࣪˖ ⋆ 𝐒𝐨𝐨𝐲𝐢'𝐬 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐍𝐨𝐭𝐞𝐬 🌌 ִֶָ១
Статистика- در خلوت روشن با تو گریستهام برای خاطر زندگان، و در گورستان تاریک با تو خواندهام زیباترین سرودها را، زیرا که مردگان این سال عاشقترین زندگان بودهاند...
- Последний пост
- 27 июл.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 117
- 1/48двое суток
- 134
- 1/72трое суток
- 144
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
Sufjan Stevens – Fourth of July
"Did you get enough love, my little dove" "Why do you cry?"
با شروع پاییز و هوای خنک منم برمیگردم خدایا مرسی تغییر فصل💀🎀 مرسی که صبور بودید
عجب گیری کردیما💀
Last day of summer, finally.
امیدوارم حرفش درست باشه، واقعا امیدوارم درست باشه؛ امیدوارم پایان همهچیز خوب باشه و اگر خوب نبود به این معنا باشه که هنوز پایانش نیست.
تنها آرزویم این بود که فریادی باشم؛ فریادی که فقط تو میشنوی.
без подписи
خواب جواب نمیده، باید کما رو امتحان کنم.
بله، گوشی رو برای سر قبرم خریدم که هیچوقت بهش جواب نمیدم.
без подписи
ماریای عزیزم! امشب که بغض و اندوه هدیهٔ سهمگین وجودم شده، با آخرین نفسهای باقی ماندهی امیدی که درونم جان میدهد برای تو مینویسم.. از هرچیز یا هرکس گذر کن جز خودت، خود را فراموش نکن زیرا من میدانم که داغ از دست دادن خود فراتر از حد تحمل آدمیست؛ شاهد روزی نباش که سرگردان در جستوجوی خویش هستی، برای رسیدن به خود دیر نکن. زمان انتظار کسی را نمیکشد پس تا قبل از اینکه برای تو و آرزوهایت دیر نشده، جوانههای زندگی را درون خود رشد بده. نگذار انسانهایی که قلبهایشان آغشته به تاریکیست روح تو را آزرده و تیره و تار کنند. هر روز خود را در آغوش بکش و برای وجودت آمینگوی هفت آسمان باش، اول برای خود و سپس برای دیگری کافی باش. گذشته را رها کن، بگذار تا زخمهای خونین تو در دستان زمان التیام یابد. ببخش و فراموش کن، روح تو برای کشیدن تنفر به جای جایِ این دنیا زیادی شکننده است. روزی نرسد که برای آنچه از دست دادی دست تمنا بلند کنی و خانه به خانه به دنبال قلب و روح بیگناهت باشی؛ ماریا...
23:23
без подписи
بامت بلند باد که دلتنگیات مرا از هرچه هست غیر تو بیزار کرده است. #فاضل_نظری
تو به اندازهی تمام آدمهایی که دوسم نداشتن دوسم داشتی.
"The skyline falls as I try to make sense of it all" "I thought I'd uncovered your secrets but, turns out, there's more" "You adored me before.." "Oh, my good looking boy..."
دیروز موقع دویدن صبحگاهیم، یک نفر رو اون طرف خیابون دیدم، سرش توی گوشیش بود، هیچ توجهی نمیکرد، چند لحظه مونده بود بره وسط خیابون، و ذهنم شروع کرد به تصور کردن همهی اتفاقات. مثلا چیزهای خیلی واضح.. اول کدوم ماشین زیرش میکنه؟ کدوم یکی از استخونهاش خرد میشه؟ موقعیت بدنش وقتی زمین میخوره...دقیقا چقدر طول میکشه از خونریزی بمیره؟ جزئیات پشت جزئیات.. بالاخره از این حالت اومدم بیرون ولی... - ماشین زیرش کرد؟!؟ نه..نه به موقع نگاه کرد اما نکته این نیست، نکته اینه که کمک کردن به اون اولین فکرم نبود.. یا دومی یا سومیم... این وضع چقدر داغونه؟! چطور میتونم خودم رو بپذیرم وقتی این تاریکی بخشی از وجودم شده؟! - 𝑳𝒖𝒄𝒊𝒇𝒆𝒓 ²⁰¹⁶
یا من به تو برسم، یا بهنام بانی با آلپاچینو عکس بگیره: