بزم غزل....❤🤗
Статистикаتو نیستی و شعرم قافیه ندارد واژهها در نبودت از هم گسیخته است، مثل من منی که دست از دل گسیختهام را بر چهرهای خیالت کشیدم! از داشتههای ما لذت ببرید!📍 بزم غزل....❤️🤗 https://t.me/BAZM_E_GAZAL
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 90
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 7
- 1/48двое суток
- 8
- 1/72трое суток
- 8
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
#غریبه_آشنا تو غریبه بودی... اما نه از آن غریبههایی که میآیند و میروند و چیزی جز خاطرهای کمرنگ از خودشان باقی نمیگذارند... تو غریبهای بودی که بیآنکه آمده باشی، در من ماندی. نه چشمهایت را از نزدیک دیده بودم، نه گرمای دستهایت را حس کرده بودم، نه حتی میدانستم وقتی دلت میگیرد، چطور سکوت میکنی... اما عجیب بود، که قلبم تو را پیش از آنکه بشناسد، با تمام وجودش باور کرده بود. تو آرامآرام از مرز ناآشنایی گذشتی و جایی در قلب من برای خودت خانه کردی؛ خانهای که انگار از همان ابتدا برای آمدن تو ساخته شده بود. چه قصهی عجیبی... دو آدم، دو جهان، دو زندگی... که شاید هیچوقت فرصت لمس یکدیگر را پیدا نکنند، اما یک احساس، تمام فاصلهها را نادیده بگیرد و خودش را به قلب یکی برساند. گاهی فکر میکنم شاید بعضی آدمها قرار نیست وارد زندگیمان شوند... قرار است فقط وارد قلبمان شوند. قرار نیست کنارمان بنشینند، قرار نیست دستمان را بگیرند، قرار نیست هر صبح چشم در چشمشان باز کنیم... فقط میآیند تا بفهمیم هنوز جایی در وجودمان هست که میتواند بیدلیل، بیمنت، بیآنکه چیزی بخواهد، عاشق شود. و تو همان غریبهی آشنایی. کسی که شاید هرگز فرصت دیدنش نصیبم نشود، اما ردّ حضورت آنقدر عمیق است که نبودنت را هم میتوانم از میان تمام شلوغیهای دنیا تشخیص بدهم. تو را نداشتم... اما دلم تو را داشت. لمست نکردم... اما حضورت را حس کردم. کنارت زندگی نکردم... اما بخشی از زندگیام با خیال تو گذشت. و شاید دردناکترین شکل عشق همین باشد؛ اینکه کسی را بخواهی بیآنکه حق داشته باشی بخواهیش... دوستش داشته باشی بیآنکه حتی بدانی او هم جایی، در گوشهای از قلبش، تو را به یاد میآورد یا نه. اما با همهی اینها، اگر روزی از من بپرسند «چه کسی در زندگیات بیآنکه بیاید، ماند؟» آرام لبخند میزنم و میگویم: تو همان غریبهای که هیچوقت ندیدمش، اما قلبم تا ابد او را آشنا صدا خواهد زد...
ولی فقط اون حسی که موقع تلاوت قرآن یهویی به آیهای با این مضمون میرسی: « وَاللَّهُ يَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ» چنان آرامشی بر جانت سرایز میکند که انگار در بهشت دنیا پاگذاشتهای انگار آب سردی است بر تمام دلمشغولیها،حسرتها، غمِ ازدست رفتنها،نشدنها،نرسیدنها و هر آنچه حرارت دنیاییاش بر قلبت سنگینی میکند آنجا که حسرتهای زاییدهی جهلت را به علم آن علیم و حکمت آن حکیمی میسپاری که چیزی جز خیر از او انتظار نمیرود
یک درس میدم تا آخر عمر آویزه گوشت کن فرقی هم نمیکنه دختر باشی یا پسر من همیشه میگم به جهنم که خراب شد مگه چندبار به دنیا میام مگه چند بار میخام زندگی کنم و یا چند بار تجربه زندگی کردن رو داشتم که الان دنبال حرف مردم باشم دو نفری که همدیگر رو میخان هم کیش و سلوک هم هستن و به هم علاقه دارن چرا شما ها نابودش میکنید که جسمش پیش یکی باشه و روحش پیش یکی دیگه هم این تباه بشه هم اون اصلا بزار خراب کنند زندگی خودشون است اینجوری بهترم است که فردای روز نگن باعث بانیش رو خدا خیر نده اگر اون میشد زندگیم بهتر بود شاید شرایطم عوض میشد این اشتباه اول از خانواده شروع میشه بعد فامیل بعد دوست و آشنا ها بعد جامعه نباید به کسی بها داد باید با طاقعیت ایستاد دهن مردم رو که نمیشه بست خدا تو ره آزاد آفریده و هیچ کسی حق نداره چیزی را به زور و یا ناراحتی و با اینکه رگ و ریشه داری با اونا بهت تحمیل کنه این زندگی توست نه مال اونا هیچ کی نمیخاد تو خوشبخت بشی فقط میگن حرف ما و عمل از تو و به کرسی نشوند حرف ما باید در اولویت باشه شما احترام کنید بزرگتر ها رو اما نه به تباهی زندگی خودتون که بقیه رو راضی نگه دارید که نه صاحب این دنیا باشین نه اون دنیا جامعه ای امروزی ما متاسفانه حرف بزرگترا باید به کرسی باشه و نسل اینده همیشه برده قبول نکنید نه خدا چنین اجازه ای را داده نه پیغمبرش که باید حرف زور رو قبول کنید خدا میگه نمیزارن شما دوتا بهم برسین انقدر صبر کنید که اونا خسته بشن و من درستش میکنم بعضی از خانواده متاسفانه یا مریضی خودشون رو جلو میکشن یا حرف مردم و آبروشون رو یا اینکه ما بزرگت کردیم پس ما بهتر میفهیم صلاحیت تو رو که قابل قبول نیست به امید تفکر بهتر و جامعه ای سالم تر 🙏 #ناشناس
🍃❤🍃 سود دریا نیک بودی گر نبودی بیم موج صحبت گل خوش بدی گر نیستی تشویش خار دوش چون طاووس می نازیدم اندر باغ وصل دیگر امروز از فراق یار می پیچم چو مار ~ سعدی https://t.me/BAZM_E_GAZAL
*🦋۔﷽ـ♥️* > ﺩروﺩ شریف به 👇 حضرت 🦋םבםב♥️ *ﷺصَـلَّﷺوَسَـــــلَّـمْﷺ🌙☀🤍*
دوش، شب از غمِ دل، جامِ سیه بر سر زد ماه هم آینه بشکست و به خاکستر زد شمع، تا قصهی این سینهی خاموش شنید اشک شد، سوخت و به پروانهی خود آذر زد باغ، از داغِ خزان، جامهی گل بر تن داشت باد، بر خاطرهی سرو، نفسِ آخر زد عمر، چون قافلهای رفت و غباری نگذاشت مرگ، آرام به لبخندِ جهان خنجر زد هر که از پنجرهی صبر، نگاهی میافکند دید اندوه، به هر آینهای لشکر زد دل، نه امیدِ وصالی، نه هوای سفری فقط از غربتِ خود، ناله به هر دفتر زد کاش میشد که سحر، راهِ شبم را گم کرد... لیک تقدیر، همان مُهرِ سیه بر در زد.
بگردید ، بگردید ، درین خانه بگردید درین خانه غریبید ، غریبانه بگردید یکی مرغ چمن بود که جفت دل من بود جهان لانه ی او نیست پی لانه بگردید یکی ساقی مست است پس پرده نشسته ست قدح پیش فرستاد که مستانه بگردید یکی لذت مستی ست ، نهان زیر لب کیست ؟ ازین دست بدان دست چو پیمانه بگردید یکی مرغ غریب است که باغ دل من خورد به دامش نتوان یافت ، پی دانه بگردید نسیم نفس دوست به من خورد و چه خوشبوست همین جاست ، همین جاست ، همه خانه بگردید نوایی نشنیده ست که از خویش رمیده ست به غوغاش مخوانید ، خموشانه بگردید سرشکی که بر آن خاک فشاندیم بن تاک در این جوش شراب است ، به خمخانه بگردید چه شیرین و چه خوشبوست ، کجا خوابگه اوست ؟ پی آن گل پر نوش چو پروانه بگردید بر آن عقل بخندید که عشقش نپسندید در این حلقه ی زنجیر چو دیوانه بگردید درین کنج غم آباد نشانش نتوان داد اگر طالب گنجید به ویرانه بگردید کلید در امید اگر هست شمایید درین قفل کهن سنگ چو دندانه بگردید رخ از سایه نهفته ست ، به افسون که خفته ست ؟ به خوابش نتوان دید ، به افسانه بگردید تن او به تنم خورد ، مرا برد ، مرا برد گرم باز نیاورد ، به شکرانه بگردید https://t.me/BAZM_E_GAZAL
без подписи
این صبر که من میکنم ... افشردنِ جان است ! #هوشنگ_ابتهاج https://t.me/BAZM_E_GAZAL
به جای پيرهن زندگیام را تنت میکنم دلم را گوشهی واژگانم گره میزنم راه نرو تو به جانِ آویختهام بوسه بزن تا دستان زندگی خط بخورد...! #صمیم https://t.me/BAZM_E_GAZAL
سلام و عرض ادب خدمت همهی همراهان عزیز و اهل ذوق و احساس. امیدوارم روزگار بر وفق مرادتان باشد و دلهایتان سرشار از آرامش، عشق و امید. مدتی از محفل گرم «بزم غزل» دور بودیم و فرصت همراهی با شما دوستان گرانقدر فراهم نشد؛ اما به لطف پروردگار، بار دیگر در کنار شما هستیم. انشاءالله از امروز، همچون گذشته، این بزم را با غزلهای ناب، شعرهای دلنشین، متنهای خاص، سخنان ماندگار و نوشتههایی که به دل مینشینند، دوباره زنده و پررونق خواهیم کرد. از همهی عزیزانی که در این مدت همراه این محفل ماندند، صمیمانه سپاسگزاریم. امیدواریم لحظهلحظهی حضورتان در «بزم غزل»، سرشار از حس خوب، آرامش و الهام باشد. به امید روزهایی پر از شعر، لبخند و خاطرههای زیبا... با احترام و ارادت 🌹🤍
مدتیست که احساس میکنم همه، به شکلی، تنها شدهایم… هرکس زخمی را در سینه پنهان کرده است یکی از سنگینی تنهایی… یکی از نبود عشق… یکی از وابستگیهایی که بیسرانجام ماند و دیگری از درد دوست داشتنی که هرگز پاسخی نگرفت. نمیدانم مشکل از کجاست… همه از عشق مینویسند، از زیباییهایش، از آرامشش، از معجزهای که میتواند انسان را دوباره زنده کند. اما وقتی به زندگی آدمها نگاه میکنم، بیشتر از هر چیز، رنج فراق، دلتنگی، انتظار و شکست را میبینم. سوال اینجاست… اگر همه معنای عشق را میدانیم، اگر اینهمه شعر، اینهمه نوشته و اینهمه حرف از عشق، تنها واژههای بیجان نیست، پس چرا هنوز اینقدر تنها ماندهایم؟ چرا با وجود این همه ادعای دوست داشتن، دلهایمان هر روز از هم دورتر میشود؟ آیا تمام این واژهها فقط برای نوشتناند؟ فقط برای آنکه زیر عکسها و در کتابها زیبا به نظر برسند؟ یا هنوز کسی هست که عشق را زندگی کند، نه فقط روایت؟ اگر عشق را میفهمیم، پس چرا اینهمه دل شکسته بر زمین مانده است؟ چرا اینقدر در خون زخمهای خود غرق شدهایم؟ چرا به جای آنکه مرهم هم باشیم، ناخواسته یا آگاهانه، زخم تازهای بر جان یکدیگر میزنیم؟ و از همه تلختر… چرا هیچکس دست دیگری را نمیگیرد؟ چرا برای نجات خود و دیگری از این همه تنهایی، اندوه و بیپناهی تلاشی نمیکنیم؟ نمیدانم… شاید مشکل این باشد که همه از عشق سخن میگوییم، اما کمتر کسی جرأت عاشق ماندن را دارد… #شمع_خموش
گاهی آدم نیاز داره یه امیدی، انگیزهای تو زندگیش داشته باشه که شبا با آرامشِ فکر کردن بهش چشماشو و ببنده و روزش رو به امید اون شروع کنه.. وقتی خستگی و تنهایی رخنه میکنه تو وجودش دلش گرم بشه به بودن اون یه نفر.. یه نفر که عاشقی کردن رو بلد باشه، مرهم بشه برای تموم زخمات، که دلت قرص بشه به بودنش.. یه نفر که بشه روزنه امیدت و هدفت، و هرچی تاریکی رو کنار بزنه و بشه نور زندگیت.. https://t.me/BAZM_E_GAZAL
برداشت کوتاه از فلم “مست_عشق” تماشای مست عشق برای من فقط دیدن یک فیلم نبود سفری بود به درون معنای عشق. مولانا را مردی دیدم که زندگیاش را با گفتن حق و نیکی سپری میکرد مردی محبوب که بسیاری شیفتهی سخنانش بودند. اما با آمدن شمس، دیگر تنها زندگی مولانا تغییر نکرد، بلکه خود مولانا نیز از نو متولد شد. او از دانستن به چشیدن رسید از سخن گفتن دربارهی عشق، به زیستن عشق. شمس به او آموخت که عشق، تنها در میان دو انسان خلاصه نمیشود عشق در سراسر هستی جاریست، در تمام آفریدههای خدا. و درست از همینجا بود که مولانا غرق عشق الهی شد عشقی که انسان را از خود میرهاند و به خدا نزدیکتر میکند. اما شمس نیز بینصیب از عشق زمینی نبود. او در عشق کیمیا خاتون سوخت عشقی که به گفتهی خودش “کوتاه بود، به اندازهی یک آه” اما زخمی که بر دلش گذاشت، تا پایان عمر با او ماند. شاید بعضی عشقها قرار نیست سالها دوام بیاورند آمدهاند تا در کوتاهترین زمان، عمیقترین اثر را بر جان انسان بگذارند. گاهی حضورشان کوتاه است، اما ردشان تا همیشه در قلب میماند. و این، زیباترین برداشتی بود که از مست عشق با خود آوردم. عشق واقعی، شاید کوتاه باشد اما اگر حقیقت داشته باشد، تا ابد در روح انسان زندگی میکند. #شمع_خموش
صبحها در کنار تو، عطر بهار را نفس میکشند؛ گویی خورشید، روشناییاش را از لبخند تو وام میگیرد. در آغوش تو، جوانههای امید دوباره سر برمیآورند و باغ زندگی، سبزتر از همیشه میشود. لمس دستانت، آرامشیست که در رگهای جانم جاری میشود چنانکه گویی هر تپش قلب، ترانهای از زندگی میسراید. صبحها کنار تو، شبیه تکهای از بهشتاند همانقدر سبز، همانقدر آرام، و همانقدر دوستداشتنی. حضورت بهاریست بیخزان؛ بهاری که هر صبح، درخت زندگیام را دوباره شکوفهباران میکند و جهانم را با عطر عشق و آرامش تازه میسازد… #شمع_خموش
صبحها را باید با دیدن چشمان تو آغاز کرد و با نوشیدن قهوهای نگاهت و با شیرینی حضورت به زندگی لبخند زد. صبحها را باید در آغوش گرم تو “بخیر” کرد جایی که جهان، امنتر از همیشه به نظر میرسد و زمان، آرامتر نفس میکشد. صبحها را باید از میان دستان مردانهی تو آغاز کرد دستانی که گرمایش، تمام سرمای دنیا را از جانم میگیرد و دل را به فردایی روشن امیدوار میکند. صبح یعنی بوی تو، یعنی آرامش حضورت، یعنی دل بستن به روزی که با نام تو شروع میشود و با لبخند تو به پایان میرسد. صبح بخیر، تمام زیبایی روزهای من. #شمع_خموش
بزم غزل....❤🤗 pinned «خداوند زمین زن... گاهی فکر میکنم خدا وقتی خواست زیبایی را معنا کند زن را آفرید و وقتی خواست عشق را به زمین بیاورد قلب او را پناهگاه تمام احساسات قرار داد زن فقط یک انسان نیست او فصلی از مهربانی است که در هیاهوی این دنیا هنوز بوی آرامش میدهد او همان…»
خداوند زمین زن... گاهی فکر میکنم خدا وقتی خواست زیبایی را معنا کند زن را آفرید و وقتی خواست عشق را به زمین بیاورد قلب او را پناهگاه تمام احساسات قرار داد زن فقط یک انسان نیست او فصلی از مهربانی است که در هیاهوی این دنیا هنوز بوی آرامش میدهد او همان دستی است که هنگام افتادن تو را بلند میکند و همان قلبی است که حتی وقتی از درد لبریز است باز برای دیگران میتپد دختر را دوست بدارید..... دختر رؤیای معصوم فرداست با او چنان سخن بگویید که اعتمادبهنفس در جانش ریشه بدواند نه ترس مبادا واژهای بر زبان آورید که سالها در ذهنش زخم شود دختران با محبت بزرگ نمیشوند با احترام شکوفا میشوند آنها گل نیستند که فقط مراقبت بخواهند آنها خورشیدند فقط باید فرصت درخشیدن داشته باشند زن را ارج بنهید..... زیرا پشت لبخندهایش هزاران نبرد خاموش پنهان است او بار غمهایش را به دوش میکشد و باز برای دیگران امید میسازد چه بسیار زنانی که خود در طوفان بودهاند اما برای عزیزانشان ساحل امن شدهاند زن را نشکنید زیرا شکستن یک زن شکستن قلبی است که برای بسیاری از آدمها خانه ی امن بوده است و مادر..... و مادر..... برای توصیف مادر واژهها همیشه کم میآورند مادر شعر نانوشته خداوند بر زمین است فرشتهای که بالهایش را نمیبینی اما تمام عمر زیر سایه آن زندگی میکنی او شبهایش را به بیداری فروخت تا فرزندش آرام بخوابد جوانیاش را بخشید تا لبخند بر لبان فرزندش بنشیند و عجیب است که هرچه بیشتر فداکاری میکند کمتر از خودش سخن میگوید مادر تنها کسی است که اگر تمام دنیا پشتت را خالی کنند هنوز دعایش پشت سرت خواهد بود تنها کسی که موفقیتت را از خودش بیشتر دوست دارد و دردهایت را پیش از آنکه بر زبان بیاوری در چشمانت میخواند پس حرمت زن را نگه دارید..... حرمت دختری که رؤیا در چشمهایش موج میزند حرمت زنی که ستون روزهای سخت است و حرمت مادری که تمام هستی خود را وقف عشق کرده است زیرا عظمت یک جامعه را نه از ساختمانهای بلندش بلکه از احترامی که برای زنانش قائل است میتوان شناخت و چه زیبا خواهد شد جهان روزی که هیچ دختری از تحقیر نرنجد هیچ زنی از بیمهری نشکند و هیچ مادری از فراموش شدن اشک نریزد آن روز جهان بیش از هر زمان دیگری شبیه بهشت خواهد بود
درد من، رفتنت نبود… درد من، تمام رؤیاهایی بود که بیصدا با نام تو در جانم قد میکشیدند. صبحهایی که قرار بود با انعکاس چشمانت طلوع کنند، شبهایی که میخواستم در پناه آغوشت، تمام خستگی جهان را به خواب بسپارم، غروبهایی که خیال داشتم بارسنگینزندگی را کنار تو از شانههایم فرو بریزم. دستانی که آرزو داشتند در گرمای دستان مردانهات، معنای امنیت را لمس کنند، و قلبی که امید داشت با حضورت، اندکی آرامتر و عاشقانهتر بتپد. اما تو… هیچیک از این رؤیاها را ندیدی. هیچگاه نخواستی آنچه میانِ خیالهای من ساخته شده بود، رنگ واقعیت بگیرد. و شاید… اصلاً هیچ رؤیایی با من نداشتی. شاید تنها این من بودم که آیندهام را، ثانیهبهثانیه، با نام تو مینوشتم؛ خانهای از امید میساختم، برای فردایی که هرگز از راه نرسید، و برای حضوری که همیشه، تنها در خیال من زندگی کرد… #شمع_خموش