babycenter.group
Статистикаسلام عزیزان❤️ در کانال تلگرام بیبی سنتر بازی های هدفمند به همراه سرگرمی های جالب و همچنین دغدغه های مادرانه رو ارائه میدیم،آموزش زبان انگلیسی در پیج دوم ما آیدی های اینستاگرام بیبی سنتر 👇🏼 Instagram.com/babycenter.group Instagram.com/babycenter.english
- Последний пост
- 6 янв.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 52
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
کاربرگ های دقت و تمرکز 😍🌹
#داستان #تلاش و #پشتکار 🐌🌄 داستان «حلزون و قلهی آرزو» در دامنهی کوهی بلند و مهآلود، حیوانات زیادی زندگی میکردند. همه میدانستند که بالای کوه، دشتی سبز و پر از گلهای رنگارنگ و چشمههای زلال وجود دارد. اما راه رسیدن به آنجا سخت و طولانی بود. در میان حیوانات، حلزون کوچولویی به نام لیلی زندگی میکرد. او آرامترین ساکن جنگل بود، با پوستهای براق و رد نقرهای که پشت سرش میگذاشت. لیلی آرزو داشت روزی به قلهی کوه برسد و از آن بالا، تمام جنگل را تماشا کند. روباه خندید و گفت: «تو؟ با اون سرعتت؟ تا برسی، کوه تموم شده!» میمون گفت: «من با یه پرش میرم بالا، تو هنوز داری چسبیده به سنگ اول!» حتی بز کوهی گفت: «این راه برای تو نیست، کوچولو. بهتره همون پایین بمونی و خیالپردازی کنی!» اما لیلی فقط لبخند زد. گفت: «شاید کند باشم، اما هر روز یک ذره جلو میرم. بالاخره میرسم.» صبح روز بعد، لیلی سفرش را آغاز کرد. با قدمهای نرم و بیصدا، از روی سنگها و برگها گذشت. گاهی باران میبارید و زمین لغزنده میشد. گاهی باد او را عقب میبرد. گاهی پرندهای بیاحتیاط نزدیک بود او را له کند. اما لیلی، با صبر و لبخند، ادامه میداد. در راه، کرمی را دید که در گودالی افتاده بود. ایستاد، با پوستهاش به او کمک کرد تا بالا بیاید. بعد، با هم کمی حرف زدند و دوباره راه افتاد. یک روز، لیلی از خستگی خوابش برد. وقتی بیدار شد، دید کمی عقبتر رفته. دلش شکست. گفت: «شاید حق با بقیه بود...» اما همان لحظه، کرمی که نجاتش داده بود، آمد و گفت: «تو قویترین کسی هستی که میشناسم. چون وقتی همه گفتند نمیتونی، تو ادامه دادی.» لیلی لبخند زد. دوباره حرکت کرد. ذرهذره، قطرهقطره، بالا رفت. و بالاخره، یک صبح آفتابی، لیلی به قله رسید. دشت سبز زیر پایش بود. گلها میرقصیدند، چشمهها میدرخشیدند، و آسمان آبیتر از همیشه بود. همان حیواناتی که به او خندیده بودند، از پایین نگاهش میکردند. روباه گفت: «باورم نمیشه!» میمون گفت: «اون واقعاً رسید!» و بز کوهی گفت: «شاید باید ما هم صبر و پشتکار یاد میگرفتیم...» لیلی از آن بالا گفت: — «مهم نیست چقدر کندی، مهم اینه که هر روز جلو بری و هیچوقت تسلیم نشی.» و از آن روز به بعد، در جنگل همه میدانستند: پشتکار، حتی از سرعت هم قویتره. 🐌⛰️🌼 @babycenter_gr
#قصه لاکپشت کوچولو عصبانیست {اهداف قصه: تقویت کنترل خشم کودکان} در یک جنگل سرسبز و زیبا یک لاکپشت کوچک زندگی میکرد. لاک سبزرنگ و زیبایش مثل یک دیوار محکم از او مراقبت میکرد. لاک پشت کوچولو در جنگل دوستان زیادی داشت وآنها هرروز در جنگل بازی میکردند. روزی لاکپشت کوچولو با حلزون مشغول آببازی کنار دریاچه بودند. حلزون خیلی ذوقزده شده بود و با سطل به لاک پشت کوچولو آب پاشید. ناگهان لاکپشت کوچولو به شدت عصبانی شد و شروع کرد به جیغ و فریاد کردن سر حلزون. حلزون که خیلی ترسیده بود، پا به فرار گذاشت. لاکپشت کوچولو دوست نداشت با یک سطل آب خیس شود و این او را عصبانی کرده بود. او هم حسابی جیغ و داد کرد. روزی دیگر لاکپشت کوچولو با کرم سبز در جنگل مشغول توپبازی با گردوها بودند. کرم سبز ناگهان توپ را بلند پرتاپ کرد و توپ افتاد روی سر لاکپشت کوچولو. ناگهان لاکپشت کوچولو عصبانی شد و داد و فریاد راه انداخت. کرم سبز که خیلی ترسیده بود، فرار کرد و رفت زیر برگهای درختان پنهان شد. تا اینکه یک روز که لاکپشت کوچولو که با پروانه روی چمنها بازی میکردند، پای لاک پشت کوچولو به یک سنگ کوچک گیر کرد و افتاد. لاک پشت کوچولو ناگهان شروع کرد به داد و فریاد کردن. اخم کرده بود و از شدت خشم،دندانهایش را به پروانه نشان میداد. پروانه خیلی ترسید و زود پرواز کرد و رفت روی گلهای بالای تپه. همه دوستان لاکپشت کوچولو از او ترسیده بودند. چون او همیشه داد و فریاد میکرد و عصبانی بود. دیگر هیچکس نمیرفت تا با او بازی کند. چون همه دوست داشتند با کسی بازی کنند که مهربان باشد و عصبانی و بداخلاق نباشد. لاکپشت کوچولو خیلی تنها شده بود. هیچکس با او بازی نمیکرد. او کنار برکه نشسته بود و به صورت خودش در آب برکه نگاه میکرد. ناگهان صدایی شنید. کرم سبز از درخت پایین آمد و گفت: لاکپشت کوچولو اینجا تنها نشستهای؟ چیزی شده؟ لاکپشت کوچولو گفت: هیچکس دیگر با من بازی نمیکند. میدانی کرمی جان، من خیلی زود عصبانی میشوم. نمیدانم چرا؟ نمیدانم باید چه کار کنم که کسی از من نترسد. کرم سبز گفت: من یک فکری دارم. چطور است هر وقت که عصبانی میشوی یک کاری که دوست داری انجام دهی. مثلا روی کاغذ خطخطی کنی یا روی سنگهای برکه لیلی کنی. نظرت چیست؟ لاکپشت خیلی خوشحال شد و چند کار مورد علاقه خود را روی کاغذ نوشت. مثلا بالا رفتن از سنگهای بزرگ، فوت کردن شکوفهها و قاصدکها و یا مسابقه سنگ انداختن در دریاچه. لاکپشت کوچولو به کرم سبز گفت، کرمی جان از این به بعد لطفا هر زمان من عصبانی شدم، یادم بنداز که یکی از این کارها را انجام دهم. کرم سبز هم قبول کرد. یک روز دوباره آنها رفتند تا دوباره با هم بازی کنند. همینطور که بازی میکردند، ناگهان یک باد شدید شروع به وزیدن کرد و قاصدکهای آنها را با خود برد. لاکپشت دوباره عصبانی شد و تا خواست داد و فریاد کند، کرم سبز گفت: آهای لاکپشت کوچولو بیا با هم مسابقه سنگ انداختن در برکه بدهیم. لاکپشت کوچولو یکدفعه یادش افتاد حالا که عصبانی شده، وقت این شده که یکی از کارهای مورد علاقه خودش را انجام دهد. او عصبانیت خود را فراموش کرد و با کرم سبز شروع کرد به مسابقه دادن. هر کدام چندین سنگ بزرگ و کوچک به آب برکه انداختند و کلی خندیدند و خوشحال شدند. لاکپشت کوچولو اینبار به جای جیغ و داد کردن، یک کار جدید کرده بود که خیلی بهتر بود. او از کرم سبز تشکر کرد که این راه را به او یاد داده است.
#قصه_کودکانه یک قصه جذاب و آموزنده برای کودکان دلبند شما🥰
بفرست برای همسرت 🥹♥️
😄
بازی ریتمیک تقویت دو نیمکره مغز
👌❤️
видео или голосовое, без подписи
@babycenter_gr
@کاردستی_روز_پدر
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи