- Последний пост
- 8 июн.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 22
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
✨رمان جذاب و اربابی ( #اجبار_سیمین ) 👇 ❤️🔥به قلم آرزو هاشم آبادی ❤️🔥ژانر عاشقانه اربابی خلاصه: پدرم می خواست منو به زور و اجبار به عقد شاپور خان؛ پسر ارباب در بیاره. منی که به خاطر فرار از این ازدواج با پسر خاله ام عماد فرار کردم اما امان از روزی که به چنگال این مرد خودخواه اسیر شدم. مرد جدی و زورگویی که خاک تمام روستا رو الک کرد تا منو پیدا کنه و درست زمانی سر رسید که من و عماد برای فرار از خشم ارباب؛ تصمیم گرفته بودیم قبل از ازدواج به حجله بریم. برشی از رمان👇👇 فریاد زدم: _ خونه به خونه میگردین...تموم سوراخ سُمبه هارو...جاهایی که عقل جن هم بهش نمیرسه! میگردین و تا پیداش نکردین پا توی عمارت نمیذارین فهمیدین یا نه؟؟ همگی اطلاعت گویان بله چشم قربانی گفتن و از جلوی چشمانم دور شدن. دست به کمر سر بالا گرفتم و خیره شدم به سقف... سینه ام تیر میکشید. قلبم درد گرفت وقتی فهمیدم سیمین فرار کرده! از دست من...از دست منی که یه ایل بله چشم گوی من بودن با پسر خاله اش عماد فرار کرده است. از شدت خشم و غضب دستانم مُشت شد.من که بلاخره او را پیدا میکردم حتی اگر آب شده و زیر زمین رفته باشد اما خواب های نه چندان خوبی برای پسرک ابله درچنته داشتم. با ناموس من فرار کرده ؟! با دختری که دل لعنتی ام بند یک نگاهشه؟! پسرک با همین کار گور خودش را کَند؛ آن هم درست با دستان خودش! نباید با سیمین همراه میشد! نباید او را فراری میداد.... نباید به او کمک میکرد! نباید... _ ارباب پیداشون کردیم.سیمین خانم اینجاست. وجودم از خشم گُر گرفت. بند دستش را گرفتم و به داخل اتاق کشیدم. دلم برای نگاه ترسیده اش ضعف رفت اما چشم بستم روی تمام عشق و خواستن دلم و خیره به صورت عین ماهش غُریدم: _ منو دور میزنی چشم آهوی من!؟ منو؟! لب هایش از بغض لرزید: _ ولم کن برم.چی از جونم میخوای؟! کلافه از این نخواستن هایش ؛ داغ کردم و تنش را به دیوار چسباندم : _ گفتم میخوامت! گفتم فقط مال منی...گفتم هیچی از گذشته ی کوفتی و زندگیم نمیدونی پسجلو جلو قضاوتم نکن...اما انگار حرفامو جدی نگرفتی نه؟! حالا که اینجایی...حالا که توی این بغل لامصبی یه کاری میکنم بفهمی که شاپور سر خواستن و داشتن تو حتی با خودت هم شوخی نداره! به آنی لب هایش را به کام گرفتم آخ که شهد تموم این عشق را یک جا توی رگ هایم ریختم و لذت بردم. اما این لذت زیاد دَوام نداشت چرا که دست و پا زد و با مشت های کوچکش مانع چسبیدن تن درشت هیکلم به تن لطیفش میشد: _ ولم کن شاپور خاااان...توروخدا دست از سرم بردار...من نمیخوام با شما ازدواج کنم...آیییی... اشک هایش را که دیدم دلم آتیش گرفت. نکند دل به گروی آن پسر خاله اش داشت؟! بااین تصور وحشتناک از کوره در رفتم. دست به سمت ساحلی اش بُردم: _ منو نمیخوای که بری با اون پسره ریقو آره؟! الان یه کاری میکنم تا ابد بیخ ریش خودم بمونی سوگولی! روسری را از روی قفسه سینه اش کنار زدم اما با دیدن ..❤️🔥🔥🔞 فایل کامل این رمان زیبا و هیجانی را از سایت زیر دریافت کنید👇 https://avaykhis.ir/?p=38527
без подписи
توجه توجه❗️❗️ 💥پارت گذاری رمان نازدانه_حاجی در این کانال متوقف شد.❌ 💥ادامه ی رمان را در کانال بزرگ مای ناول بخوانید که حتی از اینجا هم جلو تر است☺️😍👇👇👇 https://t.me/mynovelroman
واااااای توی vip چخبرههههه😱🥹😍👇 _ وقتی میگم یه چیزی سر جاش نیست منظورم قلب سر کار خانمه! تازگیا انگار این آقا حامد زیادی برات مهم شده! مگه نه؟! نکنه به نوه ی ارشد خاندان ساعی دل باختی خواهر بزرگه؟! مات و مبهوت به حرف های گوش کردم که با سوزش سر انگشتانم و آب جوشی که روی دستم ریخت؛ وحشت زده جیغ خفه ای کشیدم: _ آاااخ استکان را بین هوا و زمین رها کردم که با برخوردش به سرامیک ها با صدای بدی شکست! حضور ناگهانی حامد بین چهار چوب در آشپزخانه ته دلم را بدجور خالی کرد. برای دریافت چنل vip کافیست مبلغ💰 45 هزار تومن 💸 را به حساب خانم شورکی واریز کرده 👇 6037997330915381 ارسال فیش رسید به @A_S137w
📣 پیج اینستاگرام آوای خیس پارت گذاری رمان بسیار جذابِ #دلبرک_ممنوعه 😍🔥🔞 https://www.instagram.com/delnov_el?igsh=MXM1dmF1cno4dzJ2bg==
#نازدانه_حاجی 💋 #آرزو_هاشم_آبادی #پارت239 دوباره به جلو خم شد: _ به این شرط که یه سال باید توی خونه ات با وجود من زندگی کنه؛ بعدش حاضری طلاقش بدی. تا میخواستم کلامی مخالف کنم دستش را بالا گرفت و گفت: _ میدونم میخوای بگی طلاقش نمیدم اما مجبوری بهش وعده وعید بدی تا تحمل کنه! ببین حاجی ...حاج حامد ساعی ! با این نقشه ای که من کشیدم هم تو از عذاب کشیدن هما لذت می بری و به آرامش می رسی و هم آبروت پیش فامیل و کسبه محل نمیره که فردا روز با انگشت نشونت بدن و دَم گوش هم پچ پچ کنن و بگن این همون حاج حامد ساعیه که زنش بهش خیانت کرده! غیر این باشه همه از خیانت هما میفهمن! تو تنها با این نقشه میتونی هم اونو عذاب بدی و هم در دهن مردم رو ببستی! کلافه پلک بستم: _ اونوقت تکلیف تو این وسط چی میشه؟؟؟ انگشت اشاره اش را به سمت خودش گرفت: _ من؟؟! _ آره تو! تهش به تو چی میماسه؟! _ من هیچی! توی این مدتی که تو داری از هما انتقام میگیری؛ منم فرصت دارم که عشقمو بهت ثابت کنم. اینطوری میشه که هم تو بی درسر کاراتو جلو می بری و انتقامتو ازشون می گیری و هم من به عشقم که تو باشی میرسم. عشقی که حاضرم براش همه کار کنم! در جریان باش که همه کار ها! سوپرایز_ویژه😎🥳 #سوپرایز_ویژه🥳😎 😍😱💋#نازدانه_حاجی 💋😱😍 این رمان بسیار زیبا را بدون حذفیات💋خیلییییی جلوتر [ ۶ ماه ] از اینجا در کانال خصوصی( vip ) بخوانید☺️🥹 برای دریافت کافیست مبلغ💰 45 هزار تومن 💸💸 را به حساب خانم شورکی واریز کرده 👇👇👇 6037997330915381 ارسال فیش رسید به @A_S137w 💋🥰❤️♨️
#نازدانه_حاجی 💋 #آرزو_هاشم_آبادی #پارت238 مرگ یک بار شیون هم یک بار! خیلی واضح بود که مرا تحت فشار گذاشت تا راضی ام کند؛ شرط مسخره اش را قبول کنم اما باز هم با این وجود من مجبور بودم برای فهمیدن دل به خواسته ی او بدم. اخم هایم را بیشتر توی هم کشیدم و خیره به نگاه منتظرش گفتم: _ دقیق تر توضیح بده ببینم چه خوابی واسه من و اونا دیدی! بلاخره برق پیروزی توی نگاهش نشست و خیلی زود لبخندش را جمع و جور کرد: _ وااااااا! هرچی خواب خوبیه که برای تو دیدم حاجی! پوزخند زدم: _ آره از همین شرط و شروط مسخره ات معلومه! مثلا دلخور شد از حرفی که زدم اما مگر دروغ بود؟! لب هایش را با ناز و ادای مسخره ای جلو داد: _میبینی؟!اصلا انگار عشقمو نسبت به خودت باور نداری! حتما باید اینطوری خودمو به در و دیوار بکوبم تا بلکه آقا عشقمو به خودش باور کنه! فک نکن واسه من آسونه که بیام کنار یکی مثل هما بشینم ها! اصلا! اما حیف که به خاطر اینکه دل تو خنک بشه و به آرامش برسی حاضرم همه کار انجام بدم دیگه زندگی کردن با هوو که چیزی نیست! کلافه از رنگ جیغ قرمز لب هایش نگاه گرفتم و سعی کردم به چرندیاتی که گفت بی توجه باشم اما از بین حرف هایش فقط یک چیز جالبی دستگیرم شد و همین موضوع مهم را نشد که به زبان نیارم: _ مگه قراره توی یه خونه کنار هم زندگی کنین؟؟؟؟!!! تو تا کجا ها فکر کردم دختر جان؟! نیشخند زد : _ به خیلی جاها حاجی جان! توقع داری منو نبینه اونوقت از بودنم عذاب بکشه؟! باید کنارش باشم! فیس توی فیس! یه روز دست منو می گیری و می بری خونه ات! بهش میگی رفتم سرت هوو آوردم! بگو تو پنهونی خیانت کردی؛ اما من شرعا و قانونا زن اختیار کردم! همایی که من میشناسم کوتاه نمیاد که هووی جوون و خوشگلش کنارش زندگی کنه پس الم شنگه به پا میکنه اما تو تهدیدش میکنی که اگه دهنشو نبنده و ساکت نشینه سرجاش؛ آبرو واسش توی فامیل نمیذاری! که میری همه جا پُر میکنی شکمش از یکی دیگه بالا اومده! هما هرچی باشه از بی آبرویی می ترسه. حاضره با وجود من روز و شبشو عذاب بکشه اما آبروش جایی نره ولی به یه شرطی!
#نازدانه_حاجی 💋 #آرزو_هاشم_آبادی #پارت237 لعنتی هیزم می ریخت روی آتش شعله ور وجودم و هر لحظه که می گذشت با کنایه و تیکه پرانی هایش مرا بیشتر آنتریک میکرد تا از آن ها انتقام بگیرم. خیلی دلم میخواست سر به تن هما و آن بی ناموس نباشد. خیلی دلم میخواست حالا که توپ توی میدان من افتاده روزگار را برای هما زهر کنم و بفهمم نفر سوم کی بوده که هم به من نزدیکه و هم جرات کرده دست روی ناموسم گذاشته! من باید هرطوری که بود از زیر زبان این دختر سودجو و منفعت طلب حقیقت را بیرون می کشیدم. وعده وعید که جواب نداد حتی پیشنهاد پول و طلا را هم که متاسفانه رد کرد. تنها راهی که جلوی من گذاشته بود؛ همین ازدواج لعنتیه که اصلا دلم نمیخواست به بودن این دختر حتی به عنوان همسر فکر کنم چه برسد به عملی کردنش اما گویا هیچ راه سومی وجود نداشت! یا باید کلاه بی غیرتی سرم میگذاشتم و یا به این ازدواج کوفتی تن میدادم. و این برای من انتخاب خیلی سختی بود. کم سن و سال که نبودم؛ تجربه ی یک زندگی متاهلی شکست خورده و خیانتی را داشتم که هنوز در پی باز کردن گره های کور این رابطه ی لعنتی ام! گره ی کوری که فقط به دستان این دختر با چشمان شهلایش باز میشد. از یک طرف حاملگی و خیانت همای لعنتی....از طرف دیگر هویت آن حرامزاده و از همه مهم تر این دختری که از خیلی وقت پیش ادعای عاشقی میکرد و حالا میخواست در این اوضاع وانفسا به نفع خودش و احساس پوچش کار کند. هرچی فکر کردم؛ زور فهمیدن هویت آن بی ناموس به همه چیز چربید. سوپرایز_ویژه😎🥳 #سوپرایز_ویژه🥳😎 😍😱💋#نازدانه_حاجی 💋😱😍 این رمان بسیار زیبا را بدون حذفیات💋خیلییییی جلوتر [ ۶ ماه ] از اینجا در کانال خصوصی( vip ) بخوانید☺️🥹 برای دریافت کافیست مبلغ💰 45 هزار تومن 💸💸 را به حساب خانم شورکی واریز کرده 👇👇👇 6037997330915381 ارسال فیش رسید به @A_S137w 💋🥰❤️♨️
#نازدانه_حاجی 💋 #آرزو_هاشم_آبادی #پارت236 کلافه از چرت و پرت هایش غُریدم: _ بله دارم میبینم شدی عذاب جون و داری از آب گل آلود ماهی میگیری! یا حرف بزن یا الکی چرت و پرت تحویل نده! دوباره پوزخند زد که دلم میخواست لب های لعنتی اش را به هم بدوزم! تابی به نگاه و گردنش داد و خیره شد به جفت چشمان من و لب زد: _اگه میخوای همارو به سزای عملش برسونی؛ فقط کافیه من بشم هووی اون! وقتی من و تورو باهم و کنار هم ببینه اونوقت به معنای واقعی عذاب میکشه. حاجی...از اعتماد و سادگیت سو استفاده کردن و تو فقط اینطوری میتونی ازشون انتقام بگیری! هما هر لحظه که منو ببینه تاوون خیانتشو پس میده حتی من حاضرم اسم اون طرفو هم بهت بگم. آدمی که خیلی بهت نزدیکه حاجی! اونقدر نزدیک که سر بچرخونی می بینیش! اما فقط به شرطی که دل به دل من بدی.همین...چیز زیادی ازت نمیخوام. او حرف میزد اما من فقط به دو جمله ی قبلی که گفت فکر کردم. به فهمیدن اسم آن طرفی که به گفته ی این دختر؛ تا سر میچرخاندم او را میدیدم. یعنی آن آدم حرامزاده کی بود که رابطه ی نزدیکی هم با من داشت؟! هرچی فکر کردم، هرچهقدر آدم های دور و اطرافم را الک کردم به هیچ نتیجه ای نرسیدم. کلافه از این ندانستن عصبی شدم و به او توپیدم: _ تو واقعا فکر کردی با گفتن این چرت و پرتا حاضرم با تو ازدواج کنم؟! هه از اولی چه خیری دیدم که بخوام از دومی ببینم! بعدشم تو میبینی من گیر یه اسمم هی داری میتازونی! به آنی پوزخندش از روی لب هایش پاک شد و با نگاهی جدی که خیلی کم از او می دیدم ؛ دست هایش را روی سینه چیلپا کرد : _ تازوندن چیه؟! بده میخوام بهت کمک کنم از آدمای خیانتکار دور برت انتقام بگیری؟! اونم همچین انتقام سختی! واقعا فکر کردی با یه کتک کاری همه چی حله؟! نه حاجی! هما که دو روز بعد یادش میره! اون یکی دیگه هم که هروقت ببینت به ریشت میخنده! همینو میخوای دیگه مگه نه؟! اصلا تو روچه به انتقام گرفتن!
#نازدانه_حاجی 💋 #آرزو_هاشم_آبادی #پارت235 _ببین تو با زدن و فوحش دادن راه بهجایی نمیبری. اینجوری نه هما سزای خیانت و دورزدن تورو میبینه نه تو دلت خالی میشه درست نمیگم؟! کلافه غریدم: _خب! _من یه نقشه دارم که مو لا درزش نمیره! یه نقشه ای که هم تو اینارو فیتیله پیچ میکنی ؛ هم من میتونم خودم و علاقه امو بهت ثابت کنم. خیره به نگاه براقش دست دور چانه ام حلقه کردم. خیلی زود میخواستم این نقشه ای که از آن دَم میزد را بشنوم: _ چه نقشه ای توی سرته؟؟! شرورانه لب کش داد و با حالت مرموزانه ای چشم تنگ کرد: _بدترین درد واسه یه زن خیانته! اما خب متاسفانه این یه مورد روی هما جواب نمیده چون بی عار تر از این حرفاس! از خداشه که طلاقش بدی و بری با هزار نفر وقت بگذرونی چون اصلا واسش مهم نیستی! اما شخصیت خودش همیشه در اولویته! تو زمانی میتونی شخصیتشو جلوی دوست و دشمن خورد خاکشیر کنی که توی زندگیت باشه و درد هوو داشتن رو بچشه! این میشه بدترین شکنجه برای یه زن خیانتکار! نگاهم مات و دهانم از حیرت و تعجب باز ماند.هرچی فکر کردم متوجه معنی حرف هایش نشدم. من فقط جمله ی آخرش را فهمیدم. این که هوو داشتن باعث عذاب دادن هما میشد اما این موضوع چه ربطی به نقشه ی او داشت؟! از جلب بودن این دختر مقابلم؛ابرو هایم را توی هم گره زدم و انگشتان دستم را توی هم پیچیدم: _دقیقا ربط تو به این موضوع چیه؟؟! پوزخند زد : _ من خودم وسط گودم ها!نمی بینی مگه؟! سوپرایز_ویژه😎🥳 #سوپرایز_ویژه🥳😎 😍😱💋#نازدانه_حاجی 💋😱😍 این رمان بسیار زیبا را بدون حذفیات💋خیلییییی جلوتر [ ۶ ماه ] از اینجا در کانال خصوصی( vip ) بخوانید☺️🥹 برای دریافت کافیست مبلغ💰 45 هزار تومن 💸💸 را به حساب خانم شورکی واریز کرده 👇👇👇 6037997330915381 ارسال فیش رسید به @A_S137w 💋🥰❤️♨️
#نازدانه_حاجی 💋 #آرزو_هاشم_آبادی #پارت234 _ ببین حاجی...قصد تخریب و سرزنش و این چیزارو اصلا ندارم اما به نظر من جواب خیانت رو باید یه جوری بدی که طرف دیگه یادش نره از اعتماد کسی سو استفاده کنه! حالا میخوام یه سوال مهم ازت بپرسم. الان قصد داری زنتو طلاق بدی یا نه؟! هه! حتما منتظر این بود که همای خیانتکار را طلاق بدم تا راه برای او باز کنم ولی زهی خیال باطل! در کمال بدجنسی جواب دادم: _ مسلما نه!! طلاقی در کار نیس! برخلاف تصورم نگاهش برق زد: _ آفرین! کار درست همینه! هما همینو میخواد دیگه! میخواد که راحت طلاق بگیره بی دردسر! فک کن فاتحه خونده به آبرو و غیرتت اونوقت خیلی راحت میخواد از زندگیت بره بیرون! انگار که نه خانی رفته؛ نه خانی اومده! ولی بهترین کار اینه که طلاقش ندی! تمام تصوراتم را با حرف هایش به هم ریخت. هرگز به این فکر نکردم که به طلاق ندادن هما راضی باشد. توی فکر این دختر چی میگذشت که با وجود مثلا علاقه ای که به من داشت و پیشنهاد ازدواج هم میداد؛ باز هم تصمیم داشت حضور هما را در کنارش تحمل کند؟! اخم هایم را توی هم کشیدم: _ من هما رو طلاق نمیدم! این یه چیز واضحه! حالا برو سر اصل مطلب! نیشخند زد: _فک کن من بهت گفتم اون طرف کیه! خودتم فهمیدی و به حسابشم رسیدی! خب تهش که چی؟! یه دعوا و زد خورد؛ بعدشم هیچی به هیچی! مگه نه؟! خیره به نگاهش تیر خلاص را زدم: _ چی میخوای بگی! ؟همونو بگو! لبخند جسوری زد و با نگاهی که از شرارت برق میزد تن جلو کشید:
#نازدانه_حاجی 💋 #آرزو_هاشم_آبادی #پارت233 بی شرف دست گذاشت روی نقطه ضعف من... حتی اگر زمین به آسمان می رفت و آسمان به زمین؛قرار نیست هیچ رقمه این خیانت لعنتی را فراموش کنم و از اشتباه بزرگ هما بگذرم. همای عوضی غیرتم را زیر پاهایش له کرده بود. من حتی جلوی این دخترک گستاخ هم احساس پوچی میکردم اما مجبور بودم که زیر بار این خفت کمر خم نکنم. نه امیدی به حرف زدن هما بود و نه این دخترک لعنتی از خر شیطان پایین می آمد. بهناچار دستانم را پشت گردنم قلاب کردم و رو به آسمان پوف کلافه و خسته ای کشیدم. به ولاه که دیگر از زندگی بریده بودم. _ حاج حامد ساعی! یه لحظه بیا بشین. با شنیدن لحن آرام و ملایمش به اجبار سر و گردنم را به سمتش چرخاندم. لب از لب باز نکردم اما با نگاهم برایش خط و نشان کشیدم که باز هم بی تفاوت نسبت به رفتار سرد من؛ پلک هایش را روی هم گذاشت : _ شما بیا بشین به حرفای من گوش کن.اگه قانع نشدی؛ به ارواح خاک پدرم هرچیزی که بدونم رو بهت میگم. ارواح خاک پدرش؟! این یعنی دخترک پدرش را از دست داده...یعنی سایه ی پدر روی سرش نیست. آنچنان لحنش مملو از اطمینان بود که ناخداگاه روی حرفش حساب باز کردم و مقابلش نشستم. جفت آرنج هایم را روی میز سنگی گذاشتم : _ خب بگو می شنوم. نفس عمیقی کشید و او هم متقابلا دست هایش را روی میز گذاشت و با نگاه مطمئن و مسالمت آمیزی خیره شد به نگاه جدی من و لب باز کرد: سوپرایز_ویژه😎🥳 #سوپرایز_ویژه🥳😎 😍😱💋#نازدانه_حاجی 💋😱😍 این رمان بسیار زیبا را بدون حذفیات💋خیلییییی جلوتر [ ۶ ماه ] از اینجا در کانال خصوصی( vip ) بخوانید☺️🥹 برای دریافت کافیست مبلغ💰 45 هزار تومن 💸💸 را به حساب خانم شورکی واریز کرده 👇👇👇 6037997330915381 ارسال فیش رسید به @A_S137w 💋🥰❤️♨️
#نازدانه_حاجی 💋 #آرزو_هاشم_آبادی #پارت232 به سمت صورتش خم شدم و غریدم: _ کدوم عشق و تفاهم؟! زده به سرت؟! سرش را عقب کشید : _ آره! اصلا جفتش با من! من هم به تو عشق میدم هم تفاهم! میشم یه زن خیلی حرف گوش کن و بله چشم گو! هوووم؟! دیگه آدم از یه زن چی میخواد مگه؟! _ چی داری میگی واسه خودت؟! لبخند پهنی زد و قر و غمزه ای آمد: _ ای بابا! فارسی حرف میزنم عشقم که! من میشم یه زن خوب و حرف گوش کن! هرچی بگی میگم چشم حاجی! در کمال بی شرمی سرش را جلو آورد که مجبور شدم عقب بکشم اما انگشتان لاک خورده اش را روی دکمه ی پیراهنم گذاشت و آن را بین دو انگشتش گرفت: _ حامد جان! من عاشقتم! با یه آدم عاشق که از عشق تو کور و کَر شده ؛ از پول و صبر و تحمل و دوری اصلا حرف نزن! بخدا اونقدرا هم بد نیستم ها! یه کم زاویه ی نگاهتو عوض کن.یه کم عشق و علاقه ی منو ببین. به زور از نزدیکی بیش از حد و عطر لعنتی اش نفس گرفتم و پوزخند زدم : _ عشق؟! منو بچه فرض کردی؟؟ دست از بازی با دکمه لعنتی لباسم برداشت و عقب رفت: _نه ! اما اگه میخوای بدونی که از کدوم بی پدری ضربه خوردی فقط باید به من و عشقم اعتماد کنی. یعنی مجبوری اعتماد کنی مگر اینکه به کل رگ غیرت رو بزنی و این خیانت بزرگی که در حقت شده رو فراموش کُنی!
رمان دلبرک ممنوعه رو اینجا بخون👇🔥 https://www.instagram.com/delnov_el?igsh=MXM1dmF1cno4dzJ2bg==
#نازدانه_حاجی 💋 #آرزو_هاشم_آبادی #پارت231 کاش هما حرف میزد.کاش اینطوری دستم زیر سنگ این دخترک گستاخ نبود. کلافه شدم و دوباره به سمتش برگشتم.سعی کردم از در ملایمت و دوستی وارد شوم.شاید سیاست جواب میداد. بهش نزدیک شدم. کنارش ایستادم که گردن و نگاهش به سمتم کشیده شد.با آن نگاه براق و شهلایش زبان روی لب هایش کشید و لبخند ملیحی زد: _ خب! آقا داماد جوابت چیه؟! دلم میخواست دندان هایش سفیدش را توی دهانش خورد کنم. دلم خیلی بلا ها میخواست که سر این دخترک سرتق بیارم اما عصبی پلک روی هم گذاشتم: _ ببین دختر خوب...نمیدونم هدفت از این حرف مسخره چی بود اما بدون ازدواج با من درست نیست.تو هنوزجوونی...خوشگلی...هزار تا کِیس مناسب سن و سال خودت پیدا میکنی ؛ چرا میخوای دستی دستی خودتو بدبخت کنی؟! من از تو خیلی بزرگترم.سن و سالی ازم گذشته...اگه بعد سربازی ازدواج میکردم الان بچم همسن و سال تو بود! یهو با وقاحت تمام سوتی کشید و چشمانش را گرد کرد: _ اوووو... چهقدر داری موضوع رو واسه خودم و خودت پیچیده میکنی حاجی جون! سن و سال که مهم نیس! مهم عشق و تفاهمه که ما داریم! سوپرایز_ویژه😎🥳 #سوپرایز_ویژه🥳😎 😍😱💋#نازدانه_حاجی 💋😱😍 این رمان بسیار زیبا را بدون حذفیات💋خیلییییی جلوتر [ ۶ ماه ] از اینجا در کانال خصوصی( vip ) بخوانید☺️🥹 برای دریافت کافیست مبلغ💰 45 هزار تومن 💸💸 را به حساب خانم شورکی واریز کرده 👇👇👇 6037997330915381 ارسال فیش رسید به @A_S137w 💋🥰❤️♨️
#نازدانه_حاجی 💋 #آرزو_هاشم_آبادی #پارت230 _ با من ازدواج کن! از وقاحت کلامش ماتم بُرد. هه ناباوری از بین لب هایم بیرون پرید که نگاه دقیق خیره اش را در پی داشت. هه ای که تبدیل شد به یک پوزخند و بعد قهقهه ای عصبی... _ چییی؟! با تو ازدواج کنم؟؟! در کمال بی شرمی پوزخند زنان تابی به گردنش داد و با لحن کشیده و پر عشوهای پچ زد: _آره! درست شنیدی حاجی! با من ازدواج کن تا اون چیزی که داری واسه فهمیدنش بال بال میزنی رو بهت بگم! شنیدن یه اسم ناقابل می ارزه به ازدواج با یه دختر خوشگل و لَوند مگه نه ؟! خوشگل و لَوند که بود اما من حاضر نبودم با همچین دختر بی بند و باری ازدواج کنم. پوزخند عصبی زدم و کلافه از این اخاذی کردنش ؛ بلند شدم و به سمتش خیز برداشتم: _ ببین دختر جون! این دامی که پهن کردی سوراخه! این صدبار! این حرفتو نشنیده میگیرم و فکر میکنم از روی بچگی یه چیزی گفت...ی با لوندی خندید و دستش را تاب داد و بعد آن را دور چانه ی گردش حلقه کرد.شرارت از چشمان لامصبش شُره میکرد: _ بچه نیستم حاجی! ۲۵ سالمه! یه دختر خانم خوشگل و خوش بر و رو که داره از یه حاجی جنتلمن شخصا درخواست ازدواج میکنه! دندان هایم را از شدت خشم روی هم کشیدم.این دختر داشت بدجور روی اعصاب نداشته ام اسکی می رفت. دستانم را مُشت کردم و قدمی از او و پوزخند نشسته روی لب هایش دور شدم. با حالت کلافه ای دست پشت گردنم کشیدم و موهایم را از ریشه چنگ زدم. من لعنتی باید با این دختر زبان نفهم چه کار میکردم دقیقا؟!
رمان دلبرک ممنوعه رو اینجا بخون👇🔥 https://www.instagram.com/delnov_el?igsh=MXM1dmF1cno4dzJ2bg==
#نازدانه_حاجی 💋 #آرزو_هاشم_آبادی #پارت229 به نگاه به خون نشسته ام پوزخند زد و کمی تنش را به سمتم مایل کرد. با طنازی و لوندی مانتو جلو بازش را کنار زد و پا روی پا انداخت. نگاهم دوباره به سمت انگشتانش کش آمد اما خیلی زود دوباره با مُشت های فشرده به سمتش خم شدم به طوری که از هرم نفس های داغ و سوزانم ؛ ترسیده تن عقب کشید اما لحن محکم و جدی ام توی گوش هایش اکو وارانه پخش شد. _ یه هفته اس منو مَچَل خودت کردی بچه! منی که شدم انبار باروت. نزار ترکش هام خِر تورو بگیره! نزار کاری کنم که... وسط حرفم پرید: _ آروم تر حاجی! یه وجب فاصله داریم.اینهمه خشونت خوب نیستا! دندان هایم را از خشم روی هم کشیدم: _ چی میخوای تا دهن باز کنی بگی اون بی ناموس کیه؟!خب هرچه قدر پول و طلا میخوای بگو تا بریزم به پات فقط بهم بگو اون مرتیکه کیه! یالا حرف بزن! پوزخند زد و خیره شد به چشمان قرمز و جدی ام: _شرط داره! شرط ؟! من هرچیزی را قبول میکردم تا فقط اسمی از آن شخص بفهمم پس با خشمی که به گلویم خش انداخته بود؛غُریدم : _چی؟! چه شرطی؟؟ نگاه عمیقی به چشمانم انداخت و گفت: سوپرایز_ویژه😎🥳 #سوپرایز_ویژه🥳😎 😍😱💋#نازدانه_حاجی 💋😱😍 این رمان بسیار زیبا را بدون حذفیات💋خیلییییی جلوتر [ ۶ ماه ] از اینجا در کانال خصوصی( vip ) بخوانید☺️🥹 برای دریافت کافیست مبلغ💰 45 هزار تومن 💸💸 را به حساب خانم شورکی واریز کرده 👇👇👇 6037997330915381 ارسال فیش رسید به @A_S137w 💋🥰❤️♨️
#نازدانه_حاجی 💋 #آرزو_هاشم_آبادی #پارت228 آخ که دلم میخواست یک سیلی جانانه نثار صورت آرایش کرده اش کنم.قلبم از هجوم درد و فکر و خیال داشت می ترکید آنوقت این دخترک احمق لجبازی اش گرفته بود. زبانم را زیر دندان فشردم تا حرف درشتی بارش نکنم تا مبادا لجبازی اش گل کُند و دستم را توی حنا بذارد. دستانم را مُشت کردم تا گردنش را خورد نکنم. عصبی پلک بستم و نفس های پی درپی کشیدم تا به خودم و خشمی که گریبانم را گرفته بود مسلط شوم اما نشد که زهرم را به جانش نریزم: _ فعلا میدون دست توئه! هرچهقدر دلت میخواد بتازون! پوزخند زد و تابی به نگاه شهلایش داد: _ بهت حق میدم که از زمین و زمان شاکی باشی! بلاخره چیز کمی نیس! زنت بهت خیانت کرده دیگه! واقعا سخته! چه خوب که جای تو نیستم. حرص خوردم و از لای دندان های کلید شده ام غریدم: _ خفه شو! لب و لوچه اش را جلو داد و نیشخند زد: _ اگه خفه شم که نمیفهمی چه کلاه گشادی سرت رفته! پس بزار مثل بلبل واست حرف بزنم! هوم؟! انگار این دختر واقعا تنش می خارید که خفه نمیشد! _ چی میخوای تا اون لامصبا رو بهم بدی؟! ابرو بالا انداخت: _ کدوم لامصبا؟! آخ که دیگر داشت صبر و تحملم را به صفر می رساند: _ همون سند و مدرکی که قبلا حرفشو زدی! ببین دخترجون اصلا روحیه ی درست و درمونی واسم نمونده که بخوام الان با تو سروکله بزنم.پس بگو در ازای دادن اونا به من؛ چی میخوای؟!طلا و جواهر میخوای؟! پول میخوای؟! چه مرگی میخوای که از این درد وامونده خلاصم کنی! توی فکر فرو رفت و در کمال تعجب که گمان میکردم حداقل یکی از آن ها را قبول کند؛شانه بالا انداخت و به جلو خم شد و جفت آرنج هایش را روی میز سنگی اهرم کرد: _ من نه طلا و جواهر میخوام و نه پول و مال و منالتو! خیره به نگاهش اخم کردم: _ پس چی میخوای ؟؟ !
#نازدانه_حاجی 💋 #آرزو_هاشم_آبادی #پارت227 با شنیدن صدای زنگ پیامک و دیدن آدرس میدان را دور زدم و طولی نکشید که به یک بوستان خلوت رسیدم. ماشین را گوشه ای زیر درخت پارک کردم و با حال آشفته ای از ماشین پیاده شدم. تازه هنوز قصد داشتم گوشی را بردارم و زنگش بزنم که خود وزه اش را کمی دورتر نشسته دور میز شطرنج دیدم. نفسم را به بیرون فوت کرده و با قدم های محکم و عصبی بهش نزدیک شدم که لبخند اغواکُننده ای زد و با دست به مقابلش اشاره کرد: _ سلام حاجی...خوبی؟ سلامتی؟! بشین...سرپا نمون. من کوره ی آتیش بودم و او خنثی و بی تفاوت با نیشخندی که عجیب با روح و رَوانم بازی میکرد. دندان هایم را روی هم فشردم و به اجبار با فاصله از تنش نشستم. سرم انگار بازار مسگر ها بود که شقیقه ها و گوش هایم از درد تیر کشید.هرچه قدر هم که میخواستم خود شکسته ام را قوی نشان بدم اما یک جایی زمین میخوردم. درست مث حالا مقابل این دختر... سرم را بین دستانم گرفتم و نگاه به زمین دوختم: _ کجاس سند و مدرکی که ازش دَم میزدی؟؟!! سکوت! جوابی نشنیدم که بی مهابا سر بالا گرفتم و دستم را مقابل صورت وحشت زده و ماتش تکان دادم: _ د بنال هرچی میدونی رو بهم بگو وگرنه... لعنتی حتی از فریاد و لحن خشنی که داشتم نترسید به جاش پوزخند غلیظی زد و انگشت اشاره اش را بالا گرفت. انگشت دستی که لاک هفت رنگ روی ناخنهایش نقش بسته بود: : آ...آ...! تهدید نکن! اگه به زور و تهدید باشه از الان بگم کهقرار نیس چیزی از زبون من یکی بشنوی! سوپرایز_ویژه😎🥳 #سوپرایز_ویژه🥳😎 😍😱💋#نازدانه_حاجی 💋😱😍 این رمان بسیار زیبا را بدون حذفیات💋خیلییییی جلوتر [ ۶ ماه ] از اینجا در کانال خصوصی( vip ) بخوانید☺️🥹 برای دریافت کافیست مبلغ💰 45 هزار تومن 💸💸 را به حساب خانم شورکی واریز کرده 👇👇👇 6037997330915381 ارسال فیش رسید به @A_S137w 💋🥰❤️♨️