدسِ قلبم تشویق می‌کنند. حالا دارم یاد می‌گیرم که در درونِ فضای کوچکم زندگی کنم، و باید اعتراف کنم که جذاب‌تر است؛ زیرا به کلِ کیهان متصل است و هیچ محدودیتی ندارد. این فضا می‌تواند از هیچ، همه‌چیز خلق کند؛ چیزی که بَعد در کیهانِ شگفت‌انگیز ما وجود خواهد داشت. باز هم متوجه شدم که این بازی، مرا از آنچه تصور می‌کردم فضای مقدسم است بیرون کشید و به منطقه‌ای از کیهان گسترش داد که در آن گُم شده بودم، اما مدام در حال یادگیری بودم. امیدوارم این به شما کمک کند. زندگی را خیلی جدی نگیرید؛ فقط بازی کردن و احساسِ شادی می‌تواند باعث شود به یاد بیاورید واقعاً کیستید؛ چیزی که حس می‌کنم هدف اصلیِ فضای مقدسِ قلب است. لطفاً فضای کوچکِ قلبتان را بشناسید و با آن یکی شوید، چرا که به زودی خواهید آموخت این فضا، اوجِ کیهان است. گل حیات جلد سوم ملیچیزدک ترجمه: محمدحسین لشگری https://t.me/AncientOccultism