ʙʀᴀɪɴ ᴛᴏɪʟᴇᴛ🖤
Статистикаاینجا مکانی برای تخلیه فضولات مغزهایی است که از اعماق این دنیا الهام گرفتند. 𓁙𓄟𖢔𓀏𓀧𓀩 کانال چالش: @Brain_toilet_challenges ◌✎⁇※ ناشناس: @Braintoilet_bot 𖨆𖠋⚇𖧱𖠦 ارتباط با ما : @Yugen_sama363 @kita_shi
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 12 авг.
- Постов за неделю
- 3
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 104
- 1/48двое суток
- 119
- 1/72трое суток
- 128
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
به نقطه بارش شهابی برساوش زل زدیم و من تصمیم گرفتم تا میتوانم با کلماتشان، زندگی مردهشان را جانی تازه ببخشم.
اوایل که نام اینجا را Brain toilet گذاشتم، فلسفهاش برایم ملموستر بود؛ من نوشتههایم را، مخلوقاتم را همگی مشتی دور ریختنی میدیدم که در مغزم انباشته شدهاند و نیاز دارم همهی آنها را در جایی تخلیه کنم و به آرامش برسم. اما الان به کل همه چیز تغییر کرده. نه اینکه به نوشتههایم ارزش بیشتری قائل شدم، نه! برای آنکه در حال حاضر، فرایند تخلیه کردن ذهنم بیش از پیش دردناک و رنجآور شده و هر آن که کلمهای را رها میکنم گویی بخشی از وجودم را رها کردم. هر چیزی که مینویسم انگار به خاطرش، اعضای بدنم را در آورده و به نوشتههایم پیوندشان میزنم. قبلترها فکر میکردم شاید به خاطر حس سرکشیام یا فرایند درمانم بود که خاطراتم به یغما میرفتند اما الان متوجه شدم که من، بدون آنکه بدانم و بخواهم، همهی آنها را زیر کلمات دفن کرده بودم. من در گرو این فلسفه، همواره با خود میاندیشم چه موجود بدبخت و بداقبالی هستم که از تبدیل زندگانیام به مشتی کلمات پوچ و بدقواره خرسند میشوم. در گذشته این اسم نمایندهی آرامش من بعد از نوشتن بود اما الان یک مرثیهی ناخوشایند است... الان انگار میگوید که ذره ذرهی وجودم قرار است تبدیل به فضولاتی نامطبوع و طرد شده بشود! شاید به دنبال عوض کردن اسمش باشم، اما چون مدت زیادی است که نامش این بوده به آن وابسته شدم، و تغییر برایم سخت است.
✮میخوام دو تا فولدر بسازم، از چنلای اکتیویستی و هنری!✮༄ یعنی اگه: ❀در مورد زنان و کوییرا پست میذارید (باهر چند تا ممبر) و هر گونه فعالیت هنری میکنید(حتی اگه مینویسید) میتونید توی این فولدرا قرار بگیرید❀ ☆اگه میخواید توی این فولدر ها قرار بگیرید، این…
без подписи
без подписи
без подписи
هیچ چیز برایم جذابتر از کشف جادههای قدیمی یا راه های فرعی نیست. در مقابلشان نمیتوانم حس کنجکاویام را سرکوب کنم و آنقدر آنها را طی میکنم تا بفهمم به کجا میرسند. چند باری هم شده بود که موتور در آن مسیرها گیر کند و آن را به سختی خارج کنم؛ اما باز هم هیچیک…
هیچ چیز برایم جذابتر از کشف جادههای قدیمی یا راه های فرعی نیست. در مقابلشان نمیتوانم حس کنجکاویام را سرکوب کنم و آنقدر آنها را طی میکنم تا بفهمم به کجا میرسند. چند باری هم شده بود که موتور در آن مسیرها گیر کند و آن را به سختی خارج کنم؛ اما باز هم هیچیک از این حوادث نتوانستند چهرهی این کار را برایم خراب کنند.
без подписи
نزدیک به پنج ماه پیش بود که این رقص را برای تانی ضبط کرده بودم و در منتشر کردنش مردد بودم. وقتی به این آهنگ گوش میدادم، تانی دیگر پیشم نبود که با آن بخواند و این، دلم را سرد میکرد برای همین این آهنگ تا حدودی برایم نفرینشده است.
بعدها که گوگل مپ را چک میکردم، متوجهی این تغییرات جدید شدم که در روستا ثبت شده بود. دقیق نمیدانم صاحب این باغ، چه کسی است اما باعث شد از ته دلم خوشحال باشم که هنوز کسانی هستند یاد تانیا را جاوید بدارند.
без подписи
«دوست داشتم این نامه را شخصاً به تو نشان دهم و بگویم از برای تو برای درس نگارش مدرسه نوشتهام، اما تو دیگر از این دنیا رفتهای و من را ترک کردی. من دلم خیلی برایت تنگ شده.» موضوع انشاء: نامهای به یک دوست.
حس عجیبی دارد، وقتی که اخبار را بارها میبینم و مجدد با عکست روبه رو میشوم دیگر نمیدانم چه واکنشی از خودم نشان بدهم. قبلتر ها فکر میکردم همه چیز دروغ است و این کار را میکردم تا روزی که بفهمم تو هنوز زندهای اما الان، الان که امیدم از دستم قسر در رفته و میدانم که دیگر هرگز نمیتوانم تو را ببینم باز هم تیترها را نگاه میکنم. در درون من، پارادوکسی از زندگانی و مرگت بهپاست و ثانیه به ثانیه حرفهایت را در خلأ عدم وجودت به یاد میآورم. مردهای. مطمئنم که دیگر زنده نیستی، من قبرت را لمس کردم اما برای من هنوز زندهای. وقتی تیترها را میبینم نمیتوانم نقضشان کنم اما باز عدم وجودت را نیز نمیتوانم به فراموشی بسپارم. زمان میگذرد، خاطراتم توسط فراموشی به یغما میروند اما نه، اکنون که میاندیشم در فرامتن هر آهنگی که گوش میکنم یا هر منظرهای که میبینم تو هم هستی. اکنون وقتی به خاطراتمان فکر میکنم میخواهم اشک بریزم ولی دیگر کاسهی اشک وجودم شکسته، تنها خودم را رهسپار جاده میکنم و به جای رد شدن از دوراهیِ «تانیا مرده» و «تانیا زنده هست» از بیراههی «تو همیشه با من هستی» میروم. به تازگی بیشترین خاطرهای که برایم از او پررنگ است، وقتی بود که با او به موتور سواری میرفتم. در روستا یک مکان دنج میشناسم که از وقتی موتور سوار شدم مقصد همیشگیام بود. روی لبهی دیوارِ کوتاهِ باغ نشسته بودیم و به غروب نگاه میکردیم. چه کسی فکرش را میکرد که بعدش بمیرد؟ الان که فکر میکنم از بیراهه، به جادهی «تانیا هنوز زنده هست» زدهام. به راستی که زندگیِ من به معنای واقعی کلمه، یک رقص بداهه و بیمعناست.
هیچ ایده ای ندارم چطور مردن.
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи