فلسفه ذهن و آگاهی
Статистикаبا نگاهی به فلسفه ذهن و آگاهی جهت ارتباط Consciousne3@gmail.com
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 6
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 15
- 1/48двое суток
- 17
- 1/72трое суток
- 18
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
انسانی که روزی برای باران با نیروهای ناشناخته سخن میگفت، امروز میتواند چرخهٔ آب را با فیزیک و شیمی توضیح دهد. انسانی که زمانی سرنوشت خود را در برابر خدایان و پادشاهان میدید، امروز میتواند از حق خود در برابر دولت و قدرت سخن بگوید. انسانی که روزی جایگاهش را در نظم ازپیشتعیینشدهٔ جهان میجست، امروز میتواند بپرسد: چه کسی این نظم را تعیین کرده است؟ چرا باید آن را بپذیرم؟ و اگر ناعادلانه است، آیا حق ندارم آن را تغییر دهم؟ و شاید مهمترین دستاورد بشر این نباشد که سرانجام به همهٔ پاسخها رسیده است؛ بلکه این باشد که آموخته است هیچ پاسخی را مقدس و فراتر از پرسش قرار ندهد. از جادو تا علم، از اسطوره تا فلسفه، از فرمانروایی مطلق تا حکومت قانون، و از رعیت تا شهروند؛ این فقط تاریخ تغییر عقاید نیست. این تاریخ گسترش تدریجی قلمرو پرسشگری انسان است. و شاید هنوز بزرگترین بخش این داستان نوشته نشده باشد. https://t.me/Consciousne3
میتوان خودِ قدرت سیاسی را بر اساس حقوق انسان نقد کرد. مدرنیته فقط به معنای پیشرفت فناوری نبود. یکی از ویژگیهای مهم آن، تغییر رابطهٔ میان دین، دولت، دانش و فرد بود. دولت به تدریج از مشروعیت صرفاً دینی فاصله گرفت و ایدهٔ حکومت قانون و شهروندی گسترش یافت. سکولاریسم نیز به معنای حذف دین از زندگی انسان نبود؛ بلکه در شکلهای مختلف خود، به دنبال این بود که قدرت سیاسی و حقوق شهروندی صرفاً بر اساس تعلق دینی تعیین نشوند. انسان میتوانست مؤمن، بیدین یا پیرو دینی دیگر باشد و همچنان از حقوق اساسی برخوردار باشد. این تغییر، راه را برای ایدهٔ شهروندی برابر باز کرد. شاید یکی از مهمترین دستاوردهای این مسیر، شکلگیری ایدهٔ حقوق بشر باشد. در این نگاه، انسان پیش از آنکه عضو یک حکومت، قوم، طبقه، دین یا گروه خاص باشد، انسان است. و همین انسان بودن میتواند مبنای برخورداری از حقوق قرار گیرد. حق زندگی، آزادی، امنیت، آزادی اندیشه و وجدان، آزادی بیان، برابری در برابر قانون و دیگر حقوق بنیادین، به تدریج جایگاه مهمی در اندیشه و حقوق سیاسی پیدا کردند. البته تاریخ حقوق بشر نیز تاریخی پر از تناقض است. با این حال، ایدهای شکل گرفته بود که بعدها میتوانست خودِ این تناقضها را محکوم کند. و این نکته بسیار مهم است. حقوق بشر فقط مجموعهای از قوانین نیست؛ نوعی معیار برای سنجش قدرت است. اکنون اگر به انسان معاصر نگاه کنیم، ممکن است تصور کنیم جادو، اسطوره و دین متعلق به گذشتهاند. اما چنین نیست. انسان مدرن هنوز به آیین نیاز دارد. هنوز داستان میسازد. هنوز اسطورههای جدید خلق میکند. هنوز به چیزهایی باور دارد که فراتر از محاسبهٔ علمیاند. در جامعهٔ مدرن نیز گاهی میتوان دید که انسان در برابر ناشناختهها به همان نیازهای روانی قدیمی بازمیگردد. تفاوت در این است که امروز در کنار این لایههای قدیمی، علم و تفکر انتقادی نیز حضور دارند. انسان معاصر میتواند همزمان چند شیوهٔ متفاوت از فهم جهان را در خود داشته باشد. بنابراین تاریخ اندیشه را نباید تاریخ نابودی کامل گذشته دانست. گذشته در ما باقی مانده است؛ اما تغییر شکل داده است. انسان امروز موجودی است که گذشتهٔ بسیار طولانی خود را با خود حمل میکند. ممکن است با تلفن هوشمند با کسی در آن سوی جهان صحبت کند، از فیزیک کوانتومی استفاده کند، به پزشکی مدرن اعتماد کند و همزمان به یک آیین مذهبی یا حتی باورهای جادویی اعتقاد داشته باشد. این تناقض ظاهری شاید نشان دهد که ذهن انسان به سادگی با یک نظام فکری جایگزین نمیشود. علم به پرسشهای مربوط به چگونگی رخدادهای طبیعی پاسخهای قدرتمندی داده است؛ اما انسان همچنان دربارهٔ معنا، ارزش، مرگ، عشق، رنج و هدف زندگی سؤال میکند. به همین دلیل، جهان مدرن نه جهانی بدون دین و اسطوره، بلکه جهانی است که در آن علم جایگاه بیسابقهای در شناخت واقعیت طبیعی پیدا کرده است و در کنار آن، دیگر نظامهای معنایی همچنان به حیات خود ادامه میدهند. شاید تفاوت بزرگ انسان امروز با انسان گذشته این نباشد که دیگر باور نمیکند؛ بلکه این باشد که بیش از گذشته میتواند باورهای خود را مورد پرسش قرار دهد. پس از طی کردن این مسیر طولانی، پرسش نهایی اجتنابناپذیر است: آیا بشر به پیشرفتهترین نقطهٔ سیر فکری خود رسیده است؟ اگر از جادو و اسطوره آغاز کنیم، از جهان خدایان و ادیان عبور کنیم، فلسفه و عقل را پشت سر بگذاریم، به علم جدید برسیم و سپس به آزادی، فردیت، حکومت قانون و حقوق بشر برسیم، وسوسهبرانگیز است که این مسیر را نوعی حرکت رو به بالا بدانیم. اما تاریخ به ما اجازه نمیدهد با اطمینان بگوییم که انسان به پایان راه رسیده است. مدرنیته نیز اشتباهات، شکستها و تناقضهای خود را داشته و دارد. هنوز جنگ وجود دارد، هنوز تبعیض وجود دارد، هنوز انسانها آزادی و حقوق یکدیگر را نقض میکنند و هنوز پرسشهای بنیادین بسیاری بیپاسخ ماندهاند. با این حال، نمیتوان انکار کرد که جهان مدرن مجموعهای از ایدهها را در کنار یکدیگر قرار داده که تأثیرشان بر زندگی انسان بیسابقه بوده است: روش علمی، عقل انتقادی، فردیت، آزادی وجدان، آزادی بیان، برابری حقوقی، محدود شدن قدرت سیاسی و ایدهٔ حقوق جهانشمول انسان. شاید نتوان با اطمینان گفت که این پایان تاریخ اندیشه است. شاید نسلهای آینده بسیاری از باورهای ما را کنار بگذارند و شکلهای تازهای از اخلاق، سیاست، شناخت و زندگی انسانی ایجاد کنند. اما اگر از تاریخ تاکنون سخن بگوییم، میتوان گفت انسان به نقطهای رسیده که در آن نهتنها جهان را موضوع پرسش قرار میدهد، بلکه خودِ اندیشههایش را نیز موضوع پرسش قرار داده است.
دین در این مرحله به یکی از قدرتمندترین نظامهای فکری تاریخ بشر تبدیل شد. اما در نقاطی از جهان، بهویژه در یونان باستان، اتفاق مهمی رخ داد. انسان شروع کرد به پرسیدن اینکه آیا میتوان دربارهٔ جهان بدون تکیهٔ کامل بر اسطوره استدلال کرد. به جای اینکه فقط بپرسد «کدام خدا باعث این اتفاق شد؟»، پرسش دیگری مطرح شد: آیا خود طبیعت دارای نظمی است که بتوان آن را فهمید؟ این تغییر بسیار مهم بود. فیلسوفان دربارهٔ ماده، حرکت، تغییر، وجود، شناخت، اخلاق و سیاست پرسیدند. سقراط پرسشگری را به زندگی انسانی وارد کرد. افلاطون دربارهٔ حقیقت و عدالت اندیشید. ارسطو تلاش کرد دانش را دستهبندی کند و دربارهٔ طبیعت، منطق، اخلاق و سیاست به شکلی نظاممند بیندیشد. فلسفه به انسان آموخت که پرسیدن خود یک روش شناخت است. شاید بزرگترین تغییر همین بود: انسان شروع کرد به اینکه حتی دربارهٔ باورهای پذیرفتهشده نیز سؤال کند. فلسفه پرسشهای تازهای ایجاد کرد، اما شناخت طبیعت به تدریج مسیر دیگری نیز پیدا کرد. مشاهده، اندازهگیری، آزمایش، ریاضیات و آزمون نظریهها به ابزارهای قدرتمند شناخت تبدیل شدند. علم جدید به تدریج نشان داد که بسیاری از پدیدههایی که زمانی با نیروهای ناشناخته توضیح داده میشدند، میتوانند دارای علل طبیعی و قابل بررسی باشند. این تحول فقط چند پاسخ جدید به پرسشهای قدیمی نبود؛ بلکه روش انسان برای رسیدن به پاسخ را تغییر داد. علم به جای اینکه بگوید «این اتفاق چنین است چون سنت چنین میگوید»، میپرسید: چه شواهدی داریم؟ چگونه میتوانیم آن را آزمایش کنیم؟ آیا شخص دیگری میتواند نتیجهٔ ما را بررسی و تکرار کند؟ این شیوهٔ جدید شناخت، یکی از بزرگترین دستاوردهای فکری بشر شد. در اروپا، تحولات فکری و فرهنگی رنسانس و سپس اصلاح دینی، نظم فکری موجود را با پرسشهای تازهای روبهرو کردند. متون باستانی دوباره خوانده شدند. انسان و تواناییهای او بیشتر مورد توجه قرار گرفتند. اقتدارهای سنتی با پرسش مواجه شدند. اصلاح دینی نیز نشان داد که حتی درون یک نظام دینی قدرتمند، انسان میتواند دربارهٔ مرجعیت، ایمان و رابطهٔ فرد با خدا پرسش کند. به تدریج این ایده قوت گرفت که انسان میتواند خود بیندیشد و صرفاً دریافتکنندهٔ منفعل حقیقت از نهادهای قدرت نباشد. این تحول بعدها زمینهٔ مهمی برای شکلگیری فرد مدرن شد. با کوپرنیک، کپلر، گالیله و نیوتن، تصویر انسان از جهان دگرگون شد. زمین دیگر مرکز عالم نبود. حرکت اجرام آسمانی میتوانست با قوانین ریاضی توصیف شود. طبیعت بیش از گذشته به چیزی تبدیل شد که میتوان آن را مشاهده، اندازهگیری و محاسبه کرد. انقلاب علمی فقط چند نظریهٔ علمی جدید تولید نکرد؛ بلکه اعتماد تازهای به توانایی عقل و تجربهٔ انسان برای شناخت جهان ایجاد کرد. انسان دریافت که میتواند بخشی از رازهای طبیعت را بدون توسل به توضیحات اسطورهای کشف کند. و همین اعتماد، در نهایت از طبیعت فراتر رفت. اگر انسان میتواند قوانین طبیعت را کشف کند، شاید بتواند قوانین عقلانی برای زندگی اجتماعی خود نیز پیدا کند. اینجا یکی از مهمترین مراحل شکلگیری جهان مدرن آغاز میشود. انسان دیگر فقط موضوع شناخت طبیعت نبود؛ خودش به موضوع اندیشه تبدیل شد. چه چیزی را میتوانم بدانم؟ چه چیزی حق دارم باور کنم؟ آیا میتوانم بدون اقتدار سنت فکر کنم؟ آیا فرد دارای حقوقی مستقل از حکومت و جامعه است؟ فیلسوفانی مانند دکارت، لاک، هیوم، کانت و دیگر متفکران عصر جدید، هر کدام از زاویهای متفاوت به این مسائل پرداختند. به تدریج مفاهیمی مانند عقل، فردیت، آزادی وجدان، آزادی اندیشه و حقوق طبیعی اهمیت بیشتری پیدا کردند. این یکی از مهمترین تغییرات تاریخ بشر بود: انسان دیگر فقط عضوی از یک نظم از پیش تعیینشده نبود؛ میتوانست خود را فردی مستقل و صاحب حق تصور کند. ایدهها زمانی که وارد سیاست شدند، جهان را تغییر دادند. انقلاب آمریکا و انقلاب فرانسه از مهمترین نمونههای این تحول بودند. پرسش دیگر فقط این نبود که چه کسی حکومت میکند. پرسش این بود: چه حقی دارد حکومت کند؟ اگر انسانها از نظر طبیعی آزاد و برابرند، چرا یکی باید صرفاً به دلیل تولد، بر دیگری فرمانروایی کند؟ اگر حکومت برای انسانهاست، آیا نباید قدرت آن محدود شود؟ اینجا مفاهیمی مانند حاکمیت مردم، حقوق شهروندی، آزادی و برابری در برابر قانون اهمیت پیدا کردند. البته این ایدهها از همان ابتدا برای همه اجرا نشدند. زنان، بردگان، اقلیتها و گروههای بسیاری مدتها از این حقوق محروم بودند. اما یک اصل جدید وارد تاریخ شده بود:
از آغاز اندیشه تا مدرنیته و حقوق بشر مقدمه انسان از همان زمانی که برای نخستین بار به جهان اطراف خود اندیشید، با پرسشهایی روبهرو شد که هنوز هم برای ما آشنا هستند: جهان چیست؟ چرا اتفاقات رخ میدهند؟ مرگ چیست؟ بیماری از کجا میآید؟ باران و رعد و برق چگونه پدید میآیند؟ انسان از کجا آمده و چگونه باید زندگی کند؟ پاسخ انسان به این پرسشها در طول تاریخ ثابت نمانده است. شیوهٔ فهم جهان تغییر کرده، اما پرسشها تا حد زیادی باقی ماندهاند. این تغییر را میتوان یکی از بزرگترین داستانهای تاریخ بشر دانست؛ داستانی که از جادو آغاز میشود، به اسطوره و جهان خدایان میرسد، در قالب دین ساختار پیدا میکند، با ظهور فلسفه وارد مرحلهٔ تازهای از پرسشگری میشود، با علم شیوهٔ جدیدی برای شناخت طبیعت پیدا میکند و سرانجام در جهان مدرن، پرسشهایی تازه دربارهٔ آزادی، فرد، قدرت، عدالت و حقوق انسان مطرح میکند. اما این تاریخ را نباید به شکل سادهٔ «جهل ، دین ، فلسفه ، علم ، مدرنیته» فهمید. انسان هیچگاه بهطور کامل از مرحلهای عبور نکرده و آن را پشت سر نگذاشته است. بسیاری از شیوههای قدیمی فهم جهان همچنان در شکلهای جدید وجود دارند. جادو، اسطوره، دین، فلسفه و علم هنوز در زندگی انسان معاصر حضور دارند؛ اما نسبت آنها با یکدیگر و جایگاهشان در فهم جهان تغییر کرده است. این نوشته تلاش میکند این مسیر طولانی را دنبال کند؛ نه برای تحقیر گذشته و نه برای ستایش سادهلوحانهٔ جهان مدرن، بلکه برای فهمیدن اینکه چگونه ذهن انسان از نخستین تلاشهایش برای فهم ناشناختهها به مفاهیمی مانند علم، آزادی و حقوق بشر رسید. از ناشناخته تا شناخت؛ سفر انسان در تاریخ اندیشه انسان نخستین در جهانی زندگی میکرد که بخش بزرگی از آن برایش ناشناخته و غیرقابل پیشبینی بود. مرگ ناگهانی، بیماری، خشکسالی، باران، طوفان، رعد و برق، موفقیت در شکار، تولد و مرگ اعضای قبیله و بسیاری از اتفاقات دیگر، نیازمند توضیح بودند. اما انسان هنوز ابزارهای علمی برای توضیح آنها نداشت. جادو یکی از نخستین تلاشهای انسان برای برقرار کردن رابطهای میان خود و نیروهای ناشناختهٔ جهان بود. انسان میخواست فقط جهان را تماشا نکند؛ میخواست بر آن اثر بگذارد. آیینها، نشانهها، اشیا، کلمات و رفتارهای خاص میتوانستند از نظر انسان با رخدادهای طبیعی ارتباط داشته باشند. در این جهان، طبیعت هنوز کاملاً از انسان جدا نشده بود. مرز میان امر انسانی، طبیعی و ماورایی بسیار مبهم بود. جادو را بنابراین میتوان نه صرفاً مجموعهای از خرافات، بلکه بخشی از تلاش اولیهٔ انسان برای فهم و کنترل جهان ناشناخته دانست. انسان فقط به کنترل جهان نیاز نداشت؛ میخواست بفهمد چرا جهان چنین است. اسطوره پاسخی به این نیاز بود. جهان در اسطوره دیگر مجموعهای از اتفاقات بیمعنا نبود. پشت پدیدهها شخصیتها، نیروها و داستانهایی قرار گرفتند. آسمان، زمین، خورشید، دریا، طوفان، باروری و مرگ در قالب روایتهایی دربارهٔ موجودات و نیروهای فراطبیعی معنا پیدا کردند. خدایان پدیدار شدند؛ خدایان جنگ، باران، عشق، باروری، دریا، مرگ و آسمان. با اسطوره، جهان به داستانی معنادار تبدیل شد. انسان نهتنها میدانست که باران میبارد، بلکه میتوانست داستانی دربارهٔ اینکه چه نیرویی باعث باران شده است داشته باشد. اسطوره همچنین به پرسشهای اخلاقی و اجتماعی پاسخ میداد: چه چیزی درست است؟ چه چیزی نادرست است؟ چرا باید به سنت وفادار بود؟ چرا برخی رفتارها ممنوعاند؟ به این ترتیب، اسطوره تنها دربارهٔ خدایان نبود؛ بلکه شیوهای برای فهم جهان و جایگاه انسان در آن بود. با پیچیدهتر شدن جوامع انسانی، باورهای مربوط به نیروهای فراطبیعی نیز ساختارمندتر شدند. خدایان صاحب قلمرو، قدرت و ویژگیهای مشخص شدند. آیینها شکل منظمتری پیدا کردند و گروههایی تخصصی مانند کاهنان پدید آمدند. دین به تدریج تنها دربارهٔ جهان ناشناخته نبود؛ دربارهٔ نظم اجتماعی، اخلاق، قانون، مرگ، زندگی پس از مرگ و رابطهٔ انسان با امر مقدس نیز سخن میگفت. در برخی تمدنها، پادشاهی نیز با نظم کیهانی پیوند خورد. قدرت سیاسی و نظم دینی یکدیگر را تقویت کردند. اما تاریخ دین بعدها مسیرهای متفاوتی را تجربه کرد. در برخی سنتها تعداد خدایان محدودتر شد و در برخی دیگر ایدهٔ خدای یگانه به مرکز جهانبینی تبدیل شد. با ظهور سنتهای یکتاپرستانه، مسئلهٔ خدا دیگر تنها مسئلهٔ یک نیروی طبیعی یا یکی از خدایان متعدد نبود؛ بلکه به پرسش دربارهٔ آفرینندهٔ جهان، منشأ اخلاق، معنای وجود و رابطهٔ انسان با هستی تبدیل شد.
غایت هستی؛ اگر جهان هدفی داشته باشد فرض کنیم بهترین سناریو را قبول کنیم: هیچ جنگی نیست، هیچکس به دیگری ظلم نمیکند، فقر و گرسنگی وجود ندارد، بیماریهای قابل پیشگیری از بین رفتهاند، همه از امنیت و آزادی برخوردارند، نیازهای مادی همه تأمین است و حتی انسانها از نظر اخلاقی هم بسیار بهتر شدهاند. خب، بعدش چه؟ در ادیان قدیمی، بهشت تا حدی توصیفی از همین سناریو است. در قرآن، بهشت با چیزهایی توصیف میشود که برای انسان آن جامعه بسیار مطلوب بودهاند: باغ، آب جاری، سایه، خوراک، شراب، همسران، امنیت، جاودانگی و رهایی از رنج. میشود این توصیف را تا حدی در چارچوب جهان تاریخی قرن هفتم فهمید. برای انسانی که در محیط خشک عربستان زندگی میکرد، باغ، آب جاری و فراوانی غذا میتوانسته تصویر فوقالعادهای از سعادت باشد. اما اگر همین مفهوم را به امروز بیاوریم، سؤال جالبی پیش میآید: خب، باغ و نهر عسل و حوری... بعدش چه؟ شاید انسان امروز دیگر بهشت را صرفاً در این چیزها نبیند. شاید انسان آینده چیزهایی بخواهد که ما امروز حتی تصورش را نمیکنیم. بنابراین اگر قرار باشد بهشت فقط نسخه بینهایتشده خواستههای انسان هر دوره باشد، مشکل همچنان باقی است. چون تأمین نیاز با معناداری یکی نیست. فرض کنیم در سال ۲۵۰۰ بشر به جایی رسیده که هیچکس گرسنه نیست، هیچکس بیمار نمیشود، انرژی نامحدود است، همه مسکن دارند، کار اجباری وجود ندارد و جنگ هم از بین رفته است. حالا انسان صبح از خواب بیدار میشود. چه میکند؟ اگر جواب این باشد که «هر کاری که دوست دارد»، سؤال بعدی فوراً میآید: «خب، چرا؟ بعدش چه؟» این همان چیزی است که حتی یک جهان کاملاً عادلانه هم بهتنهایی حل نمیکند. عدالت میتواند بگوید هیچکس رنج بیدلیل نمیکشد، اما هنوز پاسخ نمیدهد که زندگی برای چه ادامه پیدا میکند. اگر غایت جهان اصلاً شادی دائمی باشد. اگر همیشه خوشحال باشی، شادی چه معنایی دارد؟ مثل این است که موسیقی همیشه در اوج باشد؛ بعد از مدتی دیگر «اوج» معنایی ندارد. اما اینجا سؤال حتی عجیبتری مطرح میشود: اگر فرض کنیم خدا وجود دارد و جهان را عمداً ساخته، چرا اصلاً موجودی آگاه را وارد این چرخه کرده است؟ چرا اصلاً «وجود» بهتر از «عدم وجود» است؟ این سؤال حتی از «آیا خدا وجود دارد؟» هم یک مرحله جلوتر است؛ چون فرض کردهایم خدا وجود دارد و باز میپرسیم: «خودِ پروژه آفرینش برای چیست؟» و اینجا پاسخ «برای اینکه انسان به بهشت برود» کمی شبیه این است که بگوییم: «خدا انسان را آفرید تا در نهایت به جایی برسد که خدا برایش آماده کرده است.» اما هنوز سؤال باقی است: چرا این کل پروژه اصلاً باید وجود داشته باشد؟ حتی اگر فرض کنیم بهشت واقعاً وجود دارد و تا ابد زندهایم، هیچ درد و بیماریای نیست، هر چیزی که بخواهیم فراهم است، آدمهای دوستداشتنیمان کنارمان هستند و هیچ ظلم و ترسی وجود ندارد، باز هم یک سؤال عجیب باقی میماند: بعد از یک میلیارد سال چه؟ بعد از یک تریلیون سال چه؟ بعد از بینهایت چه؟ آیا هنوز میتوان گفت «من دارم زندگی میکنم»؟ آیا هنوز چیزی برای انتظار، کشف، تغییر یا رسیدن وجود دارد؟ اینجاست که خودِ ابدیت تبدیل به مسئله میشود. شاید اصلاً «جاودانگی شخصی» غایت مناسبی نباشد. شاید اشتباه از اینجا شروع میشود که ما فکر میکنیم بهترین چیزی که میتوان تصور کرد این است که «من برای همیشه وجود داشته باشم و همیشه خوشحال باشم». اما شاید این فقط بزرگترین آرزوی موجودی فانی باشد. شاید تصور ما از بهشت، تصویری باشد که انسان هر دوره از «بهترین زندگی ممکن» ساخته است. انسان عصر کشاورزی میگوید باغ و آب و غذا. انسان عصر صنعتی میگوید رفاه و آزادی. انسان مدرن شاید بگوید سلامت، آزادی، روابط عمیق، تجربه، شناخت، خلق کردن و دسترسی نامحدود به امکانات. اما هنوز یک سؤال بالای سر همه این تصورها باقی میماند: «چرا اصلاً باید چیزی وجود داشته باشد و چرا باید ادامه پیدا کند؟» https://t.me/Consciousne3
مسافر پیش از آنکه نامی داشته باشی، پیش از آنکه انسانی باشی، پیش از آنکه حتی زمینی باشد، تنها سکوت بود. نه سکوتی که از نبودن آمده باشد؛ سکوتی که همهٔ امکانها را در خود پنهان کرده بود. آنگاه جهان، همچون نفسی آرام، آغاز شد. نور زاده شد. زمان به راه افتاد. فضا گسترده شد. ستارهها یکییکی روشن شدند؛ گویی هزاران چراغ در تالاری بیانتها. هر ستاره، کورهای بود که تکهای از وجود آیندهٔ تو را میساخت. آهن خونت، کلسیم استخوانت، اکسیژن نفست، کربن قلبت... همه روزی در دل ستارهای میسوختند. اما هنوز «تو» نبودی. تو در هزاران جای جهان پراکنده بودی. ذرهای در ستارهای دور. قطرهای در ابری میان کهکشان. غباری در فضای خاموش. میلیاردها سال گذشت. آن ذرهها بر زمینی جوان گرد هم آمدند. دریاها زاده شدند. زندگی، آهسته و بیصدا، نخستین چشمش را گشود. آن چشم، هنوز نمیدانست که روزی خواهد توانست به خود نگاه کند. زندگی، پوست عوض کرد. بال درآورد. شنا کرد. دوید. اندیشید. و سرانجام، انسانی ایستاد. اما عجیبترین اتفاق هنوز رخ نداده بود. روزی کودکی به دنیا آمد. سالها گذشت. او حرف زدن آموخت. خندیدن آموخت. گریستن آموخت. اما روزی، در شبی آرام، سرش را به سوی آسمان بلند کرد. به ستارهها نگاه کرد. ناگهان پرسشی در دلش افتاد: «من کیستم؟» همان لحظه، جهان لبخند زد. زیرا پس از میلیاردها سال، بخشی از خودش توانسته بود از خودش سؤال بپرسد. تو فقط موجودی روی سیارهای کوچک نیستی. تو راهی هستی که جهان، از میان آن، خودش را تماشا میکند. وقتی به گل نگاه میکنی، جهان دارد گل را میبیند. وقتی به موسیقی گوش میدهی، جهان دارد صدای خودش را میشنود. وقتی عاشق میشوی، جهان دارد امکان عشق را تجربه میکند. وقتی شک میکنی، جهان دارد دربارهٔ خودش میاندیشد. و شاید... تمام رنجها، شادیها، امیدها و شکستها، بخشی از سفر این مسافر باشند. شاید مقصد، پاسخ نهایی نباشد. شاید مقصد، خودِ راه باشد. روزی خواهد رسید که این بدن، آرام به خاک بازگردد. اتمهایت دوباره آزاد شوند. درختی از آنها بروید. پرندهای دانهای را بخورد. ستارهای تازه، از غبارهای کهن شکل بگیرد. و جهان، باز هم داستانش را ادامه دهد. شاید آن روز، کسی دیگر، زیر آسمانی دیگر، دوباره از خود بپرسد: «من کیستم؟» و شاید همان پرسش، زیباترین چیزی باشد که در این جهان وجود دارد. زیرا از لحظهای که انسان این سؤال را میپرسد، سفر واقعی آغاز میشود. https://t.me/Consciousne3
زندگی پس از مغز . با توضیحات #کریستوف_کخ، عصبشناس Credit: Closer to truth YouTube Channel #عصب_شناسی #ذهن #مرگ #مغز #زندگی @tanidegi
همچنین نسخهٔ چهارم IIT نیز حدود شش ماه پیش منتشر شد: https://doi.org/10.48550/arXiv.2212.14787
البته تعداد این تئوریها دائماً در حال افزایش است و حتی در طی چند ماه اخیری که از انتشار مقالههای فوق میگذرد تئوریهای دیگری چون MUM و JDP به منظور ایجاد پیوند بهتری بین تئوریهای مختلف نیز معرفی شدهاند: https://doi.org/10.1016/j.tics.2023.02.001 https://doi.org/10.31234/osf.io/6afs3
видео или голосовое, без подписи
در این مقاله، تئوریهای مختلف consciousness در چهار گروه اصلی دستهبندی شدهاند: 1. Higher-order theories (HOTs) 2. Global workspace theories (GWTs) 3. Integrated information theory (IIT) 4. Re-entry and predictive processing theories همچنین، اخیراً یک پایگاه اطلاعاتی بسیار سودمند به آدرس: https://contrastdb.tau.ac.il به منظور گردآوری و مقایسهٔ نتایج پژوهشهای consciousness (عمدتاً با تفکیک بر پایهٔ همان تقسیمبندی فوق) راهاندازی شده است. این پایگاه و امکانات آن در مقالهٔ زیر معرفی شده است:
видео или голосовое, без подписи
یکی از بهترین مرورها بر مهمترین نظریات امروزی consciousness مقالهای است به قلم انیل ست و تیم بین که پارسال در Nature منتشر شد:
فایل صوتی با موضوع:جبرواختیار برگزار کننده: دکتر تقی کیمیایی اسدی متخصص مغز و اعصاب وفوق تخصص طب تشخیص الکترونیکی برگزار شده در گروه: Modern Cogitation @modern_cogitation @modern_cogitation_archive
تصمیم میگیرم، پس اراده آزاد وجود دارد؟ محمد مانیان هر موجود زنده ای از جمله انسان در نتیجه ی برخورد با جهان و با توجه به هوش و ابزار منطق حاکم بر مغزش ( مثل قیاس در انسان) داده های به دست امده از جهان را تحلیل و پردازش میکند و نتیجه آن تحلیل و پردازش منجر به رفتار و عمل موجود زنده شده و بسته به قدرت حافظه موجود زنده، بصورت تجربه ای در نزد آن باقی میماند که بعدها میتواند از ان استفاده نماید. در انسان ها نیز اینگونه است که علاوه بر اینکه میتوانند از تجریه های شخصی خود استفاده کنند هم میتوانند انها را سینه به سینه به نسل بعد خودشان انتقال بدهند. همانطور که در مقطعی از زمان مجهز به زبان شدند و بعد نوشتار و کتاب و امروزه هم که با شبکه های اجتماعی و رسانه ها و ... در حال انتقال این تجربیات به همدیگر هستند . در اینجا چیزی که حاصل میشود یک خرد جمعی ست که در اختیار انسان قرار میگیرد و این خرد جمعی حاصل تجربیات هزاران ساله بشر است و میتواند به عنوان عاملی در تصمیم گیری های هر فرد تاثیر بگذارد و در واقع او قبل از انجام هر تصمیمی خوب فکر کند و از تجربیات فردی خود و جمعی بشر استفاده نماید که البته خود "خوب فکر کردن" قبل از انجام کاری نیز حاصل تجربیات و اموزشی ست که از گذشتگان به او رسیده است.چیزی که اغلب افراد با اراده آزاد اشتباه میگیرند همین تجارب فردی و جمعی ست. خرد جمعی ست که با انتقال تجربیات هزاران ساله بشر باعث ایجاد چیزهایی مثل فرهنگ و اموزش ... میشود و همین خرد جمعی ست و این تجربیات جمعی که علاوه بر تجربیات خود فرد در اختیار او قرار میگیرد و او قبل از انجام هر کاری برای تصمیم گیری از انها استفاده میکند. در واقع این تجربیات فردی و جمعی میتواند به انسان در تصمیم گیری کمک کند و نقش یک کنترل گر را داشته باشند تا او بتواند یک تصمیم بهتر بگیرد و با این گونه تجربیات او میتواند اتفاقات و وقایع زندگی خود را کنترل کند. به طور خلاصه انسان از آن خرد جمعی و تجربه ی گذشتگان اموزش دیده است که قبل از هر کاری خوب فکر کند و گزینه های مختلف را بررسی و بعد تصمیم گیری و انتخاب نماید که هم در این اموزش برای تصمیم گیری و هم استفاده از تجربیاتش(فردی و جمعی) برای انتخاب، پای هیچ اراده ی ازادی در میان نیست. در واقع این تجربیات به دست امده از خودش و خردجمعی به عنوان تعدیل کننده و کنترل گر محسوب میشوند.
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
قابل تامل: خود اگاهی فردگرایی عقلانیت انتقادی ظهور و کمال سه مولفه در عصر روشنگری
#مغز_پژوهی #پادکست۱۳۲ 🆔 کانال پادکست خانه آگاهی ------------------------------------------- 🆔 کانال فیزیک دکتر غواصّیه --------------------------------------------
خودشناسی و خودآگاهی مهرداد شفیعیان محمد مانیان جدا از بحث های عصب شناسی و مطالبی که با عنوان خود اتوبیوگرافی توسط عصب شناس ها مطرح میشود به نظر میرسد که درک انسان در گذشته (مثلا هزار سال قبل ) از خوداگاهی با درک انسان عصر مدرن و امروزی از خوداگاهی یکسان نبوده است. انسان در گذشته اصولا خویشتن و هویت مستقلی برای خود قایل نبود . فردیت و درک از خویشتن انچنان که امروز میشناسیم یعنی individualism در ان زمان وجود نداشت و هویت در رابطه با خویشان، مذهب و اجتماع بود. بدین لحاظ تبعید مجازات بسیار وحشتناکی برای انان بود چون تمام چیزهایی که هویت شخص را تشکیل می دادند به یکباره از وی گرفته میشد و بدست اوردن انها در مکان جدید بسیار دشوار بود. از انچه گذشت به نظر میرسد که خوداگاهی(self-consciousness ) یا چیزی که عصب شناس ها با عنوان خود اتوبیوگرافی یا اگاهی گسترده به آن اشاره دارند دارای سطوح و مراتب یکسان نباشد و با بالا رفتن شناخت فرد از خود (خودشناسی) فرد کیفیت ذهنی جدید و قوی تری از خوداگاهی را تجربه کند. در عصر حاضر اگاهی از داشتن اگاهی در برخی از انسانها وجود دارد و بسیاری اصلا متوجه آن نیستند.