زندگی اصیل
Статистикаنوشتههای یک درمانگر اگزیستانسیال ارتباط، سوال 👇 @MoslemArian
- Последний пост
- 5 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 70
- 1/48двое суток
- 80
- 1/72трое суток
- 86
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
چرا انسانهای قوی کمتر کینهورزی میکنند؟ | نیچه و تبارشناسی اخلاق نیچه در تبارشناسی اخلاق یکی از ریشهایترین تحلیلهای خود را از منش انسان ارائه میدهد. او میگوید انسان والا، انسانی نیست که هرگز آسیب نبیند؛ بلکه کسی است که در آسیب متوقف نمیشود. روان او آنقدر نیرومند و سرشار است که زخمها را هویت خود نمیکند. رنج را تجربه میکند، اما آن را بارها و بارها در ذهنش نشخوار نمیکند. به همین دلیل، نیچه «فراموش کردن» را نه ضعف، بلکه نشانهی سلامت روان میداند. در مقابل، انسان کینهتوز گذشته را رها نمیکند. او مدام زخمهایش را زنده نگه میدارد، دشمنانش را در ذهنش حمل میکند و کمکم هویتش را بر پایهی همان دشمنیها میسازد. نیچه یک گام جلوتر میرود. او میگوید انسان والا حتی برای دشمن خود نیز احترام قائل است. چرا؟ چون دشمن را موجودی پست و اهریمنی نمیبیند؛ بلکه رقیبی میبیند که ارزش مبارزه دارد. تحقیر کردن دشمن، در واقع تحقیر خودِ مبارزه است. از همین جا نیچه به یکی از مهمترین ایدههایش میرسد: دو شیوه برای شکلگیری اخلاق وجود دارد. در اخلاق سروران، انسان ابتدا از خودش آغاز میکند: «من چه ارزشهایی دارم؟ من چه کسی هستم؟» سپس بر اساس آن، جهان را ارزشگذاری میکند. اما در اخلاق بردگان، نقطهی آغاز «دیگری» است: «دشمن من شرور است؛ پس من خوبم.» یعنی خوبی، حاصل آفرینش نیست؛ بلکه نتیجهی نفی دیگری است. این تحلیل فقط دربارهی تاریخ اخلاق نیست؛ دربارهی زندگی روزمرهی ما نیز هست. گاهی تمام انرژی ما صرف اثبات اشتباه بودن دیگران میشود؛ گویی اگر دیگری بد باشد، ما خودبهخود خوب خواهیم بود. اما نیچه هشدار میدهد: وقتی هویتت را بر پایهی دشمنانت بسازی، دیگر آنها هستند که زندگی تو را تعریف میکنند. شاید مهمترین پرسشی که این بخش از تبارشناسی اخلاق پیش روی ما میگذارد این باشد: آیا ارزشهای من از درون خودم زاده شدهاند، یا فقط واکنشی به کسانی هستند که از آنها بیزارم؟ این پرسش، بیش از آنکه دربارهی اخلاق باشد، دربارهی آزادی است؛ زیرا تا زمانی که «دشمن» منشأ هویت ما باشد، هنوز آزاد نشدهایم.
کلام تلخ ولی صادقانه را بپذیر بهانه است؟ چه بهتر! بهانه را بپذیر چو بَردهای که امیدش به روز آزادیست صبور باش و به تن تازیانه را بپذیر پرنده بودن خود را مبر ز یاد، ولی کنون که در قفسی آب و دانه را بپذیر نشاط عشق به رنج وجود میارزید ملالِ این سفرِ جاودانه را بپذیر کسی برای ابد با کسی نمیماند زمانه است رفیقا! زمانه را بپذیر فاضل نظری
با کسی باشین که حتی وقتی ازتون عصبانیه هم بهتون احترام بزاره. سوال اینه: اونوقت اگر تو عصبانی بودی ازش این قاعده رو رعایت میکنی؟ یا فقط گیرندهای؟ بیشتر محتواهای چنلهای فارسی این شکلیه: یکطرفه و به نفع خوانندهی مطلب! کمتر مطلب پیدا میکنید که به مخاطب بگن چه چیزهایی رو توی روابط باید رعایت کنید. طبیعی هم هست البته. از این مطالب بیشتر خوشمون میاد.
از دیدن این فیلم لذت میبرید: بخاطر عمق فلسفیش طنز ظریفش فضا و لوکیشنها کارآگاهان گوسفند
همهچیز «مسئله» نیست؛ بعضی چیزها «راز» هستند. گابریل مارسل، فیلسوف وجودی فرانسوی، میان دو نوع مواجهه با جهان تمایز مهمی قائل میشود: مسئله (Problem) و راز (Mystery). مسئله چیزی است که در برابر ما قرار دارد؛ میتوان آن را مشاهده کرد، تحلیل کرد و برایش راهحل یافت. برای مثال، خرابی یک دستگاه، حل یک معادله یا یافتن علت یک بیماری، از جنس مسئلهاند. در اینجا، ما ناظرِ موضوع هستیم و میکوشیم آن را بشناسیم و حل کنیم. اما مارسل میگوید همهٔ تجربههای انسانی از این جنس نیستند. راز چیزی نیست که صرفاً روبهروی ما قرار گرفته باشد؛ بلکه ما خود، در آن حضور داریم و جزئی از آن هستیم. عشق، مرگ، رنج، امید، وفاداری، تنهایی یا این پرسش که «زندگی من چه معنایی دارد؟» را نمیتوان مانند یک معادله حل کرد. نه به این دلیل که پاسخ ندارند، بلکه چون رابطهٔ ما با آنها از جنس مشارکت است، نه مشاهده. به همین دلیل، مارسل معتقد بود یکی از خطاهای انسان مدرن این است که میخواهد با همهٔ ابعاد زندگی، همانگونه برخورد کند که با یک مسئلهٔ فنی برخورد میکند؛ گویی هر رنجی باید فوراً حل شود، هر ابهامی باید از میان برود و برای هر تجربهای پاسخی قطعی وجود داشته باشد. اما برخی از مهمترین تجربههای زندگی، بیش از آنکه به «حل شدن» نیاز داشته باشند، به «زیسته شدن» نیاز دارند. از نگاه مارسل، فلسفه زمانی آغاز میشود که بپذیریم همهٔ حقیقت را نمیتوان به مسئلهای برای تحلیل تقلیل داد. برخی واقعیتها تنها زمانی فهمیده میشوند که انسان با تمام وجود، در آنها حضور داشته باشد.
وقتی تعجب یا ناراحتی ما، برای دیگری شبیه تحقیر تجربه میشود گاهی در روابط انسانی، یک اتفاق ساده میتواند به یک سوءتفاهم عمیق تبدیل شود. کسی چیزی را نمیداند. طرف مقابل با تعجب میگوید: «واقعاً این را نمیدانی؟» یا کسی اشتباهی میکند، سهلانگاریای رخ میدهد یا خطایی از او سر میزند. طرف مقابل ناراحت میشود و شاید حتی با لحنی ملایم او را سرزنش کند. برای گوینده، اینها ممکن است فقط واکنشهای طبیعی باشند؛ تعجب در برابر ندانستن، یا ناراحتی در برابر یک خطا. اما برای شنونده، تجربه میتواند کاملاً متفاوت باشد: «من را کوچک کرد.» «من را نادان دید.» «ارزشم را زیر سؤال برد.» اینجا یک نکتهی مهم وجود دارد: یک اتفاق واحد، میتواند دو تجربهی متفاوت بسازد. یکی تعجب یا ناراحتی را تجربه میکند؛ دیگری شرم، تحقیر یا طرد شدن را. هر دو تجربه میتوانند واقعی باشند، اما نباید آنها را با هم یکی گرفت. اینکه من احساس تحقیر کردهام، لزوماً به این معنا نیست که دیگری مرا تحقیر کرده است. همانطور که تعجب کردن یا ناراحت شدن هم الزاماً به معنای حمله به شخصیت دیگری نیست. البته هر دو نفر مسئولیتی دارند. کسی که تعجب کرده یا ناراحت است، باید مراقب باشد واکنشش از نقد یک رفتار، به تحقیر یک انسان تبدیل نشود. تفاوت زیادی هست بین اینکه بگوییم: «این کار اشتباه بود.» و اینکه بگوییم: «تو همیشه بیدقتی.» «تو اصلاً چیزی نمیفهمی.» از طرف دیگر، کسی که اشتباه کرده یا چیزی را نمیدانسته هم باید بپذیرد که دیگران حق دارند واکنش انسانی نشان دهند. انتظار اینکه اطرافیان همیشه در برابر ندانستنها یا خطاهای ما کاملاً آرام، خنثی و بدون هیچ نشانهای از تعجب یا ناراحتی باشند، انتظار واقعبینانهای نیست. شاید بتوان این موضوع را با دو قاعدهی ساده خلاصه کرد: تعجبِ طبیعی در برابر ندانستنِ طبیعی. ناراحتیِ طبیعی در برابر خطای طبیعی. مشکل معمولاً از جایی شروع میشود که: تعجب، به تحقیر تبدیل میشود. ناراحتی، به سرزنش شخصیت تبدیل میشود. و از آن طرف، احساس شرم، به این نتیجه تبدیل میشود که «پس حتماً تو قصد تحقیر من را داشتی.» بلوغ در رابطه شاید یعنی همین مرزهای ظریف را از هم تشخیص بدهیم: بین نقد یک رفتار و قضاوت دربارهی یک انسان؛ بین تجربهی یک احساس و نسبت دادن نیت به دیگری؛ و بین تعجب، ناراحتی و تحقیر.
این مقاله یکی از مهمترین کارهای Pelin Kesebir است، چون تلاش میکند پلی میان نظریه مدیریت وحشت (Terror Management Theory) و مفاهیمی مانند فروتنی، ذهنآگاهی و خودفراروی (self-transcendence) بزند. Kesebir (2014) A Quiet Ego Quiets Death Anxiety: Humility as an Existential Anxiety Buffer سؤال اصلی مقاله نظریه مدیریت وحشت (TMT) میگوید: انسان برای مقابله با اضطراب مرگ، عزتنفس و جهانبینی فرهنگی خود را تقویت میکند. اما Kesebir میپرسد: آیا راه دیگری هم وجود دارد؟ آیا بهجای بزرگتر کردن «من»، میتوان با کوچکتر شدن من (ego) نیز اضطراب مرگ را کاهش داد؟ مفهوم اصلی: Quiet Ego مقاله بر مفهوم Quiet Ego (منِ آرام) تکیه دارد. Quiet Ego به این معنا نیست که فرد عزتنفس پایینی دارد یا خود را بیارزش میبیند. بلکه یعنی: خود را مرکز جهان نمیداند. نیاز دائمی به اثبات خود ندارد. میتواند دیدگاه دیگران را ببیند. احساس پیوند با دیگران و جهان دارد. هویتش انعطافپذیر است، نه دفاعی. به تعبیر نویسنده، Ego خاموش نشده، بلکه آرام شده است. فرضیه مقاله هرچه Quiet Ego بیشتر باشد: اضطراب مرگ کمتر میشود. نیاز به دفاع از خود کمتر میشود. فرد کمتر به واکنشهای دفاعی روی میآورد. روش پژوهش مقاله چند مطالعه آزمایشی و همبستگی را گزارش میکند. در برخی مطالعات، ابتدا مرگآگاهی (mortality salience) ایجاد شد و سپس واکنش افراد با سطح متفاوت Quiet Ego مقایسه گردید. یافتههای اصلی ۱. افراد دارای Quiet Ego اضطراب مرگ کمتری نشان میدهند. مرگ همچنان برای آنها مهم است، اما کمتر باعث دفاعهای روانی شدید میشود. ۲. فروتنی نقش محافظتی دارد. افرادی که هویت خود را با فروتنی و خودفراروی تعریف میکنند، در برابر تهدیدهای وجودی انعطاف بیشتری دارند. ۳. Self-transcendence مهمتر از Self-enhancement است. برخلاف پیشبینی کلاسیک TMT که بر تقویت عزتنفس تأکید دارد، این مقاله نشان میدهد که گاهی فراتر رفتن از خود مؤثرتر از بزرگ کردن خود است. پیام نظری مقاله Kesebir پیشنهاد میکند که انسان دو راه برای مواجهه با مرگ دارد: راه اول (کلاسیک TMT) تقویت عزتنفس دفاع از جهانبینی تأکید بر هویت شخصی راه دوم فروتنی پذیرش محدودیتهای خود احساس پیوند با دیگران خودفراروی او استدلال میکند که مسیر دوم نیز میتواند اضطراب مرگ را کاهش دهد و شاید در برخی موقعیتها پایدارتر باشد. ارتباط با رواندرمانی وجودی این مقاله با بسیاری از ایدههای اگزیستانسیال همسو است: رهایی از خودمحوری پذیرش فناپذیری تجربه ارتباط اصیل با دیگران زیستن بر اساس ارزشها، نه دفاع از «من»
آیا روانشناسی میتواند به پرسشهای قدیمی فلسفه دربارهٔ خوشبختی پاسخ دهد؟ در مقالهای با عنوان In Pursuit of Happiness: Empirical Answers to Philosophical Questions، دو پژوهشگر برجستهٔ روانشناسی، Pelin Kesebir و Ed Diener، چهار پرسش کلاسیک فلسفه را با مرور دهها پژوهش تجربی بررسی کردهاند. ۱. آیا خوشبختی اصلاً دستیافتنی است؟ پاسخ: بله، اما نه بهصورت کامل و دائمی. خوشبختی حاصل تعامل آمادگیهای زیستی، شرایط زندگی و رفتارها و انتخابهای فرد است؛ نه کاملاً از پیش تعیین شده و نه کاملاً تحت کنترل ما. ۲. آیا خوشبختی هدف ارزشمندی برای زندگی است؟ پاسخ: بله؛ البته اگر خوشبختی را فقط لذت و احساسات مثبت ندانیم. شواهد نشان میدهد زندگی رضایتبخش، همراه با معنا، روابط سالم و هدف، با پیامدهای مثبت فراوانی همراه است. ۳. آیا افراد خوشحال خودخواهتر میشوند؟ پاسخ: برعکس. پژوهشها نشان میدهد افراد شاد معمولاً همکاری بیشتری دارند، روابط بهتری برقرار میکنند، بیشتر به دیگران کمک میکنند و حتی از سلامت جسمی و روانی بهتری برخوردارند. ۴. چه چیزهایی بیش از همه به خوشبختی کمک میکنند؟ پاسخ: نه ثروت و نه شهرت. پس از تأمین نیازهای اساسی، مهمترین عوامل عبارتاند از روابط نزدیک، داشتن هدف، مشارکت در فعالیتهای معنادار، قدردانی و کمک به دیگران. نتیجهٔ مقاله: نویسندگان نشان میدهند که بسیاری از پرسشهایی که زمانی صرفاً فلسفی تلقی میشدند، امروز تا حد زیادی با دادههای تجربی قابل بررسی هستند؛ و این دادهها نشان میدهند که خوشبختی پایدار بیش از آنکه محصول لذت باشد، حاصل کیفیت رابطهٔ ما با زندگی، دیگران و آن چیزی است که برایمان معنا دارد.
خبر خودکشی ویکتور یالوم، فرزند اروین یالوم، تکاندهنده و اندوهبار است. خانواده او در بیانیهای اعلام کردهاند که ویکتور در ۶۶ سالگی و بر اثر خودکشی درگذشت. در این بیانیه آمده است که او در مقاطعی از زندگی با بیماری روانی درگیر بوده، اما حدود سی سال زندگی خلاق،…
خبر خودکشی ویکتور یالوم، فرزند اروین یالوم، تکاندهنده و اندوهبار است. خانواده او در بیانیهای اعلام کردهاند که ویکتور در ۶۶ سالگی و بر اثر خودکشی درگذشت. در این بیانیه آمده است که او در مقاطعی از زندگی با بیماری روانی درگیر بوده، اما حدود سی سال زندگی خلاق، موفق و پرباری را پشت سر گذاشته بود. همچنین خانواده نوشتهاند که بیماری او در سال آخر زندگی دوباره عود کرد و سرانجام به این پایان تلخ انجامید. با این حال، نوع بیماری روانی یا جزئیات بیشتری درباره آن اعلام نشده است.
🎬 برای روز تولد عباس کیارستمی | مردی که به زندگی اعتماد کرد ✍️ رضا صائمی تیر ماه هم با روز تولد کیارستمی گره خورده هم با سالروز مرگش اما من ترجیح میدهم به بهانه روز تولدش از او بنویسم که هم زیست- جهانش و هم جهان سینماییاش روایت زندگی بود. او نه فقط زندگی را روایت میکرد که زندگی را زندگی میکرد. درست جلوی دوربین، درست در برابر چشم تماشاگر. سینمای او نه تصویری از زندگی، که خودِ زندگی بود؛ با تمام لرزشهایش، با تمام سکوتهایش، با تمام آن لحظههایی که معمولاً از قاب فیلمها بیرون میافتند و کیارستمی برمیگرداندشان تو. او فهمیده بود که سینما اگر بخواهد با زندگی رقابت کند، میبازد. پس رقابت نکرد. نشست کنار زندگی، دستش را گرفت و گفت: «با هم برویم.» این همراهی، جوهر اصلی سینمای اوست. وقتی احمد در «خانه دوست کجاست؟» از روستایی به روستای دیگر میدود، این فقط یک پسربچه نیست که دوربین دنبالش میکند، این خودِ اضطراب وجدان است که میدود، این خودِ معصومیت است که نفسنفس میزند. کیارستمی به ما یاد میداد که دوربین باید نفس بکشد، نه فقط ببیند.او میخواست ما بیاموزیم که توقف، بخشی از حرکت است، که سکوت، بخشی از گفتوگوست، که مرگ، آنطور که در «طعم گیلاس» میبینیم — نه پایان روایت، بلکه چرخشی دیگر در دل آن است. «طعم گیلاس» شاید صادقانهترین فیلمی باشد که درباره خواستن مرگ و در عین حال درباره اصرار زندگی ساخته شده. آقای بدیعی دنبال کسی میگردد که برایش خاک بریزد، اما زندگی دستبردار نیست. در هر پیچ جاده، در هر آدمی که سوار میشود، در هر داستانی که شنیده میشود، زندگی دوباره سر میرسد. کیارستمی به ما نمیگوید: «زندگی زیباست.» او نشان میدهد که زندگی «هست» و این هستن، خودش سرسختترین استدلال ممکن است. بچههای روستا در فیلمهایش نه بازی میکنند، نه «طبیعی» هستند، آنها فقط «هستند» و این «بودن» صادقانه، گرانبهاترین چیزی است که سینما میتواند به پرده بکشد. امروز، سالروز تولد مردی است که یاد داد دوربین نه برای ثبت لحظه، که برای زیستن در آن به دست گرفته میشود. در واقع او نه تنها به زندگی می اندیشید که به زندگی اعتماد و باور داشت او گفته بود:« درست است که زندگی بسیار غم انگیز و بیهوده است، اما تنها چیزی است که ما داریم.» حالا این روزها نه فقط این سخن او را می فهمیم که چقدر به آن نیاز داریم. به اینکه تنها سرمایه ما خود زندگیست. امروز اگر بود ۸۶ ساله میشد. هم یادش جاودان هم اندیشهاش بر زندگی ما جاری باد.
من به روایتها بدبینم. ما واقعیتِ پیچیده و چندلایه را، برای اینکه قابلفهم شود، از زاویه دید خودمان به داستان و روایتی ساده تقلیل میدهیم. ذهن ما ابهام و پیچیدگی را دوست ندارد؛ بنابراین جزئیات را حذف میکند، پیچیدگی را میکاهد و واقعیت و «دیگری» را به تصویری تکبعدی تبدیل میکند. مسئله دقیقاً همینجاست. کسی که به قلب دیگری شلیک میکند، پیش از شلیک، در ذهنش روایت و تصویری هیولاگونه از دیگری ساخته است. قصهها و داستانها و تصویرهای ذهنی به همین راحتی قتل دیگری را توجیه میکند. در بیشتر فیلمهای روانپزشکی فرد قربانی قصه و روایتش شنیده نمیشود به این بهانه که دیوانه شده است. ندیدن روایت دیگری و به رسمیتنشناختن آن به معنی حذف موجودیت اوست.
ژست گرفتن عکاسی کردن دوربین عکاسی خزس قطبی!!!! فهمید!!! تمام این کلمات و مفاهیم انسانیاند. منحصر به انساناند. تمام آنچه که دربارهی حیوانات حرف میزنیم صرفاً فرافکنی درک و معانی و احساسات خودمان است. مستندهایی که درباره حیوانات گزارش میدهند تماما از واقعیت حیوانات به دور هستند و واقعیتهای درونی گوینده را بازتاب میدهند.
روزنامه هممیهن در گزارشی نوشت افزایش هزینههای رواندرمانی و نبود پوشش بیمهای مؤثر، بسیاری از بیماران را وادار به فروش طلا یا گرفتن قرض کرده است، اما بااینحال بخش زیادی از آنان مجبورند روند درمان را نیمهکاره رها کنند. بر اساس این گزارش، این وقفهها احساس ناتوانی، ناامیدی و بازگشت علائم روانی را در آنان تشدید کرده است. در حالیکه تعرفه رسمی رواندرمانی در سال ۱۴۰۴ حدود ۵۰۰ تا ۶۲۰ هزار تومان تعیین شده، هزینه واقعی هر جلسه در تهران بهطور متوسط از یک تا پنج میلیون تومان است؛ رقمی که برای طبقات متوسط و پایین معادل یکسوم تا یکپنجم درآمد ماهانه است. بهگزارش این روزنامه، حداقل حقوق کارگر متاهل با دو فرزند حدود ۱۶ میلیون و ۳۰۰ هزار تومان و میانگین دریافتی شاغلان کشور ۲۴ تا ۲۵ میلیون تومان است. با این درآمد، هزینه هر جلسه رواندرمانی برای طبقات متوسط و پایین معادل یکسوم تا یکپنجم حقوق ماهانه است. متاسفانه علاوه بر فشار مالی به مراجعین، بسیاری از روانشناسان هم به خاطر هزینههای بالای اجارهی کلینیک، خدمات جانبی و بیمه، و منشی، تحت فشار مالی هستند. اما با همهی این اوصاف، دریافت هزینهی بیشتر از یک میلیون برای یک جلسهی ۴۵دقیقهای اصلاً منصفانه نیست. نکته: کلمهی بیمار در متن گزارش فوق اشتباه است. به جای این کلمه از "مراجع" استفاده میکنیم. بیمار و بیماری، برای اشاره به مشکلات جسمی مشخص بکار میرود.
روزی که بتونی: با پولدارتر از خودت همنشینی کنی و معذب نشی؛ با فقیرتر از خودت بشینی و خوردش نکنی؛ با باهوشتر از خودت باشی و همصحبت بشی؛ با کم هوش تر از خودت باشی و مسخرش نکنی با عقاید و سلایق دیگران کاری نداشته باشی؛ با زندگی شخصی بقیه کاری نداشته باشی؛ اونوقت میتونی بگی انسانی. پشت این حرفای قشنگ و به ظاهر اخلاقی یک خشونت خاصی نهفته است: هرکسی به هر دلیلی اینطور که من میگم نباشه، پس آدم نیست. بصورت متناقصی، خود نویسنده هیچ پذیرشی نسبت به برخی انسانها نداره! چطور کسی که از همنشینی با پولدارتر از خودش معذب میشه، انسان نیست؟ یا اگه نتونه با باهوشتر از خودش همکلام بشه، به چه علتی از انسان بودن ساقط میشه؟ خیلی از پیامهای بهظاهر اخلاقی خشونت خاصی دارن!
قبل از اینکه به دنیا بیای، تمام شوق و اضطراب و ابهام من همین بود که قرار است با چه آدمی طرف باشم؟ اون چطور آدمیه؟ از نظر قیافه، رفتار و خلقیات...؟ الان که داری به دو سالگی میرسی، هنوز هم مطمئن نیستم که دقیقا با چه آدمی طرفم. چون تو از شکنندهترین و کمتحرکترین حالتت شروع کردی به پیشروی کردن: کمکم احساس کردیم که دیگه نمیتونیم تو رو روی تخت بذاریم، چون ممکنه غلت بخوری و بیفتی. بعدش فهمیدیم که باید زیر مبلها رو بپوشونیم تا سینهخیز نری اون زیر. کمی بعدتر دیدیم که داری میری روی مبل و ممکنه بیفتی، پس راهکاری پیدا کردیم که اونجا برات امن باشه. هر روز تو یک سنگر رو کشف و فتح کردی و ما سعی میکردیم اون سنگر و کاوشگاه رو برای تو امن کنیم. تو پیشروی میکردی و ما ایمنسازی... در تمام این فرایند، تو مرتب تغییر میکردی؛ از نظر بدنی، هیجانی، کلامی و ... . هر بار ما رو با یک حرف، یک خنده یا یک تحرک خاص (مثل رقص کودکانهت) غافلگیر میکردی. برای همین میگم دقیقا نمیدونم با کی طرفم. اما این رو خوب میدونم که در تمام این مدت، ما سعی کردیم تکیهگاهی برای تو باشیم. و تو خودت نمیدونی که چقدر تکیهگاه من بودی. با تمام ناشناختگیِ قابلتحملی که از تو دارم، تو در بسیاری از لحظههات با انرژی زیادت، خندههای قشنگت و شیطنتهای دلنشینت، برای من تکیهگاهی بودی؛ تکیهگاهی که باعث میشد از خستگیها، دلمشغولیها و نگرانیهام فاصله بگیرم و به زیباییها و شگفتیهای تو نگاه کنم. تو به من یاد دادی که تازگی رو با تمام ابهامش ببینم و بپذیرم. در واقع، تو به من سرزندگی بخشیدی. اسم دومت برای من شیرینه! دخترکم ❤️
سحر با باد میگفتم حدیث آرزومندی خطاب آمد که «واثق شو به الطاف خداوندی» دعای صبح و آه شب، کلید گنج مقصود است بدین راه و روش میرو، که با دلدار پیوندی قلم را آن زبان نَبْوَد، که سرِّ عشق گوید باز ورای حدّ تقریر است، شرح آرزومندی الا ای یوسف مصری، که کردت سلطنت مغرور پدر را باز پرس آخر، کجا شد مهر فرزندی؟ جهان پیر رعنا را، ترحّم در جِبِلَّت نیست ز مهر او چه میپرسی؟ در او همّت چه میبندی؟ همایی چون تو عالیقدر، حرص استخوان تا کی؟ دریغ آن سایهٔ همّت، که بر نااهل افکندی در این بازار اگر سودیست، با درویش خرسند است خدایا منعَمم گردان به درویشی و خرسندی به شعر حافظِ شیراز میرقصند و مینازند سیهچشمان کشمیری و ترکان سمرقندی
без подписи
سیمون وی: هوشمندی دقیقاً زمانی از بین میرود که بیان اندیشههای فرد، به تلویح یا به تصریح، با واژۀ کوچکِ "ما" آغاز شود». اندیشۀ جمعیِ انتقادیْ، ذهن آزاد را اسیر میکند و اجازۀ مخالفت نمیدهد.
هزینههای پنهانِ مهربانی بیش از حد! تصور کنید فردی تلاش میکنه همیشه بقیه رو راضی نگه داره. هر حرفی رو هزار بار توی ذهنش سبک سنگین میکنه که بگه یا نه. تلاش میکنه خودش رو هماهنگ با جمع نشون بده تا جو رو آروم نگه داره. تماما تلاشش اینه همه دوستش داشته باشن. 🚩 به نظرتون توی روان و ذهن این آدم چه اتفاقی داره میافته؟ این فرد بعد از بودن در جمع و معاشرت، مدام نگرانه، حرفهاش رو مرور میکنه و با خودش کلنجار میره که آیا حرفهایی که زده درسته یا نه. این چرخه فکر کردن زیاد، کم کم باعث خستگی و کم شدن اعتمادبهنفس میشه. در عین حال، حس کینه نسبت به اطرافیان رو زنده میکنه! چرا کینه؟ ❌وقتی همیشه بقیه در الویت ما باشن، ❌وقتی با «نه» نگفتن توی موقعیتهایی که دوست نداریم قرار میگیریم، ❌وقتی بهخاطر مهربونی همیشگی، بقیه انتظار ابراز عصبانیت و ناراحتی از ما ندارن. ولی سرکوب این خشمها باعث میشه: 🟡کم کم از روابط بترسیم و از همه فاصله بگیریم، 🟡حس خستگی، بیخوابی، نشخوار فکری داشته باشیم، 🟡احساس ناتوانی، تنهایی و انزوا به سراغمون بیاد، 🟡مشکلات جسمی مثل مشکلات گوارشی یا کمردرد مزمن دچار شیم. 🟡علاوه بر اینها، فردی که دچار این رفتاره، کم کم اصالت و شجاعت خودش رو در روابط از دست میده و خود واقعیش رو گم میکنه. همین باعث میشه دیگران همچین فردی رو جدی نگیرن و رابطه با اون رو خستهکننده بدونن. 💡اما این مسئله، حلشدنیه! یکی از کتابهایی خوبی که به این نوع از اضطراب پرداخته، کتاب «خوب نباش» هست که بعد از باز کردن مسئله، یک برنامه تمرینی ۴ هفتهای ارائه کرده: ✅هفته اول: تمرکز روی آسیبهای این رفتار و تعیین مرزهای شخصی ✅هفته دوم: روبهرو شدن با حسهای بد مثل مخالفت با دیگران ✅هفته سوم: زنده کردن حس قدرت بدون داشتن حس گناه ✅هفته چهارم: تمرین ابراز شجاعت و بیان خواستهها امروز، کمتر از ۲۰ دقیقه از وقتتون رو بذارید و در کتابخونه اکوتوپیا خلاصه این کتاب رو مطالعه کنید تا بهتر با این برنامه ۴ هفتهای آشنا بشید. ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🔗 کتابخانه اکوتوپیا 🟣 اینستاگرام کتابخونه اکوتوپیا