tgindex
D
@Dreamcastsssанглийский

Books are a path to the depths of the soul 💫 https://telegram.me/TeIeCommentBot?start=sc-616861-ThkiVQ

Последний пост
06:48
Последнее чтение
ещё не заходили
Постов за неделю
20
Всего постов
48
Тип
открытый
Язык
английский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
146
0 за 4 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
50
40 постов
Вовлечённость
34,2%
к подписчикам
Постов в день
2,9
всего 48
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
39
1/48двое суток
44
1/72трое суток
48

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • без подписи

  • بیا که در غم عشقت مشوشم بی‌تو بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی‌تو شب از فراق تو می‌نالم، ای پری‌رخسار! چو روز گردد گویی در آتشم بی‌تو دمی تو شربت وصلم نداده‌ای، جانا! همیشه زهر فراقت همی چِشَم بی‌تو اگر تو با منِ مسکین چنین کنی، جانا! دو پایم از دو جهان نیز درکشم بی‌تو پیام دادم و گفتم «بیا خوشم می‌دار» جواب دادی و گفتی که «من خوشم بی‌تو»

  • عاشق هرچی کوچیکتر بشه، بزرگتر میشه

  • Blues 🎷🎹🎺🎸🥁

  • Blues 🎸🎹

  • Old✨

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • بریم یه غذای خوشمزه درست کنیم

  • بهتر از این نمیشه...

  • без подписи

  • چه ها با جان خود دور از رخ جانان خود کردم مگر دشمن کند اینها که من با جان خود کردم طبیبم گفت درمانی ندارد درد مهجوری غلط میگفت خود را کشتم و درمان خود کردم مگو وقتی دل صد پاره‌ای بودت کجا بردی کجا بردم ز راه دیده در دامان خود کردم ز سر بگذشت آب دیده‌اش از سرگذشت من به هر کس شرح آب دیدهٔ گریان خود کردم ز حرف گرم وحشی آتشی در سینه افکندم به او اظهار سوز سینهٔ سوزان خود کردم

  • برنیس [از راسین] را تا انتها خواندم (تا به حال نخوانده بودمش). تنها یک عبارت از پیشگفتارش متوقفم کرد: «...آن اندوه شکوهمند که تمام لذت تراژدی را می‌سازد.» «کلاغ» را به فرانسوی خواندم. بلند شدم و چند کاغذ برداشتم. شتاب تب‌آلودی را که با آن خودم را به میز رساندم به یاد دارم: با اینحال آرام بودم. نوشتم: پیش رفت توفانی از شن تنها می‌توانم گفت در شب او همچون دیواری از غبار پیش رفت یا همچون گردبادِ کفن‌پوشیده‌ی شبحی به من گفت کجایی تو گمت کرده‌ام اما من که هرگز او را ندیده‌ بودم در سرما فریاد زدم که هستی تو زن دیوانه و چرا وانمود می‌کنی فراموش نکرده‌ای مرا در همان آن شنیدم من که زمین می‌افتد دویدم گذشتم از میان دشتی بی‌پایان افتادم دشت هم افتاد هق‌هقی بی‌پایانْ دشت و من افتادیم شبِ بی‌ستاره خالیِ هزار بار فروخفته فریادی چنین هرگز آیا رخنه کرده است در تو همچون سقوطی طولانی. در همان حین، عشق مرا می‌سوزاند. با واژه‌ها محدود شده بودم. من خودم را در خلاء از عشق می‌فرسودم، انگاریکه در حضور زنی خواستنی و برهنه‌شده. بی‌آن‌که حتی بتوانم خواسته‌ای را ابراز کنم. مَنْگی. ناممکنیِ رفتن به تختخواب به‌رغم ساعت و خستگی. توانستم به خودم آن چیزی را بگویم که کیرکگارد صد سال قبل گفته بود: «سرم خالی‌تر از تئاتری‌ست که اجرایش انجام شده است.» همانطورکه به خلاءِ پیش رویم خیره بودم، لمسی بی‌پرده پرخشونت و افراط‌کار، مرا به این خلاء پیوند می‌زد. این خلاء را می‌دیدم و هیچ نمی‌دیدم، اما او، آن خلاء، مرا در آغوش می‌کشید. بدنم منقبض شده بود. جوری جمع شده بود که انگاری به نوبه‌‌ی خود قادر بود خودش را به اندازه‌ی یک نقطه کوچک کند. درخششی ماندگار از این نقطه‌ی درونی بسوی خلأ می‌رفت. شکلک درمی‌آوردم و می‌خندیدم، لب‌هایم باز، دندان‌هایم آشکار. ـ ژرژ #باتای، از «ناممکن»، جلد سوم مجموعه آثار،صفحات 206 و 207. @Dreamcastsss

  • без подписи

  • без подписи

  • خوابم میاد

  • خستم

  • گرمه