شَبدَر
Статистикаowner: @cloverlifebot ای که از مـا انتظارِ بیش از این داری! سلام .. ________________ |محمـدهـادی_هستم| ________________ حوالی دوست: @CloverlifePic ——————— Gap: @CloverlifeGroup Music: @CloverlifeMusic Advertising: @Cloverlife_adv
- Последний пост
- 9 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Музыка
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 1 617
- 1/48двое суток
- 1 853
- 1/72трое суток
- 1 998
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
..همپَریشِ من است؛ کسی که جنونش شبیه به من باشد. از همان رنجهایی که میبرم، به خلوتش ببرد. کسی که طردشدگیهایی را دارد که من دارم. این، وضعیتی مطلوب و آشناست؛ یعنی یافتنِ کسی عینِ خودم. این اتفاق، خلقِ مجددِ جهان است. بدیهیست که عینیتِ آدمها، تشابهِ جزءبهجزءِ سیرت و صورت نیست. همین که هر دو به یک دیوانگی مبتلا باشند، همپَریشِ هماند. + از واژههایی که کم داشتم.
- تو آزمودهای در این شهر بخت خویش را؟
چه بسیار دویدن ها وقتی ایستاده بودم.
چه بسیار دویدن ها وقتی ایستاده بودم.
.. که شاید این تقلای من برای آزادی، سقوط آرزوهایم به آسمان هاست؛
چیزی گم است در من؛ از آرزو فراتر.
مردد ام. شاید محال، حسن مطلع شعری است که با امید و آرزو، به قلم خون سرنوشت سربلند شده!
امید و آرزو مفت چنگ بی بتهها شد؛
برای سرزمینی که پر از تپقهای جانانه در سیر کشف پوچی است، گلوله ها برای فتح خلأ نشانه میروند.
اینجا همیشه بوی بهار میآمد یا ما خیال روشنی داشتیم، نمیدانم! قرار تقدیر به قدر غرور مفت برها مقدر شد.
видео или голосовое, без подписи
- حتی کشتن من آب در هاون کوبیدن است؛ دنبال فکر بکرتری برای آزارم باشید.
اگر در این میان یکی ترسو و مردد باشد، نمیتوان به جای دو نفر جسور بود؛
میشه گفت اعتماد پیشبینی رفتار آدمهاست. قابل پیشبینی باش.!
“ کفّـارهی شـراب خوریهای بیحسـاب هشیار در میانهی مستان نشستن است “
قلب یه قطره شبنمی
سپس گفت: هرکس نیازمند تو باشد، میماند؛ تقلا چرا؟
آری؛ ما هنوز زندهایم! هنوز نفس میکشیم، هنوز زندگی میکنیم. چون هیچ چیز حریف شکوه زندگی نمیشود؛
..بازگشتیم. دو روز دوری از خانه، دو روز دوری از آن شهر، تنها بی قراری کشندهای به جانمان انداخت. دلتنگی برای شهری که بمباران می شود، از هراس ماندن در آن ویرانکنندهتر بود؛
“وطنجان! خستهام، پایانِ خوبِ داستانت کو؟”