دردِ مشترک
Статистика☆فرهنگی _ اجتماعی* (زخمنوشتهای من) من دردِ مشترکم؛مرا فریاد کن. "من،رویایی دارم" آه، اگر"آزادی"سرودی می خواند، کوچک؛ همچون گلوگاه پرنده ای، هیچ کجا دیواری فرو ریخته برجای نمی ماند؛ که هر ویرانه،نشان از غیاب انسانی ست. ناشناس=بلاک @Hassanghorbani1285
- Последний пост
- 11 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 45
- 1/48двое суток
- 51
- 1/72трое суток
- 55
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
در دو دهه اخیر، شکاف میان این نگاه و جامعه ایران بیش از هر زمان دیگری آشکار شده است. ایران امروز، ایران سال ۱۳۵۷ نیست؛ جامعهای است نزدیک به نود میلیون نفر، با میلیونها دانشجو و فارغالتحصیل، دسترسی گسترده به اطلاعات، ارتباط مداوم با جهان و نسلی که خواهان مشارکت، شفافیت، کرامت انسانی، آزادیهای مدنی و اجرای برابر قانون است. نسل جدید، بیش از آنکه شیفته شعارها باشد، عملکرد را داوری میکند و بیش از آنکه به قدرت اشخاص بیاندیشد، به کارآمدی نهادها میاندیشد. Hassan Ghorbani, [۲۰۲۶/۸/۶، ۱۶:۱۶] از سوی دیگر،در سده اخیر اقتصاد نفتی نیز در این میان نقشی تعیینکننده داشته است. دولتهایی که بخش عمده درآمد خود را از منابع طبیعی به دست میآورند، کمتر خود را نیازمند رضایت شهروندان( مالیاتدهندگان) میبینند. این وابستگی معکوس، رابطه طبیعی میان شهروند، مالیات و پاسخگویی را تضعیف کرده و به گسترش رانت، فساد و تقدم روابط بر ضوابط انجامیده است. نباید از نقش نظام آموزشی نیز غافل شد. مدرسه و دانشگاه، پیش وبیش از آنکه شهروند قانونمدار تربیت کنند، غالباً حافظهمحور بودهاند. دانشآموز ما ممکن است دهها فرمول، تاریخ،شعر،و... را از بر باشد، اما هنوز نیاموخته که "احترام به قانون" از چراغ قرمز چهارراه آغاز میشود و تا عالیترین مقام کشور امتداد مییابد. جامعه مدنی ضعیف، احزاب کمرمق، رسانههای محدود، بیثباتی قوانین، اجرای گزینشی مقررات، مهاجرت گسترده نخبهگان، کاهش سرمایه اجتماعی و فرسایش اعتماد عمومی نیز هر یک حلقهای از زنجیرهای هستند که رؤیای حکومت قانون را به تعویق انداختهاند. با این همه، شاید بزرگترین خطای ما این بوده است، که قانون را بیشتر نوشتهایم تا زیسته باشیم. ایران امروز از کمبود قانون رنج نمیبرد؛ از کمبود التزام همگانی به قانون رنج میبرد. قانون زمانی معنا مییابد که هیچ فرد، نهاد، گروه، حزب یا مقام سیاسی خود را فراتر از آن نداند. استثنا، آغاز فروپاشی عدالت است. امروز، یکصد و بیست سال پس از فرمان مشروطه و یکصد و پنجاه سال پس از نگارش رسالهی «یک کلمه»، همچنان بر سر همان چهارراه تاریخی ایستادهایم. توسعه، عدالت، سرمایهگذاری، اعتماد عمومی، کاهش مهاجرت نخبهگان، تعامل سازنده با جهان و حتی امنیت پایدار، همگی از یک سرچشمه سیراب میشوند: حکومت قانون. شاید بزرگترین پیام مستشارالدوله برای نسل امروز همین باشد که هیچ جامعهای با قهرمانان نجات پیدا نمیکند؛ ملتها را نهادهای مستقل، قانون عادلانه و اجرای برابر آن میسازد. قانون، اگر برای همه نباشد، برای هیچکس نخواهد ماند. و چه تلخ است که پس از گذشت یکصد و پنجاه سال، هنوز میتوان تاریخ معاصر ایران را با همان عنوان رساله کوچک یوسفخان مستشارالدوله روایت کرد؛ «یک کلمه». زیرا هنوز مهمترین مطالبه ایرانیان، نه واژهای تازه، بلکه تحقق همان واژه کهن است؛ قانونی که بر فراز همه بایستد، نه در خدمت برخی و نه علیه برخی. روزی که این رؤیا محقق شود، شاید بتوان گفت قطار مشروطه، پس از یک و نیم قرن، سرانجام به مقصد رسیده است. به ایستگاه"یک کلمه": قانون کنشگر مدنی: حسن قربانی
Hassan Ghorbani, [۲۰۲۶/۸/۶، ۱۶:۱۵] ""یک کلمه؛ ۱۵۰ سال انتظار برای حکومت قانون"" پیشگفتار" 《تاریخ را همیشه سیاستمداران نساختهاند؛ باور دارم، گاهی یک کتاب، یک رساله، یک مقاله یا حتی یک واژه، مسیر اندیشه یک جامعه را تغییر داده است؛یک کلمه: "قانون" مگر رساله «یک کلمه» میرزا یوسفخان مستشارالدوله تبریزی، در آغاز چیزی جز چند ده صفحه بود؟ اما اندیشهای را به میان آورد که هنوز، پس از یکونیم قرن، مهمترین موضوع گفتوگو و مطالبه جامعه است. اگر این مقاله بتواند تنها چند خواننده را به باور این اندیشه برساند، که توسعه از احترام به قانون آغاز میشود، نه از تعویض مداوم صاحبان قدرت؛ رسالت خود را انجام داده است.》 نزدیک به یکصد و پنجاه سال پیش، مردی از دل دستگاه دیوانی قاجار، پس از آشنایی با تمدن و نظامهای حقوقی اروپا، به این نتیجه رسید که راز پیشرفت غرب، نه در توپ و تفنگ است، نه در کارخانه و راهآهن، و نه حتا در دانشگاه؛ بلکه در یک اصل بنیادین نهفته است: حکومت قانون. میرزا یوسفخان مستشارالدوله، کاردار سفارت ایران در پاریس، حاصل این دریافت را در رسالهای کوچک اما ماندگار با عنوان «یک کلمه» نوشت؛ رسالهای که همه آرزوی او برای آینده ایران را در یک واژه خلاصه میکرد:قانون او برای آنکه اندیشهاش در جامعه سنتی آن روز شنیده شود، کوشید نشان دهد قانون با دین ناسازگار نیست و حتا بسیاری از اصول آن را میتوان با مبانی اسلامی همسو دانست. اما آنچه مستشارالدوله میخواست، صرفاً تدوین چند ماده قانونی نبود؛ او از برابری انسانها در برابر قانون سخن میگفت؛ از جامعهای که در آن شاه و گدا، حاکم و رعیت، روحانی و غیرروحانی، نظامی و غیرنظامی، همهگی در برابر قانون یکسان باشند. همین اندیشه، برای استبداد قاجار تحملناپذیر بود؛ نویسنده زندانی شد، شکنجه دید و جان خود را بر سر همان «یک کلمه» گذاشت. سیوشش سال بعد، فرمان مشروطه صادر شد؛ فرمانی که اگرچه به امضای مظفرالدینشاه رسید، اما در حقیقت محصول دههها اندیشه، رنج، مبارزه و خوندادن آزادیخواهان بود. توگویی رساله «یک کلمه» از کتابخانهها بیرون آمد و به خیابانهای تهران، تبریز،مشهد، اصفهان، رشت،و... راه یافت. اما امروز، با گذشت یکصدوبیست سال از مشروطه، هنوز همان پرسش پیش روی ماست: چرا جامعهای که سه نظام سیاسی متفاوت، انقلاب، اصلاحات، دانشگاه، رسانه، میلیونها تحصیلکرده و صدها جنبش اجتماعی را تجربه کرده است، همچنان در تحقق حکومت "قانون" با دشواری روبهروست؟ پاسخ را نباید در یک فرد، یک حکومت یا یک جریان خلاصه کرد. این، محصول تاریخی پیچیده است که هر نسل سهمی در ساختن یا نساختن آن داشته است. نخستین مانع، میراث دیرپای استبداد در خانواده مردسالار،وفرهنگ سیاسی ایران است. قرنها حکومت فردمحور، جامعه را به اطاعت از اشخاص خو داد، نه احترام به نهادها. در چنین فرهنگی، قانون اغلب تابع اراده صاحبان قدرت بوده است، نه برعکس. هنوز هم گاه به جای آنکه بپرسیم «قانون چه میگوید؟» میپرسیم «چه کسی تصمیم گرفته است؟!» از دیگر سوی، شکاف میان روشنفکران و توده مردم نیز مانع بزرگی بود. بسیاری از اندیشههای نو هرگز به زبان زندگی روزمره مردم ترجمه نشد. قانون، به جای آنکه به مطالبه عمومی تبدیل شود، در حلقههای محدود نخبگان باقی ماند. در این میان، روحانیت نیز همانند دیگر نیروهای اجتماعی، نقشی چندوجهی داشته است. تاریخ را نمیتوان با یک حکم کلی روایت کرد. اگر مجتهدان بزرگی چون آخوند خراسانی و نائینی در صف مشروطهخواهان ایستادند، گروهی دیگر از روحانیان، قوانین عرفی را تهدیدی برای اقتدار سنتی یا فهم دینی خود میدانستند. این دوگانگی،از همان آغاز، مسیر استقرار حکومت قانون را دشوار ساخت. Hassan Ghorbani, [۲۰۲۶/۸/۶، ۱۶:۱۵] پس از انقلاب ۱۳۵۷ نیز این چالش به شکلی تازه ادامه یافت. انقلاب با شعار عدالت، استقلال و آزادی پیروز شد، اما بهتدریج بخشی از روحانیت سیاسی، بهویژه جریانهای تندرو، بیش از آنکه به تقویت نهادهای قانونی و پاسخگو بیاندیشند، بر گسترش نگاه ایدئولوژیک و تمرکز قدرت تأکید کردند. در چنین فضایی، گاه قانون به جای آنکه معیار داوری باشد، تابع قرائتهای متغیر سیاسی یا ایدئولوژیک شد و این امر، اعتماد عمومی به اصل برابری در برابر قانون را آسیبپذیر کرد. تندروی، صرفنظر از آنکه از سوی چه گروهی باشد، بزرگترین دشمن حکومت قانون است. تندرو، حقیقت را در انحصار خود میبیند و مخالف را نه شهروندی با حقوق برابر، بلکه خطری برای حذف میپندارد. هنگامی که چنین نگاهی بر عرصه سیاست سایه بیافکند، قانون به جای آنکه پناهگاه همه شهروندان باشد، به ابزاری برای حذف رقیب تبدیل میشود.
без подписи
از آن زمان تاکنون، افرادی زیادی به قله صعود کرده اند، اما شماری زیادی نیز جان شان را از دست دادند. یکی از سالهای مرگبار در این قله ۲۰۱۳ بود که در آن دستکم شش حادثه مرگبار صورت گرفت.
Hassan Ghorbani, [۲۰۲۶/۸/۴، ۱۴:۰۷] "نیرمال پورجا" اسطوره کوهنوردی جهان به ابدیت پیوست. کتاب "" ورای ممکن"" روایت عمل ورای ممکن اوست؛ صعود به ۱۴ قله بالای ۸۰۰۰ متر جهان،تنها در ششماه و ۷ روز؛ حال آنکه رکورد پیشین،بیش از ۸ سال بود.او در پنجشنبه گذشته ۳۰ ژوئیه در برودپیک پاکستان براثر سقوط بهمن به همراه ۹نفر دیگر درگذشت. خواندن کتاب"" ورای ممکن"" او ،نه برای کوهنوردان،که برای هر خوانندهای فوقالعاده جذاب است.👇 نیرمال پورجا کوهنورد بریتانیایی- نپالی در میان ده کوهنوردی که در برفکوچ پاکستان جان باختند  منبع تصویر،AFP منتشر شده در۱ آگست ۲۰۲۶ زمان مطالعه: ۳ دقیقه نیرمال پورجا، کوهنورد مشهور بریتانیایی-نپالی، از جمله ۱۰ نفری است که در حادثه برفکوچ در قله برودپیک پاکستان جان خود را از دست دادهاند. شرکت ایلیت ایکسپیدیشن، با انتشار بیانیهای اعلام کرد که «با اندوه عمیق و قلبی شکسته» مرگ پورجای ۴۳ ساله را که در برفکوچ روز پنجشنبه جان باخت، تأیید میکند. کمال برادر او نوشت: «ما هر روز دلتنگت میشویم.» پورجا در نپال متولد شد و در ارتش بریتانیا خدمت کرده بود. او با صعود به ۱۴ قله بلند در ظرف شش ماه در سال ۲۰۱۹ به شهرت جهانی رسید. پیشتر مقامات پاکستانی اعلام کردند که پس از آغاز عملیات جستوجو جسد سه کوهنورد را کشف کرده اند. بلیندرا شاه، نخست وزیر نپال، نیز مرگ آقای پورجا را تأیید کرده و نوشته است: «مرگ غمبار شش کوهنورد نپالی و چهار کوهنورد خارجی به شمول دارنده ریکارد جهانی نیرمال پورجا، در ارتفاعات کوه قراقروم در پاکستان همه ما را تکان داده است.» او افزوده است: «داستان شجاعت، تعهد و همکاری آنها همواره الهام بخش ما خواهد بود.» برادر بزرگتر پورجا در بیانیهای نوشت: «با قلبی درمانده مینویسم که برادر کوچکترم و دیگر کوهنوردان دیگر با مانیستند.» «با آنکه قلبهای ما شکسته است، ما به او فوقالعاده افتخار میکنیم. میراث تو تا ابد باقی خواهد ماند.»  منبع تصویر،Getty Images توضیح تصویر،قله براد پیک یکی از مرگبار ترین قلهها برای صعود است پس از آنکه روز جمعه خبر وقوع برفکوچ در ارتفاعات کوه قراقروم در پاکستان منتشر شد، امدادگران تلاش کردند تا کوهنوردانی را که در یکی از بلند ترین قلههای جهان گیر مانده اند، نجات دهند. آنان در نخستین مرحله تلاششان موفق شدند جسد سه کوهنورد را پیدا کنند. تلاش برای نجات هفت تن دیگر از قله «براد پیک» که در مرز میان پاکستان و چین واقع شده، برای دومین روز ادامه یافت. در میان آنها کوهنورد نامآشنای نیپالی، نیرمال پورجا نیز حضور دارد. نیرمال هدایت این گروه ده نفری را به عهده داشت. عملیات با پیوستن کوهنوردان داوطلب پاکستانی به تیم عملیات گسترش یافته است. شماری از کوهنوردان نیپالی صعود خود را در قله مجاور کی۲ متوقف کرده اند. آب و هوای نامساعد عملیات نجات را با مشکل مواجه کرد. سه جسد کشف شده مربوط به مالوری گیس شهروند امریکایی، نظیره احمد عبدالله الحارثی اهل عمان و پور بهادر گورونگ شهروند نپال هستند. روز جمعه باشگاه الپاین پاکستان اعلام کرد که چندین کوهنورد توسط درونها مشاهده شده اند اما وضعیت شان تاکنون مشخص نیست. ایاز شگری، دبیرکل این باشگاه، گفت که امدادگران از خطر وقوع برفکوچهای نگران بودند. چرخبالهای نظامی نیز در حالت آماده باش قرار دارند تا زمانیکه آب و هوا مساعد شود، به عملیات نجات بپیوندند. عملیات جستوجو و نجات پس از آن آغاز شد که گزارشهای از وقوع یک برفکوچ در ارتفاع هشت هزار متری قلهای در حوزه کوهستانی قراقروم روز پنچ شنبه نشر شد. این گروه کوهنوردی چند میلیتی توسط نیرما پورجا هدایت میشد. او در سال ۲۰۱۹ به صعود به ۱۴ قله که ارتفاع شان بیشتر از هشت هزار متر است، مشهور شد.  Hassan Ghorbani, [۲۰۲۶/۸/۴، ۱۴:۰۸] پورجا در سال ۲۰۰۳ به ارتش بریتانیا پیوست. او در بخش قایقهای ویژه، یک بخش ویژه از نیروهای دریایی سلطنتی در ۲۰۰۹ خدمت کرد. در ۲۰۱۲ در اولین صعودش به ارتفاع بیش از شش هزار متری کوه لوبوچی در نپال صعود کرد. در ماه جون، مالوری گیس در حسابش در شبکههای اجتماعی نوشت که آماده «اولین ماجراجویی کوهنوردی دوران کودکیاش در پاکستان است». پور بهادر گورونگ مشهور به یوکتا، از سوی فدراسیون بینالمللی انجمنهای راهنمایان کوهستان برای تکمیل چالش صعود به چهارده قله، تقدیر نامه دریافت کرد. در این گروه، کیلی پیمبا شیرپا کیلی نیز حضور داشت. او ۱۵ بار به ایورست صعود کرده بود. در ۲۰۲۱ او با چندین کوهنورد نیپالی از جمله نیرما پورجا عضو یکی از تاریخیترین صعودهای زمستانی به قله کی۲ بود. براد پیک یکی از چالشبرانگیزترین قلهها به کوهنوردان به شمار میرود. اولین صعود موفقیتآمیز به این قله در سال ۱۹۵۷ توسط یک استرالیایی صورت گرفت.
без подписи
"شهروندی" نه در شناسنامه ثبت میشود، و نه با محل سکونت به دست میآید. شهروندی یک انتخاب آگاهانه است؛ انتخابی برای زندگی در کنار دیگران بر پایه قانون، احترام متقابل و مسئولیت. شاید زمان آن رسیده باشد که به جای افتخار کردن به "شهرنشین" بودن، بکوشیم "شهروند" باشیم؛ چرا که توسعه واقعی از همین نقطه آغاز میشود: از تبدیل «من» به «ما». بیاییم با خود بیاندیشیم که : من"شهروند" هستم؛ یا"شهرنشین" ؟! حسن قربانی: کنشگر مدنی
Hassan Ghorbani, [۲۰۲۶/۷/۲۰، ۲۲:۲۳] ""از شهرنشینی تا شهروندی"" یکی از نشانههای پیشرفت و بلوغ هر جامعه، نه تعداد برجها و خیابانهای عریض آن، بلکه میزان پایبندی مردمش به حقوق یکدیگر است. تمدن را پیش و بیش از آنکه در سیمان و آسفالت بتوان جستوجو کرد، باید در رفتار روزمره انسانها یافت؛ در همان لحظهای که رانندهای حق تقدم دیگری را رعایت میکند، شهروندی در صف نانوایی نوبت دیگران را محترم میشمارد، یا رهگذری از انداختن زباله در دل طبیعت ویا معبر عمومی خودداری میکند؛مدنیت آغاز میگردد. جامعه از همین رفتارهای به ظاهر کوچک ساخته میشود و یا آسیب میبیند. نخستین درس زندگی اجتماعی را انسان در خانواده میآموزد. در خانوادهی سالم، حقوق و مسئولیتها دو روی یک سکهاند. والدین در برابر فرزندان وظایفی دارند و فرزندان نیز در قبال والدین خود مسئولاند. هیچکس تنها صاحب حق نیست و هیچکس نیز صرفاً مکلف به اراده دیگری نمیباشد. این توازن، راز پایداری خانواده است. جامعه نیز در مقیاسی بزرگتر بر همین اصل استوار است. اگر مدیران و مسئولان از بطن و متن جامعه برخاسته باشند و وظیفه خود را در قبال مردم به درستی انجام دهند، شهروندان نیز در برابر جامعه مسئولیتهایی دارند که نمیتوان از آنها چشم پوشید. با این حال، پیش از سخن گفتن از حقوق و تکالیف شهروندی، باید به یک سوءبرداشت رایج اشاره کرد. بسیاری گمان میکنند «شهروند» همان «شهرنشین» است؛ حال آنکه این دو مفهوم، فاصلهای به درازای یک فرهنگ دارند. شهرنشینی یک وضعیت جغرافیایی است؛ اما شهروندی یک منزلت فرهنگی و اجتماعی. امروزه به لطف گسترش راهها، شبکههای ارتباطی، اینترنت، آموزش، خدمات بهداشتی و زیرساختهای عمومی، تفاوت میان زندگی در شهر و روستا نسبت به گذشته بسیار کمتر شده است. بنابراین شهروند بودن نه به محل سکونت، بلکه به شیوه زیستن در کنار دیگران وابسته است. ممکن است فردی در روستایی دورافتاده و کوچک زندگی کند و نمونهای برجسته و کامل از مسئولیتپذیری اجتماعی باشد، و در مقابل، کسی سالها در بزرگترین شهرها سکونت داشته باشد اما هنوز ابتداییترین قواعد زندگی جمعی را نیاموخته باشد. مشکل آنجاست که گاهی توسعه کالبدی شهرها از توسعه فرهنگی شهروندان پیشی میگیرد. خیابانها عریضتر میشوند، اما مدارای اجتماعی افزایش نمییابد. خودروها مدرنتر میشوند، اما فرهنگ رانندگی همچنان گرفتار خودخواهی و بینظمی است. ساختمانها بلندتر میشوند، اما ظرفیت تحمل و احترام به حقوق دیگران درجا میزند،و گاه سیر نزولی دارد. کافی است نگاهی به برخی رفتارهای روزمره بیندازیم: هنوز کسانی هستند که کوچه یا خیابان مجاور منزل خود را ملک اختصاصی خویش میپندارند و از توقف و پارک خودروی دیگران در فضای عمومی آزرده،و گاه برافروخته میشوند. برخی صاحبان مغازهها، نه تنها پیادهرو را اشغال میکنند، بلکه حاشیه خیابان مقابل محل کسب خویش را نیز حق مسلم خود میدانند. رانندگانی که خودرو را دوبله پارک میکنند، کسانی که پیش از سبز شدن چراغ راهنمایی با بوقهای ممتد آرامش شهر را برهم میزنند، افرادی که در صف نانوایی، بانک یا اداره به واسطه آشنایی و رابطه، نوبت دیگران را نادیده میگیرند، همگی نشانه و نمونههایی از فاصله میان "شهرنشینی" و "شهروندی" هستند. Hassan Ghorbani, [۲۰۲۶/۷/۲۰، ۲۲:۲۴] شاید هر یک از این رفتارها در نگاه نخست، ناچیز به نظر برسد؛ اما همین رفتارهای کوچک هستند که چهره واقعی یک جامعه را ترسیم میکنند. بینظمیهای کوچک، در نهایت به بیاعتمادیهای بزرگ منتهی میشوند. جامعهای که در آن قانون تنها برای دیگران باشد و برخی خود را استثنا بدانند، به تدریج "سرمایه اجتماعی" را از دست میدهد. در چنین فضایی، همکاری جای خود را به رقابت ناسالم میدهد و اعتماد عمومی رنگ میبازد. باید بپذیریم که قانونمداری صرفاً وظیفه پلیس، شهرداری یا دستگاههای نظارتی نیست. هیچ جامعهای با انبوهی از مقررات و جریمههای کلان به سامان نمیرسد؛ مگر آنکه شهروندان به ضرورت رعایت قانون باور داشته باشند.؛البته قانونی که مشمولیت عام داشته،و بیهیچ استثنایی تبعیض در آن جایی نداشته باشد. توسعه پایدار پیش از آنکه پروژهای عمرانی باشد، پروژهای فرهنگی است. شهرهای موفق جهان را تنها مهندسان نساختهاند؛ بلکه شهروندانی ساختهاند که یاد گرفتهاند منافع جمعی را بر منافع فردی ترجیح دهند. امروز بیش از هر زمان دیگری، به بازگشت به اخلاق شهروندی نیاز داریم؛ اخلاقی که بر احترام متقابل، مسئولیتپذیری و رعایت حقوق عمومی استوار است. اگر هر یک از ما بپذیریم که خیابان، پارک، پیادهرو، صف، سکوت شبانه، و حتی هوای پاک، متعلق به همه شهروندان است؛ بسیاری از مشکلات اجتماعی بدون قوهی قاهره، هزینههای سنگین، و بدون مداخلات گسترده اداری حل خواهد شد.
🟢یک شکارچی بعداز شکار خرگوش دید که بچه خرگوش آمد و شروع به خوردن شیر مادر مردهاش کرد!🟢 ♦️همانطور که در این ویدئو مشاهده میکنید، فرد شکارچی با دیدن این صحنه، چنان متاثر شد که تصمیم گرفت تمام وسایل شکار خود را آتش زند.
آیا انسان اشرف مخلوقات است؟!
🖊این جوانان حق دارند ✍علیرضا کفایی اعتراضات اخیر گرچه در همه جا همگن نیست ولی حاکی از خشم و غضب فروخورده ای است که سال ها جوانان را از حقوقی محروم کرده است و همچنین اعتراضی است به ساختار نظام و آدم هایش یعنی حاکمان، هم حکمرانی در مسیر غلطی طی طریق کرده و هم حاکمان به فسادهای متعدد و تکبر و خودبینی آلوده شده اند، طوری که اگر هم حق را دیدند اما چشم پوشیدند و یا سرکوب کردند. سال ها هشدار داده شد که اتوریته صدمه خورده است و سال هاست که از بیم زوال تنها راه را در سرکوب می بینند و امروز می خواهند اراده مردم را نیز سرکوب کنند و مگر می شود؟ بنیاد و نقطه آغازین اعتراضات مبهم است اما هرچه باشد و از هرجا آغاز شده باشد، وقتی به اعتراض جوانان می رسیم، دست های پشت پرده دیگر نمی تواند نتیجه ای دلخواه خود را بگیرد، جوان نه برای بازار و صرفاً برای فقر و گرانی و معیشت اعتراض نمی کند، بغض فروخورده خود را فریاد می زند...... در برخی تجمعات اعتراضی پایان نظام را مطالبه می کند؛ ممکن است شعارهایی به نفع خارج هم سر دهد، به تنگ آمده، به دیوار برخورد کرده، همه چیز را در هم می شکند و از هر کس استمداد می جوید. در این اعتراضات احزاب نه سلبی و نه ایجابی نمی توانند تأثیرگذار باشند، هر سخن و نظری ترکشی خواهد شد به سوی خود آنان؛ وضعیت نظام از احزاب بسیار بدتر است، خشونت کند؛ خشم را افزونتر می کند، سکوت کند، میدان را واگذار کرده، سرکوب می کند، وضع بدتر می شود؛ باید بدانند که جوانان؛ احزاب نییستند؛ اعتراض را برای انقلاب می خواهند؛ خوانش او از اعتراض براندازی است، تحلیل نمی کند، به تحلیل دیگران هم گوش نمی دهد؛ حق خود را مطالبه می کند، از هر راهی که بتواند. اعتراض را به دشمن خارجی متصل کردن خطاست و اتفاقاً همین جوان معترض را ترغیب می کند که به دامان خارجه پناه ببرد، اصل قصه این است که می گویند (دیگر بس است!! ما شما را نمی خواهیم؛ بیش از این نمی توانیم در رنج و محرومیت باشیم) پاسخ حکومت می بایست منطبق بر مطالبات باشد نه برای حفظ خود، به خواسته جوانان و حقوق مردم توجه کند، عقب بنشیند و در رویکردها تغییرات ملموس ایجاد کند، اگر قانون پاسخگوی نیازها نیست، آنرا تغییر دهد؛ بسوی تغییرات ساختاری و رفع تبعیض ها برود، به احزاب و تحزب توجه نماید، به مردم بازگردد..... گیریم این اعتراضات هم سرکوب شد، بالاخره باز از جایی دیگر و با شدت بیشتری سر باز می زند؛ چون زخم و درد التیام نیافته، ناسور شده است و مردم از شدت دردها و رنج ها فریاد می زنند. با سرکوب و خشونت مشکلی حل نمی شود بلکه چرخه خطا ادامه می یابد؛ می بایست حاکمیت نارضایتی ها را بییند و حق مردم را ادا کند؛ این نسل تجربه های سخت و ویرانگری داشته، در وطن خود غریب است؛ آنان در احاطه تعصبات کور ایدئولوژیک، ندانم کاری حاکمان؛ بی تدبیری ها، ناکارآمدی و در دل بحران ها زاده شده اند که هیچ دخل و تصرف و دخالتی در این بحران ها نداشته اند، خود را قربانی کج فهمی ها و مدیریت های رویاپردازانه انقلابیون دیروز و افراطیون امروز می بینند؛ علیه همه این نابسامانی ها و زایل شدن حق و حقوقشان قیام می کنند، در دل آنها نیل به انقلاب است مگر اینکه به رسمیت شناخته شوند و حقشان داده شود، تبعیض ها و فسادها ریشه کن شود؛ در آزادی و با استقلال زندگی لااقل حداقلی داشته باشند. این نسل، فهمیده و با دانش ولی پر از خشم از بی عدالتی است، این نسل؛ نسل انقلاب فرداست؛ نسل انقلاب دیروز که انتظار داشت فهمیده شود، نسل انقلاب فردا را بفهمد و همه بدانند و بفهمند که این جوانان حق دارند. . 🆔 @sokhanranihaa 🆔 @hooreechannel 🆑 #کانالسخنرانیها 🌹
کرد مردی از سخندانی سوآل حقو باطل چیست ای نیکو مقال؟ گوش را بگرفت و گفت این باطل است چشم حق است و یقینش حاصل است سوگمندانه در نظامهای غیردموکراتیک و فردمحور،تنها سخن خوشآیند سخنچینان و پیرامونیان به گوش حاکمان میرسد نه واقعیات واقعا موجود در سطح،زیر و یا دور از چشم حکام؛که اگر به جزاین باشد به خاطر آرامش و استمرار حاکمیت و قدرت خودشان و پذیرش نسلهای متاخر هم که شده،میباید راه عقلانیت و اعتدال در پیش گیرند. شاید در سدههای پیشین قوای قهریه و سرکوب،منجر به استمرار و قوام حکام و نظامشان میشده؛ اما در زمانهی ما و عصر فناوری اطلاعات این نسخه شفابخش نبوده و فاصله و زخم را عمیقتر میسازد. پنجرهها را باز کنید و با چشم خود ببینید واقعیات موجود را،نه از زبان نزدیکان،منفعتطلبان،یاران،عزیزان،و...
با انتقال شهرداری به ساختمان جدید، مجموعه بزرگ ساختمان قدیم شهرداری ظرفیتی کمنظیر برای رفع یکی از مهمترین معضلات دانشگاه دولتی، یعنی کمبود فضا و خوابگاه را، فراهم کرده است. بیتردید نیت انجام کار فرهنگی دراین مکان( که از سوی امامجمعه محترم مطرح شده) اقدامی شایسته است؛ اما در شهری که دهها مسجد و مرکز مذهبی فعال دارد و در مقابل، از کمبود شدید فضاهای دانشگاهی رنج میبرد، تقویت دانشگاه دولتی میتواند مؤثرترین و ماندگارترین مصداق کار فرهنگی باشد؛ و باقیات الصالحاتی برای همه آنان که در احیای این مهمترین نهاد فرهنگي شهر سهیم هستند.گو اینکه شهرداری،مردمنهادترین ارگان شهر است،و در حقیقت مسوولین هدیهای ازطرف مردم برای بقا و احیای مقتدرانه دانشگاه دولتی تقدیم کردهاند. واگذاری، اجاره یا بهرهبرداری مشارکتی از این فضا(شهرداری) برای مرکز آموزش عالی، اقدامی است که هم دغدغه خانوادههای دانشجویان را کاهش میدهد، هم امنیت و آرامش شهری را تقویت میکند و هم نام تصمیمگیران آن را بهعنوان کنشگرانی توسعهگرا در حافظه شهر ثبت خواهد کرد. نکته حیاتی و قابل تأمل دیگر در همین راستا ،وجود دانشگاه پیام نور با ۱۵ هکتار مساحت است، که از قضا آن هم دولتی است؛چه خوب است ، مسئولین محترم (فرماندار، نماینده،و روسای شهری و استانی دانشگاه) با گشودن گرههای بیشمار بروکراسی حاکم بر ادارهای مرتبط،و اقناع متولیان و مدیران و اساتید، اقدام به احداث مجتمع بزرگ دانشگاهی در آن مکان بکنند؛ در این صورت هردو دانشگاه(پیامنور و دولتی) هم از فضاهای موجود استفاده بهینه و لازم را خواهند کرد و هم امکان احداث بنا، گسترش، و توسعه دانشگاه دولتی با استفاده از حدود ۱۴۰ هزار متر مربع زمین بلا استفاده در آن مکان فراهم میآید. البته، نگارنده با مبانی حقوقی و مشکلات فراروی طرح پیشنهادی، آشنا نیست؛ بر همین اساس در قامت یک شهروند و کنشگر مدنی، دست تمنا و تقاضا به سمت مسئولین محترم، نخبگان و فرهیختگان و کارشناسان دراز کرده، خواهان ارایهی راه حل،و گشودن گرههای موجود شدم. شوربختانه گویا مرکز آموزش علمی - کاربردی "جهاد دانشگاهی" نیز در شرف تعطیلی است، که از آن ظرفیت ارزشمند و بیهمتا نیز نباید غافل بود، وامکانات بالقوه و منحصر به فرد آن مجموعه، که در حقیقت بخشی از سرمایههای مادی و معنوی این شهر است، میتواند مورد استفاده در مجتمع بزرگ دانشگاهی کاشمر (پیام نور، دانشگاهدولتی، دانشکده پرستاری و...) واقع شود تا پتانسیل کم نظیر منطقه ترشیز، به فعل درآمده و بسترساز تغییر و تحول،و توسعهی منطقه و استان گردد. واپسین کلام: امروز مجموع دانشجویان مرکز آموزش دولتی و پیام نور کاشمر، حدود دو هزار نفر برآورد میشود؛ رقمی که هیچ تناسبی با ظرفیت انسانی و منطقهای ترشیز ندارد. این یادداشت، نه از سر دخالت یا تقابل، بلکه از موضع دغدغهمندی و کنشگری مدنی، نوشته شده است؛ دعوتی محترمانه اما صریح به همه مسئولان ( از نماینده و فرماندار تا امامجمعه، شورای شهر و شهردار )برای آنکه مرکزآموزش عالی کاشمر را، پیش از آنکه دیر شود، دریابند. بیاییم بیاندیشیم،آیا درجهان امروز، بدون آگاهی لازم و هدفمند دانشگاهی،دستیابی به توسعه پایدار و متوازن امکان دارد؟! کنشگر مدنی: حسن قربانی
سیاهمشقهای من, [۲۰۲۵/۱۲/۱۸، ۲۱:۲۸] "دانشگاه دولتی کاشمر رادریابید" (نگاهی به ظرفیتهای موجود،مغفول یا گرفتار در چنبره بوروکراسی اداری) توسعه، در نگاه نخست، مفهومی همهجانبه و پایدار است؛ مفهومی که در جوامع در حال گذار، اغلب با حرکتی کند، نامتوازن و دیربازده همراه میشود. با این حال، همین حرکت کند نیز نشانهها و شاخصهایی دارد که تابعی از پتانسیلهای مادی و معنوی هر منطقه است. جمعیت، اقلیم، منابع آب،محیطزیست، کشاورزی و ذخایر معدنی، از عناصر مادی توسعهاند؛و در مقابل، مدیران کارآمد، نخبگان علمی، دانشگاهیان و شخصیتهای اثرگذار اجتماعی و فرهنگی، سرمایههای معنوی هر جامعه را شکل میدهند. کاشمر، بهعنوان یکی از شهرهای مهم جنوبغرب خراسان رضوی، از حیث بسیاری از شاخصهای عینی توسعه، شهری کمبرخوردار نیست. بر اساس سرشماری سال ۱۳۹۵، جمعیت شهرستان کاشمر حدود ۱۶۹ هزار نفر و جمعیت شهر بیش از ۱۰۲ هزار نفر بوده است. این در حالی است که شهرستانهایی با جمعیت کمتر و اقلیم خشکتر، توانستهاند جایگاه توسعهای بالاتری به دست آورند. برای نمونه، شهرستان گناباد با جمعیتی در حدود ۱۱۰ هزار نفر و میانگین بارش سالانه نزدیک به ۱۶۶ میلیمتر، در قیاس با کاشمرِ برخوردار از بارش سالانه حدود ۲۳۷ میلیمتر، امروز از زیرساختهای فرهنگی و دانشگاهی گستردهتری بهرهمند است. این مقایسه نه از سر حسادت،و یا رقابت منفی، بلکه برای طرح یک پرسش اساسی است: چرا شهری با جمعیت بیشتر، ظرفیتهای کشاورزی و معدنی غنیتر و موقعیت منطقهای ممتاز، نتوانسته از این توان بالقوه، توسعهای متناسب بسازد؟ سیاستزدگی؛ آفت پنهان توسعه به باور نگارنده و بسیاری از شهروندان، یکی از مهمترین عوامل این عقبماندگی، سیاستزدگی مزمن در مدیریت محلی است؛ نه سیاستورزی مسئولانه، بلکه غلبه رقابتهای جناحی بر منافع عمومی. در چنین فضایی، با هر تغییر نماینده، دولت، یا ترکیب شورای شهر، گویی همه چیز از نو آغاز میشود؛ پروژهها متوقف میمانند و بهجای تداوم مسیر توسعه، شاهد گسست مدیریتی و اتلاف منابع هستیم. مرکز آموزش عالی؛ حلقه مفقوده توسعه فرهنگی در میان مؤلفههای مهم توسعه، نقش آموزش عالی و بهویژه دانشگاه دولتی جایگاهی کلیدی دارد. تجربه شهرهای مختلف کشور نشان داده است که استقرار و تقویت دانشگاه دولتی، موتور محرک توسعه فرهنگی، اجتماعی و حتی اقتصادی است. کاشمر از سال ۱۳۹۰ دارای مرکز آموزش عالی است؛ اما پس از گذشت بیش از یک دهه، این دانشگاه نتوانسته نقشی متناسب با ظرفیت منطقه ایفا کند. منطقه ترشیز با جمعیتی نزدیک به نیم میلیون نفر(از نگاه آموزش و پرورش،قطب شهید مدرس،شامل شهرهای کاشمر،بردسکن،خلیلآباد،کوهسرخ،وفیضآبادمهولات) بهدرستی میتواند قطب آموزش عالی جنوبغرب خراسان رضوی باشد. وجود دانشگاهی دولتی، بزرگ و کارآمد در کاشمر ( بهعنوان مادرشهر منطقه) نه یک امتیاز، بلکه ضرورتی انکارناپذیر است؛ دانشگاهی که بتواند نیروی متخصص مورد نیاز بخشهای کشاورزی، منابع طبیعی، معدن، بهداشت و خدمات را تربیت کند و از مهاجرت تحصیلی جوانان جلوگیری نماید. کشاورزی، معادن و ضرورت رشتههای بومی ترشیز از دیرباز به «شربتخانه خراسان» شهرت داشته است. این نام، برآمده از واقعیتی عینی است. کشاورزی، منابع آبی، باغداری و استخراج روزافزون معادن، ایجاب میکند که رشتههای تخصصی مرتبط با کشاورزی نوین، محیط زیست، منابع طبیعی و صنایع معدنی در این منطقه توسعه یابد؛ امری که بدون پشتوانه دانشگاهی توانمند، محقق نخواهد شد. وجود دانشگاه دولتی و مراکز آموزش عالی در(شهرهمسایه و نمونه)گناباد،موجب اشاعه و گسترش بسیاری از زیرساختهای دیگرشد؛فرودگاه یکی از آنهاست.در مقابل ما تنها فرودگاه بخش خصوصی شهر(کاویان پرواز شرق)را نتوانستیم حفظ کنیم! سیاهمشقهای من, [۲۰۲۵/۱۲/۱۸، ۲۱:۲۸] تراژدی زمین؛ وتوسعهای که متوقف ماند با وجود آنچه گذشت، تلخترین واقعیت آن است که دانشگاه دولتی کاشمر، پس از حدود ۱۵ سال فعالیت، حتی یک وجب زمین در تملک خود ندارد. بدیهی است که بدون تملک زمین، امکان ساخت، توسعه فضاهای آموزشی، خوابگاهی و پژوهشی وجود نخواهد داشت. مکان فعلی دانشگاه، متعلق به فرمانداری است و همین امر، توسعه" فیزیکی دانشگاه" را عملاً متوقف کرده است. نقش مدیریت شهری و نهاد امامت جمعه: در کنار نمایندگان دولت و مجلس، نمیتوان از نقش اثرگذار امامجمعه محترم، شورای شهر و شهرداری در سیاستگذاری فرهنگی شهر غافل شد. امامجمعه محترم، بهعنوان یکی از مدعیان اصلی کار فرهنگی، و شخصیتی آشنا با فضای آکادمیک، و نیز شورای شهر و شهردار محترم بهعنوان امنای اموال عمومی، میتوانند نقشی تعیینکننده در گرهگشایی از این بنبست ایفا کنند.
без подписи
از منظر اجتماعی، سواد دیجیتال نقشی تعیینکننده در تعادل یا تشدید نابرابریها دارد. اینترنت میتواند فرصت برابر بسازد؛ نوجوانی در شهری کوچک یا روستایی دورافتاده، بالقوه میتواند به همان منابعی دسترسی داشته باشد که دانشجویی در دانشگاهی معتبر! اما این امکان بالقوه، تنها زمانی بالفعل میشود که فرد از سواد دیجیتال برخوردار باشد؛ یعنی بداند چگونه از این دریای بیکران اطلاعات، دانشی قابل اتکا و اعتماد استخراج کند. پیوند سواد دیجیتال با چهار گنج پیشین، پیوندی حیاتی و ناگسستنی است. فلسفه، در عصر دیجیتال، ما را به پرسشگری، تردید عاقلانه و پرهیز از قطعیتهای شتابزده فرامیخواند. تاریخ، به ما میآموزد که روایتهای مسلط را بیچونوچرا نپذیریم و گذشته را در آینه امروز بازخوانی کنیم. ادبیات، قدرت همدلی، تخیل و فهم تجربه زیسته دیگران را تقویت میکند؛ امری که در فضای سرد و گاه خشونتبار شبکههای اجتماعی، بیش از هر زمان دیگری ضروری است. دانش شغلی نیز، بدون سواد دیجیتال، در جهان متغیر امروز بهسرعت فرسوده و ناکارآمد میشود. نقش زبان را نیز نمیتوان نادیده گرفت. بخش عمدهای از دانش معتبر جهان، به زبان انگلیسی منتشر میشود. هر اندازه شهروندان به این زبان و مهارتهای مرتبط با آن دسترسی داشته باشند، امکان بهرهگیری عمیقتر از جهان دیجیتال برایشان فراهمتر خواهد بود.بر این اساس، سواد دیجیتال ما را ناگزیر به یادگیری مستمر و عبور از مرزهای بسته دانایی میکند. Hassan Ghorbani, [۲۰۲۵/۱۲/۱۸، ۰۹:۵۷] سخن پایانی: پنج گنج و تعریف تازهای از سواد با رسیدن به گنج پنجم، اکنون میتوان با تصویری کلیتر هدفغایی این سلسله نوشتار(پنجگنج-دانشضروری و عمومی) و پرسشی اساسی را طرح کرد: شهروند باسواد در جهان امروز کیست؟ پاسخ، دیگر به توانایی خواندن و نوشتن محدود نمیشود. شهروند باسواد امروز، انسانی است که میاندیشد (فلسفه)، گذشته را میشناسد (تاریخ)، زبان و احساس و تجربه انسانی را درمییابد (ادبیات)، مهارتی برای زیستن مستقل دارد (دانش شغلی)، و در جهان دیجیتال گم نمیشود (سواد دیجیتال). این پنج گنج، ارمغان خوشبختی نمیدهند، اما امکان آگاهی فراهم میکنند؛ و "آگاهی"، شرط لازم هر انتخاب مسئولانه و هر کنش اجتماعی معنادار است. فردی که این پنج گنج را ( نه لزوماً بهصورت آکادمیک، بلکه بهگونهای واقعی و کاربردی ) فراگرفته باشد، در برابر تحولات اجتماعی، سیاسی و فرهنگی، منفعل و بیپناه نخواهد بود. جامعهای که آموزش را صرفاً به مدرک و تخصص تقلیل دهد، انسانهایی کارآمد اما ناآگاه پرورش میدهد؛ انسانهایی که شاید خوب کار کنند، اما کمتر میپرسند، کمتر میفهمند و کمتر مسئولیت میپذیرند. در مقابل، توجه به این پنج گنج، شهروندانی میسازد که هم میدانند و هم میفهمند؛ هم مهارت دارند و هم بینش. پنج گنج، فضیلت نیستند؛ اما بیحضور آگاهانه آنها، هیچ فضیلتی در جامعه رشد نمیکند و ریشه نمیدواند. اینها ابزار زیستن در جهانی پیچیدهاند؛ جهانی که دیگر با سادهاندیشی، تقلید و بیتفاوتی نمیتوان در آن دوام آورد. شاید زمان آن رسیده باشد که تعریف خود از «سواد» را بازنویسی کنیم؛ تعریفی که انسان امروز را نه فقط برای امتحان و شغل، بلکه برای زندگی آگاهانه در جامعه آماده سازد. «بیاییم بیندیشیم: در جهانی که دادهها بیوقفه بر ما میبارند، آیا هنوز توانِ انتخابِ اندیشیدن داریم؟ آری؛اگر پنج گنج، فضایلی که فضیلت نیستند،را به درستی بیاموزیم». پایان کنشگر مدنی: حسن قربانی
Hassan Ghorbani, [۲۰۲۵/۱۲/۱۸، ۰۹:۵۶] پنج گنج؛ فضایلی که فضیلت نیستند! (پنج: سواد دیجیتال) در گذشتههای دور، دانش بشری گستره و ژرفای امروز را نداشت. منابع مکتوب اندک بود و وسایل ارتباط جمعی بسیار محدود. ازاینرو شمار افراد آگاه و باسواد جامعه کم بود و آنان را حکیم یا دانشمند میخواندند. با اختراع کاغذ، پیدایش صنعت چاپ، گسترش ترجمه و پیدایش رسانههای نو، راههای دسترسی به دانش آسانتر شد. اعجاز دانش دیجیتال و اینترنت، مرزهای دانایی را در هم شکست، و اینک تمام معارف بشری در دسترس همگان است. پیشتر، هر که خواندن و نوشتن میدانست، «باسواد» شمرده میشد؛ اما امروزه دانستههای بشر به صدها و بلکه هزاران رشته تقسیم شده است. با معیار گذشته، میتوان گفت نسلهای اخیر همه باسوادند؛ ولی آیا در زمانهی ما داشتن یک مدرک دانشگاهی ـ حتی در بالاترین سطح تخصصی ـ بهمعنای باسواد بودن است؟ برای پاسخ به این پرسش باید واقعیتی را پذیرفت: عمر انسان کوتاه است و گسترهی دانش بیکران. زیرکترین آدمیان نیز تنها در یک یا چند رشته میتوانند به دانایی لازم،و نه کافی، دست یابند. از سوی دیگر، انسان امروز ناگزیر نیست شغل نیاکانش را ادامه دهد. گرفتن یک مدرک تخصصی میتواند گذر به طبقهای تازه و دستیابی به شغلی نو باشد، اما در حقیقت، آن مدرک بیش و پیش از آنکه نشان فضیلت باشد، پروانهی کسبی است برای ورود به حرفهای جدید. با این عمر کوتاه و وسعت بیپایان دانش، نمیتوان در همهی حوزهها دانا بود و سقراط یا افلاطون زمانه شد. نگارنده همواره اندیشیده است: در میان اینهمه دانش، کدامیک ضروریتر است؟ به پاسخی رسیدهام که هیچکدام بر دیگری برتری ندارد. همهی علوم بشر، زادهی نیازهای زندگیاند و هر یک نبودشان، پیکرهی تمدن را ناقص میسازد. بااینحال، برخی دانشها، جدا از رشتهی تخصصی و شغل ما، برای زیست شهروندی آگاهانه و موفق ضروریاند؛ علومی که اگر کسی بدانها آراسته باشد، جامعه او را «باسواد» حقیقی میشمارد، نه بهخاطر مدرک یا عنوان، بلکه بهواسطهی درک و تسلط بر این پنج دانش بنیادین. این پنج گنج، بیهیچ تقدم و تأخری،درکنار هم "با سواد" بودن را معنا میکنند و غنا میبخشند. آنچه در این سلسله نوشتارها میآید، دانشی همگانی و ضروری برای هر انسان معاصر است. در چهار شماره پیشین"فلسفه" ،" تاریخ"، "ادبیات" و دانش شغلی مورد اشاره واقع شد.در این شماره، پنجمین و آخرین گنج این پنجگانه را میگشاییم: سواد دیجیتال Hassan Ghorbani, [۲۰۲۵/۱۲/۱۸، ۰۹:۵۶] "سواد دیجیتال" و فرجام سواد در جهان امروز. در چهار نوشتار پیشین، از چهار گنج بنیادین سخن گفتیم: فلسفه، تاریخ، ادبیات و دانش شغلی؛ چهار شاخه از دانشی که نه زینت روشنفکریاند و نه فضیلتی اخلاقی؛ بلکه از ضرورتهای بدیهی زیستن در جهان معاصر به شمار میآیند. دانشی(دانستنیهایی) که فارغ از رشته تحصیلی، شغل، سن، جنسیت و جایگاه اجتماعی، برای هر شهروند امروز لازم است؛ چراکه بدون آنها، فهم جهان، گفتوگو با دیگری و مشارکت مسئولانه در جامعه،اگرنگوییم ممکن نیست،دستکم دشوار است. اکنون، در پایان مسیر این سلسله نوشتار، به گنج پنجم میرسیم؛ گنجی که نهتنها مکمل چهار گنج پیشین است، بلکه ظرف و بستر تحقق و بسط آنها نیز محسوب میشود: سواد دیجیتال. زندگی انسان امروز، خواه آگاهانه خواه ناخواسته، در بستر فناوری دیجیتال جریان دارد. آموزش، اشتغال، ارتباطات انسانی، خرید،خدمات، درمان، سرگرمی، پیگیری اخبار و حتی کنشهای فرهنگی - اجتماعی، همگی در فضایی شکل میگیرند که اینترنت و ابزارهای دیجیتال آن را ساختهاند. در چنین جهانی، مسأله دیگر «دسترسی داشتن» نیست؛ مسأله اصلی، نحوه استفاده و میزان آگاهی است. سواد دیجیتال، برخلاف تصور رایج، به معنای مهارت فنی یا کار با چند نرمافزار نیست. این سواد، توانایی زیستن آگاهانه در جهانی است که اطلاعات در آن بیوقفه تولید و بازنشر میشود. سواد دیجیتال یعنی دانستنِ اینکه چگونه جستوجو کنیم، چگونه منبع معتبر را از نامعتبر تشخیص دهیم، چگونه در برابر اخبار جعلی، شایعه و هیجانهای جمعی مقاومت کنیم و چگونه حضور خود در فضای مجازی را مسئولانه سامان دهیم؟ شهروندی که فاقد سواد دیجیتال است، حتی اگر به پیشرفتهترین ابزارها دسترسی داشته باشد، در عمل مصرفکنندهای منفعل باقی میماند؛ فردی که دیگران برایش فکر میکنند، تصمیم میگیرند و روایت میسازند. همانگونه که در گذشته ناتوانی در خواندن و نوشتن، انسان را از مشارکت اجتماعی محروم میکرد، امروز ناآگاهی دیجیتال، شکلی تازه از بیسوادی را رقم زده است.
без подписи
در آثار بیضایی، مدرنیته هرگز یک «پاسخ آماده» نیست؛ بلکه همواره یک پرسش ناتمام است. پرسش از قدرت، از #خشونت، از حذف زن، از تاریخ رسمی، از روایتهای پیروزان. این دقیقاً همان جایی است که او به سنت روشنگری نزدیک میشود: #روشنگری نه بهمعنای خوشبینی سادهدلانه، بلکه بهمعنای جرأت اندیشیدن مستقل. فیلمهایی چون باشو، غریبه کوچک یا نمایشنامههایی مانند مرگ یزدگرد، بازنمایی بحران مدرنیته در جامعهای هستند که هنوز با گذشته خود تسویهحساب نکرده است. در این آثار، حقیقت واحد وجود ندارد؛ روایتها متکثرند؛ و تماشاگر ناگزیر است قضاوت کند. این همان منطق مدرن است: سوژه مسئولِ فهم. زبان، مهمترین ابزار مدرن بیضایی مدرنیته بیضایی بیش از هر چیز در زبان او متجلی است. او زبان فارسی را از حالت تزئینی، خطابی و کلیشهای بیرون کشید و آن را به ابزار تفکر بدل کرد. زبان در آثار او نه فقط حامل معنا، بلکه خودِ میدان منازعه معناست. این رویکرد، کاملاً مدرن است؛ زیرا مدرنیته از جایی آغاز میشود که زبان دیگر بدیهی تلقی نشود. بیضایی به ما نشان داد که بدون نوسازی زبان، هیچ نوسازی فکریای ممکن نیست. این درس، هنوز برای جامعه ایرانی تازه و حلنشده است. زن، تاریخ و مدرنیته ناتمام یکی از روشنترین وجوه مدرنیته در آثار بیضایی، بازتعریف جایگاه زن است. #زن در جهان او نه نماد صرف، نه قربانی خاموش، بلکه حامل حافظه، مقاومت و آگاهی تاریخی است. این نگاه، در تقابل مستقیم با سنت مردسالارانه تاریخ رسمی قرار میگیرد و از همینجا، بیضایی به منتقد قدرت بدل میشود؛ ویژگیای که او را از بسیاری از هنرمندان همدورهاش متمایز میکند. میراث بیضایی: مدرنیتهای که هنوز فهمیده نشده شاید بتوان گفت #جامعه_ایرانی هنوز بهطور کامل آماده فهم بیضایی نشده است؛ زیرا مدرنیتهای که او پیشنهاد میکرد، سخت، پرسشگر و بیتعارف بود. نه وعده رستگاری میداد و نه آرامش کاذب. او آینهای در برابر ما گذاشت که نگاهکردن در آن، شجاعت میخواست. بهرام بیضایی رفت، اما مسئلهای که او نمایندگی میکرد باقی است: چگونه میتوان مدرن بود، بیآنکه ریشهکَن شد؟ و چگونه میتوان به گذشته اندیشید، بیآنکه اسیر آن ماند؟ این پرسش، میراث واقعی اوست. #بهرام_بیضایی #مدرنیته #روشنفکری_ایرانی #تئاتر_و_سینمای_ایران #اسطوره_و_عقل #حافظه_فرهنگی