tgindex
اندیشه

آموزش مارکس ، انگلس و لنین در مبارزه مردم برای شرافت ، آزادی و استقلال سلاح پر قدرتی بشمار می رود ☭

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
23
Всего постов
38
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Образование
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
1 341
+10 за 4 дн.
Сутки
+2
+0,15%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
195
35 постов
Вовлечённость
14,5%
к подписчикам
Постов в день
3,3
всего 38
Упоминаний
2
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
178
1/48двое суток
203
1/72трое суток
220

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • از اندونزی ۱۹۶۵ تا فلسطین امروز؛ یک الگوی تکرارشونده؟ یک تحلیلگر آمریکایی حوزه ژئوپلیتیک و سیاست خارجی می‌گوید: همان‌گونه که امروز آمریکا از اسرائیل حمایت می‌کند، در دهه ۱۹۶۰ نیز از نیروهای ضدکمونیست در اندونزی حمایت کرد. در سال‌های ۱۹۶۵ و ۱۹۶۶، در جریان سرکوب گسترده نیروهای چپ و افراد متهم به کمونیسم، حدود ۵۰۰ هزار تا یک میلیون نفر کشته شدند. اسناد از طبقه‌بندی خارج‌شده آمریکا نشان می‌دهند مقام‌های آمریکایی از کشتارها اطلاع داشتند و از تلاش ارتش اندونزی برای نابودی حزب کمونیست و جنبش چپ حمایت می‌کردند. ژنرال سوهارتو پس از این وقایع قدرت را در دست گرفت و برای بیش از سه دهه بر اندونزی حکومت کرد. پرسش اینجاست: وقتی یک قدرت بزرگ از متحدان خود حمایت می‌کند، آیا باید معیارهای دوگانه درباره کشتار غیرنظامیان را پذیرفت؟ تاریخ اندونزی ۱۹۶۵ را نباید فراموش کرد. https://t.me/AndishehProgressive

  • https://t.me/AndishehProgressive

  • ده «دیدگاه خطرناک» چپ‌های جهان از نگاه مخالفان چپ، ظاهراً این‌ها از «خطرناک‌ترین» دیدگاه‌های چپ‌گرایان هستند: ۱. حمایت از اقلیت‌ها و محرومان ۲. حمایت از تحصیل رایگان کودکان ۳. حمایت از آسایش و رفاه مادران و نوزادان ۴. حمایت از افزایش مالیات ثروتمندان ۵. حمایت از مهاجران و مخالفت با نژادپرستی ۶. مخالفت با بمباران شهرها و کشتار شهروندان ۷. مخالفت با آزار و سوءاستفاده جنسی توسط قدرتمندان ۸. مخالفت با تحریم‌های اقتصادی علیه ملت‌ها ۹. دفاع از افزایش درآمد کارگران و کارمندان ۱۰. حمایت از دسترسی محرومان به خدمات درمانی اگر دفاع از انسان‌ها، عدالت اجتماعی، حقوق کارگران و حمایت از محرومان «خطرناک» است، شاید بهتر باشد یک بار دیگر درباره معنای واقعی واژهٔ «خطرناک» فکر کنیم. https://t.me/AndishehProgressive

  • 14 авг.2581014

    جهان در خواب است. ۱٪ از جمعیت جهان بخش بزرگی از ثروت و قدرت را در اختیار دارند. ۴٪ در کنار این ساختار قرار گرفته‌اند و از آن بهره می‌برند. ۵٪ آگاهانه در برابر این وضعیت می‌ایستند و برای تغییر آن تلاش می‌کنند. و ۹۰٪ هنوز با واقعیت‌های پنهان این جهان نابرابر درگیرند. نبرد اصلی، نبرد میان آگاهی و ناآگاهی است؛ نبردی برای اینکه انسان‌ها بتوانند جهان را آن‌گونه که هست ببینند و برای تغییرش تصمیم بگیرند. https://t.me/AndishehProgressive

  • در طول دوره طولانی جهانی‌سازی و تک‌قطبی، رویکرد چهارمی برای توضیح امپریالیسم جدید این مرحله توسعه یافت. طرفداران این تز ادعا می‌کردند که سرمایه با ایجاد بحران‌های تولید اضافی، افزایش سلب مالکیت‌ها و ایجاد عدم تعادل‌های جدید گسترش می‌یابد. در نگاه به گذشته، تز امپریالیسم جدید پیش‌فرض‌های مسئله‌دار این دوره را به اشتراک می‌گذارد؛ با این تصور که ایالات متحده موقعیت خود را به عنوان قدرت مسلط تثبیت می‌کرد، جهانی‌سازی مستلزم ادغام فعلی و موثر سرمایه‌ها بود، تمام سیاره سرمایه‌داری شده بود (از جمله چین) و سنت وابستگی که شامل جذب منابع از پیرامون‌ها می‌شد اهمیت خود را از دست داده بود. این رویکرد افول مداوم ایالات متحده را درک نکرد. این رویکرد جنگ‌طلبی را برجسته ساخت اما آن را از این افول جدا کرد. به نوعی، این دیدگاه‌ها تمایل داشتند جهانی‌سازی را به عنوان دوره‌ای از امپراتوری غیررسمی تحت فرماندهی آمریکا در نظر بگیرند. در حالی که ایالات متحده هرگز متوسل شدن خود به اجبار را تعدیل نکرده و هرگز یک امپراتوری غیررسمی را اعمال نکرده است، همان‌طور که اصل راهنمای بنیادی آن‌ها، یعنی دکترین مونرو نشان می‌دهد. فرض اینکه اقدامات آن‌ها با جدایی روزافزون اقتصاد و سیاست تعیین می‌شد، به معنای نادیده گرفتن این است که دولت امپریالیستی آمریکا مداخلات نظامی دائمی در سطح جهانی انجام داده تا برتری خود را تثبیت کند. نویسنده: کلودیو کاتز Claudio Katz اقتصاددان و استاد دانشگاه بوئنوس آیرس برگردان باقر جهانبانی کوز کومون (Cause commune) شماره ۴۸ • مارس/آوریل ۲۰۲۶ https://t.me/AndishehProgressive

  • مناقشات مارکسیستی در درون مارکسیسم، جنجال‌ها و مناقشاتی درباره ماهیت و مسیر امپریالیسم وجود دارد. با شناسایی رقبای اصلی، اتحادها یا سیاست‌های ضد امپریالیستی، بحث‌ها شکل می‌گیرند. بحث‌ها درباره امپریالیسم از زاویه‌ای صرفاً اقتصادی در گذشته عقیم از آب درآمده‌اند و نباید بازتولید شوند. بسیاری از بحث‌های مارکسیستی بر محوریت سرمایه مالی، رکود و صادرات سرمایه متمرکز بوده‌اند، اما این موضوعات اکنون ثانویه هستند. با تکیه بر این معیارها، بررسی چهار بحث شایسته است. استدلال نخست، نظریه آنتونیو نگری را که در دهه گذشته بسیار مورد بحث بود، بازخوانی می‌کند. این نظریه وجود یک عصر جدید پساامپریالیستی را مطرح می‌کند که در آن سرمایه و کار به طور مستقیم در سطح جهانی در برابر یکدیگر قرار می‌گیرند، و تمام بخش‌های سرمایه با انحلال مراکز و مرزهای قدیمی به هم پیوند می‌خورند. این نظریه ظهور یک طبقه حاکم جهانی‌شده را برجسته می‌سازد که در آن ایالات متحده ساختارهای خود را در سراسر سیاره پراکنده می‌کند، در حالی که خود در درون سیستم امپریالیستی جدید منحل می‌شود. تز امپراتوری جهانی در زمینه کنونی کاملاً دور از واقعیت شده است. این تز با افول ایالات متحده، اختلاف با چین و پایان سرخوشی جهانی‌سازی، ارتباط خود را از دست داده است. نگری با چنگ زدن به تز آشفتگی تعمیم‌یافته و سکوت کامل درباره چین، از مشکلات طفره می‌رود. او همچنان نادیده می‌گیرد که مطالبات مردمی در سطح دولت-ملت‌ها فرمول‌بندی و محقق می‌شوند. همکار آمریکایی او، مایکل هارت، برتری یک «رژیم جنگی» را مطرح می‌کند، بدون آنکه درگیری‌های بین قدرت‌ها را ارزیابی کند. او همه متخاصمان را مشابه می‌داند. بدون بیان صریح، او پیشنهاد می‌کند که چین و ایالات متحده بخشی از یک امپراتوری هستند، بدون آنکه تفکر متقاعدکننده‌ای را توسعه دهد. دیدگاه دومی وجود دارد که از تز طبقات و دولت‌های فراملی‌شده به عنوان ویژگی غالب عصر ما حمایت می‌کند. این دیدگاه معتقد است که امپریالیسم آمریکایی وجود ندارد، بلکه یک امپراتوری سرمایه‌داری جهانی با سرمایه‌های درهم‌تنیده وجود دارد. این دیدگاه در نظر می‌گیرد که هر کس در همین امپریالیسم شرکت دارد، که بر افراد ثروتمند با منشاهای ملی گوناگون استوار است. با چنین فرض اولیه‌ای، درک درگیری‌های ژئوپلیتیکی کنونی بین چین و ایالات متحده، یا بین اروپا و روسیه غیرممکن می‌شود. همانند دیدگاه نگری، این دیدگاه صرفاً فراملی‌گرا، اعتبار خود را در عصر بازگشت درگیری‌ها بین قدرت‌های بزرگ از دست داده است. وضعیت کنونی ایرادات مطرح‌شده از ابتدا توسط منتقدان این مفهوم را درباره وجود طبقات یا دولت‌های فراملی تأیید می‌کند. آن‌ها تأکید کرده‌اند که سرمایه‌داری هم‌زمان با دولت-ملت پدیدار شده و بر نااحتمالی کارکرد آن بدون این ساختار پافشاری کرده‌اند. دیدگاه فراملی‌گرای بازسازی‌شده امپریالیسم جهانی تمایل دارد پاسخ‌های سیاسی بی‌طرفانه به تنش‌های چین و آمریکا را ترویج کند. این نگرش یک بین‌الملل‌گرایی ساده‌لوحانه را ترویج می‌کند که اجازه اجرای سیاست‌های ضد امپریالیستی کارآمد را نمی‌دهد. «ایالات متحده با پاسخ دادن به افول خود از طریق تجاوزات خارجی، وضعیت‌های غیرقابل مدیریتی را تقویت می‌کند که بر مسیر خودِ تجاوزاتش تأثیر می‌گذارد.» دیدگاه سوم که توسط نویسندگان زیادی به اشتراک گذاشته شده است، مستقیماً وجود یک درگیری بین‌امپریالیستی بسیار مشابه جنگ جهانی اول را مطرح می‌کند، جایی که چین و روسیه به عنوان قدرت‌های امپریالیستی معادل ایالات متحده یا اروپا به چالش کشیده می‌شوند. برخی جریان‌های فکری، به‌ویژه آن‌هایی که از تهاجم به اوکراین انتقاد می‌کنند، و برخی دیگر که معتدل‌ترند، از تعریف وضعیت رژیم اجتماعی چین اجتناب می‌ورزند. در این حالت، آن‌ها خود را به مطرح کردن یک معادل‌سازی بین اقدامات امپریالیستی پکن و واشنگتن محدود می‌کنند. این دیدگاه بر نویسندگان مارکسیست زیادی تأثیر می‌گذارد. همه این نویسندگان وجود یک بلوک جنوب جهانیِ متمایز از شمال و محوریت مبارزه ضد امپریالیستی را نادیده می‌گیرند. آن‌ها همچنین تفاوت بین سیاست تهاجمی ایالات متحده و نگرش چین مبنی بر اجتناب از به کارگیری زور را ملاحظه نمی‌کنند. آن‌ها موقعیت منحصربه‌فرد چین را که می‌تواند اشکالی از سلطه اقتصادی را بدون روش‌های امپریالیستی اعمال کند، از قلم می‌اندازند. این دیدگاه مواضع سیاسی بی‌طرفانه را به افراط می‌کشاند. با در نظر گرفتن این‌که همه قدرت‌ها به یک اندازه دشمنان خطرناکی برای ملت‌ها هستند، پیشنهاد می‌کند از مقاومت‌ها از هر طرف حمایت شود، بدون آنکه تأثیر موساد، ناتو و انقلاب‌های رنگی در شعله‌ور کردن دراماتیک‌ترین درگیری‌ها در نظر گرفته شود. https://t.me/AndishehProgressive 🔻🔻🔻

  • سه جناح نخبگان آمریکایی – حاکمیت‌گرایان، نوحافظه‌کاران و جهانی‌گرایان – جنگ‌ها را شدت می‌بخشند تا با مشکلات اقتصادی مقابله کنند و بی‌شرمانه مواد خام را تصاحب نمایند، با همان عدم کنترلی که آلمان یا ژاپن در اواسط قرن بیستم از خود نشان می‌دادند. آن‌ها همچنین به همان روش‌های نسل‌کشی و نابودسازی متوسل می‌شوند که توسط هیتلر به کار گرفته می‌شد. جنگ جهانی دوم با پویایی خود گسترش یافت، با پرل هاربر و بارباروسا، در پویایی قابل مقایسه با گسترش نظامی که در اوکراین، فلسطین و ایران در گرفت. بر خلاف جنگ جهانی دوم، این قدرت نوظهور نیست، بلکه رقیب رو به افول آن است که با شدت بیشتری به سمت جنگ فشار می‌آورد. با این حال، درست مانند آن درگیری، دو بلوک بزرگ در حال شکل‌گیری است، در پیکربندی بسیار مشابه با متحدین در برابر فاشیسم. این هم‌سویی سناریوی یک دشمن اولویت‌دار را بازتولید می‌کند. بار دیگر، درگیری‌های بین قدرت‌ها با جنگ‌های ملی، اجتماعی و دموکراتیک در هم می‌آمیزند. و همان‌طور که قبلاً در اوکراین و سوریه مشاهده شده است، پویایی رویدادها ماهیت اولیه این جنگ‌ها را تغییر می‌دهد. امروز، دفاع از اتحاد جماهیر شوروی مطرح نیست، بلکه دفاع از کوبا و چین مطرح است. علاوه بر این، هرگونه مبارزه ضد امپریالیستی مستلزم مقابله با فاشیسم پیش از هر چیز دیگری است. بر خلاف قرن گذشته، انقلاب اجتماعی در دستور کار فوری قرار ندارد، اما فوران آن پیامد محتمل فاجعه کنونی است. در این زمینه، تحولات اقتصادی، نظامی، فنی و ایدئولوژیک با ابعادی قابل مقایسه با اواسط قرن بیستم در جریان است. همانند گذشته، استراتژی سوسیالیستی مستلزم شناسایی دشمنان و شناخت متحدان، افشای خیانت‌ها و همچنین پذیرش سازش‌هاست. هدف، حمایت از پویایی ضد سرمایه‌داری است که احتمال دارد در صورت بروز جنگ پدیدار شود. روندها و مفاهیم در آینده چندین روند از زمینه کنونی ناشی می‌شود. نخستین روند بدون شک جنگ و پیامدهای قیاس‌ناپذیر آن است. روند دوم، یک چارچوب آشفته است که از این زمینه‌های جنگی ناشی می‌شود. ایالات متحده با پاسخ دادن به افول خود از طریق تجاوزات خارجی، وضعیت‌های غیرقابل مدیریتی را تقویت می‌کند که بر مسیر تجاوزات خودِش تأثیر می‌گذارد. روند سوم، گذار هژمونیک است. این روند افول ایالات متحده و صعود شهاب‌وار چین را توصیف می‌کند. این پیش‌بینی زمانی که از چشم‌انداز جانشینی هژمونیک در نظر گرفته شود بسیار مناقشه‌برانگیز می‌شود، جایی که چین جایگزین ایالات متحده می‌شود، همان‌طور که در گذشته برای بریتانیای کبیر، هلند یا اسپانیا رخ داد. این مفهومی از صعود و افول قدرت‌ها به عنوان یک فرانظریه است که سیستم‌های اجتماعی مختلف تحت یک هنجار مشترک را در بر می‌گیرد. این رویکرد پیوند تنگاتنگی با یک فلسفه تاریخ بحث‌برانگیز دارد که با نظریه امپریالیسم چندان سازگار نیست. این دیدگاه همچنین با مشکلاتی مشابه نظریه‌های چرخه طولانی مواجه می‌شود که سرنوشتی از پیش تعیین‌شده را فرض می‌کنند و نقش تعیین‌کننده افراد را نادیده می‌گیرند. مفاهیم مراحل – به عنوان دوره‌های سرمایه‌داری – بسیار مرتبط‌تر از چرخه‌ها هستند. تفسیر دیگری از گذار هژمونیک که به عنوان یک آینده چندقطبی باز در نظر گرفته می‌شود، با ایده جایگزینی ساده یک امپراتوری با امپراتوری دیگر مخالفت می‌کند. این دیدگاه که جالب و به‌روی همه امکانات باز است، با این حال امکان تکامل بالقوه به سمت سوسیالیسم را نادیده می‌گیرد. در نظر گرفتن این تکامل برای درک معنای واقعی یک گذار در آینده ضروری است. این تکامل را می‌توان با دقت و با استفاده از معیارهای توسعه نابرابر و مرکب مفهومی‌سازی کرد، معیارهایی که آینده را از پیش تعیین نمی‌کنند. آن‌ها منطق‌ها و روندهای ناشی از ادغام تشکل‌های گوناگون یا امتیاز تازه واردان (به توسعه) را روشن می‌سازند. این رویکرد پیشرفت چین را به زیان ایالات متحده روشن می‌کند، ظهور تشکل‌های میانجی را توضیح می‌دهد و مدل‌های آینده را در درون یک پویایی تاریخی بین‌جوامع در نظر می‌گیرد. این معیاری است که بحث قدیمی مارکسیستی بین تحولات عینی نیروهای مولد و پویایی‌های ذهنی طبقات اجتماعی در توسعه تاریخی را تجدید می‌کند. این‌ها موضوعات مهمی برای تأمل درباره پسا امپریالیسم و پساسرمایه‌داری هستند. https://t.me/AndishehProgressive 🔻🔻🔻

  • مارکسیسم تأکید می‌کند که درگیری‌های مسلحانه ناشی از رقابت برای سود است. این اندیشه با تفکیک مصنوعی حوزه‌های ملی و بین‌المللی مخالف است و بر درهم‌تنیدگی آن‌ها تأکید دارد. علاوه بر این، اشاره می‌کند که عدم تعادل‌های اشاره‌شده توسط جریان واقع‌گرای روابط بین‌الملل، ناشی از پویایی سرمایه‌داری است و نه صرفاً تقابل دولت-ملت‌ها. در نهایت، تأملاتی را که هدف آن‌ها تعیین این است که آیا دو قطبی، تک قطبی یا چند قطبی بودن ثبات جهانی را تعیین می‌کند، زیر سؤال می‌برد و لزوم وجود یک امپراتوری برای حفظ این تعادل را قاطعانه رد می‌کند. امپریالیسم متأخر دیدگاه ما پیشنهاد می‌کند که امپریالیسم با در نظر گرفتن مراحل خاص آن دوره‌بندی شود، زیرا ما این پدیده را به عنوان یک مرحله از سرمایه‌داری در نظر نمی‌گیریم. بهترین معیار برای دوره‌بندی تاریخی امپریالیسم، مشاهده میزان گسترش سرمایه است. این پارامتر امکان شناخت مراحل قبلی آن یعنی توسعه تکامل‌نیافته، تثبیت‌شده، کامل یا در حال افول را فراهم می‌کند. این دیدگاه همچنین امکان فرارفتن از دوگانگی بین استعمار قبلی و امپریالیسم بعدی را فراهم می‌کند، دوگانگی که تنوع‌ها، تداوم‌ها و بازآفرینی‌های شیوه استعماری را نادیده می‌گیرد. «هرگونه مبارزه ضد امپریالیستی امروز مستلزم مقابله با فاشیسم پیش از هر چیز دیگری است. بر خلاف قرن گذشته، انقلاب اجتماعی در دستور کار فوری قرار ندارد، اما فوران آن پیامد محتمل فاجعه کنونی است.» در نیمه دوم قرن بیستم، سیستم امپریالیستی شکل گرفت که جانشین سیستم کلاسیک در زمینه پایان جنگ‌های بین امپریالیستی و برتری مطلق ایالات متحده شد. این مدل بین سال‌های ۱۹۴۵ تا ۱۹۷۰ به‌طور کامل عمل کرد و مداخله نظامی با سلطه اقتصادی که بر برتری دلار به عنوان ارز جهانی استوار بود، ترکیب کرد. در این دوره، یک امپریالیسم جمعیِ سه‌گانه (آمریکای شمالی، اروپای غربی و شرق آسیا) به رهبری ایالات متحده حاکم بود که برتری یک ساختار بین‌المللی تحت کنترل پنتاگون را تحمیل کرد. در درون این مدل، می‌توان کشورهای مرکز، نیمه‌پیرامونی و پیرامونی را تمایز داد که بر حسب مورد، تمایلات دگر-امپریالیستی، هم-امپریالیستی و شبه-امپریالیستی داشتند. معیارهای اقتصادی جذب یا زهکشی ارزش برای تعریف جایگاه هر کشور در نظم جهانی به اندازه پارامترهای ژئوپلیتیکی شمول یا خروج از سیستم امپریالیستی مهم بودند. از دهه ۱۹۷۰، این سیستم وارد بحران شد، هم‌زمان با افول ایالات متحده و بازپیکربندی شمال و جنوب به عنوان موجودیت‌های ژئوپلیتیکی که جایگزین جهان اول، دوم و سوم شدند. ما در حال حاضر شاهد گسست رادیکال از آن دوران هستیم. پایان جهانی‌سازی نئولیبرال که با بحران مالی ۲۰۰۸ تسریع شد، منجر به تکه‌تکه شدن جهانی‌سازی‌های مختلف شد و صحنه بین‌المللی را به طور کیفی تغییر داد. پروژه بازسازی رهبری آمریکا به نتیجه معکوس منجر شد: خیزش قدرت چین. این تغییر با همه‌گیری کووید تشدید شد و نقطه عطف آن با جنگ در اوکراین رقم خورد. در این زمینه جدید، ژئوپلیتیک جایگزین اقتصاد به عنوان رشته تحلیلی اصلی برای ارزیابی مسیرهایی می‌شود که از بحران به سمت فروپاشی سیستم امپریالیستی می‌روند. تمام روابط غالب در این مدل با سرعتی گیج‌کننده دچار شکاف می‌شوند؛ از جمله شکاف فرا اتلانتیک، فرسایش بالقوه اتحاد اسرائیل و آمریکا، خیزش قدرت چین، بازسازی روسیه و شکل‌گیری بریکس. این دوره جدید را می‌توان امپریالیسم «متاخر» نامید. این اصطلاح دقیق‌تر از هایپرامپریالیسم (ابرامپریالیسم) است، زیرا بر فرسایش، افول و حتی فروپاشی سیستم قبلی تأکید می‌کند. از آنجایی که نظامی‌گری ویژگی غالب زمینه کنونی است، مقایسه با گذشته بسیار مفید است. شباهت بین وضعیت کنونی و دو جنگ جهانی قرن گذشته ضروری شده است، زیرا جنگ جهانی سوم توسط بسیاری از تحلیل‌گران محتمل دانسته می‌شود. مقایسه مکرر وضعیت کنونی با جنگ جهانی اول موجب چندین اشتباه می‌شود. این مقایسه عدم وجود قدرتی قابل مقایسه با ایالات متحده در آن زمان را پنهان می‌کند و این واقعیت را نادیده می‌گیرد که امروز درگیری بین قدرت‌های به یک اندازه تهاجمی مطرح نیست. این جنگ‌های محلی ناشی از تجاوزات امپراتوری غربی است که غلبه دارد. با این حال، شباهت‌های زیادی با جنگ جهانی دوم قابل مشاهده است، به‌ویژه خویشاوندی نگران‌کننده بین نتانیاهو/ترامپ و فاشیسم. «در درون مارکسیسم، جنجال‌ها و مناقشاتی درباره ماهیت و مسیر امپریالیسم وجود دارد. با شناسایی متخاصمین اصلی، اتحادها یا سیاست‌های ضد امپریالیستی، بحث‌ها شکل می‌گیرند.» https://t.me/AndishehProgressive 🔻🔻🔻

  • یکی از چالش‌های اصلی اندیشه مارکسیستی، روشن‌ساختن پویایی امپریالیسم معاصر است. این روشنگری به‌ویژه در زمینه‌ای که با تحول تاریخی نظم جهانی مشخص می‌شود، امری حیاتی و عاجل شده است. با جنگ در ایران، تمام افسانه‌های مربوط به برتری پنتاگون برباد می‌رود. در این شرایط، بازنگری و ارزیابی مجدد نظریه امپریالیسم امری ضروری است. زمینه امپریالیسم تحت تأثیر پرگویی و زیاده‌گویی دونالد ترامپ، که پیام سلطه صریح را پراکنده می‌کند، دوباره جایگاهی مرکزی یافته است. این مفهوم مترادف با جنگ‌طلبی است. ترامپ این رویکرد را تقویت می‌کند، زیرا اقتصاد او را ناکام گذاشته است. استراتژی او برای ثروتمند کردن سرمایه‌داران آمریکایی از طریق مطیع‌ساختن بقیه جهان با شکست مواجه شده است؛ او شرط‌بندی خود در برابر بریکس (BRICS) را می‌بازد و در معرض خطر گسست با شرکای سنتی فرا اتلانتیک خود قرار دارد. او همچنین باید با تضعیف سریع سیاسی داخلی و نارضایتی گسترده عمومی از شخص خود مواجه نماید. ترامپ قوانین نظم بین‌المللی را بدون ارائه جایگزینی زیست‌پذیر نقض می‌کند. او تلاش می‌کند امپریالیسم ناب و ساده را دوباره مستقر کند و بار دیگر به سمت برنامه رقبای خود، یعنی نومحافظه‌کاری جمهوری‌خواه و جهانی‌گرایی دموکرات، روی می‌آورد. او که از دست‌یابی به یک آتش‌بس برای بازسازی صنعت آمریکا ناتوان است، ابتکارات جنگ‌طلبانه خود را از سر می‌گیرد تا جبران کاهش رقابت‌پذیری اقتصاد یانکی‌ها باشد. او مدل نظامی کهنه‌ای را حفظ می‌کند که با گسترش تسلیحات هسته‌ای و از دست رفتن کنترل بر مزدوران دچار اختلال شده است. عامل اصلی مشکلات ایالات متحده، افول امپراتوری آن است. اکنون ثابت شده است که نبود یک جانشین جهانی، مانع از افولی نمی‌شود که پیوند تنگاتنگی با بحران سرمایه‌داری جهانی دارد؛ بحرانی که در اقتصاد آمریکا متمرکز شده است. نظریه‌ها امپریالیسم را می‌توان به‌عنوان تسلط اقتصادی و سیاسی یک کشور بر کشور دیگر، به نفع طبقه سرمایه‌دار حاکم و از طریق دولت تعریف کرد. این نوع ستم توسط پویایی سرمایه‌داری تعیین می‌شود که منطق زیربنایی توسعه آن را تشکیل می‌دهد. امپریالیسم به رقابت ژئوپلیتیکی بین قدرت‌ها، استثمار اقتصادی کشورهای همسایه و سلطه سیاسی ملت‌ها اشاره دارد. «مارکسیسم تأکید می‌کند که درگیری‌های مسلحانه ناشی از رقابت برای سود است. این اندیشه با تفکیک مصنوعی حوزه‌های ملی و بین‌المللی مخالف است و بر درهم‌تنیدگی آن‌ها تأکید دارد.» جنگ‌های بزرگ به‌روشنی مشکلات ذاتی امپریالیسم را نشان می‌دهند. به همین دلیل است که تحلیل آن در سال‌های اخیر با جنگ‌های عراق، اوکراین، غزه و ایران دوباره مطرح شده است. این درگیری‌ها تأیید کرده‌اند که حفظ سرمایه‌داری مستلزم اجبار امپریالیستی برای تصاحب منابع، رقابت بین رقبا و مطیع‌سازی ستم‌دیدگان است. امپریالیسم را نمی‌توان به یک «هژمونی» (بعد ایدئولوژیک آن که امکان ایجاد سلطه بدون متوسل شدن مستقیم به خشونت را فراهم می‌کند) تقلیل داد. در واقع، سرمایه‌داری بر سلطه نظامی استوار است. لنین همچنان مرجع اجتناب‌ناپذیر برای همه مطالعات در این زمینه است. رهبر بلشویک بهتر از هر متفکر مارکسیست دیگری پیوند ساختاری بین امپریالیسم و جنگ و تأثیر آن بر پویایی انقلابی را درک کرد. او جایگزینی چارچوب مفهومی را آغاز کرد که گذار به سوسیالیسم را به عنوان پیامد بحران‌های بزرگ اقتصادی در نظر می‌گرفت، و چارچوب دیگری را جایگزین آن کرد که بر تأثیر جنگ‌ها متمرکز بود. نظریه مارکسیستی وارد مجادله‌ای با رویکردهای متعارفی می‌شود که امپریالیسم را انکار می‌کنند، آن را با تعابیر ملایم‌تر جایگزین می‌کنند یا آن را مستقل از رژیم اجتماعی زیربنایی و زمینه تاریخی‌اش در نظر می‌گیرند. مارکسیسم همچنین تز لیبرالی را رد می‌کند که امپریالیسم را بازمانده‌ای از گذشته می‌داند که با نوسازی سرمایه‌داری محکوم به فناست. این رویکرد این واقعیت را نادیده می‌گیرد که خودِ گسترش این سیستم، جنگ‌ها را شدت می‌بخشد. دیدگاه دوم، مداخله خارجی را به عنوان یک اقدام بشردوستانه معرفی می‌کند؛ این همان امپریالیسم حقوق بشر است که تمام ریاکاری‌های حقوق بین‌الملل را تغذیه می‌کند. دیدگاه سوم، امپریالیسم را با تجلیل از کارکرد تمدن‌سازی آن، اعمال پدرسالاری آنگلوساکسون و برتری فرهنگ غربی توجیه می‌کند. تحت این توجیه‌هاست که انواع کشتارها مرتکب می‌شوند. رویکرد چهارم، ماهیت امپریالیستی ایالات متحده را با تأکید بر عدم وجود مستعمرات رد می‌کند، اما این واقعیت را نادیده می‌گیرد که این قدرت به عنوان یک جمهوری امپریالیستی، نخست قاره‌ای، سپس نیمکره‌ای و در نهایت جهانی پدیدار و تثبیت شده است. https://t.me/AndishehProgressive 🔻🔻🔻

  • نظریه مارکسیستی امپریالیسم امروز نویسنده: کلودیو کاتز برگردان باقر جهانبانی https://t.me/AndishehProgressive 🔻🔻🔻

  • دولت ژاپن متهم است که میزان جنایات مرتکب‌شده را کم‌اهمیت جلوه داده، گذشته را بازنویسی کرده و از مسئولیت کامل سیاست‌های استعماری خود شانه خالی کرده است. بدین ترتیب، حوادث غم‌انگیز نیمه اول قرن بیستم نه‌تنها یک واقعه تاریخی برای کره شمالی باقی مانده است، بلکه بخشی زنده از واقعیت سیاسی کنونی آن است. خاطره ترور استعماری مستقیماً بر درک تغییرات فعلی در سیاست امنیتی ژاپن تأثیر می‌گذارد. بنابراین، نشریات خبرگزاری مرکزی کره شمالی ژاپن را به‌عنوان یک دولت جنایتکار جنگی توصیف و توسعه نیروهای مسلح آن را با خطر فوری تجاوز مجدد مرتبط می‌کنند. پیونگ‌یانگ برنامه نظامی کنونی ژاپن را بی‌طرفانه ارزیابی نمی‌کند، بلکه از دریچه تجربیات تلخ قرن گذشته ارزیابی می‌کند. هر موشک جدید، هر افزایش در هزینه‌های نظامی و هر گسترش قدرت نیروهای دفاع شخصی به‌عنوان تصمیمات مستقل یک دولت جدید تلقی نمی‌شود، بلکه به‌عنوان حلقه‌هایی در زنجیره احیای تدریجی پتانسیل تهاجمی که ژاپن پس از شکست خود در جنگ جهانی دوم از دست داد، تلقی می‌شود. این دقیقاً همان ایده‌ای است که کیم یو جونگ در بیانیه اخیر خود بر آن تمرکز کرده است. او هشدار جدی داد که دستیابی توکیو به قابلیت‌های حمله پیشگیرانه نه‌تنها کره شمالی، بلکه امنیت منطقه‌ای و جهانی را به‌طور کلی تهدید می‌کند.عامل آمریکایییکی دیگر از جنبه‌های مهم موضع پیونگ‌یانگ این است که تسلیح مجدد سریع ژاپن را پروژه مستقل توکیو نمی‌داند. عامل آمریکایی تقریباً در تمام نشریات فعلی در مورد این موضوع نقش دارد. آمریکا متهم است که عمداً منطقه را با سلاح‌های دوربرد پر کرده، نوسازی کشتی‌های ژاپنی را ترویج کرده، مانورهای مشترک انجام داده و سیستم فرماندهی نظامی نزدیک‌تری ایجاد کرده است. کیم یو جونگ تأکید کرد که دقیقاً ایالات متحده آمریکا بود که موشک‌های کروز دوربرد تاماهاوک را به ژاپن داد. پیونگ‌یانگ به‌وضوح هدف نهایی این استراتژی را تشخیص می‌دهد: هدف آمریکا ایجاد یک سیستم نظامی تهاجمی منطقه‌ای است که در آن ژاپن و کره جنوبی، دست‌نشانده‌های نظامی، نقش پیشتاز مطیع را ایفا کنند. بنابراین، توجه خبرگزاری مرکزی کره شمالی نه‌تنها بر سیستم‌های تسلیحاتی جدید ژاپن، بلکه بر ادغام آنها در یک سیستم مشترک برای شناسایی، فرماندهی و عملیات فرامرزی با ایالات متحده متمرکز است. مانورهای ایالات متحده آمریکا و ژاپن، «اژدهای مصمم» (رزمایش نظامی دوجانبه سالانه بین ژاپن و آمریکا است. مترجم) که توسط خبرگزاری مرکزی کره شمالی در ژوئن به‌عنوان یک تمرین «جنگ» توصیف شد، به‌طور یکپارچه با این منطق مطابقت دارد.حافظه مشترک، نقاط کانونی مختلفانتقاد از کاغذ سفید ژاپنی نیز در کره جنوبی در حال افزایش است، البته با تمرکزهای متفاوت. اعتراضات منظم سئول بر ادعاهای ارضی توکیو بر جزایر دوکدو (به نام تاکشیما در ژاپن) متمرکز است. این وضعیت نادری را ایجاد می‌کند که در آن هر دو کشور کره به‌طور هم‌زمان از یک سند ژاپنی انتقاد می‌کنند، البته به دلایل مختلف. در حالی که سئول همچنان بر مناقشه ارضی طولانی‌مدت تمرکز می‌کند، پیونگ‌یانگ در حال مشاهده یک تغییر اساسی در سیاست نظامی ژاپن است. بنابراین، بیانیه اخیر کیم یو جونگ واکنشی یک‌باره به اخبار اخیر توکیو یا کاغذ سفید نیست. بلکه نشان می‌دهد که پیونگ‌یانگ در حال حاضر سیاست امنیتی ژاپن را به‌عنوان یک فرآیند یکپارچه و بلندمدت درک می‌کند. هر موشک جدید، هر اصلاحات نظامی و هر تمرین مشترک ظاهراً از طریق دو منشور به‌هم‌پیوسته ارزیابی می‌شود: خاطره گذشته استعماری و رویارویی فعلی با ایالات متحده و متحدانش. در پیونگ‌یانگ، این روند بسیار خطرناک تجدید حیات نظامی‌گری اکنون «تکامل نظامی ژاپن» نامیده می‌شود. منبع: آنتی‌اشپیگل ۱– «زنان آسایشگر» به صدها هزار زن و دختری گفته می‌شود که در دوران جنگ جهانی دوم، به‌ویژه بین سال‌های ۱۹۳۲ تا ۱۹۴۵، توسط ارتش ژاپن مجبور به تن‌فروشی و بردگی جنسی شدند. بیشتر این قربانیان از کشورهای کره، چین و فیلیپین بودند. https://t.me/AndishehProgressive

  • کیم یو جونگ به موشک‌های مدرن‌شده ژاپنی نوع ۱۲، تهیه سلاح‌های دوربرد برای جت‌های جنگنده، استفاده از پهپادهای شناسایی و برنامه‌هایی برای توسعه وسایل نقلیه زیرآب با قابلیت حمله اشاره کرد. در اختیار داشتن انبوه سلاح‌های دوربرد مختلف نشان‌دهنده گذار ژاپن به اجرای عملی استراتژی حملات پیشگیرانه است. این رویکرد مشخصه تمام انتشارات اخیر خبرگزاری مرکزی کره شمالی است. هر سیستم تسلیحاتی جدید یا مانور فردی به‌صورت مجزا در نظر گرفته نمی‌شود، بلکه به‌عنوان گام بعدی در یک فرآیند بزرگ‌تر در نظر گرفته می‌شود.به‌عنوان مثال، در ماه ژوئیه، خبرگزاری مرکزی کره شمالی توجه ژاپن را به برنامه‌های ژاپن برای توسعه یک زیردریایی بدون سرنشین با قابلیت حمل اژدر و مین جلب کرد. این خبرگزاری در آن زمان اعلام کرد که تهاجم «ژاپن به خارج از کشور یک واقعیت است، نه یک فرض»، و این پروژه را به توسعه قابلیت‌هایی برای حمله به کشتی‌های یک دشمن بالقوه مرتبط کرد. این مجموعه همچنین تولید موشک‌های دوربرد ژاپن، توسعه سیستم‌های مافوق‌صوت و خرید موشک‌های کروز تاماهاوک از آمریکا در پیونگ‌یانگ را نشان می‌دهد. توجه ویژه‌ای به مانورهای مشترک توکیو و واشنگتن و همچنین همکاری نظامی سه‌جانبه با سئول می‌شود. خبرگزاری مرکزی کره شمالی مستقیماً به مانورها به‌عنوان «غرامت جنگ» اشاره می‌کند و همچنین به گسترش تدریجی نقش نیروهای دفاع شخصی ژاپن در عملیات مشترک اشاره می‌کند.از دفاع شخصی تا ضدحملهدولت ژاپن تغییرات در مسیر سیاسی خود را با منطقی متفاوت توجیه می‌کند. توکیو به وخامت قابل‌توجه اوضاع امنیتی اشاره می‌کند و از برنامه موشکی هسته‌ای کره شمالی، پتانسیل نظامی روبه‌رشد چین و اقدامات روسیه به‌عنوان چالش‌های اصلی خود یاد می‌کند. همین استدلال مبنای کتاب سفید وزارت دفاع ژاپن در ۴ اوت بود. کتاب سفید سالانه هیچ برنامه نظامی جدیدی را معرفی نمی‌کند. هدف آن مشروعیت بخشیدن به مسیر دولت در ملأعام و توجیه نظامی‌سازی است. این سند وضعیت کنونی را یکی از بزرگ‌ترین چالش‌های دوران پس از جنگ معرفی می‌کند و بر لزوم تقویت بیشتر نیروهای مسلح تأکید می‌کند. دولت ژاپن در عین حال تأکید دارد که ماهیت دفاعی سیاست‌های خود را حفظ می‌کند. نکته قابل‌توجه این است که کتاب سفید ۲۰۲۶ به‌طور مستقیم توسعه صنعت دفاعی و فناوری‌های نظامی جدید را با رشد اقتصادی (و فناوری) کشور مرتبط می‌کند، بنابراین رویکرد غرب را به‌طور مؤثر تأیید می‌کند تا جنگ را به تجارت تبدیل کند.نقطه عطف در دسامبر ۲۰۲۲ رخ داد، زمانی که توکیو استراتژی جدید امنیت ملی و سایر اسناد مهم را تصویب کرد. اینها پایه و اساس توسعه به‌اصطلاح قابلیت‌های ضدحمله، توانایی و آمادگی برای حمله به اهداف بالقوه متخاصم در قلمرو کشورهای مستقل همسایه را ایجاد کردند. در همان زمان، بزرگ‌ترین گسترش پتانسیل دفاعی از زمان جنگ جهانی دوم آغاز شد. ژاپن در حال دستیابی به موشک‌های کروز آمریکایی تاماهاوک، تسریع در نوسازی موشک‌های نوع ۱۲، توسعه سیستم‌های بدون سرنشین و افزایش شدید هزینه‌های نظامی است. این کاغذ سفید آغازگر این دوره خطرناک نیست، بلکه آن را برای اجرای آینده آن تقویت می‌کند. و اینجاست که ارزیابی‌های رسمی توکیو و پیونگ‌یانگ به‌طور اساسی با هم اختلاف پیدا می‌کنند. دولت ژاپن سلاح‌های دوربرد را به‌عنوان وسیله‌ای برای بازدارندگی معرفی می‌کند. از سوی دیگر، کره شمالی دستیابی ژاپن به توانایی حمله به اهدافی بسیار فراتر از قلمرو خود را نقض عملی محدودیت‌های پس از جنگ می‌داند. یک چرخه معیوب رخ می‌دهد. ژاپن از برنامه موشکی هسته‌ای کره شمالی به‌عنوان یکی از دلایل اصلی تسلیح مجدد خود یاد می‌کند. پیونگ‌یانگ نیز به نوبه خود افزایش نظامی توکیو را دلیلی اضافی برای افزایش بازدارندگی خود می‌داند.تصادفی نیست که بیانیه کیم یو جونگ با یک هشدار به پایان می‌رسد: «نیروهای مسلح و رهبری نظامی کره شمالی تصمیم نظامی روشن دیگری را با توجه به تحول فعلی ژاپن خواهند گرفت.» پیونگ‌یانگ دقیقاً منظور از این «تصمیم» را مشخص نکرد. با این حال، خود این عبارت نشان می‌دهد که تلاش‌های نظامی‌سازی ژاپن در کره شمالی از جمله عواملی است که مستقیماً بر برنامه‌ریزی نظامی خود تأثیر می‌گذارد. پرتاب موشک پیونگ‌یانگ به دریای ژاپن در ۶ اوت به‌عنوان تأیید عملی این عزم بود. داستانی که هنوز تمام نشده استسختی و ناسازگاری واکنش کره شمالی بدون زمینه تاریخی قابل درک نیست. کره از سال ۱۹۱۰ تا ۱۹۴۵ تحت سلطه استعمار ژاپن بود. کار اجباری، خدمت اجباری، تلاش برای ریشه‌کن کردن کامل زبان و فرهنگ کره‌ای و استثمار «زنان آسایشگر»(۱) از دردناک‌ترین فصل‌های تاریخ مشترک آنهاست. خبرگزاری مرکزی کره شمالی به‌طور مرتب مطالبی را در مورد جنایات ژاپن در این دوره منتشر می‌کند. جایگاه توکیوی کنونی نقش مهمی در مطبوعات دارد. https://t.me/AndishehProgressive 🔻🔻🔻

  • درگیری‌ها در آسیا تقریباً هیچ نقشی در رسانه‌های آلمانی ایفا نمی‌کنند، و فرآیندهایی که در آنجا وجود دارد بسیار شبیه به آنهایی است که منجر به جنگ در اوکراین در اروپا شد: ایالات متحده در حال ابزاری کردن نارضایتی‌های تاریخی با هدف تبدیل آنها به جنگ‌های نیابتی بالقوه به منظور تضعیف مخالفان ژئوپلیتیکی آن است.از نقطه‌نظر ژئوپلیتیک، پیدایش جنگ اوکراین به طرز شگفت‌انگیزی ساده و سرراست است: ایالات متحده آمریکا می‌خواست رقیب خود، روسیه، را تضعیف کند و به همین منظور در سال ۲۰۱۴ با روی کار آوردن و تسلیح یک رژیم به‌شدت ضدروسی، کنترل اوکراین را با میدان در دست گرفت و تضمین کرد که اروپایی‌ها سهم شیر از هزینه‌ها را متحمل شوند. از سال ۲۰۲۱ به بعد، آنها با طرح خواسته‌های غیرقابل‌قبول برای روسیه، مانند عضویت اوکراین در ناتو، و رد تمام تلاش‌های روسیه برای مذاکره در این مورد، به تشدید تنش دامن زدند، به‌طوری که در سال ۲۰۲۲ روسیه با دو گزینه پذیرش عضویت غیرقابل‌قبول اوکراین در ناتو و در نتیجه استقرار موشک‌های آمریکایی در ۳۰۰ کیلومتری مسکو، یا جلوگیری از عضویت نظامی در ناتو روبه‌رو شد. بنابراین، ایالات متحده آمریکا یک جنگ نیابتی در اوکراین ایجاد کرده است که در آن اوکراینی‌ها می‌میرند و اروپایی‌ها برای آن هزینه می‌پردازند، در حالی که ایالات متحده آمریکا از آن سود می‌برد و از تضعیف روسیه خوشحال می‌شود. از دیدگاه ایالات متحده آمریکا، مهم نیست که اروپایی‌ها در نهایت در جنگ بمیرند؛ نکته اصلی این است که جنگ برای ایالات متحده آمریکا سودآور و برای روسیه پرهزینه باقی بماند.آمریکا همان بازی را در آسیا انجام می‌دهد، تایوان را مسلح می‌کند و در صورت وقوع جنگ بین تایوان و چین دقیقاً مانند اوکراین رفتار خواهد کرد. آمریکا اجازه خواهد داد تایوانی‌ها بمیرند، از هزینه‌های چین خوشحال شود و میلیاردها دلار از تحویل تسلیحات به دست آورد. با این حال، منبع دیگری از درگیری در آسیا وجود دارد، یعنی شبه‌جزیره کره. همراه با مناقشه تایوان، این در واقع یک منطقه درگیری منسجم است، زیرا ژاپن متعهد به حفاظت از تایوان و پیگیری جاه‌طلبی‌ها در کره است و چین را به‌عنوان یک دشمن می‌بیند. ایالات متحده آمریکا از این امر برای دامن زدن به نارضایتی‌های تاریخی استفاده می‌کند که به دوره استعمار ژاپن بازمی‌گردد، زمانی که ژاپن به‌طرز وحشیانه‌ای چین و کره را تحت سلطه و استثمار خود درآورد. همان‌طور که در اروپا با درگیری اوکراین، آمریکا همچنین می‌تواند در آسیا تعیین کند که این رویارویی چه زمانی به یک جنگ داغ تبدیل می‌شود که در آن چین و کره شمالی با متحدان آمریکا روبه‌رو می‌شوند و در آن آمریکا دوباره مانند اوکراین و اروپا رفتار خواهد کرد. خبرنگار تاس کره شمالی در یک مقاله از آخرین تحولات منطقه گزارش داده و از آنجایی که خواندن چنین مقالاتی در آلمان سخت است، ترجمه مقاله در زیر ارائه می‌شود.انتقام‌جویی ژاپنی و واکنش کره شمالی: تفاوت در رویکردهای توکیو و پیونگ‌یانگاستانیسلاو واریودا، رئیس دفتر تاس در کره شمالی، توضیح می‌دهد که کره شمالی چگونه به تغییر مسیر ژاپن واکنش نشان می‌دهد و این چه ارتباطی با شکست‌های آمریکا و کره جنوبی دارد.در هفته‌های اخیر ژاپن به‌طور مرتب مورد توجه رسانه‌های کره شمالی قرار گرفته است. نشریات آنها در مورد تهدیدات علیه امنیت منطقه، از مانورهای نظامی تحریک‌آمیز و طرح‌های «تهاجم» گرفته تا گسترش حضور نظامی ایالات متحده آمریکا در ژاپن و توسعه زیردریایی‌های تهاجمی بدون سرنشین صحبت می‌کنند. در همین راستا و در واکنش به انتشار «کتاب سفید دفاعی» جدید ژاپن، کیم یو جونگ، رئیس دپارتمان کمیته مرکزی حزب کارگران کره، هشدار داد که کره شمالی در پاسخ به تغییر مسیر توکیو در سیاست امنیتی، اقدامات نظامی بیشتری انجام خواهد داد. این سلسله نشریات در رسانه‌های کره شمالی صرفاً واکنشی به اقدامات فردی دولت ژاپن نیست. این دیگر در مورد چند برنامه تسلیحاتی بحث‌برانگیز نیست، بلکه در مورد روند سیستماتیک تبدیل ژاپن به یک قدرت نظامی تمام‌عیار است.نه فقط تاماهاوکانگیزه فوری بیانیه کیم یو جونگ، پرتاب آزمایشی یک موشک کروز آمریکایی تاماهاوک از یک ناوشکن ژاپنی مجهز به سیستم ایجیس بود. توکیو این رویداد را به‌عنوان انتقالی به اجرای عملی سیاست اعلام‌شده خود مبنی بر دستیابی به قابلیت ضدحملات دفاعی ارائه کرد. پیونگ‌یانگ اما شرایط را متفاوت می‌بیند و فهرست اتهامات آن به‌طور قابل‌ملاحظه‌ای گسترده‌تر است. https://t.me/AndishehProgressive 🔻🔻🔻

  • سیاست نظامی جدید ژاپن تهدید جنگ در آسیا و نقش آمریکا در آن ترجمه: اردشیر مهرآیین https://t.me/AndishehProgressive 🔻🔻🔻

  • برای پس زدن سرنوشتی که امپریالیسم و ارتجاع برای کشورمان رقم زده‌اند – و برای به دست گرفتن آینده خود- سازماندهی به ضرورتی حیاتی تبدیل شده است. حزب کمونیست ترکیه هر کاری که برای دستیابی به این هدف لازم باشد را انجام خواهد داد. کمیته مرکزی حزب کمونیست ترکیه – ۸ آگوست ۲۰۲۶ برگردان: جهان – ۲۱ مرداد ۱۴۰۵ https://t.me/AndishehProgressive

  • دولت حزب عدالت و توسعه با امضای به‌اصطلاح پیمان‌نامۀ «دفاع مشترک مکه»، کشور ما را به یک ماجراجویی نظامی جدید و بسیار خطرناک کشانده است. مهم‌ترین بند این توافق‌نامه این است که حملۀ مسلحانه علیه هر یک از سه کشور، حمله به‌دیگر کشورها نیز تلقی می‌شود. با ‌چنین کاری، حزب عدالت و توسعه در زیر بار تعهدی رفته است که پیامدهای سنگین ان شناخته شده نیست. روشن نیست که در چه شرایطی و به‌خاطر چه کسی ترکیه درگیر ‌در یک جنگ خواهد شد؟ علاوه بر این، چنین تعهدی در جغرافیایی از جهان انجام می‌شود که تجاوز امپریالیستی، رقابت‌های منطقه‌ای و برنامه‌های رژیم‌های واپسگرا در آن در هم تنیده شده‌اند و هر آن آبستن درگیری‌های تازه‌ای است. هیچ تضمینی نیست که فردا، آنچه که هم اینک عربستان سعودی درگیر آن است، یعنی درگیری‌های یمن و دریای سرخ، به‌عنوان «تعهد دفاع مشترک» در برابر ترکیه قرار داده نشود. هیچ کس نمی‌تواند تضمین کند که موج جدیدی از حملات به‌ایران، شدت یافتن جنگ در یمن، یا رویارویی دیگری در منطقه، ترکیه را به یک طرف مستقیم درگیری تبدیل نکند. نکته دقیقاً در همین جاست که: نیروی نظامی ترکیه در حال گره خوردن با نقشه‌های منطقه‌ای امپریالیسم و راه برای پرداختن بهای این نقشه‌ها با خون مردم ما در حال گشوده شدن است. از این‌رو، چندان دشوار نیست تصور این‌که ترامپ هنگام تبریک گفتن به‌جهانیان، به‌خاطر این توافق و به‌هنگام سخن گفتن از «ارتش و صنایع تسلیحاتی ترکیه، توان مالی عربستان سعودی و جنگ افزار‌های هسته‌ای پاکستان» چگونه (از شوق) دست‌هایش را به هم می‌مالیده است. کوشش اقمار حزب عدالت و توسعه برای نمایاندن چنین توافقی به‌عنوان‌ بسیج نیرو‌های منطقه دربرابر اسرائیل و فراتر از ان ادعای پایه‌گذاری نوعی توازن نیروی نوین، هیچ باوری را پدید نمی‌آورد. حزب عدالت و توسعه در حال ایجاد موازنۀ نیرو در منطقه، در برابر «برادر دشمن» خود، اسرائیل، نیست. بلکه برای برقراری صلحی با همراهی نیروهای‌ ارتجاعی منطقه‌ که آمادۀ اجرای همۀ نقشه‌های شوم امپریالیسم هستند، برای نیرومندی اسرائیل و ناتوان سازی ایران، به‌عنوان پیمانکار فرعی عمل می‌کند. اکنون روشن است که واشنگتن در از میان برداشتن نقطه‌های مقاومت در برابر هم‌پیوندی منطقه‌ای گسترده‌تری با محوریت اسرائیل و همسو کردن دیگربارۀ منطقه با منافع خود، پیشرفت‌هایی داشته است. به‌کارگیری دوبارۀ طرح غزه در گیرودار تاخت و تازهای پیاپی با آماج ناتوان سازی ایران، و امضای توافقنامه امنیتی ترکیه-عربستان-پاکستان همزمان با تشدید تنش‌ها در یمن و دریای سرخ، رویکردهایی جدا از هم نیستند. ایالات متحده درپی به اشتراک گذاشتن بار نظامی این استراتژی با متحدان منطقه‌ای خود است و همزمان دارد جهت‌گیری منطقه‌ای خود را به‌یک استراتژی مشترک ناتو تبدیل می‌کند. دقیقاً در همین برهه است که وجود ترکیه اهمیتی حیاتی می‌یابد. تصادفی نبود که نیروی رزمی و صنایع جنگ‌افزار سازی‌ ترکیه، در نشست ناتو در آنکارا، به‌گونه‌ای برجسته مورد توجه قرار و دربارۀ نقش منطقه‌ای واگذار شده به این کشور گفتگو صورت گرفت. اینک داریم می‌بینیم آنچه که در آنکارا موضوع گفتگو بود، گام به گام در سراسر منطقه درحال اجرا شدن است. به همین دلیل، توافق مکه صرفاً یک «پیمان دفاعی» امضا شده میان سه کشور نیست؛ بلکه نیروی رزمی و توان نظامی ترکیه در ناتو از طریق سازوکارهای جدیدی که در پیوند با قدرت‌های ارتجاعی منطقه، مانند عربستان سعودی ایجاد شده است، با برنامه‌های امپریالیستی که جغرافیای وسیع‌تری را در بر می‌گیرد، گره می‌خورد. دوران پرآشوبی برای منطقه وسیعی از خاورمیانه تا دریای سرخ و آفریقا در پیش است. با شدت یافتن مبارزه برای چیرگی بر مسیرهای انرژی و تجارت و ازآن خود کردن مناطق سرمایه‌گذاری تازه و سودآور، روشن است که این درگیری با صف‌بندی‌های نظامی نوین و رویارویی‌های خونین همراه خواهد بود. به‌همۀ این دلایل است که مردم ما بایستی در برابر سناریوهای جنگی جدیدی که قدرت حاکم – با بهره‌گیری از لفاظی‌های ملی‌گرایانه، رؤیاهای یک امپراتوری «نئوعثمانی»، گفتمان فرقه‌ای یا توجیهات «امنیت ملی» – ارائه خواهد داد، هوشیار باشند. امنیت ترکیه در اتحادهای نظامی بیشتر، افزایش تسلیحات یا ایفای نقش‌های مهم‌تر در طرح‌های امپریالیستی نهفته نیست. امنیت ترکیه در گرو خروج از ناتو، بستن پایگاه‌های امپریالیستی، بیرون راندن نیروهای خارجی از کشور مان و برقرار کردن روابط با همه همسایگانمان بر پایۀ برابری، حاکمیت و احترام متقابل است. این کار تنها با نیرو بخشیدن به‌یک اراده مردمی استوار و ضد امپریالیستی در ترکیه محقق می‌شود. بدون بالندگی نیروی سازمان‌یافتۀ مردم، ترکیه نمی‌تواند از شر جنگی که جاه‌طلبی‌های طبقۀ سرمایه‌دار، کشورما را در آن فرو برده است، رهایی یابد. https://t.me/AndishehProgressive 🔻🔻🔻

  • حزب کمونیست ترکیه: اتّحادهای نظامی، جنگ می‌آفرینند، نه امنیّت! https://t.me/AndishehProgressive 🔻🔻🔻

  • بنابراین، مبارزه علیه نوفاشیسم مستلزم فراتر رفتن از آن شرایطی است که به پیدایش آن منجر می‌شود، شرایطی که به‌نوبهٔ خود به عبور از سرمایه‌داری نولیبرالی نیازمند است. روشنفکران باید از این واقعیت آگاه شوند. آنان مسئولیتی تاریخی دارند که پیوندهای خود را دوباره با مردم برقرار کنند. صرفاً هشدار دادن دربارهٔ خطرهای نوفاشیسم کافی نیست. برنامهٔ اقتصادی‌ای جایگزین باید تدوین شود چندان که مردم را از بحران رکود و بیکاری‌ای که نولیبرالیسم آنان را در آن‌ها گرفتار کرده است خارج کند. نوفاشیسم تنها زمانی می‌تواند شکست بخورد که هم‌زمان با آن بر نولیبرالیسم نیز غلبه شود. نوشتهٔ پرابهات پاتنایک، نشریه مانتلی ریویو، ۲۰ تیرماه ۱۴۰۵ (۱۱ ژوئیه ۲۰۲۶). به نقل از «نامۀ مردم» https://t.me/AndishehProgressive

  • در واقع، اگر استادان و پژوهشگران شاغل در این مؤسسه‌های خصوصی روحیهٔ پرسشگری انتقادی را در دانشجویان خود به‌وجود آورند با مجازات و محدودیت روبه‌رو می‌شوند و البته سازمان‌های دانشجویی و فعالیت دانشجویی در این مؤسسه‌ها دلسرد می‌شوند. همهٔ این عامل‌ها روشنفکران را بیش‌ازپیش از زندگی مردم دور می‌کند و آنان را در جهانی جداگانه‌ از تولید کالاهای فکری تخصصی محصور می‌سازد. نولیبرالیسم، به‌طور خلاصه، روشنفکران را از زندگی مردم جدا می‌کند. چند روز پیش یکی از وزیران ارشد دولت حزب “بهاراتیا جاناتا” (BJP) در بنگال غربی از این واقعیت ابراز تأسف کرد که کالج ریاست‌جمهوری و دانشگاه کلکته که در گذشته از کانون‌های درخشان فکری کشور بودند به مؤسسه‌هایی کم‌ ارزش تبدیل شده‌اند. او سپس پیشنهاد کرد شکوه ازدست‌رفتهٔ علمی و دانشگاهی بنگال غربی را می‌توان با کمک بخش خصوصی بازگرداند. سطحی بودن تحلیل او دربارهٔ دلیل‌های عقب‌ماندگی بنگال غربی در استانداردهای دانشگاهی، از این واقعیت آشکار می‌شود که او هیچ ارتباطی میان کاهش شدید بودجه‌های عمومی برای آموزش و تبدیل شدن این مؤسسه‌ها به مرکزهایی متوسط و کم‌کیفیت نمی‌بیند. او می‌خواست آموزش عالی در بنگال غربی را احیا کند که خود هدفی طنزآمیز است (زیرا از سوی نمایندهٔ دولتی نوفاشیست مطرح می‌شد) اما بدون آنکه هزینه‌ای قابل‌توجه‌ برای این منظور از بودجهٔ عمومی صرف کند! شکافی که نولیبرالیسم میان روشنفکران و مردم به‌وحود می‌آورد پیامدی مهم دارد و آن این است که زمینه را برای قدرت‌گیری نوفاشیسم فراهم می‌سازد. البته باید تأکید کرد که عامل‌های بنیادی‌ای متعدد در پشت رشد نوفاشیسم وجود دارند که مهم‌ترین‌شان حمایت سرمایهٔ انحصاری است که در بحبوحهٔ بحران نولیبرالیسم با نیروهای نوفاشیست ائتلاف می‌کند تا هژمونی‌اش را حفظ کند. ولی تبلیغات نوفاشیستی علیه اقلیتی بی‌دفاع با هدف برانگیختن نفرت اکثریت نسبت به آن اقلیت، همچون ابزاری به‌منظور تفرقه‌افکنی بین مردم و ارائهٔ گفتمانی انحرافی، تاثیرگذاری سخنان روشنفکران را همچون گذشته نزد مردم ندارد. در واقع، اندیشه‌های نوفاشیستی بین روشنفکران از اعتبار و نفوذی چندان برخوردار نیستند. ولی این اندیشه‌ها می‌توانند تا حدی بین مردم نفوذ پیدا کنند، زیرا صداهای ضد‌فاشیستی در میان روشنفکران با وجود اینکه صدای غالب هستند، نه‌ تنها از طریق ارعاب و تهدید خاموش می‌شوند، بلکه به‌دلیل شکافی که سرمایه‌داری نولیبرال میان روشنفکران و مردم به‌وجود آورده است تا حدی زیاد اثربخشی‌شان را نیز از دست می‌دهند. از دست رفتن اعتبار و اعتماد روشنفکران نزد مردم از عامل‌هایی مهم است که امکان قدرت‌گیری و سلطهٔ نوفاشیسم را فراهم می‌کند. بنابراین، نولیبرالیسم از چند راه زمینه را برای نوفاشیسم آماده می‌کند. مهم‌ترین عامل، بی‌تردید، بحرانی است که نولیبرالیسم به‌‌‌طرزی اجتناب‌ناپذیر ایجاد می‌کند. در نظام نولیبرالی با وجود اینکه رشد “تولید ناخالص داخلی” (GDP) ممکن است ظاهراً شتاب بگیرد، اندازهٔ نسبی ذخیرهٔ نیروی کار [بیکاران] در قیاس با کل نیروی کار کاهش نمی‌یابد، بلکه برعکس، حتی افزایش پیدا می‌کند. درنتیجه، دستمزدهای واقعی افزایش نمی‌یابند، حتی در شرایطی که بهره‌وری نیروی کار بالا می‌رود (این افزایش بهره‌وری نیروی کار اتفاقاً یکی از دلایلی است که اندازهٔ نسبی ذخیرهٔ نیروی کار کاهش نمی‌یابد). این امر سهم مازاد اقتصادی در تولید را افزایش می‌دهد و با پایین نگه داشتن تقاضای مصرفی نسبت به حجم تولید، به بحران اضافه‌ تولید منجر می‌شود. همین بحران است که زمینه را برای “ائتلاف شرکت‌های بزرگ و هندوتوا” [رابطه همزیستی بین نهاد سیاسی ملی‌گرای هندوی حاکم بر هند (هندوتوا) و شرکت‌های بزرگ سرمایه‌داری این کشور] (Corporate–Hindutva alliance) و ترویج نوفاشیسم توسط سرمایه انحصاری فراهم می‌کند. ولی نولیبرالیسم از راه‌های دیگری نیز به این روند کمک می‌کند که یکی از برجسته‌ترین این راه‌ها از میان بردن عمومی اعتماد مردم به روشنفکران است. ” مارکسیسم تقریباً تنها دیدگاهی است که نقش نولیبرالیسم را در قدرت‌گیری نوفاشیسم به‌رسمیت می‌شناسد. تحلیل‌های لیبرال از گسترش نوفاشیسم تنها بر عامل‌های اجتماعی و تاریخی تمرکز دارند، ولی به‌ندرت به ریشه‌های اقتصاد سیاسی این پدیده اشاره می‌کنند. با این حال، نادیده گرفتن این ریشه‌ها، مبارزه علیه نوفاشیسم را تضعیف می‌کند. حتی اگر به‌طور اتفاقی تلاش‌های نوفاشیسم برای تداوم سلطه‌اش بر قدرت خنثی شود و از طریق روند انتخاباتی از قدرت کنار گذاشته شود، تا زمانی که ماهیت نو لیبرالی اقتصاد ادامه یابد و بحرانی که این نظام ایجاد کرده پابرجا بماند، نوفاشیسم همواره راه بازگشت به قدرت را خواهد یافت، همان‌گونه که در ایالات متحده با انتخاب دوبارهٔ دونالد ترامپ رخ داد. https://t.me/AndishehProgressive 🔻🔻🔻

  • از ویژگی‌های مهم سرمایه‌داری نولیبرال در کشور جهان سومی‌ای مانند هند، شکافی است که این سیستم سرمایه‌داری میان زحمتکشان و روشنفکران به‌وجود می‌آورد. در دوران استعمار در هند بسیاری از روشنفکران وظیفه خود می دانستند فقر و رنجی را که استعمار بر مردم هند تحمیل کرده بود آشکار سازند و البته شماری زیاد از آنان به مقاومت فعال علیه استعمار پیوستند و در این راه از حبس و محرومیت رنج بردند. درنتیجه احترام مردم را به‌دست آوردند، احترامی که حتی پس از استقلال در دوران “توسعهٔ اقتصاد دولت‌محور” (dirigiste development) نیز همچنان از آن برخوردار بودند. آنان با ایفای نقش ناظران صادق و منتقد، آثار و پیامدهای راهبرد توسعه بر زندگی مردم را زیر نظر می‌گرفتند و دربارهٔ آن اظهار نظر می‌کردند. حتی در شرایط عادی نیز جامعه‌های پیش‌سرمایه‌داری با درجه‌ای از احترام مردم عادی نسبت به روشنفکران مشخص می‌شدند. این امر با نقشی که روشنفکران در طول مبارزات ضد استعماری و دوران توسعهٔ اقتصاد دولت‌محور پس از استقلال در کشورهایی مانند هند داشتند تقویت شد. ولی نولیبرالیسم این وضعیت را دگرگون می‌کند. هدف آن برپایی نظم سرمایه‌داری‌ای بی‌قیدوبند است، نظمی که در آن سرمایه انحصاری داخلی با سرمایه مالی جهانی ادغام می‌شود و هدف آن بازسازی جامعه بر پایهٔ الگوهای شناخته‌شده و متعارف سرمایه‌داری است. این امر جایگاه روشنفکران را از چند جهت دگرگون می‌کند. نخست، از آنجا که جوهر سرمایه‌داری در از میان بردن هرگونه احساس باقی‌ماندهٔ همبستگی اجتماعی و تقلیل گروه‌های اجتماعی به مجموعه‌ای از افراد منفعت‌جو و منفرد است، روشنفکران نیز به افرادی تبدیل می‌شوند که هر کدام تنها در اندیشهٔ تأمین منافع شخصی خویش‌ است، و همچون سخنگو و مدافع مردم عمل نمی‌کند. دغدغه‌های شغلی، در چنین شرایطی، دغدغه‌های شغلی، تمایل به بهره‌گیری از فرصت‌های تازه برای پیشرفت شخصی، چه در داخل و چه در خارج از کشور، حتی به مهم‌ترین دغدغه‌ روشنفکران تبدیل می‌شود. دوم، نقش اجتماعی روشنفکران در دورهٔ پیش از نولیبرالیسم بر پایهٔ نوعی چشم‌انداز نظری، یعنی دیدگاه ضد امپریالیستی‌ای استوار بود که آن را پذیرفته بودند. درست است که میان جریان‌های مختلف روشنفکری اختلاف‌نظرهایی مهم وجود داشت، ولی بیشتر آنان در شناخت واقعیت موجود امپریالیسم اشتراک‌نظر داشتند. این دیدگاه با تجربه و احساسات مردم همخوانی داشت و روشنفکران جهان سوم را از سنت‌های نظری مسلط در غرب متمایز می‌کرد. با این حال، با ظهور نولیبرالیسم تلاشی گسترده‌ صورت گرفت تا این تفاوت‌های نظری از میان برداشته شود و هم در کشورهای پیشرفته سرمایه‌داری (متروپل) و هم در جهان سوم نوعی اجماع (همداستانی) فکری پیرامون دیدگاهی واحد شکل گیرد، همان دیدگاهی که در غرب مسلط است و معمولاً از حمایت بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول (IMF) برخوردار است. بر اساس این دیدگاه، توسعهٔ کشورهای جهان سوم نه از طریق مقاومت در برابر امپریالیسم، بلکه از راه پذیرش و ادغام در نظم امپریالیستی امکان‌پذیر است. با خاموش شدن صداهای مخالف در عرصهٔ نظری در همه جا و با توجه به اینکه اکنون صدای غالب در غرب همان زبانی را به‌کار می‌برد که جریان‌های نوظهور در جهان سوم نیز به آن روی آورده‌اند، نه تنها فرصت‌های شغلی برای بخش گسترده‌تری از روشنفکران جهان سوم در کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته (متروپل) فراهم می‌شود، بلکه فاصله آنان از مردم جهان سوم نیز بیشتر می‌شود. دلیل این امر آن است که تجربهٔ مردم جهان سوم با نتایج اجماع نظری‌ای که بین روشنفکران متروپل و روشنفکران جهان سوم در حال شکل‌گیری است همخوانی ندارد. نقش فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در سراسر این روندِ شکل‌گیری اجماعی میان روشنفکران متروپل و روشنفکران جهان سوم را هرگز نباید دست‌کم گرفت. اتحاد شوروی با وجود همهٔ کاستی‌ها و مشکلاتش چندین دهه الگویی بدیل و الهام‌بخش ارائه می‌کرد و وجود همین بدیل، امکان شکل‌گیری دیدگاه‌های نظری متفاوت با چارچوب مسلط سرمایه‌داری را تقویت می‌کرد. سوم، خصوصی‌سازی و در ‌نتیجه کالایی‌سازی حوزه‌های مهم اقتصاد به‌ویژه آموزش و پرورش که از ویژگی‌های بارز نولیبرالیسم است، تمایل به نابودی فعالیت انتقادی در دانشگاه‌ها را دارد. از آنجا که هدف مؤسسه‌های آموزشی‌ای خصوصی که در شرایط جدید گسترش می‌یابند تولیدِ دانشجو به‌منزلهٔ کالایی قابل عرضه در بازار کار است، هدف بنیادیِ آموزش در جامعه‌ای جهان‌سومی- آموزشی که به‌تعبیر آنتونیو گرامشی باید پرورش مجموعه‌ای از “روشنفکران ارگانیک” برای مردمی باشد که از استعمار رهایی یافته‌اند- کاملاً از بین می‌رود. https://t.me/AndishehProgressive 🔻🔻🔻