tgindex
بین کلمات | راهِ گریزی وجود ندارد

بین کلمات | راهِ گریزی وجود ندارد

Статистика
@BeyneKalamatперсидский

بین کلمات | #ابوالفضل_خسروی | #داستان | #پادکست BeyneKalamat.ir ارتباط: @abolfaazl_me پادکست "بین کلمات" را بشنوید https://shenoto.com/channel/podcast/BeyneKalamat

Последний пост
6 апр.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
185
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
864
20 постов
Вовлечённость
467,0%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • بعد از زدن این در و آن در و گشتن‌های مداوم، بالاخره یک اینترنت شُل، در روز سی و نمیدانم چندم، پیدا کردم؛ در حد آن که فقط بخوانم و شاید با نذر دو هزار صلوات، یکی‌دو تا عکس هم، ببینم که اگر عکس سوم هم باز شود صاحبش پیام میدهد که خیلی کیلوبایت و مگابایت مصرف کردی‌! تمامش می‌کنی‌ها! مثل فیلم‌هایی می‌ماند که آقا با نامزدش توی باجه‌ی تلفن صحبت می‌کند و نفر سومی از بیرون به شیشه میزند و میگوید: بس است آقا چقدر حرف می‌زنی! فیلم‌های قدیمیِ سی‌، چهل سال پیش! سی‌، چهل سالِ پیش هم با امروز فرقی نکرده، هنوز هم عده‌ای منتظرند بیشتر چیز بشنوی و بخوانی تا بیایند خرت را بگیرند که بس است! نوبت من هم هست! بیا بیرون از آن‌جا. امروز، یکسری از دوستانم دنبال موتور برقِ سوپر سایلنتِ چند کیلواتِ فلان آمپری بودند که اگر یکهو زبانم لال ترامپ حرام‌زاده برق را زد، بتوانند برق‌ خانه و یخچالشان را روشن کنند. سی، چهل سال پیش هم مردم نگران بودند که نکند صدام حرام‌زاده بزند، برق قطع شود، و یکهو رادیو و چراغ‌ نداشته باشند! آن موقع هم می‌رفتند و می‌گشتند و قوه‌ی پارس که گیر آمد می‌خریدند. آن موقع مثل این روزها نبود. امروز متوجه شدم یکی که دورادور میشناختمش در این جنگ تحمیلی شهید شده، توی خانه‌ بوده احتمالا مثل من یا می‌نوشته یا فیلم می‌دیده و یکهو موشک ترامپ حرام‌زاده خورده و خانه‌ی خودشان و همسایه‌هایشان را خوردِ خاکشیر کرده و همه‌شان با هم شهید شده‌اند. سی، چهل سال پیش هم وقتی صدام بمب می‌انداخت و ارتفاع کم می‌کرد، چشم‌ها را می‌بستند و محاسبه می‌کردند که این بمب لعنتی کجا رفته و می‌رفتند و می‌دویدند که وای نکنه خورده باشه خونه‌ی خاله و عمه و داییشان که اگر می‌خورد یک محل عزادار می‌شدند. گفتم محل عزادار، چند شب پیش یکی از همسایه‌هایمان – همین اواخر اسفند – موشک که خورده بود پدر و بچه که توی خیابان بودند با ترکش به شهادت رسیدند. ماشینی که رد می‌شد میگفت بچه چهار سالش بوده و پدر هم سی و چند سالش و این محل الان عزادارند. راست مي‌گفت، محل عزادار بود. هنوز هم عزادار است، هنوز هم انگار غم برداشته کوچه و خیابان را. هنوز هم اگر نگاه کنی انگار پلاک آبی منازل همه مشکی شده‌اند. سی‌، چهل سال پیش کسی که در جنگ شهید می‌شد،‌ از خط میاوردندش، مراسمی با شکوه می‌گرفتند و می‌بردندش و الان... فقط ای کاش این ترامپ حرامزاده برق را نزند که بیچاره می‌شویم. @BeyneKalamat

  • دیشب همسایه‌ی دوران کودکی‌ام، خَجّه خانم را دیدم، همان هیبت بود با همان لهجه‌ی شیرین شمالی که همیشه همراه داشت؛ هنوز همانقدر مهربان و بانمک؛ صحبت‌هایش همچنان دلنشین، ۲۰ سالی میشد از خجه خانم خبری نداشتم و گهگداری فقط نامش را می‌شنیدم و یادی ازش می‌کردم، اما دیشب، درست حوالی ساعت‌های ۸ – ۹، نشسته بودم روی کاناپه و چای می‌خوردم که یکهو بی‌هوا کیلیت انداخت و سرزده آمد داخل، جا خوردم، مات و مبهوت نگاهش می‌کردم. جلو آمد و بی‌هیچ کلامی، یکهو دستم را گرفت و به سرعت راه افتاد. به سمتش کشیده می‌شدم و اصلا نمی‌فهمیدم یک‌نفر بعد از ۲۰ سال چرا باید دست آدم را بگیرد و بکشد و راه بیفتد، اندازه‌اش همراه با سرعتش بیشتر می‌شد! هی بزرگ و بزرگ و بزرگ‌تر. انقدر بزرگ که انگار قرار نیست دیگر از هیچ دری رد شود و از هیچ دُکونی جنسی بخرد. درست مثل یک کودک، دست در دست خجه خانم کشیده می‌شدم و می‌رفتم، خیابان به خیابان گذشتیم و اتوبان‌ها را پشت سر گذاشتیم و به محله‌ی‌آشنای کودکی‌ام رسیدیم، به همان خیابان، همان کوچه و همان چهار طبقه‌ای‌که خجه خانم اولش می‌نشست و ما سومش؛ کیلیت انداخت، اینبار کیلیت در را باز نمی‌کرد، زنگ زدیم، گفتند از اینجا رفته‌اند، سالها پیش. خجه‌خانم می‌گفت ما همان‌هایی هستیم که رفته‌ایم، باور نمی‌کردند، اصرار کردیم، نمی‌پذیرفتند! انگار تمام هم و غم‌شان را گذاشته بودند که کتمان کنند و نپذیرند وجود ما را. خجه‌خانم برگشت، نگاهم کرد، با بغضی عجیب گفت « اینا یادشون رفته ما رو آقا ابوالفضل، تو یادت نره منوها...» نگذاشت حتی من چیزی بگویم. رفت، هر چه می‌رفت کوچک و کوچک و کوچک‌تر میشد تا دیگر ندیدمش، سری تکان دادم، هنوز روی کاناپه بودم و فنجان سرد چای هنوز در دستم، انگار باید از خجه‌خانم یاد کنم و انگار باید کاری کنم که آدم‌ها هم از من یاد... و براستی که انسان با یاد زنده‌ است... @BeyneKalamat

  • عزیزم این روزهایم دو قِسْم شده‌اند، یا به تو فکر می‌کنم یا در خواب با تو ملاقات دارم، قبل‌ترها ساعتم هزار و چند دقیقه را نشان می‌داد و این روزها هیچ‌چیز جز نام تو در آن نیست و هر بار که به آن نگاه می‌کنم می‌بینم که تو هستی اما دور، آنقدر دوری که شاید سال‌ها با تو فاصله داشته باشم و در این حال انقدر نزدیکی که فکر می‌کنم شاید درون من تنیده شدی. عزیزم «زندگی بدون روزهای بد نمی‌شود» باور کن که این تمام زندگی‌ایست که ما خود برای خودمان انتخاب کرده‌ایم، باور کن که من انتخاب کرده‌ام که تمام فکر و ذهنم تو باشی، باور کن که تو انتخاب کردی در وجود من رسوخ کنی، من به این دوست داشتن‌های یک طرفه و این‌ها اعتقادی ندارم، چرا که شنیده‌ام انسان انسانی را دوست دارد که او هم دوستش بدارد، این ناخودآگاه است، درست مثل هاله‌هایی که می‌گویند دور انسان است و چشم بینا نمی‌بینتشان، این هم همان گونه هست. عزیزم «این روزهای بد» هم روزی پرواز خواهند کرد و رفت، آن روز شاید تو باشی و من نباشم، شاید من باشم و زبانم لال و قلمم خرد، تو نباشی؛ آن روز هم روز پایان ما نیست، آن روز هم نه تو تمام می‌شوی و نه من، آن روز اگر به آسمان خیره شدی و ماه را دیدی یادت بیفتد که تو زیباتر هستی، اگر دختری را دیدی که زیبا بود بدان که از نظر من در برابر تو هیچ است، نه اینکه کسی زیبا نباشد، زیبایی در جهان باید وجود داشته باشد تا تو به چشم من بیایی و این زیبایی وجود دارد، زیبایی تو حتی در من است و این چیزیست که من انتخاب کردم و تو خواسته‌ای که من انتخاب کنم. عزیزم اگر بخواهم صادق باشم، روزهای بد هم انتخاب ماست، روزهای بد هم انتخابیست تا بتوانیم روزهای زیبا را قدر بدانیم، چه یک روز باشند، چه چند ماه، اما این را بدان که بعضی روزهای بد شاید هیچ وقت پایانی نداشته باشند و بشوند جزئی از ما، جزئی از تیره‌ترین بخش وجودی ما که هیچ‌گاه رد تمیزی نگیرند و روشنی‌ای درشان ایجاد نشود. تو نور زندگی من هستی، والله قسم. @BeyneKalamat

  • بودن یا نبودن؟ حرف در همین است! آیا بزرگواری آدمی بیشتر در آن است که زخم فلاخن و تیر بخت ستم‌پیشه را تاب آورد؟ یا آن که در برابر دریایی فتنه و آشوب سلاح بر گیرد و با ایستادگی خویش بدان همه پایان دهد؟ مردن، خفتن؛ نه‌بیش؛ و پنداری که ما با خواب به دردهای قلب و هزاران آسیب طبیعی که نصیب تن آدمی است پایان می‌دهیم؛ چنین فرجامی سخت خواستنی است. مردن، خفتن؛ خفتن، شاید هم خواب دیدن؛ آه، دشواری کار همین جاست. زیرا تصور آن که در این خواب مرگ، پس از آن که از این هیاهوی کشنده فارغ شدیم، چه رویاهایی بسراغ‌مان توانند آمد می‌باید ما را در عزم خود سست کند. و همین موجب میشود که عمر مصایب تا بدین حد دراز باشد... ـ ترجمه به‌آذین

  • خدا یارتون ❤️ @beynekalamat

  • اپیزود ششم / شیدایی 🍏 @BeyneKalamat

  • 🦚 اون برای من ستاره‌ی پر نوریه که قراره تا ابد بدرخشه و منم حاضرم تا ابد زیر این نور زندگی کنم. با من همراه باشید با اپیزود ششم از پادکست بین کلمات، توی این اپیزود از شیدایی حرف میزنم؛ محرکی که شاید اگر نباشه هیچ عشقی اتفاق نیفته. بین‌کلمات رو می‌تونید از طریق پادگیرهای مختلفی مثل 🧡 کست‌باکس، 💚 اسپاتیفای، ❤️ شنوتو و یا ⚪️ تهران‌پادکست بشنوید و برای دوستاتون ارسال کنید. 🍏 @BeyneKalamat

  • صبح امروز که از خانه بیرون زدم، هوا تاریک بود، صبح‌تر که شد، برف بارید، نه زیاد بود و نه کم، به اندازه بود و اگر اشتباه نشنیده باشم، در شیپور زمستان می‌دمید، زود هم خداحافظی کرد و رفت برای دمیدن در جایی دیگر. با نشستن اولین دانه‌ی برف روی سرم، من هم شدم یک دانه‌ی برف. سفید، سبک و معلق، باد هم زحمت بردن من به سمت یک خاطره‌ی دور را کشید. آنجا تو بودی، من هم بودم، اما در کمال تعجب برف نبود، گرم بود، شبیه به یک تابستان که نه باد قصد وزیدن داشت و نه باران قصد باریدن، اما خورشید، می‌خواست دهانمان را با تابیدن سرویس کند، انقدر محکم می‌تابید که انگار می‌خواست آبِ گِل سرشت انسانی را خشک کند و دوباره تبدیلش کند به رُس، لاکردار فکر می‌کرد مشکل آدم‌ها از آبشان است. نمی‌دانست مشکل در خاک کهنه است و نه در آب زلال. ما هم پناه بردیم به سایه‌ی کهنه‌ترین درخت که برخلاف انسان، خاکش کهنه نبود، در زیر سایه بود که گفتی باید برویم. پرسیدم کجا؟ گفتی تو سمت راست برو و من سمت چپ؛ انقدر برویم که آفتاب دیگر سوزان نباشد؛‌ من می‌روم زیر سایه‌ی درخت خودم و تو هم برو درخت شو، در جایی که نیاز است؛‌ نه تو برگرد نه من برمی‌گردم. از اولین قدمِ بعد از درخت، آفتاب هم رفته بود و باران بود که قطره‌... قطره... می‌بارید. ترسناک بود. نه ابری بود که ببارد و نه آسمانی که بشود دید، بالا را که نگاه می‌کردی هیچ‌چیز نبود. انگار باران از عدم می‌بارید. هر چه از هم دورتر می‌شدیم، شدیدتر می‌شد. هر چه می‌بارید، روشن‌تر می‌شد و هر چه روشن‌تر می‌شد، خنک‌تر، قولمان را شکستم، برگشتم، نبودی، بند آمد، همانجا خوابیدم، صبح که بیدار شدم با تاریکی هوا از خانه بیرون زدم. نه تو بودی، نه آفتاب و نه باران، فقط کمی برف بود که حالا دیگر آن هم نیست. @BeyneKalamat

  • - مناسب هوای 🌧 @fire_ice_par

  • 📃 ناتاشا لان @BeyneKalamat

  • ما عاشق می‌شویم، به امید اینکه چیزهایی که می‌دانیم در ما هست در دیگری نیابیم… - آلن دوباتن @BeyneKalamat

  • دو سه ساعت هم نیست که خشک شده‌ام. پریروز، یکهو افتادم در چای، پایم گیر کرد به یک لوله؛ البت که سرد بود، نگران نباش، آنقدر سرد که مجبور شدم هودی و کاپشن را با هم بپوشم. باران هم طوری بود که نمی‌شد به آن روز بارانی بگویم، فقط بود و آن لا لو ها می‌پلکید، مثل ابرهایی که آن‌ها هم فقط بودند. مثل دسته‌ پرنده‌هایی که پرسه می‌زدند و با مسخره‌بازی‌هایشان صدای رعد را در می‌آوردند و آن هم خشمگین می‌شد و یکی‌یکیشان را با زمین یکی می‌کرد. شاید هم مثل باد که می‌پیچید بین بوته‌های سبز چای. وقتی پرت شدم، چند دقیقه‌ای زمان برد که به تفاله‌های چای برسم، دقیقه‌ی اول یکهو تو ظاهر شدی، در تیرگی چای، محو بودی اما می‌شناختمت، فهمیدم تویی، تیرگی‌ات بخاطر فاصله بود یا غصه‌هایت نمی‌دانم، فقط می‌دانم تیره و کدر بودی، به قدر یک چای کهنه، که سالهاست روی یک حرارت ملایم می‌جوشد و انتظار کافه‌چی را می‌کشد. دقیقه‌ی دوم، کدری چای کمتر بود، انگار که چای کهنه بالا باشد و هرچه پایین‌تر می‌روی تازه‌تر، آن‌جا، خودم هم کنارت بودم، دست در دست هم، با موسیقی “با هم بهتره از جک جانسون” آرام ‌آرام می‌رقصیدیم، طولانی‌ترین دقیقه‌ی زندگی‌ام بود که در کسری از ثانیه تمام شد. دقیقه‌ی سوم، به باکرگی آبی بود که قصد ندارد از چشمه بیرون بیاید، تمیز، اما تاریک، من تنها بودم، تو هم در یکی از حباب‌های سرگردان بالای سرم می چرخیدی، هر چه دست می‌انداختم که بگیرمت، با شیطنت فوت می‌کردی و یک هوا جابجا می‌شدی. درست در لحظه‌ی آخر گرفتمت و با هم افتادیم پاراگراف آخر. دقیقه‌ی چهارم، هیچ آبی نبود، تو بودی در آغوش من و بوته‌های تازه‌ی چای، آفتاب، طبق وظیفه قصد داشت بوته‌های سبز را تیره‌تر کند، ما هم آن میان می‌سوختیم و تیره‌تر می‌شدیم. هر چه صبر کردیم، حرارت و گرما بیشتر شد و صبرمان، مثل چای جوش آمد، باید می‌رفتیم. رفتیم، درست در ثانیه‌ی پایانی دقیقه‌ی چهار، نه تو بودی، نه خورشید و نه بوته‌های سبز چای، تنها من بودم با یک هودی و یک کاپشن و تا پایان همه‌ی دقیقه‌ها سرما. @BeyneKalamat

  • @BeyneKalamat

  • ‌ امروز توسط یک کودک، مورد حمله قرار گرفتم و حسابی هم کتک خوردم، آنقدری که اگر کسی فیلم می‌گرفت و منتشر می‌کرد شاید برچسب محتوای خشونت آمیز می‌گرفت و حذف میشد؛ لطفا فکرت سمت استعاره و اینگونه چیز‌ها نرود، واقعا کودک بود، بزور شاید ۱۰ سالش می‌شد – نامش عرفان بود و تیشرت قرمز رنگی با طرح مرد عنکبوتی تن کرده بود، با یک شلوارک جین آبی. پارک لاله بودیم، با امیرحسین و صبا، جشن کودک بود و ما هم چون هنوز کودک درونمان توسط این زندگی صنعتی نمرده است، تصمیم گرفتیم آنجا باشیم، و الا خرس‌های گنده را چه به اینطور جشن‌ها. شاید اگر بگویم اول او حمله کرد باورت نشود، حتا اگر بگویم تا قبل از مشت اولی که او به صورتم زد، او را ندیده بودم، بیشتر برایت عجیب باشد اما واقعن هم همینطور بود. دم غرفه‌ی رادیو کودک بودیم و کودکان پشت هم شعر می‌خواندند. شعرهای دوره‌ی کودکی‌مان را، که هنوز هم حفظشان هستیم. مشغول شنیدن شعرها بودیم که خانم مجری بعد از شعری که یک دخترک سه‌چهارساله، درباره یک توپ قلقلی و زمین و آسمان خواند، میکروفن را گرفت و گفت “یک لحظه” ناگهان تمام شلوغی پارک، ساکت شد. انگار نه انگار جشنی برپا بود، حتا صدای گربه‌های پارک هم قطع شده بود چه برسد به جیغ و خنده‌ی بچه‌ها، اینقدر ساکت که حتا صدای ضربان قلب و نفس‌های خودم را هم می‌شنیدم. در این بین فقط و فقط صدایی از کم شروع شد به زیاد شدن، چیزی شبیه به گریه و شیون – صدای خانم مجری دوباره بلند شد – مامان عرفان حسینی – عرفان جان اینجاست، غرفه‌ی رادیو کودک. ناگهان همه‌ی آدم‌ها ناپدید شدند؛ من مانده بودم، عرفان و گربه‌های ساکت، حتا امیرحسین، صبا و خانم مجری هم دیگر نبودند. پارک، خالی خالی بود، انگار اسرافیل در صور دمیده بود و همه رفته بودند در پی رسیدگی به اعمال مزخرفشان. همانجا بود که گرمایی شدید روی دست چپم حس کردم. صدای گریه‌ی عرفان هم زیاد و زیادتر می‌شد. ساعتم بود که داغ کرده بود. عرفان پایش را روی زمین می‌کوبید. عقربه‌ها با سرعت وحشتناکی به عقب بر می‌گشتند. لب‌های عرفان مثل ماهی‌ای که دنبال آب بود تکان می‌خورد. من کوچک و کوچک‌تر می‌شدم. چشمانش مثل چشمه‌ای که تازه راه را به زمین پیدا کرده بود می‌جوشید. از عرفان کوچک‌تر شده بودم. فریاد میزد مامااان، مچ دستم از ساعت کوچک‌تر شده بود. صورتش با رنگ خون تفاوتی نداشت. ساعت از دستم افتاد و آتش گرفت. فقط من و گریه‌ی عرفان مانده بودیم. حالا او، از من بزرگتر شده بود. از هیبتش می‌ترسیدم. با فریاد گریه می‌کرد. من هم شروع کردم به گریه. ناگهان، عرفان با خشمی بسیار به سمت من دوید و فریاد ‌زد مااماان. قبل از اینکه به من برسد، مشتش آماده‌ بود و قبل از اینکه خودش برسد، مشتش بود که به صورتم رسید؛ هر چه تلاش کردم حریفش نشدم و در این جنگ نابرابرِ تن به تن با عرفان ۱۰ ساله، این، منِ بیست و چند ساله‌ای که کودک شده بود، داشت کتک می‌خورد و اشک می‌ریخت. مشت اول من را برد به شاه‌عبدالعظیم و مشت دوم وقتی که چادر یک زن را گرفتم. با لگد اول متوجه شدم آن زن مادرم نیست و با سیلی اول من هم فریاد زدم مامان، لگد دوم مادر عرفان، از دور به سمت ما می‌دوید، وقتی دست به یقه شدیم، مادر عرفان صدایش کرد، عرفان برگشت. من گریه می‌کردم و فریاد می‌زدم مامان، لب‌های عرفان هنوز تکان می‌خورد. مامان عرفان هم گریه می‌کرد. مادر عرفان، او را در آغوش گرفت، زنِ چادری هم من را. عرفان و مادرش دیگر نبودند. پارک لاله‌ای هم در کار نبود. من ۵ ساله بودم و آغوشِ آن زن و گم شدن در آستان شاه‌عبدالعظیم حسنی، زن چرخید، من هم چرخیدم. صدای دوری از مادرم شنیدم که صدایم میزد ابوالفضل؛ زن چادری هم دیگر نبود. من، تنها بودم و صدای بغض آلود مادرم که صدایم می‌کرد. دور حرم دنبال هم می‌گشتیم. بالاخره پیدا شدم، نه در شاه عبدالعظیم، دوباره در پارک لاله بودم و جشن و شادی کودکان و غرفه‌ی رادیو کودک، ساعتم هم هنوز دستم بود. مادر عرفان هم او را پیدا کرده بود و همان لحظه از کنارم گذشتند. بغضم را قورت دادم. از پیدا شدن عرفان خوشحال بودم و خوشحال‌تر از آن، از پیدا شدن خودم. بین کلمات / @Beynekalamat

  • اپیزود پنجم / لحظه‌ی اول 🍏 @BeyneKalamat

  • 💡 تا حالا تصادف کردی؟ با کله خوردی تو دیوار؟ تا حالا با مشت زدن توی کله‌ت؟ توی اپیزود پنج‌ام از بین کلمات به یه نوع ویژه از تصادف یعنی عشق می‌پردازیم و از تجربه‌ی زیسته‌مون درباره عشق صحبت می‌کنیم. بین‌کلمات رو می‌تونید از طریق پادگیرهای مختلفی مثل 🧡 کست‌باکس، 💚 اسپاتیفای، ❤️ شنوتو و یا ⚪️ تهران‌پادکست بشنوید و برای دوستاتون ارسال کنید. 🍏 @BeyneKalamat

  • ای سرزمین! کدام فرزندها، در کدام نسل، تو را آزاد، آباد و سربلند؛ با چشمان باور خود خواهند دید؟ ای مادر ما، ایران، جانِ زخمی تو در کدام روز هفته التیام خواهد پذیرفت؟ چشمان ما به راه عافیت تو سفید شد؛ ای ما نثار عافیت تو… نون نوشتن/محمد دولت آبادی @BeyneKalamat

  • «برهنه نمی‌شوم مگر هنگامی که تورا بپوشانم» - آدونیس

  • درد هست، ولی دیگه جای خالی برای درد جدید نیست.

  • «آیا عاشق شدن ما به این دلیل نیست که می‌خواهیم از موضع ضعفِ بدبینی، نجات یابیم؟» - الیاس کانتی