آوند اندیشه
Статистикаآوند اندیشه در واتساپ: https://whatsapp.com/channel/0029Vb1lqpIBqbr2EmaNqZ3M آوند اندیشه در تلگرام: https://t.me/Avand_Andisheh
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 6
- Всего постов
- 40
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 31
- 1/48двое суток
- 35
- 1/72трое суток
- 38
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
مجسمه روی زمین افتاده بود. ... اما پایه، هرچه بیشتر میکندند، پهنتر میشد. 📌 کانال تلگرام: 🔗 https://t.me/Avand_Andisheh 📌 کانال واتساپ: 🔗 https://whatsapp.com/channel/0029Vb1lqpIBqbr2EmaNqZ3M
⚫ استبدادِ خودمانی - علی فتحی لقمان مجسمهی جناب رئیس را که پایین کشیدند، تازه معلوم شد پایهاش از بتن مسلح نیست؛ از قبضهای جریمهی بخشودهشده، مجوزهای خارج از نوبت، استخدام پسرخالهها، وامهای بیضامن و چند هزار «این یکی را کش ندهید» ساخته شده. کارگر شهرداری کلنگ را که زد، به جای سیمان، یک پروانهی ساخت سهطبقه برای ساختمان هفتطبقه بیرون افتاد. کلنگ دوم به حکم استخدام مردی خورد که هنگام صدور حکم، هنوز شانزدهسالش تمام نشده بود. سرکارگر نگاهی به کاغذها کرد و گفت: «یارو عجب پیِ محکمی داشته.» مردم شهر قبلاً هم دیکتاتور دیده بودند. حاکم پیشتری را دولت همسایه فرستاده بود؛ مردی استخوانی با سبیل باریک که حتی اسم بیشتر محلهها را هم درست تلفظ نمیکرد. مالیات میگرفت، مخالفان را میانداخت زندان، و هر سال روز تولدش، خیابان اصلی را چراغانی میکرد. مردم از او متنفر بودند و این، دستکم، کار را ساده کرده بود. وقتی مأمورش میآمد، همه میدانستند مأمورِ اوست. وقتی پولی گم میشد، مردم حدس میزدند در کدام جیب پیدایش کنند. حتی چاپلوسانش هم موقع چاپلوسی کمی خجالت میکشیدند و بعد از مراسم، یواشکی میگفتند: «بالاخره زن و بچه داریم!» تا این که حاکمِ تُحفه رفت و شهر تصمیم گرفت این بار کسی از خودشان بالا بیاید. آمد. جناب رئیس بچهی همان شهر بود؛ کوچهها را میشناخت، لهجهی مردم را داشت، اسم پدر مغازهدارها را میدانست و مهمتر از همه، دقیقاً میفهمید هرکس را از کدام قسمتِ وجدانش میشود خرید. برای بقالها سهمیهی ویژه گذاشت، برای بسازوبفروشها طبقهی اضافه، برای استادان عنوان، برای شاعران جشنواره، برای بازاریها معافیت، برای مدیران خودرو، و برای مردمی که هیچکدام از اینها نصیبشان نمیشد، دشمن خارجی فراهم کرد تا دستکم چیزی برای نفرتداشتن داشته باشند. شهر عاشقش شد؛ البته آن بخش از شهر که چیزهایی برای دوستداشتن دریافت کرده بود. اولین بار که روزنامهای دربارهی فساد رئیس نوشت، قصاب سر کوچه عصبانی شد. گفت: «فساد یعنی چی؟! این مرد داره کار میکنه.» پدرآمرزیده.ای از او پرسید چه کاری؟ گفت: «همین دیگه. از وقتی ایشون اومده، پروانهی مغازهی من که هشت سال گیر بود، یهشبه درست شد.» یادآوری کردند پروانهی ایشان با پرداخت مبلغی زیر میزی صادر شده. قصاب گفت: «برادر من، شما اسم سرعت عمل رو گذاشتید فساد.» رانندهی تاکسی هم مدافع رئیس بود، چون سال قبل جریمههایش یکجا بخشوده شده بود. میگفت: «مردمیه. درد مردم رو میفهمه.» مسافر پرسید: «درد کدوم مردم؟» راننده گفت: «مردم دیگه.» و چون در آن لحظه، خودش نزدیکترین نمونهی در دسترس از «مردم» بود، بحث عملاً خاتمه یافت. رئیس خیلی زود فهمید برای حکومتکردن بر مردم لازم نیست همه را راضی نگه دارد؛ کافی است تعداد مناسبی از آدمها را در چیزهای نامناسب شریک کند. برای همین، امتیازها را با مهارت تقسیم میکرد. کسی زمین میگرفت، کسی مجوز، کسی سکوت در برابر تخلفش، و کسی هم فقط اجازه پیدا میکرد به کسی ضعیفتر از خودش زور بگوید. نظام سلسلهمراتبی باشکوهی شکل گرفت که در آن تقریباً هر مظلومی، یک مظلومتر برای جبران داشت. وقتی مأمور شهرداری بساط دستفروش را جمع میکرد، صاحب مغازه تشویق میکرد. وقتی مالیات مغازهدار بالا میرفت، کارمند اداره میگفت: «باید قانون اجرا بشه.» وقتی حقوق کارمند عقب میافتاد، پیمانکار میگفت: «طبیعیه؛ وضع کشور رو درک کنید.» و بالای همه، جناب رئیس با آرامش ایستاده بود و با رضایت میدید که عدالت به شکل بسیار منظمی از بالا به پایین توزیع میشود؛ فقط سهم هرکس از آن، لگدی بود که به نفر پایینتر میزد. سالها بعد، شهر فقیرتر، کثیفتر و عصبانیتر شده بود، اما محبوبیت رئیس در میان هواداران اصلیاش عجیب دوام داشت. هر بار کسی میگفت «این مرد دارد شهر را نابود میکند»، یکی جواب میداد: «ولی از خودمونه.» گویا اگر کسی خانهتان را آتش بزند، مشترکبودن محل تولدتان، اندکی از حرارت شعلهها کم میکند. سرانجام اوضاع چنان خراب شد که حتی کسانی که امتیاز گرفته بودند دیگر چیزی برای بردن پیدا نمیکردند. پس جمعیت به میدان آمد. مجسمه را با طناب پایین کشیدند. برنز غولپیکر روی زمین افتاد و بینی رئیس شکست. مردم کف زدند. همان موقع کارگران مشغول شکافتن پایه شدند و آن کاغذها یکییکی بیرون آمدند. قصاب پروانهی مغازهاش را شناخت و آرام از جمعیت عقب رفت. رانندهی تاکسی برگهی بخشودگی جریمههایش را دید و گفت: «خب، این که ربطی نداره.» استاد دانشگاه حکم عضویت خودش در هیئت امنای فرهنگستان را پیدا کرد و زیر لب گفت: «به هر حال، باید زمینهی تاریخی موضوع را دید.» تا غروب، تقریباً هرکس کاغذ کوچکی از زیر پایه پیدا کرده بود که بهنحوی امضای خودش پای آن بود. مجسمه روی زمین افتاده بود. اما پایه، هرچه بیشتر میکندند، پهنتر میشد.
https://t.me/Avand_Andisheh/6898 ادامه از ☝️ همان لحظه رئیس تشریفات به اطراف نگاه کرد و با نگرانی فهمید تقریباً تمام کسانی که پایین ایستادهاند حقوقشان را از خود حکومت میگیرند. آهسته به فرمانده گفت: «مردم واقعی کجان؟» فرمانده گفت: «طبق معمول، پراکندهان.» بالا، حاکم همچنان دربارهی عظمت پادشاهی سخن میگفت. پایین، کارگردانِ تلویزیون، قاب را تنگتر کرد. آنقدر تنگ که در تصاویر نهایی فقط بالکن ماند و پادشاه. 📌 کانال تلگرام: 🔗 https://t.me/Avand_Andisheh 📌 کانال واتساپ: 🔗 https://whatsapp.com/channel/0029Vb1lqpIBqbr2EmaNqZ3M
⚫ مملکتِ بدونِ مزاحمتِ مردم - علی فتحی لقمان روزى که میدان شهر برای اولین بار کاملاً از مردم خالی شد، حکومت تصمیم گرفت همانجا جشن «پیوند ناگسستنی ملت و حاکمیت» برگزار کند. مشکل کوچکی وجود داشت: برای بخش «ملت» کسی پیدا نمیشد. رئیس تشریفات گفت جای نگرانی نیست و دستور داد سه ردیف صندلی بچینند. روی صندلیها پلاک زدند: «کارگران»، «بازاریان»، «دانشجویان»، «فرهنگیان»، «خانوادهها» و «اقشار مختلف». دوربین تلویزیون هم طوری تنظیم شد که از پایین فیلم بگیرد؛ در این زاویه، صندلیهای خالی وقار خاصی داشتند و اگر آدم صدای گوینده را زیاد میکرد، تقریباً احساس میکرد جمعیت عظیمی حاضر است. گوینده گفت: «حضور پرشور مردم بار دیگر نشان داد...» فیلمبردار آهسته پرسید: «کدوم مردم؟» کارگردان گفت: «تو تصویرتو بگیر.» خالیشدن میدان نتیجهی یک برنامهی بلندمدت بود؛ «طرح ملی پراکندگی برای حفظ انسجام». چند سال پیش، حاکم متوجه شده بود هرجا مردم زیاد میشوند، حرف میزنند. حرفزدن هم معمولاً با موضوعات بیخطری مثل هوا آغاز میشد و عجیب بود که پس از هفت دقیقه به قیمت گوشت، حقوق عقبافتاده، زندانیان سیاسی و غیرسیاسی و علت ثروتمندشدن برادرزادهی وزیر میرسید. بنابراین شورای امنیت نتیجه گرفت ریشهی اصلی بسیاری از مشکلات، نزدیکی فیزیکی انسانهاست. اول نیمکتهای میدان را برداشتند. بعد قهوهخانهها مؤظف شدند فاصلهی میزها را زیاد کنند. تجمع مقابل نانوایی ممنوع شد؛ برای نان شمارهی اینترنتی تعیین کردند. بازار سنتی را به چند بازارچهی پراکنده منتقل کردند. دانشگاهها بخشی از کلاسها را مجازی کردند، کارخانهها سرویسهای کارگران را جدا انداختند و مراسم عروسی به شرطی مجاز شد که داماد از تعداد مهمانها اطلاع دقیق نداشته باشد. وزیر کشور با افتخار گفت: «هدف ما این است که هر شهروند، بدون مزاحمت سایر شهروندان، زندگی اجتماعی خودش را ادامه دهد.» مدتی طرح فوقالعاده موفق بود. کارگران دیگر یکدیگر را نمیدیدند و نمیفهمیدند حقوق همه عقب افتاده است. مستأجران تصور میکردند فقط صاحبخانهی خودشان دیوانه شده. بازنشستهها هرکدام جداگانه گمان میکردند مشکل مستمریشان حاصل اشتباه پروندهی شخصی است. حتی وقتی برق نصف شهر میرفت، هر خانواده در تاریکی خانهی خودش مینشست و احتمال میداد فیوزشان پریده باشد. حاکم از این آرامش بسیار خرسند بود. یک شب در جلسهی سران قوا گفت: «مردم بالاخره یاد گرفتهاند سرشان به کار خوشان باشد.» مشاور اقتصادی آهسته گفت: «البته اقتصاد هم یه مقدار به زندگی مردم وابستهست.» حاکم پرسید: «چهطور؟» مشاور توضیح داد مغازهها مشتری ندارند، کارخانهها کارگر کم آوردهاند، بازار کساد است و مالیات وصول نمیشود. بخش بزرگی از جوانان شهر را ترک کردهاند و بقیه هم ترجیح میدهند پولشان را خرج چیزهایی کنند که در صورت مهاجرت بتوانند داخل چمدان بگذارند. حاکم گفت: «پس مشکل اقتصادی داریم.» مشاور گفت: «تا حدی مشکلِ مردم داریم.» این عبارت خوشایند نبود و از صورتجلسه حذف شد. برای بازگرداندن اقتصاد، «پویش ملی حضور» آغاز شد. روی بیلبوردها نوشتند: «شهر به لبخند شما نیاز دارد.» فروشگاهها جشنواره گذاشتند، شهرداری کنسرت خیابانی ترتیب داد و دولت از مردم خواست «با حضور مسؤولانهی خود به رونق شهر کمک کنند». کسی نیامد. ... بعد از سالها آموزشِ پراکندگی، مردم بالاخره شاگردان خوبی شده بودند. دولت مجبور شد برای حضور در مراسمها امتیاز بدهد. هرکس در میدان قدم میزد، اینترنت رایگان میگرفت. برای خرید از بازار قرعهکشی خودرو گذاشتند. به دانشجویانی که در برنامههای عمومی شرکت میکردند دو واحد «مشارکت اجتماعی» تعلق میگرفت. کار به جایی رسید که وزارت کشور بخشنامه کرد: «عدم حضور شهروندان در اجتماعات مورد تأیید، موجب اخلال در نمایش همبستگی است.» مردم تازه فهمیدند تجمع میتواند هم ممنوع باشد و هم اجباری؛ ظاهراً مسألهی اصلی، فعل «تجمع» نبود، فاعلش بود. بحران واقعی روز تاجگذاری سیام آغاز شد. حاکم قرار بود از بالکن کاخ برای ملت سخنرانی کند. از یک هفته قبل خیابانها را شستند، پرچم زدند، گل کاشتند و حتی برای این که جمعیت بهتر دیده شود، چند نقطهی مناسب فیلمبرداری علامتگذاری کردند. روز مراسم، حاکم آمد روی بالکن. ... پایین را نگاه کرد. ... میدان خالی بود. رئیس تشریفات گفت: «مردم قلباً حضور دارن.» حاکم پرسید: «قلباً به چه درد دوربین میخوره؟!» نیروهای دولتی مأمور شدند مردم را از خانهها بیرون بیاورند. چند اتوبوس کارمند آوردند، سربازها لباس شخصی پوشیدند، مدیران خانوادههایشان را آوردند. سرانجام جمعیتی نسبتاً مناسب درست شد. حاکم سخنرانی را آغاز کرد: «قدرت این کشور از شما مردم است...» ادامه در 👇 https://t.me/Avand_Andisheh/6899
https://t.me/Avand_Andisheh/6896 ادامه از ☝️ نوجوان سهتارنواز که از صبح سازش را در اتاق نگهبانی گذاشته بود، بالاخره بیرون آمد. حالا کسی عجله نداشت. چند نفر روی صندلیها نشستند، بچهها دور نقاشیها جمع شدند، زنی که همیشه میگفت «این کارهای هنری شکم کسی را سیر نمیکند» از پسر پرسید چه دستگاهی میزند. پسر گفت شور. زن گفت: «خدا را شکر، امروز بهاندازهی کافی داریم.» کسی نفهمید منظورش آش بود یا دستگاه موسیقی. عصر، خانم اسکندری گزارش پویش را نوشت. زیر عنوان «دستاوردهای فرهنگی» ثبت کرد: «افزایش محسوس روحیهی ایثار، همدلی، احترام به سالمندان، توجه به هنر و تقویت سرمایهی اجتماعی، بهویژه از حوالی ساعت دوازده و چهلوپنج دقیقه.» گزارش را برای امضای آقای نقدی گذاشت. سرایدار چند دقیقه بعد برگه را برگرداند. چیزی را خط نزده بود؛ فقط کنار ساعت نوشته بود: «۱۲:۴۳ ـ دیگ سوم رسید.» 📌 https://t.me/Avand_Andisheh 📌 https://t.me/wikianalysis 📌 https://whatsapp.com/channel/0029Vb1lqpIBqbr2EmaNqZ3M
⚫ خانم اسکندری و دیگِ سوم - علی فتحی لقمان ناهید اسکندری بیستوهفت سال ادبیات درس داده بود و از آن آدمهایی بود که هنوز عقیده داشت بسیاری از مشکلات بشر، اگر با خط خوش روی مقوا نوشته شوند، دستکم از شدتشان کم میشود. برای همین، وقتی «خانهی محله» مسؤولیت «پویش یک روز مهربانی» را به او سپرد، پیش از هر کار دیگری سه مقوای رنگی خرید و روی اولی نوشت: «همسایه، سهمی از خانوادهی ماست.» روی دومی: «لبخند هزینهای ندارد.» و روی سومی، پس از کمی فکر: «بخشیدن، داشتنِ بیشتر نیست؛ خواستنِ کمتر است.» بعد از نصب مقوای سوم، آقای نقدی، سرایدار خانهی محله، گفت: «خانم، برای فردا چند دیگ غذا داریم؟» خانم اسکندری گفت دو دیگ. آقای نقدی پرسید چند نفر ثبتنام کردهاند. گفت صدوهشتادوشش نفر. سرایدار نگاهی به مقوای «خواستنِ کمتر» انداخت و گفت: «پس این آخری خیلی کاربردی نوشته شده.» قرار بود ظهر، آش رشته میان خانوادههای محله توزیع شود و پیش از آن نیز چند برنامهی فرهنگی اجرا کنند: شعرخوانی بچهها، نمایشگاه نقاشی و اجرای سهتار یکی از نوجوانان. از ساعت ده صبح، کسی به نقاشیها نگاه نکرد. مردم آمده بودند ظرفهایشان را در صف بگذارند. نخست قابلمه آمد، بعد سطل ماست، بعد ظرف بستنی، بعد ظرفی که خانم اسکندری مطمئن بود زمانی برای نگهداری رنگ ساختمانی ساخته شده و اکنون با شستوشوی مختصری وارد چرخهی مواد غذایی شده است. هنوز آش نرسیده بود که نخستین اختلاف بر سر این آغاز شد که آیا ظرف، خودش نمایندهی صاحبش محسوب میشود یا صاحب ظرف باید شخصاً در صف حضور داشته باشد. خانم اسکندری اعلام کرد: «هر نفر فقط یک نوبت.» پنج دقیقه بعد زنی با سه کودک آمد و توضیح داد چهار نفرند. مردی اعتراض کرد که کودکی که هنوز نمیتواند «آش» را درست تلفظ کند، نباید سهم مستقل داشته باشد. مادر کودک گفت پسرش «پاستا» را کاملاً درست تلفظ میکند و سطح واژگان نباید ملاک برخورداری از حبوبات باشد. تا ساعت یازده، پویش مهربانی به یک آزمایش اجتماعی تبدیل شده بود که اگر نتیجهاش را چاپ میکردند، احتمالاً نام مجله را هم عوض میکردند. دو خواهر که سالها با هم رفتوآمد داشتند، بهدلیل تقدم یک ظرف پلاستیکی رابطهشان را به وضعیت تعلیق درآوردند. آقای کاظمی، که در همهی جلسات ساختمان دربارهی لزوم گذشت سخن میگفت، یک صندلی تاشو، یک کیسهی خرید و نوهاش را در سه نقطهی صف گذاشته بود و معتقد بود اینها سه «موقعیت حقوقی مستقل» هستند. پیرمردی ظرف کوچکش را روی جدول گذاشت و برای خوردن قرصش رفت؛ وقتی برگشت، ظرف سه متر عقبتر رفته بود. همه قسم میخوردند دست نزدهاند و ظرف احتمالاً خودش، تحت فشار جمعیت، عقبنشینی کرده است. خانم اسکندری بلندگو را برداشت و دربارهی همدلی حرف زد. گفت محله با آدمهایش معنا پیدا میکند، گفت ما کنار هم قویتریم، گفت فرهنگ از همین رفتارهای کوچک ساخته میشود. وسط جملهی «مهربانی سرمایهای است که با خرجکردن بیشتر میشود»، باتری بلندگو تمام شد. جمعیت متوجه نشد. مشغول محاسبهی قطر ملاقه بود. خانم اسکندری برای حفظ عدالت، خودش کنار دیگ ایستاد و اعلام کرد هر ظرف فقط دو ملاقه. خانمی ظرفی آورد که ارتفاعش کم و قطرش تقریباً هماندازهی ماهواره بود و گفت: «دو ملاقه بریزید، ما قانونمداریم.» مرد پشت سرش گفت ظرف ایشان در تعریف متعارف ظرف نمیگنجد و بیشتر «زیرساخت ذخیرهسازی» است. بحث تازهای دربارهی تعریف ظرف درگرفت. در همین گیرودار، وانت سفید رستوران «شاندیز نوین» جلوی خانهی محله ایستاد. جشن نامزدیای در آن سوی شهر بههم خورده بود و خانوادهی داماد، که احتمالاً در آن لحظه نسبت به اصل نهاد ازدواج دیدگاههای تازهای پیدا کرده بودند، چهار دیگ غذای آماده را بخشیده بودند. راننده پرسید: «اینجا غذا لازم دارید؟» آقای نقدی به صف نگاه کرد و گفت: «از لحاظ نظری، همهچیز داریم. از لحاظ عملی، شما پیاده کنید.» تغییر از همان لحظه شروع شد؛ با سرعتی که هیچ سخنرانیِ تربیتی در تاریخ محله به آن نرسیده بود. وقتی مردم دیدند غذا بیش از جمعیت است، آقای کاظمی نوهاش را از یکی از موقعیتهای حقوقی پس گرفت و گفت: «اول سالمندان.» زن صاحبِ ظرفِ ماهوارهای داوطلب شد برای همسایهی بیمارش هم ببرد، البته این بار با ظرفی معمولی. دو خواهری که رابطهشان را تعلیق کرده بودند دوباره با هم حرف زدند و یکی به دیگری گفت: «تو بگیر، من بعداً میگیرم.» مردی که ده دقیقه قبل دربارهی سهم کودک سهساله استدلال حقوقی داشت، ظرف کودک را خودش پر کرد و رویش کمی پیازداغ اضافه ریخت. حتی آقای نقدی برای رانندهی وانت یک کاسه آش کشید و راننده گفت: «من خوردهام.» سرایدار جواب داد: «ببر، عصر میخوری.» ادامه در 👇 https://t.me/Avand_Andisheh/6897
https://t.me/Avand_Andisheh/6894 ادامه از ☝️ دیوان را بست، اما خودکار را روی میز باقی گذاشت. صبح، پیش از رفتن به مؤسسه، دید جوهر قرمز از نوک آن بیرون زده و روی میز لکهی کوچکی ساخته است؛ لکهای که به هیچ توضیحی تن نمیداد. 📌 https://t.me/Avand_Andisheh 📌 https://t.me/wikianalysis 📌 https://whatsapp.com/channel/0029Vb1lqpIBqbr2EmaNqZ3M
https://t.me/Avand_Andisheh/6893 ادامه از ☝️ حافظ تبریزی جواب داده بود: «مردم گرفتاری دارند. ادبیات نباید گرفتاری تازهای باشد.» پروژهی تازه، تدوین «گزیدهی روشن و کاربردی حافظ برای خانوادهی معاصر» بود. مدیر نشر تأکید داشت کتاب باید در مدارس، جشنهای سازمانی، برنامههای مناسبتی و بستههای فرهنگی قابلاستفاده باشد. گفته بود: «ما حافظی میخواهیم که همه دوستش داشته باشند و هیچکس از جانبِ جنابشان ناراحت نشود.» حافظ تبریزی طی نه ماه، شراب را به «شربت»، ساقی را به «مسؤول پذیرایی»، رند را به «شهروند منعطف»، خرابات را، بسته به وزن شعر، به «فرهنگسرا» یا «مجموعهی پذیرایی دارای مجوز» و محتسب را به «ناظر اجتماعی» تبدیل کرده بود. دشوارترین بخش، بیتهایی بودند که همزمان چند نفر را ناراحت میکردند. در چنین مواردی، او صورت مسأله را چنان اصلاح میکرد که بیت بیشتر از همه به خودش شبیه شود: آرام، مؤدب، بیخطر و دارای درآمد ثابت. مؤسسه تصمیم گرفته بود در پایان پروژه، شبی با عنوان «حافظ برای همه» برگزار کند. پوستر برنامه، تصویر شاعری را نشان میداد که جام را از دستش گرفته و به جایش کتابی دربارهی مهارتهای زندگی داده بودند. زیر تصویر نوشته بودند: «رونمایی از نخستین دیوان شفاف، سازنده و عاری از ابهام حافظ.» سالن پر شد. مدیران فرهنگی در ردیف جلو نشستند، چند دانشآموز برای تکمیل ظرفیت آوردند و دانشجویان ادبیات هم به امید پذیرایی آمده بودند. مجری گفت: «امشب با حافظی روبهرو میشویم که دیگر پشت کلمات پنهان نمیشود.» سپس حافظ تبریزی را دعوت کرد تا نمونهای از بازآفرینیهای خود را بخواند. حافظ کت خاکستری تازهاش را پوشیده بود. مهسا هم آمده بود و در ردیف سوم نشسته بود. حضور دخترش برایش اهمیت داشت. سالها تصور میکرد او کار پدر را نوعی دستکاری محترمانه میداند؛ چیزی میان ویراستاری و جابهجایی اثاثیهی مردگان. مدیر نشر پشت تریبون گفت: «استاد تبریزی با حفظ روح اثر، موانع ارتباطی آن را برطرف کردهاند.» سپس افزود: «ایشان چیزی از حافظ شیرازی کم نکردهاند؛ فقط فاصلهی حافظ با مخاطب را کم کردهاند.» حافظ تبریزی وقتی تشویقش کردند، سرش را پایین انداخت. جمله را خودش چند ماه پیش در بروشور نوشته بود. نوبت شعرخوانی رسید. کتاب را باز کرد. قرار بود غزل اصلاحشده را بخواند. سطر نخست روی صفحه چنین بود: «دوش دیدم که ملائک در فرهنگخانه زدند.» حافظ به جمعیت نگاه کرد، نفس گرفت و خواند: «دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند...» صدا پیش از آنکه صاحب صدا بفهمد چه گفته، از سیمها عبور کرد، از بلندگوها خارج شد و در سالن نشست. مدیر نشر تکانی خورد. مجری لبخندش را جمع کرد. مسؤول صدا دستش را روی دکمه گذاشت، اما اتفاق دیگری نیفتاد. کسی از سالن بیرون ندوید. دانشآموزان منحرف نشدند. سقف فرهنگسرا هم پایین نیامد. حافظ به صفحه نگاه کرد. «فرهنگخانه» با حروف درشت حاضر بود، اما از دهانش «میخانه» درآمده بود؛ میخانهای که سالها قبل، پیش از استخدام، پیش از وام مسکن، پیش از خودکار قرمز، در گوشش نشسته بود و گویا هنوز از آنجا اخراج نشده بود. سرفهای کرد و گفت: «ببخشید، گویا نسخهی قدیمی در ذهنم مانده.» سپس بیت را از نو خواند: «دوش دیدم که ملائک در فرهــــنگخانه زدند...» این بار وزن شعر با اکراه همراهش آمد؛ مثل کارمندی که حکم انتقالش را گرفته باشد. برنامه ادامه یافت. چند بیت خواند، دربارهی ضرورت گفتوگوی نسلها سخن گفت و لوح تقدیرش را گرفت. هنگام پایینآمدن از صحنه، مهسا ایستاده بود. لوح را از دست پدر گرفت و آهسته پرسید: «بابا، آن چیزی که اشتباهی خواندید، درستتر نبود؟» حافظ گفت: «نه، درستتر نبود؛ گوشآشناتر بود.» مهسا دوباره پرسید: «پس چرا همه ساکت شدند؟» حافظ نگاهی به مدیر نشر انداخت که کنار میز پذیرایی ایستاده بود و با اخم، شیرینی کوچکی را توی دهانش میگذاشت. گفت: «چون اشتباه لُپّی در برنامهی رسمی، مردم را غافلگیر میکند.» مهسا چیزی نگفت. لوح را به او برگرداند. روی لوح نوشته بودند: «به پاس صیانت خلاقانه از میراث ادبی.» شب، حافظ تبریزی حافظ شیرازی را از قفسه بیرون آورد؛ نسخهای که سالها پیش در دانشگاه خریده بود. جلدش ترک خورده و حاشیههایش پر از یادداشتهایی بود که با خط جوانی خودش نوشته بود. صفحهی غزل را پیدا کرد. کنار «میخانه» با مداد نوشته بود: «جایی بیرون از حسابگری روزانه.» مدت زیادی به دستخط نگاه کرد. یادش نیامد دقیقاً چه منظوری داشته است. آن زمان، هنوز از منظورهای مبهم خجالت نمیکشید. خودکار قرمز را برداشت. نوکش را روی کلمهی «میخانه» گذاشت. دستش چند لحظه همانجا ماند. سپس در حاشیه، با خطی کوچک نوشت: «بررسی مجدد شود.» ادامه در 👇 https://t.me/Avand_Andisheh/6895
⚫ حافظ تبریزی - علی فتحی لقمان حفیظ تبریزی سه بار کلمهی «میخانه» را خط زد و هر سه بار، نوک خودکار قرمز درست از وسط «خانه» گذشت. حاصل کار چیزی شده بود شبیه ساختمانی که مأموران شهرداری آمده باشند بخش مسألهدارش را خراب کنند و سقفش روی باقی اتاقها فروریخته باشد. آن روز برگه را از دستگاه بیرون کشید، برگرداند و زیر نور گرفت. غزل با خط درشت بالای کاغذ نشسته بود: «دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند». ناشر در حاشیه نوشته بود: «برای گروه سنی نوجوان بازبینی شود. امکان برداشت نامتناسب.» حفیظ ابتدا «میخانه» را با «فرهنگخانه» عوض کرده بود، اما وزن بیت لنگ میزد. «گلخانه» خوشوزنتر بود، ولی فرشتگانی که نیمهشب درِ گلخانه بزنند، به جای عرفان، شائبهی سرقت گلوگیاه ایجاد میکردند. «کاشانه» هم مسأله را حل میکرد، اما مدیر پروژه پرسیده بود کاشانهی چه کسی؟ و حفیظ فهمیده بود بعضی واژهها، همین که بیخطر میشوند، فوراً به سند مالکیت نیاز پیدا میکنند. در اصل، کارش را با سادهسازی حکایتهای گلستان برای کتابهای کمکآموزشی آغاز کرد. هر جا سعدی دوپهلو حرف میزد، حفیظ یک پهلو را انتخاب میکرد و پهلوی دیگر را برای حفظ سلامت ستون فقرات متن، کنار میگذاشت. بعد به مولوی رسید. سماع را «حرکت هماهنگ گروهی» کرد، شمس را «دوست اثرگذار» و از خود بیخود شدن را، بسته به بافت، «هیجان کنترلنشده» یا «کاهش تمرکز». از وقتی هم در مؤسسهی «پالایش و روزآمدسازی میراث مکتوب» بهعنوان «ویراستار ارشد بازآفرینی متون کلاسیک» استخدام شده بود، روی کارت ویزیتش مینوشتند: «حافظ تبریزی؛ شاعر، ویراستار و کارشناس رفع سوءبرداشتهای ادبی». خودش هم به این نام خو گرفته بود. میگفت حفیظ بیشتر به درد کسی میخورد که کلید انبار را نگه دارد؛ حافظ، شأن فرهنگی دارد و برای سربرگ مؤسسه مناسبتر است. این لقب نخستین بار در جلسهای شکل گرفته بود که مدیرعامل گفته بود: «حافظ شیرازی شعر را گفته، حافظ تبریزی باید کاری کند قابلاستفاده شود.» حفیظ همان روز خندیده بود. بعدها لقب را روی کارت ویزیتش چاپ کرد. در جوانی شعر میگفت. شعرهایش پر از پنجره، سایه، کوچه و پرندههایی بود که هیچوقت معلوم نمیشد چرا از شاخه پریدهاند. نخستین مجموعهاش را به چند ناشر سپرد و از همه پاسخ تقریباً یکسانی گرفت: «زبان شاعرانه است، اما منظور روشن نیست.» پدرش هم پس از خواندن یکی از شعرها پرسیده بود: «بالاخره این زن رفته یا نرفته؟» حفیظ گفته بود: «مسأله رفتن نیست.» پدرش کتابچه را بسته و جواب داده بود: «پس از اول، همین را بنویس.» حفیظ مدتی کوشید روشنتر شعر بگوید. پرندهها را حذف کرد، پنجرهها را بست و دربارهی چیزهایی نوشت که دقیقاً همان چیزها بودند. هیچ ناشری چاپشان نکرد، اما چند سال بعد، همین توانایی برایش شغل ساخت. مؤسسه در طبقهی چهارم ساختمانی قرار داشت که سه طبقهی دیگرش را شرکتهای تولید محتوا، تبلیغات آموزشی و بستهبندی خشکبار اشغال کرده بودند. گاهی بوی دارچین و زیره از دریچهی کولر وارد اتاق حافظ تبریزی میشد و او حس میکرد شعر کلاسیک هم، پس از پاکسازی و بستهبندی مناسب، میتواند مثل ادویهجات صادر شود؛ ماندگار، خوشبو و بیخطر. مؤسسه در خدمت «خوانندهی امروز» بود. خوانندهی امروز، مطابق تعریف مؤسسه، موجودی حساس، کمحوصله و مستعد برداشتهای نامناسب بود که با دیدن شراب ممکن بود به میخانه برود، با شنیدن نام محتسب احتمال داشت نسبت به مأموران بدبین شود و در مواجهه با ایهام، اعتمادش به صراحت زبان را از دست بدهد. حافظ تبریزی وظیفه داشت این مسیرهای انحرافی را ببندد. مثلاً یک روز، غزلی روی میز حافظ گذاشته بودند که با این مطلع آغاز میشد: «واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند». زیر عنوان پرونده نوشته بودند: «دارای دوگانگی رفتاری، احتمال تضعیف اعتماد عمومی». حافظ تبریزی چند دقیقه به بیت نگاه کرد، خودکار قرمزش را برداشت و نوشت: «مربیان کاین خدمت از روی تعهد میکنند / چون به خلوت میروند، آن کار دیگر نمیکنند» سپس کمی فکر کرد و کنار بیت توضیح داد: «تقویت الگوی رفتاری یکسان در محیط عمومی و خصوصی.» از نتیجه راضی بود. شعر اکنون هم پیام داشت، هم راه سوءاستفاده را بسته بود، و هم هیچکس را به یاد فرد مشخصی نمیانداخت. سالها تجربه به او آموخته بود که مشکل شعرهای قدیمی، وزن و قافیه نیست؛ نداشتن پیوست توضیحی و جدول اهداف رفتاری است. حقوقش منظم بود. بیمه داشت. سال گذشته توانسته بود پیشپرداخت آپارتمان کوچکی را بدهد. دخترش، مهسا، دانشجوی ادبیات بود و گاهی میپرسید: «بابا، شما دقیقاً چه کار میکنید؟» حافظ جواب میداد: «متنهای قدیمی را برای آدمهای امروز قابلفهم میکنم.» مهسا یک بار گفته بود: «شاید آدمهای امروز هم باید کمی برای فهمیدن زحمت بکشند.» ادامه در 👇 https://t.me/Avand_Andisheh/6894
https://t.me/Avand_Andisheh/6891 ادامه از ☝️ مأمور سر بلند کرد. سارا اضافه کرد: «واقعاً نمیدونم.» مأمور چند ثانیه نگاهش کرد، بعد در گزارش نوشت: «علت حضور در طبقات زیرزمین: نامشخص.» مرد یقهدیپلمات که کنار آمبولانس ایستاده بود، گزارش را ندیده گفت: «من از اول میدونستم آخرش همین میشه.» بالای سرشان، تابلوی روشن «خانهی اندیشه» هنوز برق داشت. فقط چهار طبقه پایینتر، چراغها همچنان خاموش مانده بودند. 📌 https://t.me/Avand_Andisheh 📌 https://t.me/wikianalysis 📌 https://whatsapp.com/channel/0029Vb1lqpIBqbr2EmaNqZ
⚫ سارای احتمالی و عدم قطعیت در طبقهی منفیِ چندم - علی فتحی لقمان مأمور آتشنشانی از سارا پرسید «شما دقیقاً برای چی رفتید طبقهی منفی چهار؟» سارا چند لحظه فکر کرد و گفت: «فکر کنم اولش برای پیدا کردن دستشویی بود.» این پاسخ از نظر مأمور قانعکننده نبود، ولی از نظر تاریخی دقیق بود. ماجرا از ساعت پنجونیم عصر شروع شده بود؛ در «خانهی اندیشهی شهر»، ساختمانی سهطبقه که روی سردرش نوشته بودند: «پرسیدن، آغاز دانستن است»، و زیر همان نوشته با کاغذ A4 چسبانده بودند: «لطفاً سؤال نفرمایید؛ مسؤول مربوطه کلاً حضور ندارد.» سارا برای نشست «چرا آدمها زود قضاوت میکنند؟» آمده بود. سخنران هنوز نرسیده بود و بیستویک نفر روی صندلیها نشسته بودند و دربارهی علت دیرکرد او زود قضاوت میکردند. یکی گفت حتماً ترافیک. یکی گفت بینظمی ذاتی روشنفکران. مردی که پیراهن یقهدیپلمات پوشیده بود گفت: «من از اول هم از چهرهش فهمیدم آدم وقتشناسی نیست.» سارا پرسید: «شما ایشون رو دیدید؟» گفت: «نه، پوسترش رو دیدم.» و سارای احتمالی قطعاً فهمید که نشست عملاً شروع شده، و فقط سخنران خبر ندارد. بعد از بیست دقیقه، خانمی از روابط عمومی آمد و اعلام کرد جلسه به علت «استقبال فراتر از ظرفیت» به سالن پایین منتقل شده است. استقبال فراتر از ظرفیت همان بیستویک نفر بودند، چون سالن اصلی هجده صندلی داشت و سه نفر هم روی میز بروشورها نشسته بودند. جمعیت به طبقهی منفی یک رفت. ... در منفی یک، آنتن موبایل ضعیف شد، هوا کمی بوی نم گرفت و مرد یقهدیپلمات گفت: «اتفاقاً فضای زیرزمین برای مباحث عمیق خیلی مناسبه.» سارا گفت: «چرا؟ چطور؟» مرد گفت: «خب... چون عمیقتره.» سارا خواست سؤال دیگری بپرسد، اما تجربه نشان داده بود بعضی جوابها اگر همانجا رها شوند، محترمانهترند. سخنران بالاخره رسید. پنج دقیقه دربارهی اهمیت نداشتن پیشداوری حرف زد و بعد، چون یکی از حاضران کفش ورزشی پوشیده بود، گفت: «نسل جدید متأسفانه حوصلهی مطالعه نداره.» همان موقع برق رفت. ... روابط عمومی گفت جای نگرانی نیست و برق اضطراری در طبقهی منفی دو برقرار است. همه پایینتر رفتند. ... در منفی دو فقط سه چراغ روشن بود. اینترنت کاملاً قطع شد. یک خانم که تا آن لحظه مرتب مطالب سخنران را در اینترنت بررسی میکرد، ناگهان آرام شد و گفت: «حالا خیلی بهتره. آدم باید گاهی به گوینده اعتماد کنه.» سخنران گفت تحقیقات نشان داده آدمها در هفت ثانیهی اول دربارهی دیگران قضاوت میکنند. سارا پرسید: «کدوم تحقیقات؟» سخنران گفت: «تحقیقات معتبر.» «و اسم یکی از اون پژوهشها؟» «الان حضور ذهن ندارم.» «پس این هفت ثانیه دقیقاً از کجا اومده؟» مرد یقهدیپلمات آه کشید و زیر لب گفت: «خانم خیلی وارد جزئیات میشن.» سارا گفت: «خب، نشست دربارهی قضاوت زودهنگامه.» مرد گفت: «بله، ولی آدم باید کلیت بحث رو بگیره.» در همین لحظه صدای چکهی آب آمد. یکی از کارکنان گفت ظاهراً لولهی سقف ترکیده و بهتر است برای احتیاط به منفی سه بروند. از بیستویک نفر، سیزده نفر گفتند کار ضروری دارند، و بالا رفتند. هشت نفر پایین رفتند. در منفی سه، هوا خنکتر بود، نور زردتر بود، و صندلی وجود نداشت. همه روی جعبههای بایگانی نشستند. سخنران، که دیگر کمی از عمق اندیشه خسته شده بود، گفت: «حالا اصل مطلب اینه که قضاوت نکنیم.» سارا پرسید: «اصلاً میشه قضاوت نکرد؟» دو نفر دیگر یادشان افتاد ماشینشان را جای بدی پارک کردهاند و رفتند. سارا ادامه داد: «مثلاً همین که میگیم قضاوت زودهنگام بده، خودش یه قضاوته. شاید مسأله سرعت قضاوت نباشه، کیفیت شواهد باشه.» سه نفر دیگر گفتند بچهشان خانه تنهاست. سخنران گفت: «ببینید، قرار نیست بحث رو پیچیده کنیم.» سارا گفت: «پس چرا اسمش خانهی اندیشهست؟» مرد یقهدیپلمات گفت: «خواهر من، اندیشه هم حدی داره.» بعد معلوم شد آب از سقف منفی سه هم دارد پایین میآید. نگهبان پیشنهاد کرد تا تعمیرکار برسد، باقیماندهی جلسه را در منفی چهار ادامه بدهند. ... فقط سارا، سخنران، مرد یقهدیپلمات و نگهبان پایین رفتند. منفی چهار تقریباً تاریک بود. نگهبان چراغقوهی گوشیاش را روشن کرد. سخنران گفت: «فکر کنم دیگه بهتره جمعبندی کنیم.» سارا گفت: «ولی هنوز نفهمیدیم معیار قضاوت درست چیه.» مرد یقهدیپلمات گفت: «به نظر من شما زیادی فکر میکنید.» همان موقع صدای مهیبی از بالا آمد. سخنران گفت: «چی بود؟» نگهبان گفت: «احتمالاً مخزن آب.» مرد یقهدیپلمات بدون هیچ تحقیق معتبری دوید طرف پلهها. بعد، آژیر به صدا درآمد و همه بیرون رفتند. نیم ساعت بعد، مأمور آتشنشانی روبهروی سارا ایستاده بود و گزارش مینوشت. پرسید: «پس چرا وقتی دیدید هرچی پایینتر میرید، اوضاع بدتر میشه، برنگشتید بالا؟» سارا گفت: «نمیدونم.» ادامه در 👇 https://t.me/Avand_Andisheh/6892
https://t.me/Avand_Andisheh/6889 ادامه از ☝️ کمکم خبر توانایی عجیب روشنضمیر در شهر پیچید. مردم جملههای بدیهیشان را نزد او میآوردند. مردی گفت: «همسرم باید همیشه حرف مرا گوش کند، چون من رئیس خانوادهام.» روشنضمیر پرسید: «چرا رئیس خانوادهاید؟» مرد گفت: «چون همسرم باید حرف مرا گوش کند.» مرد پس از شنیدن پاسخ خودش، سه روز با کسی حرف نزد. مغازهداری گفت: «جنس من بهترین است، چون از همه گرانتر است.» روشنضمیر گفت: «پس گرانتر است چون بهترین است، و بهترین است چون گرانتر است؟» مغازهدار قیمت را باز هم بالا برد تا دستکم یکی از دو بخش استدلالش محکمتر شود. حتی واعظ شهر در خطابهای گفت: «هرکس با من مخالف است، راه را گم کرده؛ و دلیل گمراهیاش همین است که با من مخالف است.» روشنضمیر جمله را روی کاغذ نوشت و برایش فرستاد. واعظ فردای آن روز اعلام کرد نوشتن بعضی سخنان شفاهی، تحریف معنوی محسوب میشود. سرانجام شهرداری تصمیم گرفت او را اخراج کند. در حکم آمده بود: «نامبرده با ایجاد وضوح بیش از حد، بدیهیات تثبیتشده را در معرض پرسش قرار داده است.» روشنضمیر حکم را با صدای بلند خواند. رئیس منابع انسانی گفت: «لازم نیست همهچیز را تکرار کنید.» پرسید: «چرا؟» رئیس گفت: «چون واضح است.» روشنضمیر گفت: «لطفاً واضحتر بفرمایید.» همین درخواست سبب شد پروندهاش به دادگاه برود. قاضی پس از شنیدن دفاع او گفت: «جامعه بر پایهی چند حقیقت بدیهی میایستد.» روشنضمیر پرسید: «مثلاً عدالت دادگاه؟» قاضی گفت: «دقیقاً.» روشنضمیر ادامه داد: «و از کجا معلوم این دادگاه عادلانه است؟» قاضی پاسخ داد: «چون دادگاه است.» روشنضمیر جمله را آهسته تکرار کرد: «این دادگاه عادلانه است، چون دادگاه است.» تماشاگران خندیدند. قاضی چکش را کوبید و دستور داد متهم را بیرون ببرند. در حکم نهایی نوشتند: «دادگاه، به دلیل بدیهیبودن جرم، از ذکر دلایل خودداری میکند.» روشنضمیر نبود، و هیچکس جرئت نکرد آن جمله را با صدای بلند بخواند. 📌 https://t.me/Avand_Andisheh 📌 https://t.me/wikianalysis 📌 https://whatsapp.com/channel/0029Vb1lqpIBqbr2EmaNqZ3M
🔴 دایرهی توضیح واضحات - علی فتحی لقمان روزی که آقای روشنضمیر را به اتهام «واضحگوییِ مخلّ نظم عمومی» محاکمه کردند، قاضی از او پرسید: «آیا قبول دارید با تکرار یک حقیقت بدیهی، موجب تردید مردم شدهاید؟» روشنضمیر گفت: «بله، اما فقط یک بار تکرارش کردم.» قاضی آه کشید و گفت: «همین یک بار کافی بوده. چیزهای بدیهی برای سالمماندن باید در ذهن مردم بمانند؛ بیرونآوردنشان از ذهن، عمرشان را کوتاه میکند.» ماجرا از ادارهی توضیح واضحات آغاز شده بود؛ ادارهای کوچک در زیرزمین شهرداری که وظیفه داشت برای تصمیمهایی که هیچ توضیحی نداشتند، توضیح بدیهی تهیه کند. رئیس اداره، آقای مسلّم، همیشه میگفت: «اگر موضوعی واقعاً روشن باشد، نیازی نیست کسی بفهمد چرا روشن است.» کارکنان اداره جملههایی مانند «همه میدانند»، «از قدیم همینطور بوده» و «مصلحت اقتضا میکند» را در نامههای رسمی توزیع میکردند. هر ادارهای که استدلال کم میآورد، فرم درخواست بداهت پر میکرد و سه روز بعد یکی از این عبارتها را تحویل میگرفت. روشنضمیر کارمند تازهی اداره بود. پیشتر ویراستار کتابهای درسی بود و عادت داشت هر جمله را یک بار با صدای بلند بخواند. همین عادت، در محیط تازه خطرناک از آب درآمد. نخستین پرونده دربارهی پل قدیمی شهر بود. مهندسان گفته بودند پل ترک خورده و عبور کامیون از آن خطرناک است. شهرداری تصمیم گرفته بود کامیونها همچنان عبور کنند، چون بستهشدن پل باعث ترافیک میشد. آقای مسلّم زیر گزارش نوشت: «بدیهی است پل تا زمانی که فرو نریخته، قابل استفاده است.» روشنضمیر جمله را با صدای بلند خواند: «پل تا زمانی که فرو نریخته، قابل استفاده است.» اتاق ساکت شد. یکی از کارمندان گفت: «وقتی اینطور میخوانید، کمی احمقانه به نظر میرسد.» مسلّم گفت: «لحن شما مشکل دارد. دوباره با لحن اداری بخوانید.» روشنضمیر یقهاش را صاف کرد و رسمیتر گفت: «پل تا زمانی که فرو نریخته، قابل استفاده است.» این بار جمله احمقانهتر شد. رئیس آن را خط زد و نوشت: «استمرار بهرهبرداری تا زمان بروز مانع قطعی، بلامانع است.» همه نفس راحتی کشیدند. روشنضمیر جملهی تازه را هم خواند و پرسید: «یعنی تا وقتی پل نریخته، میتوانیم از آن استفاده کنیم؟» پرونده را از دستش گرفتند و گفتند هنوز با ظرافتهای بداهت اداری آشنا نیست. پروندهی بعدی مربوط به افزایش مالیات بود. در پیشنویس آمده بود: «پرداخت مالیات وظیفهی داوطلبانهی هر شهروند است و متخلفان بازداشت خواهند شد.» روشنضمیر گفت: «اگر داوطلبانه است، چرا بازداشت؟» کارشناس مالی پاسخ داد: «مردم آزادند با میل خودشان کار درست را انجام دهند.» روشنضمیر جمله را کامل کرد: «و اگر آزادانه انجام ندهند، با اجبار انجام میدهند.» کارشناس مالی چند لحظه فکر کرد و گفت: «وقتی اینطور بیان میکنید، آزادیاش کم میشود.» عبارت «داوطلبانه» حذف شد و جایش نوشتند: «مشارکت خودجوشِ الزامی.» در ماه دوم، روشنضمیر مأمور شد متن سخنرانی شهردار را ویرایش کند. جملهی اصلی چنین بود: «مردم از مدیریت شهر رضایت کامل دارند؛ زیرا اگر ناراضی بودند، اعتراض میکردند.» روشنضمیر پرسید: «آیا اعتراض آزاد است؟» دبیر شهردار گفت: «طبق مقررات، تجمع بدون مجوز ممنوع است.» روشنضمیر جمله را شمرده خواند: «مردم راضیاند، چون اعتراض نمیکنند؛ اعتراض هم ممنوع است.» دبیر شهردار لبش را گزید: «این دو جمله را نباید کنار هم گذاشت.» روشنضمیر گفت: «کنار هم بودند. من فقط فاصلهشان را کم کردم.» پس از آن، در اداره بخشنامهای صادر شد که کارکنان حق ندارند مقدمات و نتایج یک استدلال را در یک پاراگراف بنویسند. فاصلهی استاندارد میان آنها سه صفحه تعیین شد تا ذهن خواننده فرصت داشته باشد اولی را فراموش کند. اما روشنضمیر دستبردار نبود. در جلسهی شورای شهر، یکی از اعضا گفت: «شهردار فرد شایستهای است، چون مردم او را انتخاب کردهاند.» عضو دیگری افزود: «انتخابات هم معتبر است، چون زیر نظر شهردار برگزار شده.» روشنضمیر که برای تنظیم صورتجلسه آمده بود، هر دو جمله را پشت سر هم خواند. اعضای شورا مدتی به هم نگاه کردند. یکی پرسید: «یعنی شهردار اعتبار انتخابات را تأیید میکند و انتخابات شایستگی شهردار را؟» رئیس شورا گفت: «این چرخه نیست؛ همکاری متقابل نهادهاست.» روشنضمیر پاسخ داد: «پس میتوانیم بنویسیم هرکدام دیگری را تأیید میکند تا هر دو تأییدشده باشند؟» رئیس زنگ جلسه را به صدا درآورد و اعلام تنفس کرد؛ چون بداهت شورا دچار افت فشار شده بود. ادامه در 👇 https://t.me/Avand_Andisheh/6890
ادامه از ☝️ بهرامی شکایت کرد. نیکپی گفت: «اینها گلاند، آقای محترم، دیوار که نیستند.» چند ماه بعد، بهرامی خانه را فروخت و رفت. ساکنان در جلسهی خداحافظی، هرچند خودش حضور نداشت، از پیروزی محبت بر خودخواهی سخن گفتند. سپس رأی گرفتند واحد او فقط به خانوادهای واگذار شود که «روحیهی جمعی» داشته باشد. هفتهی بعد زوجی جوان اسبابکشی کردند. زن در نخستین جلسه گفت به شمعدانی صورتی حساسیت دارد. آقای نیکپی دفتر صورتجلسه را باز کرد و نوشت: «نشانههای اولیهی ناسازگاری مشاهده شد.» 📌 https://t.me/Avand_Andisheh 📌 https://t.me/wikianalysis 📌 https://whatsapp.com/channel/0029Vb1lqpIBqbr2EmaNqZ3M
🔴 باغچهی هماهنگی - علی فتحی لقمان در مجتمع مسکونی «سروستان»، ساکنان به چیزی بیش از آسانسور و پارکینگ مشترک افتخار میکردند: آنها معتقد بودند ساختمانشان خانوادهای بزرگ است. این عبارت را مدیر ساختمان، آقای نیکپی، در هر جلسه دستکم هفت بار به کار میبرد؛ معمولاً درست پیش از آن که پیشنهاد کند یکی از اعضای این خانوادی بزرگ جریمه شود. سروستان پنج طبقه داشت و تقریباً همهی ساکنانش دربارهی همهچیز توافق داشتند. گلدان باید سفالی میبود، پرده باید کرم میبود، مهمانی باید جمعه برگزار میشد و چای باید آنقدر پررنگ میبود که قاشق داخلش احساس غروب کند. حتی اختلافهای کوچک نیز با رأیگیری حل میشد. یکبار خانم روشنضمیر پیشنهاد کرده بود در حیاط شمعدانی قرمز بکارند، اما اکثریت صورتی را «هماهنگتر با روح ساختمان» تشخیص دادند و او نیز، برای حفظ صلح، از آن پس قرمز را رنگی تحریکآمیز دانست. مشکل از وقتی آغاز شد که مردی به نام بهرامی واحد طبقهی چهارم را خرید. بهرامی مترجم بود، تنها زندگی میکرد و عادت داشت عصرها روی بالکن بنشیند، قهوه بنوشد و کتابهایی بخواند که جلدشان حتی از دور هم مشکوک به نظر میرسید. در نخستین جلسۀ ساختمان، وقتی نیکپی گفت «همهی ما اینجا یک خانوادهایم»، بهرامی پاسخ داد: «ترجیح میدهم همسایه باشیم. خانواده مسؤولیتهای بیشتری دارد.» جلسه برای چند ثانیه ساکت شد؛ همان سکوتی که معمولاً پیش از سقوط قابلمه یا اعتبار اجتماعی اتفاق میافتد. خانم روشنضمیر پرسید: «یعنی از بودن کنار ما ناراحتید؟» بهرامی گفت: «خیر. فقط لازم نمیبینم همه مثل هم فکر کنیم.» آقای نیکپی لبخند زد و در دفتر صورتجلسه نوشت: «ساکن جدید، دربارهی ضرورت همبستگی ابهاماتی دارد.» روزهای بعد، ابهامات بیشتر شد. بهرامی در جشن تولد ساختمان شرکت نکرد، چون کار داشت. در نظرسنجی گروه پیامرسان نوشت موسیقی راهرو لازم نیست هر صبح پخش شود. وقتی همه تصمیم گرفتند روی درِ واحدها تابلوی یکسان «خوش آمدید» نصب کنند، گفت روی در خانهی خودش چیزی نمیخواهد. هیچکس دقیقاً نمیتوانست بگوید او چه آسیبی رسانده، اما حضورش مانند دکمهی ناجوری بود که بر کت رسمی ساختمان دوخته باشند. خانم روشنضمیر نخستین کسی بود که گفت: «آدمی که اینهمه فاصله میگیرد، حتماً چیزی برای پنهانکردن دارد.» همسایهها تصمیم گرفتند با محبت محاصرهاش کنند. برایش آش آوردند، بیخبر به خانهاش رفتند، او را به سه گروه پیامرسان افزودند و هر شب پرسیدند چرا پیامها را دیده اما پاسخ نداده است. بهرامی مؤدبانه تشکر کرد، ظرفها را شست و گفت ترجیح میدهد رفتوآمدها با هماهنگی باشد. این جمله در گروه ساختمان چنین نقل شد: «ایشان از دیدن همسایهها ناراحت میشوند.» نیکپی برای حل مسئله کمیتهی «تقویت پیوندها» تشکیل داد. نخستین مصوبه این بود که هر ساکن مؤظف است ماهی دو بار در دورهمی عمومی شرکت کند. بهرامی نوشت: «من هزینههای ساختمان را میپردازم و مزاحم کسی نیستم. معاشرت اجباری معنایی ندارد.» آقای کاظمی، بازنشستهی طبقهی دوم، گفت: «کسی که از جمع فرار میکند، دشمن جمع است.» بهرامی پاسخ داد: «ممکن است فقط جمع را دوست نداشته باشد.» این احتمال چنان عجیب بود که تا چند دقیقه کسی نتوانست خشم خود را به واژه تبدیل کند. از آن پس، هر رفتار بهرامی تفسیری تازه یافت. پایینآوردن صدای تلویزیون، تحقیر شادی دیگران بود. بستهنگهداشتن درِ خانه، بیاعتمادی به همسایهها بود. سلام کوتاه، تکبر بود؛ سلام بلند، تمسخر. حتی وقتی در جلسهای شرکت نکرد، حاضران نیم ساعت دربارۀ مقصود واقعی غیبتش بحث کردند و سرانجام به این نتیجه رسیدند که او با غیبت خود میخواهد حضور دیگران را بیارزش کند. نیکپی پیشنهاد کرد برای بازگرداندن آرامش، بالکن بهرامی با دیوارک شیشهای پوشانده شود تا «فاصلهی بصری» کاهش یابد. بهرامی مخالفت کرد. سپس نامهای رسمی به مدیریت نوشت و خواست کسی زنگ خانهاش را جز در موارد ضروری نزند. نامه در گروه منتشر شد. خانم روشنضمیر زیر آن نوشت: «دیدید؟ حالا دیگر رسماً میگوید صدای ما را نمیخواهد بشنود.» همان شب، ساکنان در حیاط جمع شدند. کسی پیشنهاد کرد با او صحبت کنند؛ دیگری گفت صحبت قبلاً امتحان شده و فایده ندارد؛ سومی افزود بعضی آدمها آزادی را بهانه میکنند تا جامعه را تکهتکه کنند. تا نیمهشب، مردی که فقط میخواست در خانۀ خودش تنها بماند، به تهدیدی علیه بنیان زندگی جمعی تبدیل شد. صبح، بهرامی دید جلوی درِ واحدش گلدان بزرگی گذاشتهاند؛ هدیهای از سوی ساختمان، با تابلویی کوچک: «به نشانۀ دوستی و رفع جدایی». گلدان راه خروج را نیمهبسته بود. آن را کنار زد. ظهر دوباره سر جایش بود. شب سوم، دو گلدان شد. هفتهی بعد، راهرو چنان پر شد که برای بیرونآمدن باید از میان شاخهها خم میشد. ادامه در 👇 https://t.me/Avand_Andisheh/6888
ادامه از ☝️ در راه خروج، برای لحظهای کنار در ایستادند. ناصر خواست شماره تلفنها را بگیرند تا شاید دوباره همدیگر را ببینند. همان هنگام نگهبان گفت جلوی ورودی تجمع نکنند و هرکس از مسیر خودش برود. درِ شیشهای خروجی حسگر باریکی داشت و هر بار فقط یک نفر را عبور میداد. مژگان رفت، بعد ناصر، بعد جوان پیک، بعد پیرمرد. هرکدام در پیادهرو به سویی پیچیدند و میان جمعیت گم شدند. نوبت فرجالله که رسید، چراغِ بالای در سبز شد. روی صفحه نوشته بودند: «فقط عبور انفرادی مجاز است.» فرجالله بیرون رفت. پشت سرش در بسته شد و نفر بعدی منتظر ماند. .. شهر، سالها بود فرجاللههایش را با همین نظم از یکدیگر جدا نگه میداشت. 📌 https://t.me/Avand_Andisheh 📌 https://t.me/wikianalysis 📌 https://whatsapp.com/channel/0029Vb1lqpIBqbr2EmaNqZ3M
⚫ فرجالله و فرجاللههای دیگر! - علی فتحی لقمان پیامک ساعت هفتوبیستودو دقیقهی صبح رسید: «شهروند گرامی، بهدلیل مشاهدهی تشابه هویتی، برای اثبات یگانگی خود به مرکز یکپارچهسازی اطلاعات مراجعه فرمایید. عدم مراجعه بهمنزلهی پذیرش تشابه است.» فرجالله چند بار پیام را خواند. تا آن روز گمان میکرد یگانهبودن از معدود اموری است که برایش سند و گواهی نمیخواهند. آدم یا خودش بود یا نبود. ظاهراً این بخش از زندگی نیز به سامانه سپرده شده بود و سامانه دربارهی خودبودنِ او تردید داشت. صبح فردا به مرکز یکپارچهسازی رفت. نگهبان شمارهای به دستش داد و گفت طبقهی سوم، واحد «رفع همپوشانی اشخاص». سالن انتظار پر بود. فرجالله روی صندلی نشست و پوشهاش را روی زانو گذاشت. مردی کنار او پوشهای داشت دقیقاً همرنگ پوشهی خودش. کمی آنطرفتر، خانمی میانسال با همان پیامک آمده بود. پیرمردی عصا به دست، جوانی با لباس پیک موتوری، کتابفروشی با عینک تهاستکانی و کارگری که هنوز گچ سفید روی کفشهایش مانده بود، همگی منتظر اثبات تفاوتهایشان بودند. روی تابلو نوشته بودند: «هر شهروند، یک هویت منحصربهفرد.» زیر تابلو، دستگاه نوبتدهی یک شماره را برای سه نفر صادر کرده بود. وقتی نوبت فرجالله رسید، کارمند پشت باجه کد ملیاش را وارد کرد و گفت: «سامانه شما را با دویستوهفده نفر دیگر یکسان تشخیص داده.» فرجالله پرسید: «از نظر اسم؟» کارمند گفت: «از نظر الگوی رفتاری.» صفحهی مانیتور را چرخاند. جدولی باز بود که کنار هر ردیف، علامت سبز دیده میشد: پرداخت منظم قبوض؛ نداشتن سابقهی اعتراض مؤثر؛ تحمل کاهش مستمر قدرت خرید؛ ثبت چند شکایت بینتیجه؛ خرید دارو با حذف بخشی از نسخه؛ بهتعویقانداختن تعمیرات ضروری؛ استفادهی طولانی از لوازم دارای نقص؛ ابراز امیدواری در جمع و نگرانی در خلوت. کارمند گفت: «شباهت بالاست. سامانه احتمال داده همهی شما یک نفر باشید.» فرجالله گفت: «به نظرتان، ممکن است یکی از آن دویستوهفده نفر بتواند قسط مرا بدهد؟» کارمند لبخند نزد. گفت: «برای اثبات یگانگی، باید تفاوت معنادار ارائه کنید.» فرجالله فکر کرد. گفت: «من از بادمجان خوشم نمیآید.» کارمند پرسید: «بهدلیل قیمت یا مزه؟» گفت: «مزه.» کارمند چیزی تایپ کرد. سامانه چند لحظه چرخید و نوشت: «تفاوت ناکافی.» فرجالله دوباره به سالن برگشت تا فرم تکمیلی را پر کند. مرد کناری پرسید: «شما هم الگوی فرجاللهی خوردهاید؟» فرجالله گفت: «اسم من واقعاً فرجالله است.» مرد گفت: «اسم من ناصر است. سامانه گفته از نظر اقتصادی فرجالله محسوب میشوم.» خانم میانسال گفت: «من مژگانم. معلم بازنشستهام. مرا هم زده فرجالله.» پیک موتوری خندید و گفت: «پس لابد فرجالله جنسیت هم ندارد.» فرمهایشان را کنار هم گذاشتند. زندگیهایشان شباهت عجیبی داشت. ناصر برای خرید خانه بیست سال پسانداز کرده بود و سرانجام با پولش توانسته بود ودیعهی یک آپارتمان کوچک را بدهد. مژگان بخشی از حقوق بازنشستگیاش را صرف درمان همسرش میکرد و برای خودش، داروها را یک روز در میان میخورد. جوان پیک، مهندس عمران بود و هر روز نقشهی ساختمانهایی را در کیف حمل غذا جابهجا میکرد. کتابفروش، مغازهاش را جمع کرده و کتابها را در انباری خانه نگه داشته بود؛ میگفت کتابها هنوز فروش نرفتهاند و از نظر آماری، زندهاند. کارگر گچکار گفت: «من هر بار که کار پیدا میکنم، قیمت مصالح بالا میرود. هر بار هم که قیمت مصالح پایین میآید، کسی پول ساختن ندارد.» پیرمرد عصابهدست گفت: «من سالها فکر میکردم فقط خودم بلد نیستم زندگی کنم.» چند لحظه همه ساکت شدند. این نخستینبار بود که هرکدامشان بدبختی شخصی خودش را در پوشهی دیگری میدید. مژگان گفت: «شاید ایراد از ما نیست.» ناصر فوری اطرافش را نگاه کرد و آهسته گفت: «اینجا بلند نگویید. ممکن است تشابهمان بیشتر شود.» کارمند آنها را صدا زد و چند فرم روی میز گذاشت. گفت هرکس باید تعهد بدهد که با سایر افراد پرونده، رابطهی مالی، شغلی، خانوادگی و سازمانیافته ندارد. همچنین باید بنویسند شباهتهای موجود تصادفی است و از شرایط فردی سرچشمه میگیرد. فرجالله پرسید: «اگر امضا نکنیم چه میشود؟» کارمند گفت: «حسابهای بانکیتان تا روشنشدن هویت مسدود میماند.» همه امضا کردند. ناصر نوشت مشکلاتش کاملاً شخصی است. مژگان تأیید کرد کاهش قدرت خریدش ارتباطی با کسی ندارد. جوان پیک اعلام کرد انتخاب مسیر شغلیاش آزادانه بوده است. پیرمرد هم با دستی لرزان نوشت که شباهت او به دیگران حاصل تصادف است. سامانه پس از دریافت امضاها، پیام داد: «یگانگی شهروندان با موفقیت احراز شد.» ادامه در 👇 https://t.me/Avand_Andisheh/6886
🔴چرا میتوان از حکم اعدام صرفنظر کرد؟ ✍مصطفی ملکیان 🔹اگر قرار باشد درباره اعدام تصمیم بگیریم، آیا فقط باید به جنایتی که اتفاق افتاده نگاه کنیم؟ یا باید مجموعهای از عوامل روانشناختی و اجتماعی را هم در نظر بگیریم؟ 🔹یکی از پایههای مهم عدالت ترمیمی، بخشایش است. اما بخشایش به این معنا نیست که جنایت نادیده گرفته شود یا رنج قربانی انکار شود؛ بلکه به این معناست که برای فهم رفتار مجرم، فقط به همان لحظه وقوع جرم نگاه نکنیم. 1⃣ انسانها آنقدر که گمان میکنیم مختار نیستند 🔹ما معمولاً در قضاوت دیگران، آنها را بسیار آزادتر و مختارتر از چیزی که واقعاً هستند تصور میکنیم؛ اما وقتی نوبت به خودمان میرسد، شرایط، فشارها و محدودیتهایی را که بر رفتارمان اثر گذاشتهاند به یاد میآوریم. 🔹ممکن است یک کارمند بانک با مراجعهکننده بدرفتاری کند. مراجعهکننده تصور میکند او در شرایطی کاملاً آرام و بدون فشار، آگاهانه تصمیم گرفته بدرفتاری کند. اما اگر همان کارمند را بشنویم، ممکن است از بیماری مادر، عقبافتادن حقوق، خرابی محیط کار و مشکلات خانوادگیاش بگوید. این به معنای توجیه اخلاقی رفتار نیست؛ بلکه یادآوری این نکته است که آزادی و اختیار انسان مطلق نیست. هرچه این واقعیت را بهتر در نظر بگیریم، امکان بخشایش بیشتر میشود. 2⃣ مجرم فقط همان جرمی نیست که مرتکب شده است ما معمولاً از زندگی یک مجرم، فقط همان برشی را میبینیم که در آن مرتکب جرم شده است. اما اگر گذشته او، تربیت خانوادگی، محیط مدرسه، شرایط اجتماعی و دیگر اقتضائات زندگیاش را هم ببینیم، تصویر ما از او تغییر میکند. شناخت بیشتر یک انسان، میتواند زمینه رحم و شفقت بیشتر نسبت به او را فراهم کند. 3⃣ جهل و ناآگاهی را هم باید در نظر گرفت خطاکاری انسان همیشه فقط از سوءنیت ناشی نمیشود. ترکیبی از سوءنیت و جهل میتواند به وقوع جرم منجر شود. انسانها دانای کل نیستند و هنگام انجام یک عمل، ممکن است از بسیاری از واقعیتها و پیامدهای رفتار خود بیخبر باشند. بنابراین در داوری اخلاقی، باید دید فرد در هنگام انجام عمل چه میزان آگاهی داشته است. 4⃣ خشونت با خشونت از بین نمیرود اگر در برابر خشونت، خشونت دیگری قرار دهیم، حتی اگر خشونت دوم کمتر یا برابر با خشونت اول باشد، نمیتوان انتظار داشت که خشونت از میان برود. خشونت علیه خشونت، میتواند به بازتولید خشونت بینجامد. 5⃣ اعدام فقط یک نفر را تحت تأثیر قرار نمیدهد وقتی فردی اعدام میشود، فقط خود او از میان نمیرود. خانواده، فرزندان، والدین و نزدیکان او نیز ممکن است با رنجهای عاطفی و اجتماعی گستردهای روبهرو شوند. بنابراین اگر به پیامدهای یک مجازات نگاه کنیم، باید ببینیم این تصمیم چه آثار دیگری در شبکه روابط انسانی ایجاد میکند. ➖سخنرانی بخشش در عدالت ترمیمی - دانشگاه تربیت مدرس - اردیبهشت 1396 @mostafamalekian
🔴 شتری که در خانهی هر خری میخوابد حکایت صداوسیما و منتقدان تازهاش، حکایت همان شتری است که ــ به تعبیر عامیانهتر ــ «درِ خانهی هر خری میخوابد»! https://t.me/bbcpersian/287609 سالها صداوسیما سخن مخالفان را برید، تحریف کرد، از سیاق بیرون کشید، روی تصویرشان صدا گذاشت، صدایشان را بست و بعد هم با قیافهای حقبهجانب اعلام کرد که «رسانهی ملی» دارد رسالت حرفهایاش را انجام میدهد. در تمام آن سالها، بسیاری از کسانی که امروز از «ضربه به انسجام ملی»، «تکروی خطرناک» و «رفتار غیرحرفهای» میگویند، یا ساکت بودند، یا همین دستگاه سانسور را رسانهای متعهد و انقلابی میخواندند؛ چون آن روز قیچی در دست صداوسیما بود و گلوی دیگری زیر تیغه. حالا قیچی کمی چرخیده و به ریش خودشان گیر کرده است؛ ناگهان تقطیع سخن شده خلاف عقلانیت رسانهای، جانبداری شده تهدید امنیت ملی، و حذف چند جمله شده حمله به وحدت کشور! خیر، حضرات؛ صداوسیما تازه منحرف نشده است. همان دستگاه قدیمی است؛ همان اتاق فرمان، همان منطق، همان قیچی. تنها تفاوت این است که این بار مهمان برنامهی سانسور، خود شمایید. مشکل شما ظاهراً «سانسور» نیست؛ مشکل این است که نوبت سانسورشدن به خودتان رسیده. تا وقتی مخالفان را میبریدند، اسمش صیانت از افکار عمومی بود؛ حالا که چند جمله از روسای قوا را بریدهاند، کشور ناگهان در آستانهی فروپاشی انسجام ملی قرار گرفته است! کسی که سالها کنار دستگاه حذف ایستاده و از فریاد حذفشدگان صدایی درنیاورده، وقتی خودش حذف میشود، حق اعتراض دارد؛ اما حق ندارد نقش کاشف تازهوارد آزادی بیان را بازی کند. آزادی بیان، بیمهنامهی اختصاصی مقامات نیست که هنگام خسارت از کشو بیرون بکشند. این شتر مدتهاست در شهر میگردد؛ امروز درِ خانهی شما خوابیده است. پیشتر که جلوی خانهی دیگران زانو زده بود، چرا صدای زنگولهاش را نمیشنیدید؟ 📌 کانال تلگرام: 🔗 https://t.me/Avand_Andisheh 📌 کانال واتساپ: 🔗 https://whatsapp.com/channel/0029Vb1lqpIBqbr2EmaNqZ3
🔴 آب که از سر گذشت، امنیتی میشود - علی فتحی لقمان در زاهدان بعضی محلهها هفتهای یک یا دو روز آب دارند. دو پروژهی آبرسانی هم بهدلیل کمبود اعتبار متوقف ماندهاند. مردم برای هر مترمکعب آب تا ۵۵۰ هزار تومان میپردازند؛ یعنی در یکی از محرومترین شهرهای کشور، آب آشامیدنی آرامآرام دارد از «حق زندگی» به کالای تجملی تبدیل میشود. البته مسئولان هنوز خیلی نگران نیستند. بحران فعلاً فقط مردم را تشنه کرده است. وقتی به «مسئلهی امنیتی» تبدیل شد، آنوقت اهمیت پیدا میکند. این یکی از عجایب دستگاه حکمرانی ماست: جان و سلامت مردم بهخودیِ خود دلیل کافی برای اقدام نیست. کودک تشنه، سالمند بیمار، خانوادهی فقیر و محلهی بیآب هنوز پرونده را به سطح مطلوب نمیرسانند. باید احتمال اعتراض، ناآرامی یا «سوءاستفادهی دشمن» هم به ماجرا اضافه شود تا آب از نظر اداری آب شود. انگار حکومت با شهروندان قراردادی دارد که در آن نوشتهاند: تا وقتی آرام میمیرید، مشکلْ معیشتی است؛ اگر صدایتان درآمد، مشکلْ امنیتی میشود. پول برای تکمیل پروژههای آبرسانی نیست؛ اما بعید است برای برگزاری جلسه دربارهی پیامدهای امنیتی کمآبی پول کم بیاید. احتمالاً چند نهاد دور هم جمع میشوند، نمودار میکشند، وضعیت را «رصد» میکنند و هشدار میدهند که دشمن ممکن است از تشنگی مردم بهرهبرداری کند. کسی هم پیدا نمیشود بگوید دشمن اصلی در این پرونده، همان شیری است که باز میشود و از آن آب نمیآید. واقعاً هم دشمن موجود فرصتطلبی است. کافی است مسئولان پروژه را متوقف کنند، لوله را خشک نگه دارند، مردم را وادار کنند آب را با تانکر بخرند و چند سال پاسخ روشنی ندهند؛ بعد دشمن با وقاحت تمام از نتیجهی این مدیریت سوءاستفاده میکند. آدم نمیداند از دشمن عصبانی باشد که چرا سوءاستفاده میکند، یا از دستگاهی که مواد اولیهی سوءاستفاده را بستهبندیشده تحویلش میدهد. نیممیلیون تومان برای یک مترمکعب آب، فقط قیمت آب نیست؛ شهریهی یک درس سیاسی هم هست. مردم با پرداخت آن یاد میگیرند که در این کشور، هزینهی ناکارآمدی را مدیر نمیپردازد. پروژه متوقف میشود، بودجه گم میشود، مسئولیت میان وزارتخانه و استانداری و فرمانداری گردش میکند، و سرانجام قبض تمام این سفر اداری به دست خانوادهای میرسد که فقط میخواسته چند ظرف بشوید و بچهاش را حمام کند. بعد همان خانواده باید صرفهجویی هم بکند؛ چون در منطق رسمی، شبکهی فرسوده، پروژهی نیمهتمام و مدیریت ناتمام چندان آب مصرف نمیکنند. این مردماند که با عادتهای بدشان سدها را خالی کردهاند. احتمالاً اهالی زاهدان شبها پنهانی استخرهای المپیک خود را پر میکنند و صبح با قیافهای مظلوم از قطعی آب شکایت دارند. کشوری که نمیتواند آب را به خانهی مردم برساند، دیر یا زود مجبور میشود مأمور را به خیابان برساند. آب اگر از لوله جاری نشود، خشم از جامعه جاری میشود. آنوقت باز خواهند گفت مسئله از کجا شروع شد، چه کسانی تحریک کردند و چرا مردم صبور نبودند. گویی هزار لیتر آب در ثانیه کم داریم، اما حتی یک لیتر توجیه در ثانیه کم نمیآوریم. 📌 کانال تلگرام: 🔗 https://t.me/Avand_Andisheh 📌 کانال واتساپ: 🔗 https://whatsapp.com/channel/0029Vb1lqpIBqbr2EmaNqZ3M