tgindex
در مسیر تکامل

در مسیر تکامل

Статистика
@Childneurogrowthперсидский

مطالبی برگرفته از مقالات علمی برای کمک به رشد و یادگیری التماس دعا آرزوی آرامش و آسایش

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
4
Всего постов
29
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
1 384
+2 за 5 дн.
Сутки
−1
−0,07%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
466
29 постов
Вовлечённость
33,7%
к подписчикам
Постов в день
0,6
всего 29
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
115
1/48двое суток
131
1/72трое суток
142

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • без подписи

  • без подписи

  • نقش رشد مغز و پلاستیسیته عصبی در اثربخشی مداخلات زودهنگام رشد مغز پس از تولد یک فرایند پویا است که در آن تجربه‌های محیطی نقش مهمی در شکل‌گیری و سازمان‌دهی مدارهای عصبی دارند. در سال‌های اولیه زندگی، مغز به دلیل وجود ظرفیت بالای پلاستیسیته، آمادگی بیشتری برای تغییر در پاسخ به تجربه، آموزش و تعامل با محیط دارد. به همین دلیل، مداخلات زودهنگام می‌توانند از این ظرفیت رشد عصبی برای بهبود مسیرهای رشدی کودکان استفاده کنند. اساس نوروبیولوژیک مداخلات زودهنگام بر این مفهوم استوار است که تجربه‌های اولیه می‌توانند در سطح مدارهای عصبی اثر بگذارند. فعالیت‌های مکرر و هدفمند باعث فعال شدن شبکه‌های مرتبط با مهارت‌های مختلف شده و از طریق تقویت ارتباطات عصبی، به سازمان‌یابی کارآمدتر این شبکه‌ها کمک می‌کنند. در مقابل، فقدان تجربه‌های مناسب یا قرار گرفتن در شرایط نامطلوب محیطی می‌تواند رشد طبیعی این مدارها را تحت تأثیر قرار دهد. کیفیت مراقبت، تعامل پاسخ‌دهنده والد–کودک و فراهم کردن محیط غنی از تجربه‌های یادگیری، از عوامل مهمی هستند که می‌توانند بر رشد شناختی، زبانی، اجتماعی و هیجانی اثر بگذارند. مطالعات بررسی‌شده در این مقاله نشان می‌دهند که مداخلات زودهنگام، به‌ویژه مداخلاتی که بر بهبود تعاملات مراقبتی و تجربه‌های رشدی کودک تمرکز دارند، می‌توانند با تغییر شرایط محیطی، بر رشد عملکردی مغز اثرگذار باشند. در این مقاله تأکید می‌شود که رابطه بین زمان مداخله و رشد مغز پیچیده است. اگرچه پلاستیسیته بالا در اوایل زندگی فرصت مهمی برای مداخله ایجاد می‌کند، اما یک دوره حساس واحد که برای تمام مهارت‌ها و تمام کودکان یکسان باشد وجود ندارد. دوره‌های حساس مختلفی در حوزه‌های متفاوت رشد وجود دارند و زمان مناسب مداخله باید با ویژگی‌های رشد عصبی و نیازهای اختصاصی هر کودک هماهنگ شود. در مجموع، دلیل اهمیت مداخلات زودهنگام این است که مغز کودک در حال ساخت و اصلاح شبکه‌های عصبی است و تجربه‌های مناسب می‌توانند این فرایند را در جهت رشد مطلوب‌تر هدایت کنند. بنابراین، مداخله زودهنگام نه فقط آموزش یک مهارت، بلکه ایجاد شرایطی برای سازمان‌یابی بهتر سیستم عصبی در حال رشد است. Nelson CA, Sullivan E, Engelstad AM. *Annual Research Review: Early intervention viewed through the lens of developmental neuroscience.* Journal of Child Psychology and Psychiatry. 2024;65(4):435–455. doi:10.1111/jcpp.13858.

  • 12 авг.12471из Ruohollah_Seddigh

    без подписи

  • کارم یه جایی گیر بود. یه دوستی پیدا کردم که خودش همون‌جا کار می‌کرد. گفتم: چیکار کنم؟ گفت: علی و حسین و محمد و وحید و حمید رو دیدی، ازشون تعریف کن. گفتم: تعریف چی؟ گفت: هرچی به کله‌ت اومد بگو. گفتم: از اسی چی؟ گفت: نه نه نه... اون رو که تعریف کردی، کلکت کنده‌ست! گفتم: از کی بیشتر تعریف کنیم؟ گفت: سعی کن تو خلوت هرکدوم باشه که بقیه بهشون برنخوره. گفتم: حالا میشه یه سؤال بپرسم؟ گفت: بفرمایید. گفتم: اینایی که من دیدم، همه‌شون یه جای کارشون می‌لنگید، جز همون اسی. چشاشو انداخت بالا و گفت: میل خودته هه... کارم راه نیفتاد. تو دلم گفتم: روزی ما رو هم خدا می‌ده. نمی‌دونم چطوری و چقدر می‌ده، ولی خب... دلم راضیه. منشی گفت: چی شد؟ گفتم: نتونستم چشمامو ببندم. یه نگاهی کرد و گفت: برو بچه، برو... خدا روزی‌تو یه جای دیگه بده.

  • شناخت (Cognition) یعنی هر چیزی که در ذهن ما می‌گذرد؛ از ادراک، توجه و حافظه گرفته تا فکر کردن، تصمیم‌گیری، قضاوت و شکل‌گیری باورها. مهارت‌های شناختی (Cognitive Skills) در واقع همان فرایندهای شناختی هستند که به ما کمک می‌کنند رفتارهای مختلف را انجام دهیم؛ مثل یادگیری، حل مسئله، تمرکز کردن و تصمیم گرفتن. روان‌شناسی شناختی (Cognitive Psychology) به بررسی همین فرایندهای شناختی می‌پردازد؛ یعنی اینکه چه اتفاقی در ذهن رخ می‌دهد که در نهایت به یک رفتار مشخص منجر می‌شود. این حوزه به ما یادآوری می‌کند که برای فهمیدن یک رفتار، نباید فقط خود رفتار را ببینیم، بلکه باید فرایندهای ذهنی پشت آن را هم در نظر بگیریم. یکی از اشتباهات رایج ما در زندگی روزمره این است که بدون آگاهی از فرایندهای شناختی ذهن یک فرد، درباره او قضاوت می‌کنیم. وقتی فقط رفتار یک نفر را می‌بینیم و بدون دانستن افکار، تجربه‌ها، باورها و شرایط ذهنی او درباره‌اش نتیجه‌گیری می‌کنیم، در واقع فقط ظاهر یک اتفاق را دیده‌ایم، نه فرایندی که آن رفتار را ساخته است. شاید چیزی که به آن غیبت یا قضاوت کردن می‌گوییم، اغلب نتیجه همین نادیده گرفتن دنیای درونی و فرایندهای شناختی دیگران باشد.

  • «بررسی توانایی‌های شناختی GPT-3 با استفاده از روان‌شناسی شناختی» نوشته مارسل بینز و اریک شولز، به این پرسش می‌پردازد که آیا مدل‌های زبانی بزرگ مانند GPT-3 واقعاً دارای توانایی‌هایی شبیه شناخت انسان هستند یا فقط الگوهای آماری موجود در زبان را تقلید می‌کنند. نویسندگان برای پاسخ به این سؤال، GPT-3 را نه صرفاً به‌عنوان یک ابزار هوش مصنوعی، بلکه مانند یک شرکت‌کننده در آزمایش‌های روان‌شناسی شناختی بررسی کردند و عملکرد آن را در حوزه‌هایی مانند تصمیم‌گیری، جست‌وجوی اطلاعات، استدلال و درک روابط علّی مورد مطالعه قرار دادند. روان‌شناسی شناختی می‌تواند به ما کمک کند تا بهتر بفهمیم مدل‌های زبانی چگونه رفتار می‌کنند و شباهت‌ها و تفاوت‌های آن‌ها با ذهن انسان چیست. به جای اینکه فقط بررسی کنیم یک مدل هوش مصنوعی چه پاسخی تولید می‌کند، باید بررسی کنیم این پاسخ‌ها از چه نوع توانایی شناختی ناشی می‌شوند و آیا مشابه فرآیندهای ذهنی انسان هستند یا نه. تصمیم‌گیری پژوهشگران نشان دادند که GPT-3 در بسیاری از موقعیت‌هایی که نیازمند انتخاب میان گزینه‌های مختلف، ارزیابی سود و زیان و تصمیم‌گیری در شرایط عدم قطعیت بودند، عملکردی نزدیک به انسان از خود نشان می‌دهد. این موضوع نشان می‌دهد که مدل می‌تواند الگوهای پیچیده تصمیم‌گیری را از داده‌های آموزشی خود استخراج کند و در برخی موقعیت‌ها رفتاری شبیه تصمیم‌گیری انسانی داشته باشد. با این حال، بررسی توانایی جست‌وجوی اطلاعات نشان داد که GPT-3 فاقد ویژگی‌هایی مانند کنجکاوی و اکتشاف هدفمند است. انسان‌ها زمانی که با یک مسئله ناشناخته مواجه می‌شوند، معمولاً فعالانه به دنبال اطلاعات جدید می‌روند تا درک خود را افزایش دهند، اما GPT-3 چنین انگیزه‌ای ندارد و تنها بر اساس اطلاعات موجود و الگوهای آموخته‌شده پاسخ تولید می‌کند. استدلال و حل مسئله GPT-3 توانست در بسیاری از آزمون‌ عملکردی قابل توجه داشته باشد و گاهی پاسخ‌هایی ارائه کند که شبیه پاسخ‌های انسانی بود. اما این توانایی همیشه پایدار نبود و تغییرات کوچک در نحوه بیان سؤال یا شرایط مسئله می‌توانست باعث تغییر قابل توجه در پاسخ مدل شود. این موضوع نشان می‌دهد که عملکرد GPT-3 بیشتر به الگوهای آموخته‌شده وابسته است و مانند انسان از یک فرایند ثابت و عمیق فهم مسئله برخوردار نیست. یکی از مهم‌ترین نقاط ضعف GPT-3 در حوزه استدلال علّی مشاهده شد. انسان‌ها معمولاً می‌توانند روابط علت و معلولی را درک کنند و از آن‌ها برای پیش‌بینی و تصمیم‌گیری استفاده کنند، اما GPT-3 بیشتر بر اساس ارتباطات آماری میان کلمات و مفاهیم آموزش دیده است. به همین دلیل، ممکن است روابطی را که در متون زیاد دیده شده‌اند به خوبی تشخیص دهد، اما درک واقعی از اینکه چرا یک اتفاق باعث اتفاق دیگری می‌شود ندارد. GPT-3 توانایی‌های شگفت‌انگیزی در تقلید برخی جنبه‌های شناخت انسانی دارد. این مدل می‌تواند الگوهای پیچیده زبانی را یاد بگیرد، مسائل مختلف را حل کند و در برخی آزمون‌ها رفتاری مشابه انسان نشان دهد. با این حال، این شباهت به معنای داشتن ذهن، آگاهی یا فهم انسانی نیست. تفاوت اصلی میان GPT-3 و انسان در این است که انسان جهان را تجربه می‌کند، هدف و انگیزه دارد، کنجکاو است و بر اساس تجربه‌های خود یک مدل ذهنی از جهان می‌سازد. در مقابل، GPT-3 بدون تجربه مستقیم از جهان و بدون هدف مستقل، تنها بر اساس الگوهایی که از داده‌های زبانی آموخته است پاسخ تولید می‌کند. هوش مصنوعی می‌تواند بسیاری از رفتارهای شناختی انسان را تقلید کند، اما تقلید رفتار شناختی لزوماً به معنای داشتن همان سازوکار ذهنی نیست. GPT-3 نمونه‌ای از سیستمی است که در برخی جنبه‌ها به عملکرد انسانی نزدیک می‌شود، اما همچنان تفاوت‌های بنیادی با ذهن انسان، به‌ویژه در فهم علّیت، تجربه جهان و داشتن انگیزه‌های درونی دارد. Binz, M., & Schulz, E. (2023). Using cognitive psychology to understand GPT-3. Proceedings of the National Academy of Sciences صرفاً مشاهده عملکرد و نتایج آزمون‌های شناختی نمی‌تواند ما را به درک واقعی ذهن و آگاهی برساند. یک نمره، یک پاسخ یا یک الگوی رفتاری تنها سطح بیرونی شناخت را نشان می‌دهد، اما آنچه اهمیت بنیادی دارد، فرایندها و سازوکارهایی است که در پسِ این عملکردها شکل می‌گیرند. برای فهم ذهن انسان، نمی‌توان تنها به خروجی‌های قابل اندازه‌گیری اکتفا کرد؛ بلکه باید به چگونگی شکل‌گیری ادراک، تجربه، حافظه، تصمیم‌گیری و ارتباط پیچیده میان فعالیت‌های مغز و تجربه آگاهانه پرداخت. همان‌طور که شباهت در رفتار الزاماً به معنای شباهت در سازوکار نیست، توانایی اندازه‌گیری یک پدیده نیز به معنای درک کامل ماهیت آن نیست. شاید مهم‌ترین پرسش درباره ذهن انسان نه این باشد که «چه کاری انجام می‌دهد»، بلکه این باشد که «چگونه و از چه فرایندی به آن دست می‌یابد».

  • 11 авг.2 858652

    فرم غربالگری اختلالات خواندن

  • بروزرسانی از تعریف نارساخوانی تعریف نارساخوانی (Dyslexia) بعد از بیش از دو دهه بازنگری شده است. در تعریف جدید انجمن بین‌المللی نارساخوانی (IDA)، نارساخوانی یک اختلال یادگیری ویژه است که عمدتاً با مشکلات پایدار در خواندن واژه‌ها و/یا هجی کردن مشخص می‌شود؛ این مشکلات می‌توانند به شکل کاهش دقت، کاهش سرعت یا هر دو دیده شوند. شدت این مشکلات نیز در افراد مختلف متفاوت است. یکی از تغییرات مهم این تعریف، فاصله گرفتن از این دیدگاه است که نارساخوانی را می‌توان با یک علت واحد توضیح داد. در نگاه جدید، عوامل ژنتیکی، عصبی و محیطی در طول رشد با یکدیگر تعامل دارند و می‌توانند مسیرهای متفاوتی را در شکل‌گیری نارساخوانی ایجاد کنند. مشکلات واج‌شناختی و صرفی همچنان در نارساخوانی اهمیت دارند، اما وجود آنها برای همه افراد ضروری نیست. بنابراین نمی‌توان گفت هر فرد دارای نارساخوانی حتماً یک نقص واج‌شناختی مشخص دارد. نکته مهم دیگر، توجه به زبان و نظام نوشتاری است. نارساخوانی در زبان‌های مختلف الزاماً به یک شکل ظاهر نمی‌شود؛ برای مثال در زبان‌هایی که ارتباط حروف و صداها منظم‌تر است، ممکن است مشکل بیشتر به شکل کندی و روان نبودن خواندن دیده شود، در حالی که در زبان‌های پیچیده‌تر ممکن است هم دقت و هم سرعت خواندن تحت تأثیر قرار بگیرد. تعریف جدید همچنین تأکید می‌کند که برای تشخیص نارساخوانی نباید به دنبال اختلاف بین هوش و توانایی خواندن باشیم. یعنی پایین بودن عملکرد خواندن در کودکی با هوش متوسط یا بالا، به‌تنهایی معیار تشخیص نیست و هوش نباید شرطی برای تشخیص نارساخوانی باشد. مشکلات نارساخوانی نیز فقط به خواندن چند کلمه محدود نمی‌شوند. ادامه این مشکلات می‌تواند بر درک مطلب، نوشتن، یادگیری، رشد دانش و پیشرفت تحصیلی تأثیر بگذارد و در برخی افراد پیامدهای روان‌شناختی و اجتماعی نیز ایجاد کند. از طرف دیگر، نباید منتظر ماند تا کودک در مدرسه شکست بخورد و بعد به فکر شناسایی مشکل افتاد. شناسایی زودهنگام و حمایت مناسب اهمیت زیادی دارد، زیرا هرچه مشکل زودتر شناسایی شود، امکان فراهم کردن حمایت آموزشی مناسب نیز بیشتر است. در نهایت، این تعریف نارساخوانی را یک مشکل رشدی و چندعاملی می‌داند که در افراد مختلف و زبان‌های مختلف می‌تواند مسیر متفاوتی داشته باشد. بنابراین به جای اینکه به دنبال یک علت، یک آزمون یا یک نشانگر واحد باشیم، باید مجموعه‌ای از عوامل زبانی، شناختی، رشدی و محیطی را در نظر بگیریم. نویسندگان همچنین این تعریف را یک سند زنده (Living Document) می‌دانند؛ یعنی با تغییر شواهد علمی، امکان اصلاح و به‌روزرسانی آن در آینده وجود دارد. Catts, H. W., Haynes, C. W., & Joshi, R. M. (2026). *Defining dyslexia: 2025 revision.* Annals of Dyslexia. DOI: 10.1007/s11881-026-00363-4. https://t.me/Childneurogrowth

  • QEEG کمک‌کننده در بررسی فعالیت مغز، نه تشخیص خودکار بیماری‌ها آیا از QEEG می‌توان برای بررسی اختلالات نوروسایکیتری کمک گرفت؟ بله، اما به شرط‌ها و شروط‌ها. اولین قدم، داشتن یک ثبت EEG با کیفیت است. آیا چنین ثبت خوبی امکان‌پذیر است؟ بله. اما به شرط اینکه ثبت در یک محیط مناسب انجام شود؛ محیطی با کمترین نویز، شرایط استاندارد، آماده‌سازی درست فرد و ثبت صحیح سیگنال. خب: آیا با نویزگیری می‌توان به هر ثبت EEG اعتماد کرد؟ بله، اما خیلی باید احتیاط کرد. بخشی از آرتیفکت‌ها توسط دستگاه‌ها و نرم‌افزارها به صورت خودکار شناسایی و حذف می‌شوند، اما این الگوریتم‌ها همیشه کامل نیستند. بعضی آرتیفکت‌ها ممکن است باقی بمانند و بعضی فعالیت‌های واقعی مغز نیز ممکن است اشتباهاً حذف شوند. از طرف دیگر، گاهی حذف نویز و تهیه نقشه مغزی توسط اپراتور انجام می‌شود. اگر فردی که این کار را انجام می‌دهد شناخت کافی از EEG، انواع آرتیفکت‌ها و الگوهای غیرطبیعی امواج نداشته باشد، ممکن است یک فعالیت غیرطبیعی را به اشتباه نویز در نظر بگیرد یا برعکس. بنابراین کیفیت QEEG فقط به دستگاه وابسته نیست؛ بلکه به کیفیت ثبت، روش پردازش و دانش فرد تحلیل‌کننده نیز وابسته است. آیا فقط با دیدن نقشه مغزی می‌توان تصمیم بالینی گرفت؟ خیر. نقشه مغزی به تنهایی کافی نیست. نقشه باید همراه با EEG خام، شرایط ثبت، علائم بالینی و سابقه فرد بررسی شود تا تفسیر درست انجام شود. یکی از مشکلات اصلی این است که در اکثر مواقع فقط به تصاویر رنگی نقشه مغزی توجه می‌شود، در حالی که تفسیر واقعی نیازمند شناخت سیگنال EEG و محدودیت‌های QEEG است. آیا نوروساینتیست می‌تواند تشخیص بالینی بدهد؟ خیر. نوروساینتیست می‌تواند الگوهای فعالیت مغز، شبکه‌های عصبی و تغییرات عملکردی را بررسی کند و اطلاعات ارزشمندی برای کمک به متخصص ارائه دهد، اما تشخیص بالینی اختلالات معمولاً نیازمند ارزیابی متخصص مربوطه مانند نورولوژیست یا روانپزشک است. بهترین حالت برای گرفتن و تفسیر QEEG، همکاری بین رشته‌ای است: نورولوژیست، روانپزشک، نوروساینتیست و مهندس پزشکی تا هم ثبت سیگنال بررسی شود، هم تحلیل درست انجام شود و هم یافته‌ها در کنار وضعیت بالینی فرد معنا پیدا کنند. با همه این تفاسیر، آیا QEEG کمک کننده است؟ بله. در صورتی که فرد تفسیرکننده دانش کافی درباره الگوهای EEG، ارتباط امواج مغزی با شرایط مختلف و محدودیت‌های QEEG داشته باشد، می‌تواند ابزار کمک‌کننده ارزشمندی باشد. اما باید توجه داشت که QEEG یک «دستگاه تشخیص بیماری» نیست؛ بلکه ابزاری برای کمک به درک بهتر عملکرد مغز است. برای حرفه‌ای شدن در این حوزه، فقط یاد گرفتن یک نرم‌افزار یا شرکت در یک دوره کوتاه کافی نیست. چون در بسیاری از رشته‌های پزشکی، آموزش کامل EEG و QEEG در کاریولوم (Curriculum) رسمی رشته‌ها به صورت جامع وجود ندارد، یادگیری آن نیازمند آموزش تکمیلی است. مسیر حرفه‌ای شامل یادگیری: اصول EEG نوروفیزیولوژی مغز شناخت آرتیفکت‌ها اصول پردازش سیگنال تحلیل QEEG ارتباط یافته‌های EEG با علائم بالینی است. شرکت در کارگاه‌ها و دوره‌های بین‌رشته‌ای که ترکیبی از متخصصان نورولوژی، روانپزشکی، علوم اعصاب و مهندسی پزشکی باشند، می‌تواند به شکل‌گیری دید جامع‌تر کمک کند. بطورکلی: QEEG جایگزین EEG نیست؛ QEEG مکمل EEG است. یعنی ابتدا باید یک EEG استاندارد و قابل اعتماد داشته باشیم و سپس با تحلیل کمی آن می‌توان اطلاعات بیشتری درباره فعالیت مغز به دست آورد.

  • QEEG (Quantitative Electroencephalography) در واقع تحلیل کمی و کامپیوتری EEG است؛ یعنی فعالیت الکتریکی ثبت‌شده از مغز را به داده‌های قابل اندازه‌گیری تبدیل می‌کند تا ویژگی‌هایی مثل قدرت امواج مختلف مغزی، توزیع فعالیت در نواحی مختلف و ارتباط بین مناطق مغز بررسی شود. اما اعتبار QEEG فقط به نرم‌افزار یا نقشه‌های رنگی آن وابسته نیست؛ بلکه از یک زنجیره کامل تشکیل می‌شود: ثبت استاندارد EEG، کیفیت مناسب سیگنال، جایگذاری صحیح الکترودها، کنترل و حذف آرتیفکت‌ها، انتخاب روش تحلیل مناسب و در نهایت تفسیر بالینی توسط فرد متخصص. QEEG به خودی خود یک دستگاه تشخیص بیماری نیست؛ بلکه یک ابزار کمکی برای شناخت بهتر الگوهای فعالیت مغز است. نتیجه آن باید در کنار علائم بالینی، سابقه فرد، معاینه و سایر اطلاعات پزشکی بررسی شود. یک تغییر در QEEG لزوماً به معنی وجود بیماری نیست، همان‌طور که یک نتیجه طبیعی همیشه همه مشکلات احتمالی را رد نمی‌کند. در واقع ارزش QEEG نه فقط در ثبت «فعالیت الکتریکی مغز»، بلکه در توانایی آن برای کمک به فهم بهتر نحوه کار شبکه‌های عصبی و پیدا کردن الگوهایی است که ممکن است در بررسی معمول EEG به‌راحتی دیده نشوند.

  • برای بچه‌های دارای لکنت: هرچه سن‌شون بالاتر میره، خودآگاهی‌شون نسبت به لکنتشون بیشتر میشه؛ برای همین ناروانی‌ای که دارند، می‌تونه خیلی اذیتشون کنه... کاش برای درمانشون کار تیمی صورت بگیره .

  • رویکردهای درمانی برای کاهش لکنت در کودکان سن مدرسه روش‌های کنشگر، بازسازی گفتار، ترکیب روش‌های کنشگر و بازسازی گفتار، درمان‌های مبتنی بر دستگاه و درمان‌های دارای مؤلفه شناختی ـ رفتاری. روش‌های کنشگر (Operant methods): از اصول یادگیری و تقویت برای تغییر و افزایش گفتار روان‌تر استفاده می‌کنند. بازسازی گفتار (Speech restructuring) با تغییر الگوی گفتار، به دنبال کاهش لکنت است. در رویکردهای ترکیبی (Hybrid approaches)، بازسازی گفتار با روش‌های کنشگر یا با مؤلفه شناختی ـ رفتاری ترکیب می‌شود. درمان‌های مبتنی بر دستگاه (Machine-driven treatments) نیز از فناوری و دستکاری بازخورد گفتاری برای اثرگذاری بر لکنت استفاده می‌کنند. همچنین برخی درمان‌ها دارای مؤلفه شناختی ـ رفتاری (CBT) بودند و جنبه‌های شناختی و رفتاری مرتبط با لکنت را نیز مورد توجه قرار می‌دادند. رویکردهای ترکیبی، به‌ویژه ترکیب بازسازی گفتار با روش‌های کنشگر یا با مؤلفه شناختی ـ رفتاری، نتایج امیدوارکننده‌ای نشان داده‌اند. Johnson, G., Onslow, M., Horton, S., & Kefalianos, E. (2023). Reduced stuttering for school-age children: A systematic review. Journal of Fluency Disorders, 78, 106015. https://doi.org/10.1016/j.jfludis.2023.106015 چون بچه‌های لکنتی به درمان‌های ترکیبی بیشتر جواب میدن؛ همکاری گفتاردرمان، روانشناس، روانپزشک کودک و نوجوان نیاز است.

  • چگونه ریاضی را یاد می‌گیریم؟ چارچوبی نظری و عملی برای مدل یادگیری ریاضیات مقاله‌ توضیح دهد که توانایی‌های ریاضی انسان چگونه شکل می‌گیرند و چگونه می‌توان آموزش ریاضی را بر اساس سازوکارهای شناختی مغز طراحی کرد. نویسنده معتقد است یادگیری ریاضی حاصل تعامل میان…

  • سه مسیر اصلی برای آموزش ریاضی در کودکان دارای دیس‌کلکولیا ۱. ساختن مفاهیم پایه عددی (Number Sense) اولین مرحله در یادگیری ریاضی، توانایی درک مقدار عددهاست؛ اینکه کودک بداند یک عدد چه معنایی دارد، بتواند مقدارها را مقایسه کند و رابطه بین عددها را بفهمد. …

  • 5 авг.448165

    به درخواست مادر و بعد از دو هفته مقاله و کتاب خواندن، متوجه شدم که پسر کوچک نازی، که دچار تشنج‌های پرتکرار و مقاوم به درمان بود، به سندروم وست (West syndrome) مبتلاست. با  شادی کشف علت تشنج ها، به مادر جوانش اطلاع دادم، با ناله های مادرانه اشک میریخت.

  • 4 авг.497144

    رتبه بالای میانگین نمره هوشی یک جامعه، لزوماً به معنای موفقیت، رفاه یا زندگی بهتر نیست. همان‌طور که در بسیاری از جوامع شرق آسیا (چین، ژاپن، و کره با رتبه های برتر بهره هوشی) دیده می‌شود، ممکن است بخشی از این عملکرد بالا نتیجه فشارهای اجتماعی، رقابت شدید، اهمیت زیاد آموزش و ضرورت تلاش برای بقا و پیشرفت باشد، نه الزاماً نشانه شرایط ایده‌آل زندگی. در واقع هوش یک ظرفیت شناختی است، اما تبدیل این ظرفیت به زندگی بهتر نیازمند عوامل دیگری مانند امنیت اقتصادی، آزادی انتخاب، سلامت روان، روابط اجتماعی، فرصت‌های برابر و کیفیت نهادهای اجتماعی است. بهره هوشی بالاتر منجر به افزایش آگاهی می‌شود، ولی افزایش آگاهی نیز همیشه به رضایت بیشتر منجر نمی‌شود؛ گاهی آگاهی بیشتر باعث می‌شود فرد مشکلات، محدودیت‌ها و تناقض‌های زندگی را دقیق‌تر ببیند. بنابراین جامعه‌ای ممکن است از نظر شناختی و آموزشی پیشرفت کند، اما همچنان با چالش‌هایی در زمینه کیفیت زندگی، شادی و آرامش مواجه باشد. در جوامعی با هوش بالا و شرایط اقتصادی ضعیف: اولین چیزی که فدا میشه اخلاقه

  • هرچه پردازش یک پیام برای مغز آسان‌تر باشد، افراد معمولاً آن را آشناتر، معتبرتر و قابل‌اعتمادتر ارزیابی می‌کنند. مغز، اطلاعات واضح و قابل‌فهم را راحت‌تر می‌پذیرد. این پدیده را «روانی پردازش» (Processing Fluency) می‌نامند. Alter, A. L., & Oppenheimer, D. M. (2009). *Uniting the tribes of fluency to form a metacognitive nation*. *Personality and Social Psychology Review, 13*(3), 219–235.

  • دوستمون معلممه تعریف می‌کرد به یکی از دانش‌آموزاش گفته: اسم ده تا عنصر شیمیایی رو بگو. دانش‌آموز جدول مندلیف رو کامل حفظ بوده. بعد بهش گفته: «می‌دونی عنصر شیمیایی چیه؟» گفته: «عنصریه که شیمیاییه!» دانش‌آموزمون بنده خدا کوشا است چون جدول به این بزرگی رو…

  • 2 авг.487228

    لرها یه عادتی دارند وقتی خانم‌ها باهم حرف می‌زنند، هیچ مردی اجازه نداره تا ۵ متری‌شون بهشون نزدیک بشه. هر مردی هم که وارد جمع‌شون بشه بهش میگن زن‌زنکی. برای همین درد دل کردن با خانم‌ها توی این فرهنگ جایگاهی نداره. و مغز هم اینجوریه که چیزی که از بچگی یاد گرفت دیگه تغییر دادنش سخته. اما در دنیای امروز، توانایی گفت‌وگو، کمک گرفتن و استفاده از حمایت اجتماعی یک مهارت مهم است. صحبت کردن با فردی که بتواند شنونده خوبی باشد یا به حل مسئله کمک کند، نشانه ضعف نیست؛ بلکه می‌تواند نشانه شناخت، انعطاف‌پذیری و بلوغ روانی باشد. در خیلی از موارد، زنان به دلیل تجربه‌های اجتماعی و شیوه‌های ارتباطی، مهارت بیشتری در گفت‌وگو و حمایت عاطفی نشان می‌دهند؛ البته این موضوع بیشتر به تربیت، تجربه و ویژگی‌های فردی مربوط است تا صرفاً جنسیت.