tgindex
Roman Esdil🎀✨️

Roman Esdil🎀✨️

Статистика
@Ashg879pперсидский

رمان های اسدیلی عشق بی نهایت @Efulim98bot میشنوم🎀✨️

Последний пост
13 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
22
Всего постов
27
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
168
+136 за 5 дн.
Сутки
+52
+44,83%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
24
18 постов
Вовлечённость
14,3%
к подписчикам
Постов в день
3,1
всего 27
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
19
1/48двое суток
21
1/72трое суток
23

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • All PDF Maker ۲۰۲۶۰۶۲۳ ۰۰.۳۳.۵۱ (1).pdf

  • میشه نظرتون درباره رمان بدید تا انرژی بگیرم😭😭😭😭

  • 12 авг.19из AidaBeyondmoon

    کافیه ۲۲:۱۳ این پیام رو فور بزنید چنلتون، منم چنلاتونو چک میکنم و یه نکته مثبت و یه نکته منفی ازش میگم‌‌. صد در صد که همه چنلاتون قشنگن💛 اگر انتقادپذیر نیستید شرکت نکنید. Limit: 30

  • 12 авг.16из hunte0gray

    ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ فوروارد کنید فولدر بزنم جذب 80+ داشته باشید . اینجا حتما جوین باشید چک میشه. ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

  • فصل دوم – «این دریا طغیان خواهد کرد» پارت ۳۰: چیزی که عادل نمی‌دانست اسمه هنوز در بیمارستان بود، اما حالش هر ساعت بهتر می‌شد. عادل کنار تختش نشسته بود. اسمه سرش را به بالش تکیه داده بود و با لبخندی خسته به او نگاه می‌کرد. اسمه: «تو هنوزم به من خیره شدی؟» عادل لبخند زد. عادل: «آره.» اسمه: «چرا؟» عادل دستش را گرفت و آرام بوسید. عادل: «چون هنوز باورم نمی‌شه دوباره دارمت.» اسمه لبخند زد. «منم هر بار که نگاهت می‌کنم، می‌ترسم دوباره ناپدید بشی.» عادل کمی نزدیک‌تر شد. «این بار اگه بخوام جایی برم، تو هم باهام میای.» اسمه آرام خندید. **«کجا؟» عادل: «هر جا که باشه... فقط کنار من.» پیشانی اسمه را بوسید. برای چند لحظه، هر دو فقط به هم نگاه کردند. اما ناگهان چهره‌ی عادل جدی شد. اسمه متوجه شد. اسمه: «چی شد؟» عادل مکث کرد. «یه چیز هنوز تو ذهنمه...» «تیمور.» چند ساعت بعد... عادل در راهروی بیمارستان تنها ایستاده بود. به پنجره خیره شده بود. یک سؤال مدام در ذهنش تکرار می‌شد: اگر تیمور می‌خواست من بمیرم... چرا زنده‌ام گذاشت؟ جوابی برایش نداشت. فقط خاطره‌ای مبهم در ذهنش بود... صدای مردی که نمی‌شناخت. درد شدید در بدنش. و بعد... تاریکی. عادل دستش را روی شقیقه‌اش گذاشت. عادل: «اون شب... دقیقاً چی شد؟» همان لحظه... تصویری کوتاه در ذهنش جرقه زد. صدای موج‌ها... لب پرتگاه... اسمه... و بعد سقوط خودش. عادل چشم‌هایش را بست. اما قبل از اینکه بتواند چیزی به یاد بیاورد، صدای اسمه از اتاق آمد: «عادل؟» فوراً به سمتش برگشت. اسمه لبخند می‌زد. «بیا پیشم.» تمام فکرهایش را کنار گذاشت و وارد اتاق شد. کنار تخت نشست. اسمه دستش را گرفت. «هر چی تو ذهنت هست، بعداً بهش فکر کن.» عادل نگاهش کرد. «چطور فهمیدی؟» اسمه لبخند زد. «چون هنوز هم وقتی چیزی اذیتت می‌کنه، اخم می‌کنی.» عادل خندید. صورتش را نزدیک صورت اسمه برد و آرام گفت: «تو زیادی منو می‌شناسی.» اسمه زمزمه کرد: «من زنتم... باید بشناسمت.» عادل پیشانی‌اش را بوسید. «و من هنوز عاشقتم.» اسمه لبخند زد. «هنوز؟» عادل بدون مکث گفت: «بیشتر از قبل.» اما همان شب... در جایی دور از بیمارستان... تیمور پشت پنجره ایستاده بود. یکی از افرادش روبه‌رویش ایستاد. مرد: «عادل برگشته پیش اسمه.» تیمور لبخند بسیار کمرنگی زد. تیمور: «می‌دونستم برمی‌گرده.» مرد با تعجب پرسید: **«پس چرا اجازه دادین آزاد بشه؟» تیمور برگشت. «چون هنوز بهش احتیاج دارم.» چند لحظه سکوت کرد. بعد آرام گفت: «عادل هنوز نمی‌دونه چرا زنده مونده...» لبخندش محو شد. «وقتی بفهمه... خودش دنبال حقیقت می‌ره.» پایان پارت ۳۰

  • فصل دوم – «این دریا طغیان خواهد کرد» پارت ۲۹: کنار تو، نفس می‌کشم صبح... نور خورشید آرام از پنجره‌ی اتاق بیمارستان داخل می‌تابید. اسمه هنوز ضعیف بود. اما این بار... چشمانش باز بود. و اولین چیزی که می‌دید... عادل بود. عادل که روی صندلی کنار تخت نشسته بود و دست اسمه را میان دستانش گرفته بود. همین که دید اسمه بیدار است، لبخند آرامی زد. لبخندی که بعد از مدت‌ها، از ته دل بود. عادل: «صبح بخیر... خانمم.» اسمه لبخند کمرنگی زد. اسمه: «چقدر دلتنگ این صدا بودم...» عادل دستش را بالا آورد و آرام روی پیشانی اسمه بوسه زد. عادل: «من بیشتر...» چند لحظه، فقط به هم نگاه کردند. انگار هیچ‌کس دیگری در دنیا وجود نداشت. اسمه آرام گفت: «وقتی بیهوش بودم... صداتو می‌شنیدم...» عادل با تعجب نگاهش کرد. اسمه: «مدام می‌گفتی منو تنها نذار... هر چی بیشتر صداتو می‌شنیدم، بیشتر دلم می‌خواست برگردم.» اشک در چشم‌های عادل جمع شد. سرش را پایین انداخت و دست اسمه را بوسید. عادل: «من واقعاً می‌ترسیدم...» «وقتی دکتر گفت حالت خطرناکه، احساس کردم دوباره دنیا روی سرم خراب شد.» اسمه با تمام توان، دستش را روی گونه‌ی عادل گذاشت. رد اشک‌های خشک‌شده روی صورتش را لمس کرد. اسمه: «گریه کردی؟» عادل لبخند تلخی زد. «اگه لازم بود هزار بار گریه کنم تا تو برگردی... بازم گریه می‌کردم.» اشک از گوشه‌ی چشم اسمه پایین آمد. اسمه: «هیچ‌وقت ندیده بودم این‌قدر شکسته بشی...» عادل آرام پیشانی‌اش را به پیشانی اسمه تکیه داد. عادل: «چون هیچ‌وقت این‌قدر نزدیک نبود که از دستت بدم...» در همان لحظه، پرستار وارد اتاق شد. با لبخند گفت: «حال خانم بهتره، ولی باید چند روز تحت نظر بمونن. استرس و خستگی براشون اصلاً خوب نیست.» عادل با جدیت سر تکان داد. «از این به بعد، حتی اجازه نمی‌دم یه لیوان آب هم خودش برداره.» اسمه خندید. «باز شروع شد...» عادل هم لبخند زد. «آره... چون این بار نوبت منه ازت مراقبت کنم.» کمی بعد، النی و فادیمه وارد اتاق شدند. وقتی دیدند اسمه بیدار است، با خوشحالی او را در آغوش گرفتند. فادیمه با خنده گفت: «داداش دو شبانه‌روز کنار تختت نشست. اگه پرستارا مجبورش نمی‌کردن، حتی غذا هم نمی‌خورد.» اسمه به عادل نگاه کرد. چشم‌هایش دوباره خیس شد. اسمه: «چرا این کارو کردی؟» عادل آرام دستش را میان دستانش گرفت. نگاهش پر از عشق بود. «چون تمام زندگی من روی همین تخت خوابیده بود...» اتاق برای چند لحظه در سکوت فرو رفت. اسمه لبخند زد. دست عادل را به لب‌هایش رساند و آرام بوسید. **«ممنون که برگشتی...» «این بار... هیچ‌وقت نذار ازت دور بشم.»** عادل انگشتانش را میان انگشتان اسمه قفل کرد. «قول می‌دم... حتی اگر تمام دنیا مقابلم بایستن، باز هم اول تو رو انتخاب می‌کنم.» اما بیرون از اتاق... امریه از پشت شیشه، با چشمانی پر از نفرت آن دو را تماشا می‌کرد. زیر لب زمزمه کرد: «این بازی هنوز تموم نشده...» و بی‌خبر از او... عادل از همان لحظه تصمیم گرفته بود حقیقت مسموم شدن اسمه را کشف کند؛ حتی اگر مجبور می‌شد با نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی‌اش روبه‌رو شود. پایان پارت ۲۹

  • Roman Esdil🎀✨️ pinned «فصل دوم – «این دریا طغیان خواهد کرد» پارت ۲۸: وقتی صدای عشق، مرگ را شکست دو روز گذشته بود... دو روزی که برای عادل، از یک عمر هم طولانی‌تر گذشته بود. او حتی یک شب هم به خانه برنگشته بود. همان صندلی کنار تخت اسمه، خانه‌اش شده بود. ریش صورتش بلندتر شده بود. چشم‌هایش…»

  • فصل دوم – «این دریا طغیان خواهد کرد» پارت ۲۸: وقتی صدای عشق، مرگ را شکست دو روز گذشته بود... دو روزی که برای عادل، از یک عمر هم طولانی‌تر گذشته بود. او حتی یک شب هم به خانه برنگشته بود. همان صندلی کنار تخت اسمه، خانه‌اش شده بود. ریش صورتش بلندتر شده بود. چشم‌هایش از بی‌خوابی سرخ بود. اما تنها چیزی که برایش اهمیت داشت... اسمه بود. نیمه‌شب... النی وارد اتاق شد. پدرش را دید که سرش را کنار دست اسمه گذاشته و همان‌جا، از خستگی خوابش برده است. اما حتی در خواب هم... دست اسمه را رها نکرده بود. النی با بغض لبخند زد. پتو را آرام روی شانه‌های پدرش انداخت. زیر لب گفت: «بابا... تو واقعاً عاشقشی...» فادیمه که پشت سرش ایستاده بود، اشک‌هایش را پاک کرد. فادیمه: «داداش بدون اسمه نفس هم نمی‌کشه...» چند دقیقه بعد... انگشتان اسمه آرام تکان خورد. این بار بیشتر از قبل. پلک‌هایش لرزید. عادل که هنوز خواب بود، چیزی نفهمید. اسمه با تمام توان، انگشتانش را دور دست عادل حلقه کرد. فشار خیلی ضعیفی... اما برای عادل کافی بود. چشم‌هایش ناگهان باز شد. وقتی دید دست اسمه تکان خورده... با ناباوری به صورتش خیره شد. عادل: «اسمه...؟» پلک‌های اسمه آرام‌آرام باز شدند. همه چیز برایش تار بود. اولین تصویری که دید... چهره‌ی خسته‌ی عادل بود. مردی که چشم‌هایش از گریه سرخ شده بود. اسمه خیلی آرام لبخند زد. با صدایی که به سختی شنیده می‌شد، گفت: «...عادل...» همین یک کلمه... برای عادل کافی بود. اشک‌هایش بی‌اختیار سرازیر شد. خم شد و پیشانی اسمه را چند بار بوسید. عادل: «خدایا شکرت...» دست اسمه را بوسید. بعد گونه‌اش را. با صدایی لرزان گفت: «دیگه نترسونم... خواهش می‌کنم هیچ‌وقت این کارو باهام نکن...» اسمه با سختی دستش را بالا آورد. گونه‌ی عادل را لمس کرد. زیر انگشت‌هایش، ریش چند روزه‌ی او را حس کرد. لبخند محوی زد. اسمه: «این چند روز... نخوابیدی؟» عادل خندید. اما اشک هنوز در چشم‌هایش بود. «وقتی تو چشماتو بسته بودی... خواب به چشم منم نمی‌اومد.» اسمه نگاهش را از چهره‌ی عادل برنداشت. با صدایی ضعیف گفت: «فکر کردم... دوباره از دستت دادم...» عادل سریع سرش را تکان داد. پیشانی‌اش را به پیشانی اسمه چسباند. «نه... این بار نه... حتی مرگ هم نمی‌تونه تو رو از من بگیره.» اسمه اشک ریخت. عادل اشک‌هایش را با انگشت پاک کرد. بعد آرام، دست اسمه را روی قلبش گذاشت. «حسش می‌کنی؟... از وقتی بیدار شدی، دوباره داره درست می‌تپه...» اسمه لبخند زد. آرام زمزمه کرد: «خونه‌ی من... همیشه همینجاست...» و دستش را روی قلب عادل کمی فشار داد. عادل نتوانست خودش را کنترل کند. او را خیلی آرام در آغوش گرفت؛ مراقب بود به سرم‌ها و دستگاه‌ها آسیبی نرسد. صورتش را کنار موهای اسمه گذاشت و چشم‌هایش را بست. برای اولین بار بعد از روزها... نفس راحتی کشید. اما پشت شیشه‌ی اتاق... امریه با چهره‌ای سرد به آن دو خیره شده بود. دیدن زنده ماندن اسمه... یعنی شکست خوردن نقشه‌اش. و این شکست... او را خطرناک‌تر از همیشه می‌کرد. پایان پارت ۲۸

  • امشب پارت بذارم

  • 12 авг.25из Editmhb

    این پیام رو فور کنید/ بگم اگه بازیگر بودید نقشتون منفی بود یا مثبت و کدوم بازیگر بودید🧙🏻‍♀.

  • 12 авг.15из Esdillll

    چالش شماره سوم: «وایب‌شناسی»🌻✨ فور کن + اینجا جوین شو🌟 برات انتخاب می‌کنم: رنگ + آهنگ + گل + عطر + فصل + شخصیت رمان + شهر همه بر اساس وایب چنلت.🩵✨

  • 12 авг.12из ASAASAWH

    فولدری🖤 این پیامو فوروارد کنید چنل اصلیتون اینجا و اینجا و اینجا جوین باشین تا من توی فولدر قرارتون بدم حداقل +150 جذب بگیرید 🌟LM: 400 چنل شات جوین بودنتونو با لینکتون اینجا بفرستید ✝دقت کنید که از روی شات و لینکای فقطو فقط این بات فولدری زده میشه قوانینو نمونه جذبا و یه سری چیزا اینجاست

  • فیک حقیقت و پاکی🥹🔥