⌊اِغـمٰـاء⌉
Статистикаپشتِ هیچستانم، آدم اینجا تنهاست. http://t.me/HidenChat_Bot?start=864851695 لطفا دستنوشته های منو کپی نکنید🌱 (N.j)
- Последний пост
- 12 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 2
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 28
- 1/48двое суток
- 32
- 1/72трое суток
- 34
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
واسه من دوس داشتن توجه به جزئیاتیه که هیچکس متوجهشون نشده!
без подписи
مردم این روزها، ارتباط را میخواهند، اما مسئولیتش را نه. صرفاً میخواهند نیازشان را رفع کنند، تنهاییشان را کمرنگ کنند، و بارِ هیچچیز را بر دوش نگیرند. مثلِ صندلیای با یک پایهٔ شکسته میمانند: از دور که نگاه میکنی، تعارفیست برای نشستن؛ اما وقتی مینشینی، پخشِ زمین میشوی. انسانِ امروز، انسانِ ضعیفیست انسانی که هنوز از خودش گریزان است، چگونه میتواند پناهِ امنی برای دیگری باشد؟ N.j
نیچه از انسان فقط یک سؤال پرسید: اگر مجبور باشی همین زندگی را، با تمام رنجها، شکستها و لحظههایش، بینهایت بار تکرار کنی، آیا باز هم به آن «آری» میگویی؟ این همان «بازگشت جاودانه» است؛ آزمونی برای سنجش اینکه چقدر عاشق زندگی هستی. اما بلا تار در *اسب تورین* پاسخی میدهد که انگار خود نیچه هم دوست نداشت بشنود. در این فیلم، هیچچیز تغییر نمیکند. پدر و دختر هر روز همان کارها را انجام میدهند؛ لباس پوشیدن، خوردن یک سیبزمینی، آوردن آب، نگاه کردن به باد. زمان دیگر رو به آینده حرکت نمیکند؛ فقط خودش را تکرار میکند. اما هر بار، جهان اندکی فقیرتر از قبل است. اسب دیگر حرکت نمیکند، چاه خشک میشود، غذا تمام میشود و در نهایت حتی نور هم ناپدید میشود. از نگاه فروید، این جهان اسیر اجبار به تکرار است؛ نیرویی که انسان را وادار میکند بارها همان رنج را زندگی کند، حتی وقتی هیچ امیدی به تغییر وجود ندارد. شخصیتهای فیلم دیگر انتخاب نمیکنند؛ فقط عادتی را اجرا میکنند که جای زندگی را گرفته است. اما از نگاه نیچه، مسئله عمیقتر است. نیچه میگفت انسان برتر کسی است که بتواند به زندگی، با تمام دردهایش، «آری» بگوید. اما بلا تار جهانی را تصویر میکند که دیگر حتی توان گفتن «آری» یا «نه» را ندارد. اراده فرسوده شده، معنا تبخیر شده و زندگی فقط به تکرارِ بیجانِ بقا تبدیل شده است.
без подписи
در انتهای شب، به دنیا شببخیر میگویی، روی تخت دراز میکشی و به کنجی خیره میشوی. درونت خالیست خالی، مثلِ ظرفی که غذایش را خوردهاند و تنها پسماندههای آن، به درون ظرف چسبیده است. نمیدانی چه میخواهی، و حتی نمیدانی هنوز باید بخواهی یا نه. N.j
без подписи
без подписи
وقتی بغض داشتم، مثلِ همین حالا، میآمدم پیشِ تو. بعد... تو دیگر نبودی. و من، دوباره تنها ماندم. تنها کسی که دلداریم میداد، همان صدای همیشگیِ درونم بود. آن شب، تا صبح در اتاق قدم زدم. گریه کردم. و آن صدا آرام میگفت: «عیبی ندارد؛ باز هم تنهایی از پسش برمیآیی.» میانِ اشکها، فقط توانستم بگویم: «مگر چارهٔ دیگری هم هست؟» هضمِ حقیقت آسان نبود. تنها طنابی که به آن چنگ زده بودم، پاره شده بود. تنها دیواری که به آن تکیه میکردم، فرو ریخته بود. بعد از آن، انگار چیزی درونم خاموش شد. دیگر حسی به عشق نداشتم. زیرا وقتی همهچیز فرو میریزد، و طناب از دستت رها میشود، و تا تهِ درهٔ تنهایی سقوط میکنی، میفهمی هیچ باوری، آنقدرها هم که خیال میکردی، محکم نیست. آن وقت، بیآنکه بفهمی، چند قدم عقب میروی. در لاکِ خودت پناه میگیری. نه از سرِ ترس یا نفرت، از سرِ خستگی. چون بعضی حقیقتها، وقتی بالاخره خودشان را نشان میدهند، مثلِ دستیاند که آرام، آخرین تکیهگاهت را از زیرِ وجودت کنار میکشد. N.j
هر دو میدانستند آنکه بیشتر سکوت میکرد، زخمیتر بود.
بنگرید ای اهلِ عالم بر اذان دیگری بر فرازِ دار میرقصد جوان دیگری
تا خدا به داد ما برسه ما به خدا رسیدیم.
بی دین بی دینم اگر ایمان شما هستید نامرد نامردم اگر مردان شما هستید ترجیح میبخشم از این پس بی کتابی را وقتی که آدمهای با قرآن شما هستید میپوسد آخر کنج زندان نابرادر ها یوسف نمیاید اگر کنعان شما هستید از خوک هاهم بعد از این حیرت نخواهم کرد دیدم که بی غیرت ترین حیوان شما هستید ای لکه های ننگ بر پیشانی تاریخ من نیستم انسان اگر انسان شما هستید #نه_به_اعدام
زندگیم اگه قشنگ بود روزی سه بار گوشیم رو شارژ نمیکردم
без подписи
به هر حال دیگر برای من چه فرقی میکند کسی باشد یا نه ؟ من همیشه سخت ترین روزهایم را تنهایی سپری کرده ام.
یه چیزایی هیچوقت از ذهنم پاک نمیشن؛ حتی اگه خودمو بیخیال نشون بدم.
آدمها اسیرِ الگوهای تکرارند. مثل ماشینهایی که کدِ از پیشنوشتهای را اجرا میکنند — بیآنکه بدانند چرا . ذهنِ انسان هم از این قاعده مستثنی نیست؛ تا وقتی که چشمِ آگاهی باز نشود، و انسان درونِ اش را کنکاو نکند همان راهِ تکراری را میرود، همان زخمها را میزند و همان داستان را در قالبی دیگر، زندگی میکند. و این چرخه آنقدر تکرار میشود، تا شاید روزی، در میانهٔ یکی از همان تکرارها، انسان خودش را بیابد. N.j
خانهای که با یک طوفان ساده بریزد، هرگز پناهگاه امنی برای من نخواهد بود. :) N.j
گفتن چیزای قشنگ زمان میبره ولی تجربه بهم ثابت کرد این زمانه که چیزای قشنگ رو میبره