FANTASTIC WORLDS
Статистикаاینجا خانه لیبل Fantastic Worlds منزلی برای تمام دوستداران بازیهای مجازی چنل آموزش: @FANTASTIC_WORLDS_LEARN چنل آرشیو: @FANTASTIC_WORLDS_HISTORY برای هماهنگی گیم ها: @Fantastic_worlds_support
- Последний пост
- 2 июл.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 35
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
🌍 سیزن سوم آغاز میشود قرن نوزدهم. دوران باروت و شمشیر. دوران امپراتوریهای بزرگ و دریاهای ناشناخته. فصل جدید بازی استراتژیک با دنیایی کاملاً تازه، قوانین جدید و امپراتوریهای قدرتمندتر از همیشه آغاز میشود. آیا این بار تو تاریخ را مینویسی؟ ⚔️ چه چیزی در انتظارت است؟ کشورها و شخصیتهای جدید، نبردهای سرنوشتساز، اتحادها و خیانتها، قدرت، سیاست و جنگ. و اگر خشکی برایت کافی نیست، دریاهای پر از دزدان دریایی منتظرت هستند. 🏴☠️ دریا قانون ندارد! ناوگانهای جنگی، دزدان دریایی بیرحم، گنجهای پنهان و نبردهای دریایی حماسی. آبهای قرن نوزدهم جای امنی نیست، مگر اینکه تو قویترین باشی. 🧠 این بازی فقط شمشیر نیست! هر تصمیمی که میگیری عواقب دارد. هر اتحادی که میبندی ممکن است روزی به خیانت تبدیل شود. اینجا بازی کردن آسان است، اما بردن نیاز به هوش، تدبیر و برنامهریزی دارد. 🤖 بازی کاملاً هوشمند است! تمام دارایی ها، خرید ها، توییت ها، لشکرکشی ها و اعلان جنگ ها به صورت خودکار و با بات انجام می شود. 🔥 جای تو خالیست. 👉 @MatniGames همین حالا بپیوند و امپراتوری خود را بساز. 🌿👑
📜 لشگرکشی و دستور حمله باز می شود... • در هر استارت فقط ۳ رول قابل ارسال است؛ میتوانید هر ۳ رول را یکسان یا متفاوت انتخاب کنید. • رولهای ارسالی خارج از زمان استارت هیچ تأثیری نخواهند داشت. 🕕 ساعت استارت: ۱۸:۰۰ تا ۲۲:۰۰ 📅 روزهای سهشنبه و جمعه تعطیل است. ⚔️ تمامی لشکرکشیها و دستور حمله ها بهصورت خودکار و لحظهای در کانال اصلی منتشر میشوند. 📖 پیشنهاد میشود تمامی قوانین را مجدداً مطالعه کنید. 👥 دوستان خود را دعوت کنید؛ همچنان امکان پلیر گیری وجود دارد. 📌 @MajaziGames
🌍 فصل جدید آغاز میشود قرن نوزدهم. دوران باروت و شمشیر. دوران امپراتوریهای بزرگ و دریاهای ناشناخته. فصل جدید بازی استراتژیک ماجازی گیمز با دنیایی کاملاً تازه، قوانین جدید و امپراتوریهای قدرتمندتر از همیشه آغاز میشود. آیا این بار تو تاریخ را مینویسی؟ ⚔️ چه چیزی در انتظارت است؟ کشورها و شخصیتهای جدید، نبردهای سرنوشتساز، اتحادها و خیانتها، قدرت، سیاست و جنگ. و اگر خشکی برایت کافی نیست، دریاهای پر از دزدان دریایی منتظرت هستند. 🏴☠️ دریا قانون ندارد! ناوگانهای جنگی، دزدان دریایی بیرحم، گنجهای پنهان و نبردهای دریایی حماسی. آبهای قرن نوزدهم جای امنی نیست، مگر اینکه تو قویترین باشی. 🧠 این بازی فقط شمشیر نیست! هر تصمیمی که میگیری عواقب دارد. هر اتحادی که میبندی ممکن است روزی به خیانت تبدیل شود. اینجا بازی کردن آسان است، اما بردن نیاز به هوش، تدبیر و برنامهریزی دارد. 🤖 بازی کاملاً هوشمند است! تمام دارایی ها، خرید ها، توییت ها، لشکرکشی ها و اعلان جنگ ها به صورت خودکار و با بات انجام می شود. 🔥 جای تو خالیست. 👉 @MajaziGames همین حالا بپیوند و امپراتوری خود را بساز. 🌿👑
2️⃣ کانال اصلی : https://t.me/HeirsoftheDragon گیم آف ترونز رقص اژدهایان ( جنگ داخلی میان خاندان تارگرین) ✏️ گیم آف ترونز بدون شاپ و ورودی 🔥درجه سختی: ساده 📝 قوانین: ساده 👁تعداد پلیر: ۱۸ 📺بات: بدون بات 📖نوع گیم: ارپی و سنا محور 🔮ادمین اصلی: @Asfand888 ⚡️وضعیت: عضور گیری جمعه 11مهر ساعت ۶ عصر ⏳
1️⃣ کانال اصلی : https://t.me/worlddwarr3 ✏️ گیم مدرن 🔥درجه سختی: متوسط 📝 قوانین: متوسط 👁تعداد پلیر: 44 -75 📺بات: اتومات 📖نوع گیم: ضریبی 🔮ادمین اصلی: @Erfansoorii ⚡️وضعیت: درحال تکمیل قوانین و بات 🔵
🪦کم کم نور مشعل الینا خاموش میشد و گویی که آن حیوان که از جنس سایه بود بزرگ و بزرگتر میشد آنچنان که آن سایه مانند پارچه عظیم به دور صورت الینا بپیچد،او میدانست که دارد خفه میشود اما هرچه چنگ میزد نمیتوانست این سایه را از صورتش کنار بزند و در نهایت به مرگی بسیار دردناک از دنیا رفت. 💥بعد از این ماجرا اتش سوزی عظیمی در زیرزمین های کوهستانی که در زیر و اطراف قلعه کسرلی راک است اتفاق افتاد که موجب ریزش و قطع کانال ها برای حفاری بشه و لنیستر جوان هم بعد از آن دیگه دیده نشد. ❤️با پیچیدن اخبار فجیعه اتفاقات پی در پی در اقلیم وسترلندز یکی از شوالیه های قدیمی وستر به اسم سر لئود لنیستر که در جنگ نهایی در زیر پرچم آترنیس و کرون بود از کرون با حمایت اشرافزادهای از اقلیم کرونلندز و نیروهای زبده آموزش دیده توسط خودش ثروت عظیمی که در این سالها جمع آوری کرده بود به وسترلندز آمد و با وجود آنکه مقاومتهایی در مقابل او شکل گرفت او توانست به کمک نام خانوادگی و ثروتش و البته نیروی عظیمی از شوالیههایی که همراهش بودند اقلیم از هم پاشیده را سر و سامان بدهد. 🏳️مدت ها مردم تلاش کردند تا تونل هارو ترمیم کنن و اقتصاد وستر بشدت ضعیف شده بود که کرون و ویل هم که مدیون این شوالیه جنگ دیده بودن با تشکری دوباره بابت شرکت در جنگش به او اطمینان دادن تا زمانی که وستر در دستان شما و فرزندانتان است حمایت ما را نیز خواهد داشت. ⚡️با تلاش ها و سیاست های فراوان لئود وستر جان دوباره گرفت و همه قلعه ها بدست صاحبان قبلیشان افتاد و ثروت اون اقلیم بیشتر از قبل شد.
🔥بعد از قول و قرارهایی که الینا با خادمان شیطان سرخ گذاشت اونا قبول کردن به الینا برای کشتن دختر لیندا لنیستر کمک کنند. 💥خادمان شیطان سرخ به گفته خودشان به شیطانی بزرگ خدمت میکنند که به زودی کاملا ازاد میشود و تمام وستروس را بدست میگیرد. 💀آنها تعداد زیادی از رعیت های کرگ رو قربانی اون شیطان کردن و خودشون هم با مرگ به طور روح در زمین سرگردانن و به گفته خودشون این قدرتمند تر از زندگی کردن هست و الان میتونن داخل بدن هر انسانی که میخوان برن و کنترل کامل اون رو بدست بگیرن اینجوری برای همیشه زنده خواهند ماند. 🗡پس الینا با مشورت این جادوگران گروه های زیادی از جمله اشباح و نفوذی ها که قبلا توسط خود لنیستر ها تربیت شده رو در اطراف وستر فرستاد تا ورود به اقلیم رو محدود کنه و در صورت دیدن دختری که شبیه لیندا باشه اون رو دستگیر کنن. ®هیچ یک از اونا نتونستن دختر لنیستر رو پیدا کنن حتی شایعاتی هم رد و بدل میشود که اشباح به ورود اون به وستر هم کمک کردن چون هنوز هم بعضی از قدیمی های آنها به لنیستر ها وفادار بودن. 😈پس الینا با کمک خادمان سرخ خودش سعی بر پیدا کردن دختر لیندا کرد و نشان هایی از اون رو در دراگون پیت مخروبه لیندا دید. 🪴اون تعدادی گل رو روی قسمتی از زمین دید گویی که در اونجا مقبره ای باشد اما این موضوع چندان مهم نبود اگر مردم از اون دختر حمایت میکردند هر آنچه که الینا به سختی به دست آورده بود را به راحتی از دست میداد پس نمیتوانست دست روی دست بگذارد. 🤩الینا شکارچیهای انسانی را استخدام میکند تا به دنبال دختر گمشده لنیستر بگردند،آنها نشانه هارو دنبال کردند به محلی در نزدیکی ابشاری در جنوب لنیسپورت برخوردند که دختری با موهای طلایی به رنگ خورشید و پوستی سفید و درخشان در کنار آن نشسته بود و هنگامی که شکارچیان را میبیند، ناگهان درون حوضچه شیرچه میزند. ✏️اونا وجب به وجب اون آبشار رو میگردند و با اینکه دخترک لخت بود و لباس هاش کنار آبشار افتاده بود اثری از خود اون پیدا نمیکنند. شکارچیان این اطلاعات را به الینا میفرستند و او با ارسال نامه ای از خادمان سرخ میخواد تا به اون محل بیان و با استفاده از لباس های دختر لنیستری ردش رو بزنند. 😡اونا که احساس میکردن دخترک به درون غار مخفی پشت آبشار رفته باشه اما در آنجا نیز هیچ چیزی پیدا نکردند. برای خادمان سرخ مرگ لنیستر جوان مستقیماً اهمیتی نداشت اما نداهایی که به آن ها میرسید از طرف اربابشان که با خشم و نفرت و ترس همراه بود این نداها زمزمه و با نجوا میکردن آن دخترک را پیدا کنید و بکشید. 💼پروسه کشتن دختر لیندا لنیستر در سرتاسر وستر شروع شد و حتی نقاشیهای از او کشیده شد و به صورت اعلامیه درآمد که به مردمی که پیداش کنن هم جایزه داده میشد. 💀در یکی از رد گیری های خادمان و الینا به همراه گروهی از محافظانش با دنبال کردن ردی جادویی به سمت زیر زمین هایی متروکه که قبلا در اون طلا و سنگ تولید میشده رفتند اما ناگهان چیزی عجیب دیدند. 🎃گویی سایه هایشان شروع به حرکت کرده بودند،جلوتر در تونل ها خادمان و سربازان الینا یکی یکی در این تونلهای تاریک از گروه جدا شده و گم میشدند شرایط بسیار ترسناک بود و توهم و واقعیت را نمیتوانست تشخیص داد، پس از کمی دویدن بی هدف درون تونل ها و سعی کردن برای خروج از این تله ترسناک الینا ناگهان متوجه شد که تنهاست و تمام کسانی که در اطراف او بودند دیگر حتی نشانی ازشان نبود، زمانی که الینا در حال نگاه به اطرافش بود چشمش به سایه خودش می افتد که گویی در حال تبدیل به حیوانی وحشی است و این موجود به او حمله میکند و لیدی تنها چند چنگی از سایه میخورد و بر زمین می افتد و زمانی که دوباره جرات بالا نگاه کردن را پیدا میکند میبیند که دخترک لنیستر مقابلش در مقابلش ایستاده. 🐃دختر جوان چشمان الینا خیره میشود و به او میگوید: « پاتو از گلیمت دراز تر کردی،حماقت کردی و ازت سو استفاده شد »
❗️زمانی که تعداد زیادی از رعایا جمع شده بودند لیدی الینا برای سخنرانی بر روی سکو و دکور تعبیه شده میرود و در هنگام سخنرانی او ناگهان قسمت متحرک دکور باز میشود و فرانکلین که در حال برقراری رابطه جنسی با دخترک است نمایان میشود،اما الینا پایش را فراتر میگذارد و از قبل با دخترک هماهنگ کرده بود تا زمانی که دکور کنار رفت به طوری آه و ناله بکند و طوری بازیگری کند که هر کسی که آنها را ببیند فکر کند فرانکلین در حال تجاوز به اوست. 🩸پس از باز شدن دکور و جیغ و فریاد دخترک و آشوب به وجود آمده از این رسوایی، الینا شمشیر یکی از فرماندهانش را از غلافش کشیده و در مقابل مردمان وستر سر فرانکلین مست را از بدنش جدا میکند و میگوید از این پس شیر ها هیچ خارجی متجاوزی را زنده نخواهند گذاشت و زمان توسری خوردن و بردگی سرآمده است. ⚡️این کار باعث محبوبیت و قدرتمند شدن الینا شد ولی در عین حال دشمنی آترنیس و متحدانش با وستر شد. پس ازبازگشت او از مراسم یکی از گارد هایش که قبلا به کرگ رفته بود درخواست یدار با لیدی را میکند. ®سرباز پس از احظار،شروع به گفت و گو با الینا کرده و میگوید: «لیدی عزیز شما از چیزی که ما فکر میکردیم هم قدرتمند تر شد اید اما وقتی لنیستر کوچک برای بازپس گیری قدرتش بیاید آیا آنگاه هم مردم به شما روی خواهند آورد و یا به فکر این خواهند افتاد که این منصب متعلق به لنیسترهاست...» 💀با گفتن این جمله الینا برای مدتی مکث کرد و با خشمگینی گفت که چطور گاردی جرعت صحبت اینگونه با یک اشراف زاده رو میکنه اما گارد بهش گفت که اون یکی از جادوگران آموزش دیده آشای هست که زمانی در قلعه کسترلی به لیندا لنیستر خدمت میکرد. 🔴الینا حرف او را باور نمیکرد اما در همون لحظه روح گارد انگار خارج شده و به بدن یکی دیگر از گارد ها میرود و جسم آن سرباز بیچاره را تسخیر می کند، الینا برای لحظهای به شدت میترسد و سپس به جادوگر میگه که حال حرف های اونو باور میکند و میپرسد که خواسته این جادوگر و پیشنهاد او چیست؟!
✉️در یکی از روزها برای میراندا نامه ای از طرف جرارد ارسال شد که مایل به ازدواج برادرش فرانکلین با دخترش الینا هست و در صورت ازدواج این دو و والی شدن برادرش دیگه ازار و اذیتی به وستری ها نمیرسه و با دستور جرارد بی احانتی به مردم وستر جرمی سنگین طلقی خواهد شد. 💍میراندا با خوشحالی این ازدواج رو قبول کرد و فرانکلین والی وستر شد. 🤩هیچ عشق و علاقه ای بین او و الینا(دختر لیدی میراندا) نبود و همین امر باعث شد تا فرانکلین( برادر کوچک جرارد) شروع به عیاشی کند و الینا هم با استفاده از این فرصت حکومت رو خودش اداره میکرد و نفوذش را افزایش میداد. ✉️↖️او تمام اتفاقات رو آنطور که خودش میخواست شرح میداد و به جرارد اطلاع میداد و جرارد هم تصور میکرد برادرش نامه ها را ارسال میکند. 😎با گذشت چندین سال وقتی جرارد کشته شد و ویل،کرون و حتی استورم نیز در اشوب بود الینا تمام تلاشش رو برای بهبود وضعیت اقلیمش میکرد و در این مدت کلی لشکر مخفی جمع اوری کرده بود و محبوبیت زیادی نیز بین مردم داشت. 🏆الینا بدون درمیان گذاشتن فرانکلین با تعدادی از این لشکریان جمع اوری شدش به قلعه کرگ حمله کرد تا اونو دوباره بدست بگیره اما چیزی که براش خیلی عجیب بود هیچ نشانه ای از جادو نبود و چندین نفر هم به طور عادی تو قلعه زندگی میکردند که مردمی عادی و غیرنظامی و بیسواد به نظر میرسیدند. 💥اون که به این قضیه مشکوک شد تا مدت ها افراد قلعه رو زیر نظر گرفت و یکی از سرباز هاش دیده بود که یکی از اون افراد قبل از مرگش ناگهان حاله ای سرخ از بدنش خارج شده و به بدن فردی دیگر رفت اما گزارش این سرباز هیچگاه تایید نشد و او را متوهم و مست خواندند اما این موضوع به همین جا ختم نشد وپس از مدتی این داستان در میان مردم پیچید و چندین و چند بار دیگر نیز توسط رعیتها و یا سربازان دون پایه گزارشاتی و شایعاتی در این مورد به گوش میرسید. 🙄این اتفاق باعث ترس دوباره در وجود مردم وستر شد و الینا این موضوع رو با فرانکلین مطرح کرد تا چاره ای براش پیدا کنن و واکنش فرانکلین این بود که در ابتدا با بیتفاوتی کامل گفت که به نظرم همه اینها دروغ و شایع باشند اما بعد از صحبتی طولانی زمانی که متوجه شد احتمال واقعی بودن این خطر بالاست پیشنهاد داد که با صحبت باهاشون شاید بتونیم اونارو سمت خودمون بیاریم. 🟡پس اونا تعدادی سرباز به کرگ فرستادن تا به اون افراد بگه ما میدونیم شما جادوگر هستین و خودتون رو در بدن بقیه جا زدید والی وستر هم تقاضای دیداری با شما دارن اما در ابتدا مردم محلی با شوخی و خنده به آنها گفتند که شما هم متوهم شدید اما با پافشاری سربازان و به وجود آمدن درگیری جزئی بین رعیتها و اونها سربازان بیچاره یکی یکی در خواب و بیداری هم کابوسهایی عجیب و وحشتناک میدیدند که باعث شد نتوانند بیشتر از چند روز در آنجا بمانند و مجبور به ترک قلعه کرگ شدند. ☢سرباز ها با گذشت چند روز دوباره به کسترلی بازگشتند و به لرد و لیدی گفتند اون ها درخواست شما رو نپذیرفتند و آن مکان نفرین شده است. 🖤الینا بیخیال قلعه کرگ شد و فرانکلین هم به حالت بیتفاوت خود بازگشت. فرانکلین دیگر به جایی رسیده بود که عیاشیها و شرابخواری و زنبازی هایش زبان زده خاص و عام شده بود و الینا نیز دیگر به عنوان قدرت اول اقلیم وستر شناخته میشد به همین موضوع باعث شد که الینا تصمیم گرفت اقلیم وستر رو به تنهایی بدست بگیره و از آنجایی که نه علاقهای و نه فرزندی هم از فرانکلین نداشت این کار برایش بسیار آسان و راحت بود. 🐃چندی گذشت و زمان یکی از مراسم های عظیم و سالانه وسترلندز فرا رسید الینا که از قبل مقدمات حذف فرانکلین را چیده بود،میدانست که اینک فرصتی استثنایی است او دختری بسیار جوان را استخدام کرد و شرابی بسیار ناب مهیا کرد در واقع کاری که الینا میخواست با فرانکلین انجام بده خیلی بیشتر از یک حذف ساده بود،او میخواست طوری فرانکلین رو حذف کند که هم جایگاه خودش متزلزل نشود و هم بتواند بالاخره مردم وسترلندز را متقاعد کند که دیگر زمان زیردست آترنیس بودن فرا رسیده است. 😈الینا اطلاعات زیادی را در مورد فرانکلین به دخترک جوان داد و کاری کرد که دخترک بتواند به فرانکلین نزدیک شود و با خوراندن شراب به وی او را اغوا کند و با او در گوشهای رابطه برقرار کند،الینا طوری ترتیب داد تا آن گوشه خلوت و بی سر و صدا پشت دکوری باشد که آنها برای این مراسم ترتیب دیده بودند و این دکور در زمانی که مردم گرد هم میآمدند تا برای آنها سخنرانی شود و از آنها پذیرایی شود کنار برود.
🔠🔠با سلام و عرض ادب خدمت تمامی دنبال کنندگان کانال فنتستیک وردز و گیم آف لردز🎆 🔖داستانی که در ادامه مطالعه میفرمایید شرح زندگی لیدی میراندا از بین فورت و وارث وی است که شامل اطلاعات بسیار مهمی در مورد تغییرات اقلیم شیرهای طلایی یا همان وسترلندز میباشد. 🏳️میراندا بینفورت که لیدی قلعه بینفورت بود با ازدواج بایکی از ژنرال های والا مرتبه قلعه کرگ زندگی خود را در قلعه بین فورت آغاز میکند و اغلب ادامه آن را نیز در همان جا سپری میکند. 😵یکی از مهمترین دلایلی که سرگذشت لیدی قلعه بینفورت را از سایر قلعههای وسترنز متمایز میکند این است که در تنش های فراوانی که لیدی لیندا لنیستر بالادست اقلیم وسترلندز داشت اهمیت چندانی به قلعه بین فورت نمیداد و از اونجایی که از جزایری ها مطمئن بود خیلی هم سازه های نظامی در آن مناطق نداشت و هر آنچه که ساخته شده بود از قبل بود و که آنها نیز رسیدگی آنچنانی نمیشد بلکه بیشتر به قلعه کرگ و بینفورت به عنوان تامین کنندگان نفرات و منابع نگاه میشد. 😭میراندا یک اشراف زاده بود اما از دید لیدی لیندا مانند یک انسان معمولی بود و توجه چندانی بهش نمیشد اون تو خفا در حال بزرگ کردن و تربیت فرزندانش بود. 🪦در زمان شروع جنگ بزرگ میان وستروسی ها همسر میراندا نیز به این جنگ رفت و با شکست لنیستر ها او نیز در این جنگ کشته شد. ⚡️👑حال که تمامی لردهای قلعههای وستر کشته شده بودند، میراندا یکی از بزرگان اصلی وستر بود و او با استفاده از این فرصت به کسترلی راک تاخت تا با باقی مونده ارتش خودش و کرگ قلعه کسترلی رو تصرف کنه که از دید مردم بیشتر به عنوان یک متحدسازی و ایجاد امنیت و آرامش به آن نگاه میشد و نه یک حمله. 🔥به طور خلاصه اگر این لشکرکشیهای کوچک را بخواهم شرح بدهم میتوان آنها را مثل مجموعهای از دیدارهای تجاری نام برد زیرا میراندا هیچگاه حتی مجبور نشد دستور حمله و یا درگیری ای را صادر کند،البته که دلیل آن تنها کاریزما و قدرت سیاسی و به قول معروف ریش سفیدی میراندا نبود بلکه ارتشی هم نمانده بود که بخواهد در مقابل وی قد علم بکند و هر آنچه هم که مانده بود به سختی از پی تامین امنیت شهرهای خود برمیآمد و عدم وجود رهبران قاطع در وستر لندز باعث شد که این اقلیم به شکل مجموعهای از شهرهایی که به توسط هیئت امنایی شامل نظامیان و ثروتمندان اداره میشد در بیاید. ✉️پس از چند وقت با تاج گذاری جرارد،میراندا به او نامه ای ارسال کرد که در اون توضیح میده او و لنیستر ها هیچ ارتباطی باهم نداشتن و خود او نیز از آنها متنفر بوده و پس از جنگ با هر آنچه که در توان داشت این اقلیم را تصرف کرده و آماده زانو زدن در مقابل جرارد در ازای حفظ منصب و ثروتش میباشد، اما جرارد حرفش را قبول نمیکند و تمام وسترلندزی هارو قاتل پدرش خطاب میکنه و با جمع آوری ارتش ویل شروع به حرکت به سمت وسترلندز میکنه. 🏴☠️در این بین که وستر بشدت ضعیف شده بود و هیچ حامی دیگری نیز نداشت لیدی میراندا و مجموعه هیئت امنای شهرها با جمع آوری تعداد اندکی سرباز سعی به برقراری امنیت و امادگی برای دفاع کردند اما همگی آنها میدانستند که اگر جنگی صورت بگیرد به هیچ عنوان آنها توانایی مقابله با پادشاهی آترنیس و متحدین آنها را نخواهند داشت. 💀اما قهرمانان و اندیشمندان و ریش سفیدان ویل باعث شدند که جرارد از این جنگ پرهیز کنه و ارتش خودش رو به ویل برگردونه اما جرارد به این راحتیها نیز کینهاش از بین نرفت و به صورتی مخفیانه دستور داده بود تا گروههایی از کهنه سربازان ارتشش هر شب به روستاها و در گاهی اوقات شهرهای وسترن حملات پارتیزانی و چریکی را انجام بدهند و با قتل و غارت امنیت این اقلیم را بر هم زنند. 👁اما پس از مدتی جرارد از وضعیت حاکم و حرف ها و نصیحت های مشاورانش خسته شد. پس او با توصیه نزدیکانش لیدی میراندا رو به ویل خواند و با صحبت باهاش چندین قول و قرار گذاشت از جمله دسترسی به منابع طلای وستر و نظارت نفوذیان وگور بر تمام وسترلندز که میراندا به راحتی همه اینارو پذیرفت چون میدانست که چارهای دیگر نیز ندارد. 💀این امر باعث شد تا پس از مدتها نفوذیان وگور دست از اتش سوزی و خرابکاری و دزدی های شبانگاه به دهکده های وستر بکشند اما همچنان زنان و کودکان بطرز بدی بهشون تجاوز و احانت میشد و حقوق آنان نادیده گرفته میشد. 💔🧟♂️میراندا با باقی مونده نیروها سعی به جلوگیری از این وضعیت میکرد و بین مردم سخنرانی میکرد تا محبوبیت خودش رو حفظ کنه اما مشکلاتش به همین جا ختم نمیشد و بدتر از همه این اتفاقات گروهی از جادوگران لیدی لیندا که قلعه کرگ هم به اون ها هدیه داده شده بود با انجام مراسم های عجیب و باستانی جان خودشون رو فدای یک موجود عجیب کردند و تا مدت ها کسی جرعت ورود به کرگ رو نداشت.
🗡 ۱۲ پیام آور 5️⃣ پارت پنجم: لیدی میراند ❤️ سازمان دهندهی وستر بعد از جنگ بزرگ (ماده شیر طلایی وستر)
Vale ✅
Dragon stone ✅
2️⃣ کانال اصلی : @Gameofthroneeees مینی گیمی جذاب و بیاد ماندنی در دنیای گیم آف ترونز. گیمی بدون ورودی و با دارایی اولیه بالا. ✏️ گیم آف ترونز با داستان مستقل 🔥درجه سختی: ساده 📝 قوانین: متوسط 👁تعداد پلیر: ۱۹ 📺بات: فول اتومات 📖نوع گیم: سنا محور و ضریبی 🔮ادمین اصلی: @The_Raum ⚡️وضعیت: درحال برگذاری⚙️
4️⃣ اصلی: @worlddwarr3 قوانین: @worldwarrules3 ادمین اصلی : @mohammadtazar ✏️ گیم مدرن سیزن ۳ 🔥درجه سختی: ساده 📝 قوانین: متوسط 👁تعداد پلیر: 4 قاره 40 نفر 📺بات: فول اتومات ـ اعمال نتایج توسط بات به صورت آنی 📖نوع گیم: ضریبی 🔮ادمین اصلی: @mohammadtazar ⚡️ وضعیت: پنجشنبه دوم مرداد ماه ساعت ۱۸ ⏳
🐕سربازا با دستور گرالت به پیرمرد حمله کردند اما کالیان با سرعتی شگفت آور تمام ضربات آنها را دفع میکرد و با کمترین زحمت با نوک نیزه اش هرکسی که جلو می آمد را میکشت،از طرفی تعدادی گرگ که مشخص بود در کنترل کالیان بودند هم از اطراف به سرباز ها حمله کردند. 🤩🤩گرالت خواهرش رو به درختی تکیه داد و گوی هارو نیز پیش او گذاشت و با کشیدن شمشیرش از غلاف اماده دفاع شد. کالیان چند حمله ای به گرالت کرد و دید اون سرسخت تر از سرباز هاست پس با کمک جادو گرالت را به سمتی پرتاب کرد. 🐺از طرف دیگر دو گرگ به مدلین حمله کرده بودند و اون با ته مانده جادویش سعی به عقب راندن اونا داشت ولی یکی از گرگ ها با سرعت به جعبه خورد و گوی ها روی زمین پخش شدند. 💥ناگهان گرگی یکی از گوی ها را به دهانش گرفت و گوی دیگر در مقابل مدلین افتاد ، مدلین که نمیتونست تکون بخوره دستش رو به سمت گوی دراز کرد تا آن را بردارد، ولی جادوی قرمز رنگ گوی درحال خارج شدن بود و دور تا دور مدلین رو گرفت. 💀مدلین ناخودآگاه نیروی جادویی گوی را جذب کرده و بطرز عجیبی قدرتمند شد و موها و چشمانش به رنگ سرخ در آمدند و جادویی سرخ دور تا دورش را مانند مشعلی گرفت. 👁کالیان نگاهی بهش انداخت و گفت: «هه حتی فکرش رو هم نکن...» ⏳مدلین متوجه حرف های اون نمیشد و فقط میدونست که وقت کمی داره پس باید سریع تر کلک جادوگر رو بکنه. 💥اونا با جادو هایشان پی در پی به یکدیگر حمله میکردند و نور های قرمز و طلایی و آبی در هوا میپیچید اما کالیان بنظر میرسید که هزاران بار به جادویش مسلط تر باشد و قدرت تازه ی مدلین کافی نبود . 💥وقتی کالیان اومد تا گردن مدلین رو بگیره و قدرتش رو از بدنش بیرون بکشه، ناگهان مدلین فکری به سرش آمد و با خودش گفت وقتی قدرت اون گوی رو تونستم جذب کنم شاید قدرت جادوگر رو هم بتونم. 💀مدلین همانطور که در حال خفه شدن بود دستانش را در لباس کالیان کرد و پیرمرد به وضوح با چشمانش دید که جادویش از بدنش خارج میشود و حتی نمیتونست دستانش رو باز کنه و عقب تر بیاد، در همین حین نیز گرالت از پشت نیزه ای به سمت کالیان پرتاب کرد که نیزه شکم جادوگر پیر را شکافت و سپس نوک اون نیز به سینه مدلین خورد گویی که آن نیزه را با تمام توان و ایمانش پرتاب کرده باشد. 🪽گرالت اول خوشحال شد و فکر کرد که دخل جادوگر را آورده است اما وقتی مدلین تلو تلو خورد و به زمین افتاد جادوی عظیمی که جذب کرده بود نیز انگار از بدنش خارج شد و موها و چشمان قرمزش به حالت قبل برگشت. 😵حال گرالت خواهرش رو شناخت و اون رو در آغوش گرفت اشک در چشمان هردوی آن ها جاری شده بود و گرالت سعی در شفای مدلین داشت اما نیروی لازم برای آنرا نداشت. 😳از طرفی کالیان هم بعد از خارج کردن نیزه از بدنش به سختی، به سمت مدلین رفت تا جادوش رو پس بگیره و گرالت رو به کناری پرتاب کرد اما هرچقدر تلاش کرد اتفاقی نیوفتاد انگار که تمام نیروی مدلین بدنش رو ترک کرده باشه 😔کالیان با نگاهی سمت گرالت فهمیده بود اون دوقلوی مدلینه و چی بدتر از اینکه توسط همزاد خودت کشته بشی و فکر کرد که این بار گناه برای او نفرینی بدتر از مرگ هست که باعث شده بود که جادوهای مدلین به طبیعت برگرده و خودش هم همینطور. 🐶از طرفی یکی از گوی ها که در دهان گرگی افتاده بود با حمله سرباز ها ناگهان شکست و تمام آن همه جادو وارد بدن آن گرگ شد. 🐺گرگ ناگهان با قدرتی عظیم روبرو شد ، بدنش به سرعت چندین و چند برابر قبل شد و چشمانش به رنگ خون شد هرکسی که جرعت مقابله با اون رو میکرد تکه تکه می شد حتی دیگر گرگ هایی که در نزدیکی اش بودند را نیز سلاخی کرد و بعد از چند دقیقه با سرعتی فرا طبیعی ناپدید شد. 😌کالیان هم که بشدت ضعیف شده بود دوباره مورد حمله سرباز ها قرار گرفت و پس از اینکه چندین تیر به او برخورد کرد برای حفظ جانش مجبور به فرار شد. ⚰سرباز ها که رسیدند مدلین رو دیدند که روی زمین با چشمانی رو به آسمان خیره شده و برف های اطراف و لباس هایش همگی به رنگ خون در آمده بودند، از طرفی گرالت هم سینه خیز خود را به خواهرش رسانده و کنارش در حال گریه بود و دستان کبود شده مدلین رو درون دستان خودش گرفته بود. ❤️بعد از چند هفته از این قضایا همه چیز به روال قبلی خود بازگشته بود، مردم از اینکه دیگر مشکلی از سوی یاغی ها و شیاطین ندارند خوشحال بودند اما مرگ لیدی جوانشان نیز بشدت ناراحت کننده بود. 💀بعد از همه اتفاقات دیگر در شمال نه از کالیان خبری بود و نه از خادمان شیطان سرخ یا یاغی های براووسی. ®طبق گفته های افراد محلی نیز گرگی عظیم و غیر طبیعی رو دیدند که در حال فرار از گودال بقل دیوار بود و هیچ کس جرعت جلوگیری از اون رو نداشت. 🪦مدلین هم در زیر یکی از درختان کهن به همراه آخرین گوی باقی مانده دفن شد جایی که فقط گرالت و مادرش جیارا و همسرش از آن باخبر بودند.
🤴سربازان زیادی از گریواتر واچ و وایتهاربور و وینترفل رو اماده کرده بودند تا آمادگی مقابله با آن شیاطین رو داشته باشند. 🔥با رفتنشون به سمت درخت ویروود گرالت رعیتی که خادم شیطان در جلدش بود رو بسته بود و روی صندلی ای چوبی مقابل درخت گذاشت،بعد هرکدوم یکی از دستانشان را روی طرفی از شونه خادم گذاشتند و دست دیگر را بر روی درخت و بار دیگر نجوا ها شروع شد همون سرما و لرز اما این بار حسش ترسناک تر بود، مدلین و گرالت دیدند که تعدادی جادوگر با رداهای سرخ و طلایی گویی که در یکی از قلعه های وستر بودند. 💔آنها نجواهایی رو تکرار میکردند و دور هم میچرخیدند و ناگهان با خنجری عجیبی به نوبت رگ گردن خودشون رو زدند،بعد از این کار یک گوی کوچک قرمز رنگ که دقیقا وسط حلقه اونا بود ترکی خورد و شکست و روح شیطان همونجا بود که ظاهر میشد گویا اون گوی انرژی تمام مردمانی بود که قبلا اون جادوگران سلاخی کرده بودند. 💀شیطان سرخ با ظهورش دستانش رو به هوا گرفت و جادویی به زبانی باستان خواند و روح همه جادوگران مانند گویی قرمز ظاهر شده بود و با نجواهایشان با شیطان سخن میگفتند، نام آن شیطان کال آبیم(Kal'Abim) بود و با صدایی ترسناک به جادوگران گفت به زودی آزاد میشوم فقط چند قربانی دیگر نیاز است بعد از گفتن این جمله انگار که آن شیطان به مدلین نگاهی انداخت و نگاه ترسناکش به استخوان های او لرزه انداخت، مدلین دیگر تاب نیاورد و چشمانش را باز کرد. 💀حالا گرالت و مدلین میدونستن که در واقع باید چیکار کنن در گذشته نه چندان دور، در سه قلعه شمال کشتار عظیمی صورت گرفته بود که ارواح آن کشته شدگان منبع قدرت عظیمی از جادوی سرخ بود که این قدرت همان چیزی هست که این شیطان میخواهد. 💥پس اونا پیش یکی از جادوگران انجمن جادوگری رفتند همان انجمنی که جیارا در جوانی از آنان تعلیم دیده بود .اونا میتونستن راهنمای خوبی باشن. ⚪️اعضای انجمن با دادن سه گوی که از دراگون گلس ساخته شده بودند و وردی به زبانی باستانی مدلین و گرالت رو اماده مقابله کردند اما مشکل اینجا بود که این جادو بسیار قدرتمند بوده و پس از هر بار انجام جادو اونها ضعیف تر از قبل میشدند پس باید مراقب خودشون هم میبودند. 💀اولین قلعه ویدوز واچ بود جایی که مدتها مردان بی چهره خراب کاری های زیادی انجام میدادند و آشوب زیادی برپا کردند، دوقلو ها گوی رو بر زمین گذاشتند و با گرفتن دستان یکدیگر شروع به خواندن ورد کردند ناگهان موجی عظیم از جادوی سرخ درون گوی جمع شد و مدلین میتوانست صدای جیغ و گریه روح مردم کشته شده رو بشنوه مراسم به پایان رسید و گوی دراگون گلسی از رنگ سیاه به رنگ سرخ درآمده بود،با آنکه جادو سنگین و بسیار غم انگیز بود و ضجه های ارواح دائماً در گوششان میپیچید،گرالت و مدلین به راحتی از پس آن برآمدند و بدون مشکلی اولین گوی آماده شد و اولین شهر پاکسازی. 💀با گذشت چند روز از این ماجرا و جمع شدن سربازان سه قلعه اونا به لست هرت رفتند و دوباره با جادو دومین گوی رو هم اماده کردند و این قلعه نیز پاکسازی شد این بار کمی سخت تر از قبل بود چون مرگ های این قلعه تقریبا دو برابر قلعه قبلی بود اما مدلین و گرالت پا پس نکشیدند و تسلیم نجوا ها و زمزمه های شیطانی نشده و پس از کمی استراحت، عازم آخرین شهر شده تا کارهولد را نیز پاکسازی کنند. 👊حین رفتنشون به کارهولد لرد تویینز با سربازانش برای پیدا کردن همسرش یعنی مدلین آمده بود، اونا پس از دیدار کمی با همدیگه بحث و جدال کردند و بعد لرد تویینز به مدلین گفت هر کاری که من کردم تنها برای این بود که میخواستم ازت محافظت کنم تا آسیبی نبینی اما مدلین گفت که پنهان کاری و دروغ های تو ممکن بود باعث شود که تمام قاره آسیبی جبران ناپذیر ببیند. ❤️🩹مدلین اونو گناه کار میدونست و گفت تا موقعی که کارش تموم نشه به تویینز بر نمیگرده اما لرد با نگاهی غم انگیز از اون خدافظی کرد و بهش گفت که من تعدادی از سربازها رو در اینجا میگذارم تا اگر نظرت تغییر کرد با آنها به سمت تووینز برگردی. 👩🦰مدلین و گرالت به قلعه سوم رفته و آخرین گوی رو پر کردند، حال مدلین بعد از انجام این جادو بشدت بد شد و در اغوش برادرش افتاد و دیگر توان ایستادن نداشت. ®همینطور که مدلین در آغوش برادرش بود ناگهان مه و سرمای عظیمی دور تا دورشون را فرا گرفت و صدای زوزه گرگ ها به گوششان میرسید، سرباز ها با حالت اماده باش دور تا دور دوقلو ها بودند و گوی ها نیز درون جعبه ای محکم و قفل شده بودند. 🤩از همه طرف صدای فشرده شدن برف و یا کشیده شدن آهنی بر روی سنگ شنیده میشد و دلهره ای شدید در دل همه ی سربازان می انداخت. 🤩مردی مسن و بلند قامت با ردایی مشکی رنگ از وسط دود بیرون آمد. 🔴🟣🔴او که خود را کالیان وانجی معرفی کرد ادعا داشت که اون فقط یک دوسته و کاری با بقیه نداره، فقط اون سه تا گوی رو میخواد و در صورتی که گوی ها رو به او بدهند اون محل رو ترک میکنه.
🔥جیارای پیر به فرزندانش گفت احتمالا کلید این کار طلسم محافظی است که آنها باید روی گردنبند بخوانند، سپس گرالت و مدلین با گرفتن دستان یکدیگر شروع به خواندن وردی کردند ناگهان نماد تمام خون های رویش را جذب کرد و همین طور که در حال بالارفتن و درخشیدن بود روی میز افتاد و هزار تکه شد. 🛡خیلی عجیب بود که نمادی از آهن حال تبدیل به تکه های خیلی ریز شده باشد مانند شیشه ای که بر زمین میخورد و مدلین با دادن آن تکه ها به اشراف زادگان به آنها اطمینان داد دشمن دیگر نمیتواند آسیبی بهشون وارد کنه. 🌈رویایی که درخت وییروود کهن به آنها نشان داده بودصادق بود و مردان بی چهره نمیتوانستند خودشون رو شبیه به اشراف زادگانی که نماد را برگردن داشتند بکنند برای همین نفوذشان هرروز محدودتر و محدودتر میشد تا موقعی که دیگر همه آنها مجبور به ترک اقلیم شمال شدند. 💀با این حال نگرانی مدلین هنوز هم باقی مانده بود آیا اون شیطان واقعا قرار بود تمام وستروس رو احاطه کنه اگه این اتفاق می افتاد دیگه راهی برای بازگشت نبود اما گرالت هر بار به او اطمینان خاطر میداد و میگفت مشکلی پیش نمیآید. 🎁پس از گذشت چندین سال مدلین تصمیم به ازدواج با لرد تویینز گرفت. انها که در قلعه تویینز تصمیم به برگذاری عروسی شان گرفتند و مهمانان زیادی از سرتاسر وستروس نیز دعوت کردند. 🔥این عروسی به خوبی و خوشی در حال برگذاری بود که ناگهان تعدادی جادوگر که در جسم خدمتکاران و اشراف زادگان سایر اقلیم ها به آنجا رفته بودند تا با نفوذ به بدن شمالی ها به این اقلیم نفوذ کنند با این وجود که نقشه شان بی نظیر و بسیار حساب شده بود اما در هنگام اجرا ناگهان به مشکل بزرگی بر خوردند. 😡💥آنها وقتی از بدن قربانی هایشان خارج شدند تا وارد بدن دیگری شوند ناگهان درخششی از گردنبند ظاهر شده و مانع ورود ارواح تسخیر گر به بدن اشراف زادگان شمال شد. 💥💥روح هایی که سرگردان شده بودند و نمیتوانستند وارد بدن شمالی ها بشوند، مانند یک گوی نورانی که در هوا به پرواز درآمده باشد دنبال قربانی ای جدید برای ورود به بدنش میگشتند. 💥وقتی گرالت این صحنه رو دید به کمک سربازان مزین شده به گردنبند مخصوص سعی کرد در ابتدا به کمک شمشیر آنها را از آنجا دور کند،با وجود آنکه شمشیر بر این ارواح سرگردان کارساز نبود آنها پس از شکست نقشه شان شروع به فرار کردند. 💀گرالت که سعی میکرد یکی از ارواح رو به دام بیاندازید ناگهان چشمش به یک کوزه خاکستر مرده افتاد، برایش مهم نبود که اون خاکستر کدوم بدبختیه پس اون رو ورداشت و خاکستر رو به زمین ریخت و وقتی روح سرگردان در تلاش بود تا درون بدن یکی از سربازها بره ناگهان گرالت اونو داخل کوزه انداخت و با خواندن وردی آن کوزه رو مهر و موم کرد. 💔وقتی گرالت با خوشحالی به مردم حاضر در مراسم نگاه کرد و میگفت ها ها ها من این شیطانو گیرش انداختم لرد تویینز با چشمانی گریان و اخم هایی درهم به او گفت آن کوزه خاکستر پدرم بود. 😨عروسی با بدترین وضع به اتمام رسیده بود و تمام مهمان ها یا همچون جنازه ای از هوش رفته و بر زمین افتادند و یا با جیغ و داد مراسم رو ترک کردند. 🖐گرالت کمی مکث کرد و یواش یواش به سمت در خروجی رفت و مدلین هم با صحبت کمی لرد رو اروم کرد، اما لرد تویینز که از این بابت بشدت ناراحت بود حتی به مدلین اجازه رفتن به شمال رو تا مدت ها نداد. ✉️این کار باعث شده بود مدلین احساس افسردگی کنه و هرروز بیشتر دلتنگ خونه و خانوادش بشه او چند نامه ای هم برای گرالت و مادرش نوشت اما هیچگاه پاسخی دریافت نکرد. ✉️وقتی رفت تا پیش همسرش که ازش بخواد برای مدتی به خانوادش سر بزنه همسرش توی اتاق کارش نبود پس مدلین اونجا منتظر نشست که ناگهان چشمش به تعدادی نامه با مهر برادرش خورد. 💀اون نامه هارو باز کرد و باورش نمیشد برادرش چندین بار بهش گفته بود که به شمال بیاد چون قدرتش به تنهایی برای حرف کشیدن از اون خادم شیطان کافی نبود و حتی چند باری هم گفته بود کابوس اون شیطان رو دیده. 👉مدلین بدون درنگ از اتاق بیرون آمد و با صدا کردن خدمت کاران نزدیکش به داخل اتاق خودش رفت و پس از کشیدن نقشه ای با لباس های مبدل و قایمکی قلعه را ترک کرد. 🤩سپس با کمک نزدیکانش چندین اسب تندرو از اصطبل برداشتند و شبانگاه و مخفیانه از تویینز به سمت گری واتر واچ حرکت کردند. 🐃اونها وقتی به اونجا رسیدند گرالت را دیدند و گرالت با تعجب به مدلین نگاهی کرد و گفت فکر میکردم درگیر حاملگیت هستی و مدلین با تعجب گفت که او حامله نیست، اینجا بود که اونا فهمیدن همسر مدلین با نامه هایی جعلی به گرالت باعث شده تا اون نیاد پیش خواهرش. ⌨گرالت به مدلین گفت که آن خادم شیطان رو وارد بدن یک رعیت کرده ولی نتونسته به تنهایی ازش حرفی بکشه پس اونا باهم اماده شدند و دوباره به سمت درخت وییروود رفتند تا با کمک قدرت خدایان کهن باری دیگر پلیدی رو از وستروس پاک کنند.
🌁سرمای سوزان شمال میان درختان ولفزوود(wolf's wood)گذر میکرد و سفیدی برف تمام درخت ها و زمین نم دار اونجارو احاطه کرده بود. ❤️❤️ارتور و جیارا دست در دست یکدیگر مقابل درختی کهن وییروود(Weirwood) سوگند وفاداری خواندند و بوسه ای بر لبان یکدیگر گذاشتند گویی میدانستند به زودی وقت خداحافظی هم میرسد. 🏳️با وجود آرامشی که در اقلیم شمال به وجود آمده بود پس از جنگ با براووسیها اما هنوز اتفاقات ناگواری گریبانگیر مردمان شمال بود از جمله جیارا که هر بار باردار میشد فرزندش ناقص بدنیا می آمد و چند روز بعد از تولدش از ناتوانی و درد می مرد چند سالی با این روند پیش رفت تا موقعی که بخت با جیارا و ارتور یار شد ونزدیک به سن پیری ناگهان صاحب نه یک بلکه دو فرزند شدند که اونها دوقلو بودند. 🧸🎉دختری به اسم مدلین و پسری به اسم گرالت، اونا هیچ مشکلی نداشتند و این یک معجزه برای آرتور و همسرش بود. 🪦اما بد بیاری بار دیگر سراغشون اومد با شروع جنگ بزرگی میان اترنیس و متحد وستر همسرش ارتور کاراستارک به جنگ رفت و در این جنگ کشته شد. ❤️این امر باعث شد جیارا با ۴۵ سال سن و دو فرزند ۳ ساله مجبور به اداره شمال و بزرگ کردن فرزندانش به تنهایی شود. 🏺جیارا خودش توسط انجمن جادوگران در شمال بزرگ شده بود و توانایی های زیادی در جادو داشت اما هیچوقت برای منافع شخصی اش از جادو استفاده نکرد فرزندانش هم همینطور بودند و با آموزه های جادویی که داشتند دنبال هیچ جاه طلبی و غروری نبودند و به مردمشون که مشکلات کوچکی مثل کابوس دیدن یا نفرین های جادویی داشتن کمک میکردند. 😡تقریبا هیچ مشکل نظامی ای شمال رو تهدید نمیکرد چون اونا از اول پشت حکومت اترنیس بودن و براووس که دشمن سرسختشون بود نیز حال در دستان اترنیس بود. 😭با اینکه براووس هم عضوی از اترنیس بود انجمن مردان بی چهره چه در براووس و چه شمال همیشه در حال اذیت کردن وستروسی ها برای پیش بردن اهداف خود بودند. ⚠️پس از جنگ مردان بی چهره با ترور هاشون در براووس باعث شده بودند کسی از بزرگان جرعت ورود به براووس رو نکنه و دسترسی ویل به اونجا خیلی محدود تر بشود. 💥از طرف دیگر وقتی لیدی براووس سه تا از قلعه های شمال رو گرفت هم تعدادی از این یاغی های بی چهره اونجا ساکن شده بودند و پی در پی خرابکاری های زیادی در شمال انجام میدادند. 💀حتی یکبار یکی از این افراد با تغییر چهره اش مانند لرد قلعه ویدوز واچ(widow's watch) به اونجا رفت و با کشتن لرد قلعه خودش رو جاش جا زده بود که بعداً با پیدا شدن جنازه لرد اصلی در دریا مردم فهمیدند او خود لرد نبوده اما وقتی سربازان به رهبری فرستاده والی شمال برای دستگیری اون رفتند خیلی راحت از اونجا فرار کرده بود. ☯️همین امر باعث شد گرالت و مدلین به دنبال چاره ای باشند. قدرت های گرالت و مدلین خیلی محدود بود اما هنگامی که دستان یکدیگر رو میگرفتند گویی کامل میشدند و جادوهایشان اثر بخش تر میشد. 🤝⚡️اونا به سمت درخت کهن در جنگل ولفزوود رفتند و در مقابل آن ایستاده و نگاهی به یکدیگر انداختند سپس با دستانی یخ زده و لباس هایی که در جنگل گل آلود شده بود به درگاه خدایانشان دعا کردند و از آنها چاره ای برای رهایی از شر پلیدی ها خواستند. 🦅کلاغ ها به پرواز در آمدند و گرالت و مدلین دستان هم رو گرفتند و با دست دیگرشان درخت کهن را لمس کردند. 💥🤲در این حین بود که موجی از سرما و لرز در بدنشان حاکم شد چشمانشان به سفیدی رفت و تصویر هایی عجیبی دیدند، تصویری از جیغ و داد مردم بی گناهی که لیدی براووس آن ها را با بی رحمی سلاخی کرد، یک یاغی بی چهره که جنازه لرد ویدوز واچ رو از صخره ای به دریا انداخت و شیطان بزرگی که با ورود به شمال قدرتی عظیم از روح های قربانیان شمال گرفته بود و تمام وستروس رو در جهنم خود غرق می کرد؛ 🗡🧿ناگهان آن دو مقابل جایی ظاهر شدند که برایشان اشنا بود گویی سردابه وینترفل بود که روی یکی از مقبره هایش نمادی از درخت وییروود داشت اونا خودشون رو دیدند که همه اشراف زادگان شمال رو جمع کردند و با چکاندن قطره ای از خونشان بر آن نماد و شکستنش اون رو به گردنبند هایی محافظ تبدیل کردند و تمامی اشراف زادگان را به آن مزین کردند. 💀حدس گرالت این بود راه حل مشکلاتشان با یاغی های بی چهره احتمالا همین باشد اما شیطانی که دیده بودند ربطی به آن یاغیان نداشت و احتمالا به آینده یا گذشته دور متعلق باشد، اما مدلین حس خوبی نداشت. ®به هرحال اونا به وینترفل رفتند و همان کاری که درخت به آنها نشان داد را بین تمام اشراف زادگان که خون خود رو روی نماد ریخته بودند انجام دادند اما هیچ اتفاقی نیوفتاد.
🗡 ۱۲ پیام آور 4️⃣ پارت چهارم: گرالت و مدلین کاراستارک ❤️ وارثان شمال