- Последний пост
- 26 апр. 2020 г.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
❑ عشق و شعر تویی همان آوا که پاسخ میدهی به ندای من بی این صدا هیچ شعری نمیتواند مجذوب خود کند پژواکی را که میآمیزد زمزمهی عشاق را به غبار قرون. ـ□ تو همانی که با او واژه به واژه میبافم اندامِ سرودمان را و پیوند میگیرم با او و قیاس میکنم قیاسناپذیرِ همیشهپابرجا را، با سِحری ناپایدار که قادر به مردن نیست. ـ□ به چشمم تو کنتس طرابلسی همانگونه که گرگبانوی پُنُتیه و من از راه جادههای انتاکیه عازم زیارتم آنجا که لابلای سنگهای پروانس به هیأت گرگ درآمدهاند خنیاگران ـ□ معمایی تو از دور میبینی که میآیم، اما عریان میشوی بیپروا: عشق و شعر ناگزیرند… ✍️ آندره وِلتر | سارا سمیعی ■ دیگر آثار مترجمان را در وبسایت، کانال و صفحه رسمی اینستاگرام خانهٔ شاعران جهان بخوانید: ■ t.me/CasaPoetas
❑ قلبت را با خود میبرم قلبت را با خود میبرم (قلبت را در قلبم حمل میکنم) هیچگاه بدون قلب تو نیستم (هرجا که میروم تو میآیی، نازنین من، و هر کار که تنها من میکنم کار توست، محبوب من) هراسی ندارم از سرنوشت (چون تو سرنوشت منی، شیرین من) جهان را نمیخواهم (که زیبا تویی که جهان من شدهای، راستیِ من) و این تویی منظور همیشگی ماه و هر آوازی که خورشید همیشه خواهد خواند. پیشکش تو عمیقترین رازی که کس نمیداندش (پیشکش تو ریشهی ریشه و جوانهی جوانه و آسمانِ آسمانِ درختی که زندگی مینامندش؛ که میروید بالاتر از جایی که روح بتواند آرزو کند یا ذهن پنهان شود) و این حیرتی است که ستارهها را جدا از هم نگه میدارد. من قلبت را با خود میبرم (من قلبت را در قلبم حمل میکنم) ای. ای. کامینگز | مجتبی گلستانی ■ دیگر آثار مترجم را در وبسایت، کانال و صفحه رسمی اینستاگرام خانهی شاعران جهان بخوانید: www.poets.ir ■ t.me/CasaPoetas
❑ گل سرخ جهان که به رؤیا دید که زیبایی همچون رویایی درگذر است؟ چراکه این لبهای سرخ، با همهی سربلندی سوگوارشان، سوگوارند از آن رو که هیچ بلعجبِ تازهای رخ نمینماید، تروا در جلوهی آنیِ تشییع جنازهای عالی درگذشت، و فرزندان اوسنه مردند. ما و جهان پابهزا درمیگذریم: میان روحِ مردمان، که سستی میگیرند و جا خالی میکنند همچون آبهای بیرنگ با تبار زمستانیشان، که زیر اختران گذران، کفهای آسمان، بر این چهرهی تنها میزیند. ملائک مقرّب، در مقرّ تاریکتان، سر فرود آرید: پیش از آن که شما باشید، یا هر دلی بتپد، یگانهی مهربان و خسته کنار عرش خود درنگ کرد؛ جهان را ساخت تا پیش گامهای سرگردان او جادهای پرعلف باشد. ویلیام باتلر ییتز | ترجمهٔ احمد میرعلایی ■ دیگر آثار مترجم را در وبسایت، کانال و صفحه رسمی اینستاگرام خانهٔ شاعران جهان بخوانید: www.poets.ir ■ @CasaPoetas
با کوه میگویم میگریزد با درخت میگویم برگ به برگ میریزد. ـ■ بالای سرت نبودم وقتی که جان میدادی تا سرت را به بر بگیرم پایت را به دامن. ـ■ سالارِ من برخیز وُ بیا شیرهی استخوان منی لبخندهای بزن زبانام را بگشا. ـ■ چراغی میافروزم از شیرِ جانام یاد تازه جوانام را زنده نگه دارد. ـ■ ای دختر از خانه بیرون بیا میگویند که چشم و چراغات مرد.ــ استخوانام سوخت و خاکسترم در باد گذشت. ـ■ مادر، غم نخور مادر! همیشه همین بوده جهان یا شاد گذشته یا در عزای پسر. ـ■ کفش نو جامهی نودوز نوروزت را بپوش! بادِ باهار زلفانِ بنفشات را برقصاند. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ اشاره: هفت قطعهی بالا از مویههای گویشهای کهنسال میهنی ـــ لُری و لَکی و بختیاری ـــ برگردانده شده. این قطعاتْ سرایندهی مشخصی ندارد و از آیین «سووشون» گرفته تا «ساری خوانی» و «هورَه» و «چمریونه» و «شروهخوانی» امتداد یافته است. اینها معمولاً بهصورت بداهه از حنجرهی مادرانِ داغدار بیرون آمده، سدهها و هزارهها را ـــ سینه به سینه ـــ پیموده و امروز هم از گلوی زخمخون مادرانِ سیاهپوشِ دیگر شنیده میشود. سطرها گاه از زبان مُرده یا قتیل با بازمانده سخن میگویند، گاه سوگواران. این قطعات از مجموعهٔ عاشقانهها، مویهها و فهلویاتیست که در «خانهی شاعران جهان» منتشر شد و در آیندهٔ نزدیک در دیگر نشریات یا در قالب یک کتاب منتشر خواهد شد. این هفت قطعه به «گوهر عشقی» پیشکش میشود. برگردان: آزاد عندلیبی ■ دیگر آثار مترجم را در وبسایت، کانال و صفحه رسمی اینستاگرام خانهی شاعران جهان بخوانید: www.poets.ir ■ @CasaPoetas
❑ بیا با من زندگی کن بیا با من زندگی کن تا بنشینیم روی صخرهها کنار رودخانههای کمعمق بیا با من زندگی کن تا میوهی بلوط بکاریم در دهان یکدیگر و این آیین ما شود برای سلام گفتن به زمین پیش از آنکه پرتمان کند دوباره به میان برفها و حفرههای درونمان لبریز شود از ناگواریها بیا با من زندگی کن پیش از آنکه زمستان دست بکشد از تنها بالشتی که آسمان تا به امروز بر آن سر گذارده و حفرههای درونمان لبریز شود از برف بیا با من زندگی کن پیش از آنکه بهار این هوا را ببلعد و پرندگان آواز بخوانند. جان یائو | آزاده کامیار ■ دیگر آثار مترجم را در وبسایت، کانال و صفحه رسمی اینستاگرام خانهی شاعران جهان بخوانید: www.poets.ir ■ @CasaPoetas
■ میان بودن و رفتن | شاعر: محمد مختاری | با صدای آزاد عندلیبی | با یاد مجتبی عبدالله نژاد | وبسایت و کانال رسمی خانه شاعران جهان ■ @CasaPoetas
■ میان بودن و رفتن | شاعر: محمد مختاری |با صدای آزاد عندلیبی | با یاد مجتبی عبداللهنژاد | وبسایت و کانال رسمی خانه شاعران جهان ■ @CasaPoetas
❑ غزل از عشق نااُمید شب نمیخواهد که بیاید، تا تو نیایی و من نیز نتوانم که بیایم. من اما خواهم آمد، با توده آتشینی از کژدمها بر شقیقهام. تو اما خواهی آمد، با زبانی سوزان از باران نمک. روز نمیخواهد که بیاید، تا تو نیایی و من نیز نتوانم که بیایم. من اما خواهم آمد و میخکهای جویده را برای غوکها خواهم آورد. تو اما خواهی آمد از مجراهای تاریک زمین. نه روز و نه شب میخواهند که بیایند، تا بسوزم من از اشتیاق تو و بسوزی تو از اشتیاق من. فدریکو گارسیا لورکا | علیاصغر فرداد ■ دیگر آثار مترجم را در وبسایت و صفحه رسمی اینستاگرام «خانه شاعران جهان» بخوانید: www.poets.ir ■ @CasaPoetas
وقتی که بچه بودم خیال میکردم هر پروانه که نجات میدهم هر حلزون هر تارتنک هر مگس هر گوشخزک وُ هر کرم خاکی خواهد آمد و برایم اشک خواهد ریخت آنوقت که خاک میشوم و آنانکه یک بار نجاتشان دادهام هنوز اگر نمُرده باشند همه خواهند رسید برای مراسم تدفینام هنگامکه عمری رفت دریافتم بیهوده است این هیچیک نمیآیند بیش از همه، من باید زنده بمانم حالا وقتِ پیری میپرسم اگر من نجاتشان دادم لحظهی آخر پس از همه دو ــ سهتایشان از راه میرسند؟ ■ شاعر: اریش فرید | مترجم: آزاد عندلیبی نسانی در سایت خانهی شاعران جهان: @PoetsHouse www.poets.ir/?p=14090 http://poets.ir/wp-content/uploads/2013/12/tumblr_lm8dl8eOFB1qzfye6o1_1280-300x180.jpg
❑ مترجم «شعر در ترجمه به جسد مردهی بیگانهای میماند که امواج به ساحل ما آوردهاند.» مرد جوان دوست داشت این را بگوید، سپس، مکث کند تا استعاره تهنشین شود، برخی شنوندگان متفکرانه سر تکان دهند، و او به آنها بگوید: حالا ترجمهام از شاعر رومی ناشناسی را میخوانم، ورقهایش را زیرورو کند، سپس خیره شود به تاریکیِ تالار سخنرانی. جسد مرده از خاموش ماندن سر باز زد امواج بسی عاشقش بودند، به ساحلش راندند و دوباره به دریا غلتاندند. و اینگونه راهش را به سوی ساحل پیمود برای دمی فرود آمد، شاید هم چند دم بر ماسههای خیس پس بیرون جهید در میان آمریکاییهای شناگر. ـ□ صد و بیست بیگانه در قایقی سوراخ بیشمار است، پس اقیانوس از شعر لبریز میشود، برخی چندوچون زبانِ نخستین را حفظ میکنند، اما برخی سیهروز در زبان نو غرق میشوند. «ایناهاشام، اینطرف! دکلهای نفتیتان را میبینم که میدرخشند بر افق» این را زن جوان میگوید ـ همان که کسی گوش نمیدهد به او ـ یا هیچ نمیگوید، چنگ زده به لبهی قایق خیس، قایقی که سراسر شب بر آن شناور بوده در میان جسدهای رانده شده، چند تایی از آنها در میان دکلهای نفتی گیر افتادند، و دیگران آرام رسیدند به ساحل ما. ـ□ شعری که از نقطهی رخدادش راه درازی آمده بود، وقتی در بخش شلوغ ساحل فرود آمد، دگرگون شد ـ چنانکه شناگران از وحشت گریختند، شما، بیگانهها در بیشمار کشتیهای بادبانیتان، بیایید به امپراتور بپیوندید! مترجم آهنگین صدا سر داد، از تریبونِ نورافشانش، و شنوندگان آه کشیدند. «ایناهاشام، این طرف!» صدای کوچکی در ترجمه گفت، صدایی که هیچکس ـ حتا مترجم ـ نتوانست بشنود. ـ□ شنوندهها آمده بودند که بشنوند درسگفتاری دربارهی شعر در ترجمه و حالا مترجم میگفت از گرایش شعر روم باستان به جذب شدن و درنتیجه دگرگون شدن، فرهنگ بیگانه، خدایانشان و غذاهاشان. بیرون تالار، همه جا تاریک شده بود، در این شب تابستانی شگرف. هزار کشتی بر اقیانوس بزرگ سیاه درخشیدند و تکوین یافتند، ـ□ و روزها، جسدها به ساحل آورده شدند آنگاه کارگران آمریکایی آنها را در کیسههای پلاستیکی ریختند، که در استعارهی مترجم به نوعی منتشر میشوند ـ□ اما چه چیزی برای گفتن هست از آن زن جوان که برای آمدن به شعر من هنوز بر آن آهنپاره چنگ زده است از دو روز پیش؟ باران ملایم تابستانی پوستش را میسوزاند. میگوید، ایناهاشام! نگاه میکند به دکلهای نفتی ـ چندک زده میان او و ساحل ـ ایناهاشام! ـ□ او زن زیباییست و یکی باید ترجمهاش کند. کِوِن پروفر | اکرم پدرامنیا ■ دیگر آثار مترجم را در وبسایت و صفحه رسمی اینستاگرام «خانه شاعران جهان» بخوانید: www.poets.ir ■ @CasaPoetas
■ شاعر: کلود مککی | ترجمه و خوانش: مستانه پورمقدم | آنتولوژی خانه شاعران جهان ■ @CasaPoetas
❑ باز خواهم گشت دگربار باز خواهم گشت؛ به خاطر لبخند و عشق بازخواهم گشت و با چشمان حیران خویش به نیمروز زرّین و جنگل سوخته مینگرم، و دود سیاه نیلگونی که به آسمان کبود برمیخیزد. سلانه باز میگردم همراه با جویبارانی که برگهای سوختهی علفزاران خمیده را میشوید. و یک بار دیگر به هزار رؤیای خویش از آبهایی میاندیشم که شتابان از کوهها فرو میریزند. باز خواهم گشت برای شنیدن آوای فلوت و ویولن در پایکوبیهای دهکده، نغمههای محبوب دلنواز که ژرفای نهان حیات بومی را برمیانگیزند، و نواهای سرگشتهی مبهم که یادآور سحر و افسوناند. باز خواهم گشت، دگربار باز خواهم گشت، برای رهایی اندیشهام از سالهای طولانی پر درد. کلود مککی | مستانه پورمقدم ■ دیگر آثار مترجم را در وبسایت و صفحه اینستاگرام «خانه شاعران جهان» بخوانید: www.poets.ir ■ @CasaPoetas
❑ شب پر ستاره مرا از نیاز وحشتناک به دین ــ اگر بشود این کلمه را گفت ــ باز نمیدارد، پس شب بیرون میروم تا ستارهها را نقش کنم. [از نامهی ونسان ونگوگ به برادرش] شهری وجود ندارد مگر آنجا که درختی سیهگیسو بهسان زنی غریق در آسمان داغ فرو میرود شهر خاموش است شب با یازده ستاره میجوشد آه ای شب پر ستاره، ستاره مرا مرگی اینگونه آرزوست شب در جنبش است ستارگان همه زندهاند حتا ماه در زنجیرهای نارنجیرنگش ورم کرده تا چون خدایی کودکان را از چشمان خویش بیرون بریزد افعیِ پنهانِ پیری ستارگان را میبلعد آه ای شب پر ستاره، ستاره مرا مرگی اینگونه آرزوست فرو رفتن به درون جانور پرشتابِ شب مکیدهشدن در دهان اژدهایی عظیم گسستن رشتههای حیات بی یالی، بیرقی، فریادی. آن سکستون |فرشته وزیرینسب ■ دیگر آثار مترجم را در وبسایت و صفحه اینستاگرام «خانه شاعران جهان» بخوانید: www.poets.ir ■ @CasaPoetas
❑ باران ناگهان این شکست. این باران. آبیها که خاکستری شدهاند و قهوهایها که خاکستری شدهاند و زرد که کهربایی بد رنگ. در خیابانهای سرد تن گرم تو. در هر اتاقی که شد تن گرم تو. در میان همه مردمان نبود تو مردمانی که هستند همیشه کسی غیرِ تو. سالیان سال آسوده بودم در کنار درختان آشنا بودم با کوهستان. شادکامی عادتم بود. حالا ناگهان این باران. جک گیلبرت | آزاده کامیار ■ دیگر آثار مترجم را در وبسایت و صفحه اینستاگرام «خانه شاعران جهان» بخوانید: www.poets.ir ■ @CasaPoetas
❑ از هفت شعر عاشقانه در جنگ روزِ چشمان ما از سختترین پیکارها پُر ازدحامتر. شهرها و حومهها، روستاهای چشمان ما فاتحانِ زمان. آفتاب، سیال و سخت در درّهی خرّم شعله میکشد گلهای صورتی بهار جلوهگری میکنند. ـ□ بر پاریسِ ناامید شب بالها بازچیده است. چراغ ماست که شب را زیرداری میکند هم از آن گونه که پا در زنجیری آزادی را. ■ شاعر: پل الوار | مترجم: احمد شاملو | گزیدهای از اشعار شاعران جهان | وبسایت و کانال رسمی خانهی شاعران جهان | وبسایت و کانال رسمی احمد شاملو @CasaPoetas ■ @ShamlouHouse
❑ پرندهی اسیر پرندهی آزاد میوزد بر گُردهی باد شناور بر معبر رود تا سرمنزل هموارهاش موج میخورد بالهایش در تُرنجهی آفتاب و بیهراس آسمان را ازآن خود میداند. ــ پرندهی دیگر اما قفسیِ حصر تنگ وُ تارش هیچ نمیبیند جز مات میلهها بالهایش را چیده بسته پاهایش را از این است که گلویش میگشاید به آواز. میخواند پرندهی اسیر آوازش هراسان، از آنچه نشناخته. همه آرزوست اما میشود آواز دورش را از روی آن ماهور شنید زیرا که او آزادی را به آواز میخواند. ــ پرندهی آزاد در اندیشهی نسیمی دیگر است در اندیشهی بادهای شرطه که از راه آهِ درختان میوزند و کرمهای چلّه که در روشنای مرغزارانِ سپیده منتظرند آسمان را به نام خود میخواند او. ــ پرندهی اسیر اما بر مزار آرزوها میماند سایهاش نعرهی کابوس را فریاد میکند بالهایش را چیده، بسته پاهایش را از این است که حنجره میگشاید به آواز. میخواند پرندهی اسیر آوازش هراسان، از آنچه نشناخته. همه آرزوست اما میشود آواز دورش را از روی آن ماهور شنید زیرا که او به آواز میخواند آزادی ■ مایا آنجلو | برگردان: آزاد عندلیبی ■ دیگر آثار مترجم را در وبسایت و صفحه اینستاگرام «خانه شاعران جهان» بخوانید: CasaPoetas ■ @CasaPoetas
❑ آتشنشان کیست؟ آتشنشان کیست؟ همان همسایهی دیواربهدیوار، مرد مردی با یاد و خاطرهای از کودکی خردسال هرگز شور موتور و آژیر و خطر را فراموش نمیکند. مردیست مثل من، مثل تو، با بیمها و امیدها، و رؤیاهای ناکام اما با این همه، ایستاده بالاتر از همهی ما، جنگنده با آتش. وقتی زنگ به صدا درمیآید، همه را ردیف میکند. آتشنشان در آنْ، خوشبختترین و بدبختترین مردم دنیاست. کسی که زندگیها را نجات میدهد، چون مرگهای بسیار دیده پاکزاد و رادمنش است، چون نیروی شگفتانگیز خشونتهای مهارگسیختهی بیشمار دیده. به خندهی کودکی واکنش دارد، زیرا خردسالان بسیاری با آخرین خنده، بر سینه کشانده. مردیست که قدر میداند حقیرترین خوشیهای زندگی را ـ قهوهای داغ در میان انگشتان سخت بیحس، بستری گرم برای استخوان و ماهیچهای تهی از حس ـ مودتی از انسانی دلیر ـ آرامشی آسمانی و خدمتی عالی به نام همهی آدمیان. سردوشی و قپه به خود نمیآویزد، پرچمها را به اهتزاز در نمیآورد یا کلام هرز فریاد نمیزند، و وقتی رژه میرود، زمانیست که باید رفیقی شهید شده باشد. کسی که برادری و نوعدوستی را موعظه نمیکند، زندگی میکند. ■ شاعر ناشناس | مترجم: اکرم پدرامنیا | دیگر آثار مترجم را در وبسایت خانهی شاعران جهان بخوانید. این شعر، بدون ذکر نام شاعر [به خواست خود او] در اثر زیر منتشر شده است: Dr. George: My Life in Weather By George Fischbeck, Randy Roach www.poets.ir ■ @PoetsHouse ■ Instagram.com/poetshouse
❑ سرکشی واقعیت واقعیت برای حاکمان تهدیدکننده است و من این اندیشه را دلگرمکننده میدانم. واقعیت سرکش است. برنامههای سیاسی تا آنجایی که بتوانند سعی میکنند واقعیت را پنهان کنند. فیلسوفانِ آرام هم همین طور. اما گاهی واقعیت با این موضوع میجنگد. همین مسئله در نظریههای ادبی هم صدق میکند. این نظریهها سرکش نیستند. نظریهها دستکم یک جنبه از واقعیت را در نظر میگیرند. آنها یک جنبه را عمومی میکنند تا بتوانند با نظریهی قبلی بجنگند. بهترین راه مقابله با نظریهها این است که واقعیت تمام و کمال را آزاد کنی. واقعیت تمام و کمال چیست؟ هر چیزی که بتوانی فکرش را بکنی. اما واقعیت تمام و کمال آنقدر زیاد است که نمیشود از آن استفاده کرد. به همین دلیل یک نظریه جدید راحتتر است. اما در نهایت این واقعیت است که باید نظریههای جدید را امتحان کند. همانگونه که ملّتی حاکمش را امتحان میکند. و این نظریهها بعد از گذر سالها به دور انداخته میشوند. به نظر من اگر دقت کنیم میبینیم که همهی جریانهای هنری از دل واقعیت بیرون آمدهاند و نه از نظریهها. شعر تجربهگرا بیشتر از آنکه از نظریههای ادبیات نشأت گرفته باشد از جنگ جهانی دوم نشأت گرفته است. چگونه میتوان بعد از آشویتس شعر سرود؟ در هر صورت نه مثل پیش از آشویتس. شاید بخواهی همهی دستور زبان را با خاک یکی کنی. همانگونه که چندین سال قبل شهرها با خاک یکی شدهاند. به همین دلیل فکر میکنم که پستمدرنیسم بیشتر از آنکه از نوشتههای دریدا تأثیر گرفته باشد از کابلهای تلویزیون تأثیر گرفته است. از افراط در اطلاعرسانیای که دیگر هیچکس نمیتواند از آن استفاده کند. جهان ما جهانی تکهتکه است. بمبی بخشکننده، واقعیت را از هم جدا کرده است. فکر میکنم این حق هنرمند است که جهان را تکهتکه تصویر کند اما آگاه هم هستم که مُد است و در زمان خودش نظریهی دیگری با آن به جنگ برخواهد خاست. هرمان د کونینک | مؤدب میرعلایی ■ هرمان دکونینک، نویسنده و شاعر بزرگ هلند. دیگر آثار این مترجم را در صفحهی اینستاگرام و وبسایت خانهی شاعران جهان بخوانید: www.poets.ir ■ @PoetsHouse ■ Instagram.com/poetshouse
❑ اعدام در شب اعدام یکی مرا با پزشکِ قانونی اشتباه گرفت گفتم «خبرنگارم… مطبوعاتی هستم» اما نفهمید و مرا به اتاقی اشتباه برد رییس زندان به پیشوازم آمد. «آمدید پدر روحانی؟» گفتم «مطبوعاتی هستم» گفت «البته، کشیش مطبوعاتی» و از پلهها پایین رفت و مرا به دنبال خود کشاند قاضی بلند گفت «آقای آلیس!» داد زدم «مطبوعاتی هستم» ولی مرا هل داد به پشت پردههای سیاه به جاییکه روشناییاش کورکننده بود و چهرهی مردان روبهرو دیده نمیشد پیش خود گفتم، خدا را شکر آنها مرا میبینند و سراسیمه فریاد زدم، «ببینید! به صورتم نگاه کنید! هیچکس مرا نمیشناسد؟!» کلاه سیاهی سر و صورتم را پوشاند و مامور اعدام زیر گوشم گفت، «بیش از این دردسر نساز!» آلدن نولن | اکرم پدرامنیا ■ آلدن نولن، نویسنده و شاعر کانادایی، زادهی ۱٩۳۳ و در سال ۱٩٨۳ درگذشته است. دیگر آثار این مترجم را در صفحهی اینستاگرام و وبسایت خانهی شاعران جهان بخوانید: www.poets.ir ■ @PoetsHouse ■ Instagram.com/poetshouse
سر خستهام را بر دو بالشت میگذارم و به تمام مخلوقات روز التماس میکنم بگذارند بخوابم. نیمهشب است، اما آنجا که تویی باید سحر باشد. ضربان نبض پرشتابتر از نور سفر میکند. تو بر کدام سو سر گذاردهای؟ حس میکنم دست راستم پناه صورت توست؛ لبخندت، لبخند آشناییست که اگر قرار باشد به جنگ بروم با خود میبرم. حالا دوباره مثل روزی که یکدیگر را دیدیم خوشبختم نمیدانم جوانم یا پیر اما سر بیآشیانهام کنار سر توست بر یک بالشت. شریف الموسی | آزاده کامیار ■ دیگر آثار مترجم را در صفحهی اینستاگرام و وبسایت خانهی شاعران جهان بخوانید: www.poets.ir ■ @PoetsHouse ■ Instagram.com/poetshouse