I Hope Somebody Is Listening
СтатистикаCan you see the real me, can you? t.me/HidenChat_Bot?start=6274220584
- Последний пост
- 11 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 35
- 1/48двое суток
- 40
- 1/72трое суток
- 43
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
видео или голосовое, без подписи
تو مردی و من حتی انرژی سوگواری ندارم.
کی فکرش رو میکرد من باز عاشق زندگی شم؟ نه، اصلا آیا هرگز اینطور بهش عشق ورزیده بودم؟
درکل آدم فکر میکنه نابود شده، که دیگه برای همهچیز دیره. بعد یه روز پیش میاد که توی آینه نگاه میکنه و میبینه عه! هنوز تازه ۲۱ سالشه! هنوز تازه اول راهه. هنوز باید یاد بگیره. هنوز هیچچیزی تموم نشده. دیر نشده. و این روزها من دارم محکمتر از هر چیزی میشم که در گذشته بودم. نترس. آره. نترس. راستش دیگه از خودم بودن نمیترسم، دیگه خودم رو سانسور نمیکنم (خیلی کمتر.) و دیگه … دیگه حس نمیکنم چیزی به کسی بدهکارم. دیگه حس نمیکنم لازمه بینقص و پرفکت باشم تا بتونم وجود داشته باشم. راستش زیاد برام اهمیتی نداره که انسانها چه فکری دربارهم میکنن. در سکوت تحلیلشون میکنم و رفتاری که باهام دارن رو بهشون برمیگردونم. همون اندازه، به همون شدت. مرزهام رو محکم میکشم و نمیذارم کسی ازشون رد بشه. اعتمادم به خودم برگشته، به خودم باور دارم، و کی میدونه در آینده چی میشه یا اوضاع همین میمونه؟ بعدا باهاش مواجه میشم. راستش همین ترس از ابهام بود که در گذشته من رو به کام وسواس کشوند، منی که تمام تلاشم رو میکردم که از شر ابهام خلاص شم امروز به آغوش میکشمش. خوشامد میگمش. چون هیجانانگیز نیست؟ که آینده میتونه هرچیزی رو با خودش به عرصه بیاره؟ خوب یا بد، بعد باهاش مواجه میشم. لحظه رو بچسب عزیزم، آجرها رو که درست کنار هم بذاری مهم نیست چه اتفاقی بیفته، از پسش برمیای.
تو حتی به چشمهام نگاه نمیکنی. فقط دهنت رو باز میکنی و در حالیکه خودت رو با دفتر و دستکت مشغول کردی سعی میکنی خجالتزدهام کنی. تحقیرم کنی. آره. از اعماق وجودت دلت میخواد که تحقیرم کنی. راستش اگر من چند ماه قبل بود، موفق هم میشدی. ولی من امروز اینجا ایستادهام، قدمهام ریشه در زمین دارن و نگاهم رو به جلوست. به تو. چون نمیتونی من رو هل بدی، نمیتونی من رو بندازی، چون تو نمیتونی مجبورم کنی از شرم نگاهم رو بندازم زمین. که من منم. با تمام کاستیهام با تمام کافی نبودنهام، این منم. دیگه خجالت نمیکشم، دیگه شرمی ندارم، I am UNASHAMED. There is no single thing you can make me ashamed of. اشتباهاتی داشتم و نقصهایی. اشتباهاتی هم خواهم داشت چون هنوز هم نقص دارم، کمی کمتر، کمی متفاوت. ولی به من نگاه کن. من خجالت نمیکشم. من وجودم رو به رخت میکشم با تمام همین نقصها و اشتباهات. با تمام این گوشههای کریه. چون تو نمیدونی من چی از سر گذروندم ولی من میدونم و من، تصمیم گرفتم که با خودم آشتی باشم. که تو به من طوری نگاه میکنی انگار مایهی ننگم ولی من؟ من یه بارقهی نور هستم به زندگی هرکسی که واردش شدم. که من این اشتباهات رو کردم، این نقصها رو دارم، اینقدر از اطرافیان و هم سن و سالام عقبم، راه بسیااار زیادی برای رفتن پیش رومه، ولی به من نگاه کن! I am still a bright star. No matter how much darkness tried to seize me. و من مفتخر از وجودم روبروی تو میایستم. چون من زیبام، کمی شکسته ولی هنوز ایستاده. کمی لنگان ولی هنوز رو به جلو. کمی خسته ولی هنوز در مسیر. و تو نمیتونی، من رو بابت وجود خودم شرمزده کنی. اگر دوست داری به کل جهان فریادش بکش، بذار همه بدونن، من اشتباهاتم و نقصهام و خودم رو به آغوش میکشم و یکتنه جلوی همهاتون میایستم. چون من دیگه خجالت نمیکشم.
و میدونید این ایده فوقالعاده برای من جذابه، این ایده که من رها هستم. از هر چیزی. فقط ذهنمه که من رو به زنجیر کشیده و من رها هستم. من مجبور نیستم خودم رو به کسی ثابت کنم. من مجبور نیستم به طوری که متعارفه زندگی کنم. مجبور نیستم همسر باشم و مادر باشم و مجبور نیستم حتی فرزند باشم. که زندگی من برای منه و من هر طور که بخوام میتونم به زیستن بپردازم. که میتونم برم توی یه کلبه توی جنگل زندگی کنم یا خودم رو بکشونم تا پنتهاوسهای نیویورک، دریانورد بشم و دزد دریایی یا کارگر ساختمون. من هرچی که اراده کنم هستم. و من قدرت انجامش رو دارم. اگر هم نشد، به یک نتیجهای که درنهایت راضیم کنه خواهم رسید. حس میکنم زندگی همینه، درنهایت تو رو جایی که باید میرسونه. و من این رو دربارهی زندگی بینهایت دوست دارم.
یه ویدیو دیده بودم، یه نویسنده از این میگفت که ایدهی خودکشی چطور باعث شده بود به زندگی ادامه بده. اگر پیدا کنم براتون میذارمش. و بهش فکر کردم و دیدم آره. اینکه زیستن تصمیم تو باشه قشنگه. اینکه وقتی این رنج بینهایت رو داری به دوش میکشی بدونی فقط جبر نیست و یه گوشهای ازش، تصمیم خودته. که میتونی هروقت بخوای از زیرش شونه خالی کنی و انگشت وسطت رو نشون زندگی بدی و بگی Suck it fucker. که نترس عزیزم، تو خودت انتخاب کردی اینجا باشی و بدوی و بدوی. این تویی. دلیلی برای ترسیدن وجود نداره. هروقت بخوای میتونی دست از دویدن بکشی. الان امتحان کن، الان برو جلو، اگر دوستش نداشتی توقف کن. همیشه بهش فرصت بده ولی درنهایت انتخاب دست توعه. این روزها حالم خوبه. و این ایده به گوشههای دور ذهنم تبعید شده ولی بودنش دلم رو گرم میکنه. و راستش رو بخواید هرچقدر که بزرگتر میشم، بیشتر متوجه میشم زندگیم متعلق به منه. برای آرزوهای شکستخوردی پدر و مادرم نیست، برای سربلندی اطرافیانم نیست، برای هیچکس به جز من نیست. مال خود خودمه. همه ازم فاصله دارن. توی این دشت طلایی من هستم و خودم و هر تصمیمی که بگیرم. من زندگیم رو به کسی بدهکار نیستم، زیستن رو به کسی بدهکار نیستم. زنده بودن رو به کسی بدهکار نیستم. توی این دشت طلایی من هستم و من. به هم دیگه نگاه میکنیم و به هم لبخند میزنیم. دست هم رو میگیریم و از حلقههای موجودیت میپریم. از اینور به اونور. من و من بازی میکنیم و من و من فکر میکنیم و رنج میکشیم و شاد میشیم و تصمیم میگیریم.
You could be protagonist a book I would read.
You were once my favorite, now you are dead.
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
I am ready to let you go, This time is a last This time is a last.
این روزها دارم یاد میگیرم که میشه خود رو ابراز کرد حتی اگر هیچ شاهدی نباشه. گمونم به خود عشق ورزیدن از اینجا شروع میشه.
I Dream of you Almost every night Hopefully I won’t wake up this time
Angels cry cause when we die we burn in hell.
سالها گذشته و من به تو فکر میکنم. سالها خواهد گذشت و من باز به تو فکر خواهم کرد. عزیزم در من، در گوشهای از من صندوقچهای وجود داره مملو از عشق برای تو. و من نمیدونم که هرگز این صندوقچه رو برای تو خواهم گشود یا نه. من رو ببخش که اینقدر ترسو بودم. من رو ببخش که همیشه از از دست دادنت میترسیدم. من رو ببخش که من بودم.
باد به صورتم میزد، الکل در خونم جریان داشت، چشمهام رو بسته بودم و به تو فکر میکردم. به تو که سالها از تو گذشته بود. به تو که دیگه حتی نمیدونم برا کدوم تو مینویسم. به تو که کنارم بودی و نبودی. عزیزم سرنخها رو دنبال کن، من رو میبینی؟ من میخواستم که یک ستارهی درخشان باشم. میخواستم که از کیلومترها اونطرفتر دیده بشم. میخواستم که تک تک قدمهایی که برمیداشتم وجودم رو فریاد بزنه، که هی، «رودخونه اینجاست.» عزیزم من موفق نبودم. موفق نشدم. نمیدونم کی و چطور، شاید هم میدونم و نمیخوام به یاد بیارمش، شکستم. شاید هم به خاطر میارم و فرار میکنم. میدوم و میدوم و عزیزم یک دونده هرگز ستارهای درخشان نخواهد بود. و درمقابل من تو بودی. تو که همهچیزی که من آرزوش رو داشتم داشتی. تو که هرگز فکر نمیکردم وجود داشته باشی ولی عزیزم تو کنار من نشسته بودی. بهتر، درخشانتر و زیباتر از من بودی و ساکت بودی. نورت رو تماممدت پنهان میکردی. میخواستی که من نرنجم عزیزم؟ تو به رنج من میاندیشی و من در حسرت و چیزی که با تموم وجود امیدوارم بودم حسادت نباشه میسوختم. میسوختم میسوختم. شاید این درخشش ستارهی من بود، سوختن از نور تو. دیدی عزیزم درنهایت تو من رو شعلهور کردی. سالها گذشته ولی داستان من و تو تمامی نداره. من هنوز به تو فکر میکنم. به حس لبهای سردت. به حس دستهای لاغرت دور شونههام و به حس موهای لختت. عزیزم من میدوم و این مسابقه تموم نمیشه. پس که میخوام به تو برسم؟ به تویی که تماممدت کنار من ایستاده بودی؟
بئاتریس عزیزم؛ یک روزی از این زندان بیرون میزنم. راستش رو بخوای من همیشه دنبال آزادی بودم. روحم برای آزادی لهله میزد. نه، جسمم بود که میخواست از زنجیرهایی که دور گردنم انداخته بودن خلاص بشه. دوست داشت تنهایی بره سفر، طوری که میخواد لباس بپوشه، که کسی بهش امر و نهی نکنه و هیچ مردی توی زندگیش نقش نداشته باشه. سالها گذشت و همهچیز بهتر شد. حالا جسم من دیگه اسیر زنجیرهای جامعه نبود. حالا دیگه چیزهایی که فکرشون هم قلبم رو به تپش میانداخت تو چنگش داشت. آزاد آزاد. به من نگو چطور لباس بپوشم، به من نگو کجا برم و کجا نرم، به من نگو کی باشم. ولی بئاتریس عزیزم اینها همه شوخی بود. اون روزها روح جوانی داشتم که سرکش بود و نگاهش به بالا، به دوردستها. شاید برای همین قفس اصلی رو ندید. شاید برای همین خیلی دیر متوجه شد که اسیر زندان اصلی درواقع اونه. که میشه جسم توی زنجیر رو تحمل کرد ولی وای … وای از لحظه به لحظهی زندان ارواح. جیغها و ضجهها و اشکها. «بذار برم بذار برم بذار برم.» «آزادی آزادی آزادی.» «من میخوام دریا باشم.» صداهای توی مغزم زیادن، با حرفهای مختلف و تنهای متفاوت. انگار که روحم به هزار تیکه تبدیل شده و نمیدونم، سالهاست دنبالش میدوم و هر تیکه رو که جمع میکنم ده تا تیکه از دستم میریزه و توی اعماق وجودم گم میشه و من هرروز سرگشتهتر میشم. دیگه نمیدونم هدفم چیه و کیم و میخوام به کجا برم ولی بئاتریس عزیزم مگه حق من آزادی نبود؟ مگه قرار نبود رود باشم و بدوم سمت دریا و قاطی آبی بشم؟ بئاتریس عزیزم پس این قفس سیاه زجرآور پر از فریادهای درمانده از کجا اومد؟
سوان عزیز، معذرت میخواهم اگر نگه داشتن جسدت بعد از مرگ، باب میلت نبود. راستش را بخواهی چندان با ایدهی به خاک سپردنت راحت نبودم. فکر اینکه چشمهای عسلیات مورد تهاجم کرمهای گوشتخوار قرار بگیرند و دستهای ظریف و رنگ پریدهات که همیشهی خدا سردشان بود بپوسند،…
سوان عزیز، معذرت میخواهم اگر نگه داشتن جسدت بعد از مرگ، باب میلت نبود. راستش را بخواهی چندان با ایدهی به خاک سپردنت راحت نبودم. فکر اینکه چشمهای عسلیات مورد تهاجم کرمهای گوشتخوار قرار بگیرند و دستهای ظریف و رنگ پریدهات که همیشهی خدا سردشان بود بپوسند، عذابم میداد. حالا به صورتت در این تابوت شیشهای زل زدهام و به این فکر میکنم که چه شد که داستان ما به اینجا رسید؟ به گمانم همهچیز از آن مرد شروع شد. شاید هم از ذات کنجکاو تو، تویی که میخواستی انسانها را ببینی و میخواستی بدانی بویشان مشابه ماست یا نه. که اگر دستشان را محکم فشار دهیم خرد میشود؟ که واقعا باید هروز سه وعده غذا بخورند تا زنده بمانند؟ سوان عزیزم به من بگو، من برای تو کافی نبودم؟ من و تو که از لحظهی چشم باز کردن چیزی به جز هم نداشتیم. من و تو که روحمان چنان درهم پیچیده بود که گاهی تشخیص یکی از دیگری برای بیگانگان دشوار میشد. من و تو که … منی که به تو عشق میورزیدم. سوان من عشقی که به تو دادم برایت کافی نبود؟ دستهایت را گرفتم و فشردم. اشک ریختم. پیشانیام را به پیشانیات چسباندم و از تو خواهش کردم: «بمان.» ولی سوان تو چیزی فراتر از زندگی سادهی ما میخواستی. تو تا آخرین درخت سبز جنگل پرواز میکردی و به مرزهای دور مینگریستی. گاهی اوقات که قدمهای زشت انسانها روی گل میماند، با دقت بررسیاش میکردی، از باد میپرسیدی که بویشان را به کجا برده است و دنبالشان میکردی، مهم نبود که من چقدر سعی میکردم جلویت را بگیرم. آری سوان. من هرگز توانستم جلوی تو را بگیرم، نه حتی وقتی نوبت به مرگ بیرحمانهات رسید. سوان عزیزم آیا لحظهای به این فکر کردی که برای من چه گران تمام میشود؟ به این فکر کردی که بعد از تو باید به چه زحمتی نفس بکشم؟ که روزها و شبها در سکوت به دیوارهای غار زل بزنم، بیرمقتر از آنکه حتی اشک بریزم؟ به گمانم نه. پس از من گله نکن که به احساساتت دربارهی پیکر بیجانت توجه نمیکنم. در گوشم زمزمه نکن که باید رها شوی و از من خواهش نکن که قاتلانت را تنها بگذارم. سوان من تو که رفتهای ولی بگذار چشمهایت را نگه دارم. میدانم. میدانم که دارم به چیزی سیاه و پیچیده تبدیل میشوم و به این افتخار نمیکنم. سوان تو مرا میبینی؟