زرافه بزرگوار
Статистикаیک زرافه ایده آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده و قوزک پای چپش می خارد. . . . ارتباط با ادمین: https://t.me/The_Bozorgavar
- Последний пост
- 19 июн.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
دمپایی رو خیس نکنید. 🩴 🚷 🩸 احتمالا ازین دمپاییهای لاانگشتی حمام دارین و باهاش از دریای خون تازه دهها هزار نفر که جا ریخته و بین ما و حاکم فاصله غیرقابل عبوری انداخته، رد میشید تا کنار خایه قاتلان قرار بگیرید و این باعث میشه تا فرسنگها خون از سوراخهای دمپایی به زمین ریخته و رد خون ایجاد میکنه. ولی اگر خودتون ایجاد کننده این خیسی نبودین، اینجا، همین طرف، و نه لزوما در گروه ما، در هر گروهی که خود میدانین، در اینور دریای خون که مرز بسیار مشخصی بین قاتلان و دیگران کشیده بمانید. لطفا ازین مرزی که تر و خشک رو جدا میکنه رد نشید و دمپاییهای خودتون رو خیس خونابه نکنید. بگذارید تنها چیزی که خیس میماند کسس مادرتان باشد هنگام دیدن درازای موشکهای سپاه(موشک شکلی فالیک(کیرشکل)دارد و هرقدر کیر بچه شیعه کوچکتر باشد موشکهاش درازتر است). دیگه نمیگم خایهمالی نکنید چون دست خودتون نیس گویا، صرفا دمپاییهارو خیس نکنین. @giraffe_the_bozorgavar
یکی از رقت انگیزترین موقعیتها در آدمیزاد، اونجاییه که ذوق زدگی و سر از پا نشناختنه وقتی به ساحتی قدم میذاره و از منظر خودش اولین فاتح و کاشف اون عرصه اس، که دیگران(همان ناظرانی که این صحنه رو رقتانگیز مییابند) سالها پیش اون ساحت رو جنده کردن و در عرصه و عیانش یادگاریهایی از خود به جای گذاشتند و حال مدتهاس که اون فازو به دلیل محدود بودنش و دلزدگی تکراری شدنش رها کردن و در ساحت های دیگه دارند سیر میکنن. و حالا؟ یک موجود پر سر و صدا وارد اون حیاط خلوت از یاد رفته شده و "یافتم، یافتم" گویان نویز بی حاصلی ایجاد میکنه و اونقدر پرته از مرحله که نصیحت ناصحان رو که بابا چیز خاصی نیس بزرگوار، آروم باش رو طعنه حسودان میبینه و بر این سر و صدای بیهودهاش که شبیه طبل تخمی نئوعزاداران نیمه شهری بربره، می افزاید. خداوند پیش نیاره این حالتو بر هر کافر و مشرک و کسکشی.
همانطور که قول متواتری است در افواه عموم که منطبق بر کامان سنس ایرانی میگویند: حمایت از فلسطین مخرج مشترک تمام پفیوزهای جهانه، بر همین ترتیب کسونه واویلا جهت دانش آموزان میناب(اونم بدون کوپن ده بار ریدن متواتر به قاتلین سلاخی دی ماه) مخرج مشترک خایمالان حقیر برده صفت جنده منش. فلذا عکس العمل درست نسبت به کسونه واویلای دانش آموزان میناب: اوخی..(و ادامه اسکرول تا خبر بعدی) ببینید خیلی ساده اس دیگه. مثلا برخی چیزها کوپنیه. مثلا برای اینکه بتونی از دانشآموزان میناب حرف بزنی، باید قبلش ده بار شاشیده باشی تو دهن وحوش آخرالزمانی. به شکل مکتوب، یعنی برای کسونه واویلا جهت کشته شدن زیر پونصد نفر تو جنگ، که ثمره آتش افروزی همین وحوش بوده، باید ده بار لعن و نفرین کرده باشی مسببین کشتار بیش از سی هزار نفر آدم تو صلح رو. اون موقع یه دونه کوپن کسونه واویلا برای میناب به شکل اچیومنت بهت تعلق میگیره. یعنی قانون بازی این نسبت رو مشخص میکنه. وگرنه همون موقع که دهنت رو باز کنی برای کسونه واویلای میناب، یه دونه آیسخایه تو فریزر مونده و چندتا خایه های چرک باقی مانده از نصرالله و سران حزب الله و پالستاین از دهنت سر خورده و میفته بیرون و گیم اوور میشی و رسوای زمانه. @giraffe_the_bozorgavar
خودتونو بذارین جای اون کابل اینترنت جهانی که از کف خلیج فارس رد شده و سه ماهه که تک و تنها و سوت و کور کف دریا نشستی چون اونور سپاه اجازه نمیده کسی دیتایی رو از طریق تو بفرسته و احساس بی مصرفی میکنی. بعد خبر میاد که نت ها وصل شدن و ورود یه جریان رو احساس میکنی و ذوق زدهای که انتقال دیتا انجام بدی و واسطهای باشی برای ارتباط بین زندان و دنیای آزاد و بعد مدتها دوباره آدمهارو به هم وصل کنی. به خودت حس خوبی داری و میگی چه خوبه که بتونم آدمها رو بعد این همه تنهایی و انزوا به همدیگه وصل کنم، بعد یه دوره طاقت فرسا قاصد بغض و خشم و آه و کینه آدمهایی باشم که همه چیز به روشون بسته شد و به انزوا رانده شده و شکنجه شدند. و حالا از طریق من میتونن راوی تمام این احساسات و عواطف برای جهانیان باشن تا بدونن که تنها نیستن و ازونور دیوار امید رو به دستشون برسونم. این فکرا تو سرته و مشتاقانه منتظر حس رد شدن اولین بایت دادهای.. دیتا مخابره شده ازونور خط و میبینی که داره با سرعت برق حرکت میکنه و الانه که ازت رد شه. چشاتو میبندی و سه دو یک.. ویززز(یا صدای اینترنت دیال آپ، نمیدونم صدای عبور جریان از یه سیم چجوریه من تا حالا کابل نبودم تو زندگیم). همونجور که چشمت بسته اس متوجه یه چیزی میشی. اینکه این چند کیلوبایت اول دیتایی که ازت عبور کرد استوری خایمالی سپاه بود. اونقدر برات عجیب و تخمیه که حس میکنی سرت گیج میره، کلافهای، میخوای جمع شی و کلاف شی دور خودت، همونجور با چشم بسته با خودت میگی ای کیرتوش، ای کابل رابط طویل و قطور بین پاهای اون بزرگوار تو سوراخ پریز هرچی خایماله. کاش سیم اتصال مهتابی دستشویی خوابگاه پسرونه بودم، کاش دست سپاه میرسید تو این قعر دریا منو قطع میکرد تا شاهد و حامل این خفت چرک برده صفتهای خایمال نبودم، کاش لنگر یه کشتی تخمی چینی گیر میکرد و منو میکَند و تبدیل میشدم به یه تکه کابل رها کف قعر دریا و یه مارماهی برقدار ورمیداشت ازم به عنوان سه راهی سیار استفاده میکرد. تو گویی قاصد آشویتس باشی و نامهای رو از یک یهودی با بدبختی و قبول ریسک بخوای به بیرون بفرستی، با این تصور که حامل افشاگری هایی درباره جنایات اردوگاه نازیهاست، بعد ببینی یهودیه خطاب به زیدش نوشته نگران من نباش عزیزم، این نازی ها واقعا ناز هستن(انسان های خاص هستن) همه اتاق ها لولهکشی گاز دارند و پول گاز رو باهامون یارانهای حساب میکنن. دمشون گرم واقعا. از شما انتظار نمیره شمعی برافروزید همین که خایمال تاریکیها نباشید کافیه. @giraffe_the_bozorgavar
پهلوی که سهله، ما برای رسیدن به #زندگی_نرمال* و رهایی از این وضعیت سیاه، حتی حاضریم حتی به قول یکی از دوستان چپ، پشت ائتلاف حسین تهی و شهناز تهرانی هم وایسیم. (گرچه این ائتلاف به دلیل تهی بودن حسین و اینکه شهناز جان شهرستانیهارو قبول ندارن و اونارو اتنیک خاصی حساب نمیکنن به سرانجام نرسید). اینکه شما نتونستین تو این چندین سال سر یه گزینه واحد به نتیجه برسین خودش دلیل کافیه بر عدم صلاحیت شما. اینکه فکر میکنین لزوما یه شورای چند نفره متضمن دموکراسیه ولی انتخاب فرد لزوما مساوی دیکتاتوریه، هم همینطور. حالا اینکه فک میکنین مهمترین خصیصه یک حکومت کارآمد دموکراسیه هم، بازم همینطور. *اصرار بر #زندگی_نرمال خودش عامل توفیر بین 57 و امروزه. اون موقع بدون اینکه فرد لازم باشه اهمیتی برای سیاست(و کسونه واویلا بابت انسداد سیاسی) قائل باشه میتونس از زندگی نرمال بهرهمند باشه. یعنی انسداد صرفا در حوزه سیاسی بود و به اقتصاد و اجتماع کشیده نشده بود که زندگی نرمال ایرانیان رو مختل کنه. فلذا به تخم عوام میتونس باشه. ولی الان نه. این انسداد سیاسی تبدیل به گرفتگی چاه فاضلاب شده و بوش از سیاست تا اقتصاد رو فرا گرفته و همه چیز رو، منجمله زندگی نرمال رو گه برداشته. و زندگی نرمال توی این عندونی دیگه در دسترس نیس. حالا این نجاست رو با آب و تاید هم میشه شست، ولی اگه شما اصرار دارین تا نرم کننده پوست و صورت مناسب پوست مرطوب نیومده، تو گه بمونین(شاید چون زیادی به سبک شروین با نرمکننده جق زدین. و جالبه هیچ فاکین سفارشی از شما ثبت نشده، هربار یکی تون یه چیزی سفارش داده اون یکی، با یه عن خشک شده چسبیده به صورتش، گفته این برند با پوست صورتم سازگار نیس و سفارش رو کنسل کرده. حالا پوست صورتش رو میبینی از پوست خایه منم زبرترهها، نمیدونم این تنگبازی برا چیه، مرگ تدریجی ناشی از مغروق دنیای گه شدن چه لذتی داره که اینا نه تنها خودشون تعلل کردن در سفارش شوینده، بلکه سفارشات بقیه رو هم هربار سنگ انداختن جلوش و کنسل کردن) نه، این انتخاب ما نیست. ما سفارش مونو دادیم و هزینه رو هم پرداخت کردیم. مونده پیک بیاردش و پول پیک رو هم بدیم، ولی تو گه نمیمونیم با شما. #در_گه_نشستگانیم_ای_باد_شرطه_برخیز #باشد_که_باز_بینیم_دیدار_پادشا_را @giraffe_the_bozorgavar
تا اینکه یک روز یکی از پسران شجاع منوچهرخان، برادر کوچک، بعد از آنکه شروین خاطره تجاوز غلامعلی به مادر را با آب و تاب تعریف کرد، توصیه کرد که ما زورمون نمیرسه به غلامعلی، مخصوصا با این گداگشنه هایی که آورده و از حلقوم ما زده تا اونارو چاق و پروار کنه تا اگه صدامون دربیاد دخل مارو بیارن. من میگم درسته این مسئله خانوادگیه ولی آخه چه خانواده ای چه کشکی، دیر بجنبیم کل خونه رو فروخته تا خرج عمل خودش و آلاف و الوف این غریبه های پشت کوهی کنه. بیاین بریم به کدخدا بگیم. اونه که فقط زورش میرسه و چندتا قلچماق ورمیداره میاره حساب غلامعلی و دار و دسته اش میذاره کف دستش. پرهام با شنیدن این حرف برآشفت که نه این مسئله خانوادگیه خودمون حلش میکنیم. فک کردی کدخدا دلش برا ما سوخته و برای رضای خدا میاد اونم منفعت خودشو درنظر میگیره. برادر پاسخ داد که خب معلومه، همه به فکر منافع خودشونن(و با نگاهی خیره به چشمان پرهام که باعث شد پرهام چشماشو بدزده، منظورشو رسوند) اینکه به کدخدا یه هشتی رو بدیم ازین بهتر نیس که تیکه تیکه کل عمارت رو غلامعلی مفت و مسلم بفروشه به امثال کسکشوف و تازه آب از آب تکون نخوره و بعد بره سراغ مابقی طلاهای مادر؟ به کدخدا یه بار باج میدیم، گیریم باج بزرگ، ولی قائله تمومه بعدشم همه محل میدونن که کدخدا هیچوقت نمیتونه قرمساق تر از کسکشوف باشه. همه محل با کدخدا معامله دارند و هرکی با کسکشوف ها کار کرده به خاک سیاه نشسته. بعدشم کامااان پرهام جون، کامااان، یه نگاه به زندگی الان مون بنداز، چی داریم دیگه از دست بدیم؟ بیا این باقی مونده رو نجات بدیم و بعد همه باهم کنار همدیگه شروع کنیم به ساختن همین، شاید بعدا تونستیم اون چیزی که از دست رفته رو هم بخشیش رو به دست بیاریم ولی با بودن غلامعلی دو سال دیگه همین موقع همینم نداریم و به خاطر این اخلاق گرایی احمقانه شما، تا ابد دچار نفرین شوم غلامعلی خواهیم موند تا ازین عمارت جز یاد و خاطره ای باقی نمونه. پرهام سگرمه هاشو کرد تو هم و شروع کرد هوچی گری که نه تو خانواده دوست نیستی، ساده ای، فک کردی که کدخدا بعدش ولمون میکنه؟ تو دچار احساسات شدی چون نه کدخدا رو میشناسی نه به خاطر خانواده میتونی سختی هارو تحمل کنی. پرهام از بس ازین حرفا گفت و گفت که جو متشنج شد و همگان را تردید در دل افتاد. پس برادر ساکت شد و دیگر چیزی نگفت. پس نوبت خواهر بود که شروع کند: ببینین ما در حق پدرمون بدی کردیم، درست نبود وقتی که بعد اون همه کاری که کرد، برای ما، برای مادرمون ایرانه خانوم، برای عمارت، اونوقت اینجوری جوابش رو بدیم و بندازیمش بیرون. راستش من چندوقتیه ازش خبر دارم، رفتم دیدمش ولی به شما چیزی نگفتم. دلشکسته اس و ناراحته، ولی میگه مارو بخشیده و تنها دلش میخواد که برگرده خونه و انتقام اش رو از غلامعلی بگیره و حق کسکشوف هارو کف دستشون بذاره. فقط کافیه ما باهاش همراهی کنیم. شروین با شنیدن این حرف برآشفت که: تو به حقی رفتی پیش اون؟ یادت نیس چقد مارو کتک میزد سر بازی با بچه های محل و یه غیبت از مدرسه؟ اون آدم سنتی و متعصبیه. احتمال داره دوباره بیاد و با ما و با مادرمون بدرفتاری کنه و به حقوق اولیه مون، این حق که همیشه حق داریم کودک بمونیم و بازیگوشی کنیم و کودک درونمون زنده باشه رو تجاوز کنه. خواهر پاسخش را داد که کامااان شروین جون، کامااان، اولا هرچی میگفت الان میفهمیم به نفعمون بوده. همون موقع اگه قلم پای اونی میشکست که با بچه های کسکشوف بازی میکرد و به خاطر یه دوچرخه پیزوری باعث شد که گول کسکشوف بخوریم که اونم بیاد خونه مارو بالا بکشه، بهتر بود. بعدشم تو ولایت مطلقه کربلایی غلامعلی کیرمشکی رو تونستی این همه سال تحمل کنی، با تجاوز به بدن مادرمون مشکلی نداری و هرشب با تعریف کردن جزئیاتش در قالب نوعی چسناله به نوعی تهییج جنسی میرسی، بعد نگران تجاوز اون به حقوق اولیه مون هستی؟ اون حق مدنظرت هم حق بازیگوشی و کسکلک و تخطی از قانون و انضباط لازمه؟ ها قرمساق؟ پس این چسناله ها که وای مادرمون هرشب داره گاییده میشه چیه که وقتی میخوایم هر کاری بکنیم که این وضعیت تموم شه، هر گزینه ممکنی که میتونه پایان بده به این گاییده شدن از جلو و عقب به شکل 24/7، رو جلوش سنگ اندازی میکنی؟ میای میگی نه اون گزینه ممکنه و صرفا احتمال داره که متجاوز باشه؟ مگه آلردی در حال کیر خوردن نیستیم؟ هوم؟ ازین یه نتیجه بیشتر نمیشه گرفت، اونم اینکه تو داری ازین گاییده شدن لذت میبری و واقعا دوست نداری تموم شه این ناله کردن هم جزوی ازون لذت بردنه. برو کیر منِ زن و بردارانم تو هرچی پرهام و شروینه، مشکل اینه شماها برای انجام دادن کاری در ساحت عمل، کیرتون کوچیکه. بله.. خواهر و بردار این را گفتن و خاموش شدن. ادامه این داستان کهن خاورمیانه ای رو ما هم چون شما منتظریم ببینیم چی میشه. #داستانی_که_داستان_نیست #تامام @giraffe_the_bozorgavar
که این باعث ایجاد رعب و وحشت در دل تک و توک بچههای کوچکتر و دخترانی میشد که بعد عزیمت منوچهر خان هنوز تو اون خونه زندگی میکردن. دخترانی که به امید مادرشون مانده بودن ولی خودشونو قایم میکردن از نگاه هیز ساکنین جدیدی که داشتن کم کم فضا رو میگرفتن و دیگه خبری از کنار حوض رفتن و آب بازی نبود و هربار که برای آوردن آب به حوض حیاط نزدیک میشدن ناچار بودن سنگینی نگاه هیز چرک آلود یکی از همین بی نام های پشت کوهی رو، که دیگه از وقتی ساکن این خونه شده بودن دست از ولگردی برداشته بودن، رو تنشون حس کنن. و شب ها رو با صدای گنگی که گویی برآمده از تقلای عبث مادرشون بود به امید واهی رهایی از تجاوز هر شبه زیر غلامعلی، کابوس میدیدند. گرچه اوضاع شروین و پرهام خوب شده بود، با سهمی که از فروش سرسرا به کسکشوف دست غلامعلی رسیده و سهمی به این ها داده بود. مدتها گذشت و با بیرون انداختن اکثریت قاطع بچهها و جایگزین شدنشون با پشت کوهی های بی نام، غلامعلی رسما شد مرد خونه. هربار تکه ای از خونه رو به کسکشوف و کسکشوف های جدیدی که تو محله جا گیر شده بودن، خرج عملش رو در میآورد. وقتی هم کم میآورد زیورآلات ایرانه خانوم رو میفروخت، زنی که دیگه الان چونان زار و نحیف شده و از پا افتاده بود که به سختی میشد اون زن زیبا و دارای جاه و مقام رو که بین تمامی زنان سرآمد بود رو تشخیص داد. گذشت و گذشت تا اینکه معدود پسران و دختران خانه، که زمان رفتن منوچهر خان طفیلی بیش نبودند و الان بزرگ شده بودند و تحت زورگوییهای غلامعلی روزگار سختی میگذراندند و حتی تعدادی شون اتاق شون ازشون گرفته شده و به اشباح پشت کوهی داده شده بود و تو زیرزمین زندگی میکردند، جانشون به تنگ اومد. از دیدن وضعیت خونه، مادرشون و برادران بزرگ، پرهام و شروین که به خاطر همکاری با غلامعلی اوضاع بدی نداشتند. گرچه هربار که خواهران و برادران باهم جمع میشدند و با یاد لحظات خوش رفته قدیم بار سنگینی زندگی حال حاضر رو کم میکردند و سفره دل میگشادند و از دنائت غلامعلی پیش هم شکایت میکردند، خود شروین و پرهام، در عین حال که در یاد نوستالژی قدیم همراهی نمیکردند ولکن کسانی بودند که بیشترین صدای مخالفت رو داشتند،حتی شروین با آب و تاب تعریف میکرد که چطور از سوراخ در دیده که غلامعلی با دسته وافور به مادرشان ایرانه خانوم تجاوز میکند و پرهام نیز از انبوه جواهرات مادرش میگفت که چطور دود شده و از حقه وافور به هوا رفته بود. بقیه که ازین وضعیت سخت به تنگ آمده بودن و شنیدن حقایق این چنینی، هر شب، آن هم توسط برادران بزرگتر، و هر روز زیستن در دل حقیقتی که غلامعلی با پستی و سیاه دلی فراهم کرده بود، کاری بود سخت طاقت فرسا. لذا برادران و خواهران سعی میکردند که در پی راهی باشند که به این اوضاع رقت انگیز و به این کابوس شوم پایان دهند. همگان خطرات دسیسه علیه غلامعلی را میدانستند، حبس شدن در سرداب زیرزمین بدون آب و غذا و آزار و اذیت توسط اشباح پشت کوهی، پرت شدن بیرون از خانه و در مواردی گم و گور شدنی که هیچکس از چند و چون آن اطلاع بیشتر نداشت جز اینکه یاد شده خاطره ای محو از فرد خاطی در ذهن اهالی خانه باقی میماند. 👇🏼 #داستانی_که_داستان_نیست @giraffe_the_bozorgavar
تا اینکه یه روز میاد و با چک و اردنگی غلامعلی میندازه بیرون و همین علی الظاهر میشه ریشه یک دعوای مفصل چند روزه تا اینکه تو یه روز تاریخی که منوچهر خان رفته بود بیرون، بچه ها جمع میشن و توافق میکنن که تمام کلید های خونه رو عوض کنن و وسایل منوچهر خان بندازن بیرون تا دیگه نتونه بیاد تو و برن دنبال غلامعلی که بیاد و ادامه روضه خونی هاشو بکنه که بلکم بخت این خونه باز شه و نطق خاتوناش باز شه و از همه مهم تر، خونه مشتری پیدا کنه و بتونن بفروشنش و بین همه تقسیم کنن. اون روز منوچهر خان اومد و تا کلید چرخوند و دید باز نمیشه، مکثی کرد و به یک آن همه چیز فهمید. حتی حدس زد که همه اینا زیر سر سرگئی کسکشوفه و مایوس شد از همه بچهها، همونایی که از آب و گل درشون آورده و وقتی همه بچه های محله مکتب خونه هم به زور میرفتن اینارو به مدرسه و دانشگاه فرستاده بود، اینجور نمک نشناسی کردن ولی تو دلش اینارو بخشید و گذاشت رفت، بدون مقاومت خاصی که از منوچهرخانها بعیده. لذا همون دم در نشست و آهی کشید و زیرلب زمزمه کرد: کیر توش. بعد اون دیگه کسی منوچهر خان اونورا نمیبینه. ایرانه خانوم هم اعتراضی اگه داشت صداش به گوش کسی نمیرسید، پس با روضه های غلامعلی، که حالا از زیرزمین اومده بود و تو حیاط مینشست، هر روز بی صدا به حال خودش و به یاد منوچهر خان میگریست گ گوشه اشکی مثل مروارید غلتان میریخت پایین و تو هزار چین پاچیناش گم میشد. و خب بقیه قصه رو هم که همه میدونین، که خبری از خریدار نشد و تو این مدت غلامعلی هم که خودش گویا با کسکشوف سر و سری از قبل داشت، از حیاط خونه رسید به شاه نشینی که منوچهر خان موقعی که مهمون داشت غروب ها مینشست اونجا و ردیف اطلسی هایی که پای چنار های حیاط کاشته بود رو تماشا میکرد و لذت میبرد از خرمی خونه. و خب چند تا غربتی و پاپتی رو که میگفت مسکین و در راه مانده اند رو، که هیچ اسم درست حسابی هم نداشتن، آورده و تو زیرزمین گذاشته بود و گاهی برخی اوراد رو میداد اینا مینوشتن. اونام بی آزار بودن و مثل شبحی شب ها میومدن و روزها دیده نمیشدن. از طرفی بعد مدتی دعا و ورد، به این بهونه که مادرتون اینجور شفا پیدا نمیکنه و باید دستشو بگیرم حین ورد گفتن و نامحرمی گفتن و اینا، یه صیغه محرمیت خونده بود و یه وقت معصیت نباشه و بچه ها و ایرانه خانوم هم رضایت داده بودن تا اینکه یکی از بچه های کوچیک خونه که مثل هر شب، بعد اولین شبی که منوچهر خان ازون خونه رفته بود بیخوابی زده بود به سرش از سر و صدای گنگی که از بالاخونه میومد رد صدا رو میگیره و میبینه که صدای مادرشه که داره تقلا میکنه خودشو از زیر غلامعلی نجات بده. کفری میشه و داد و بیداد کنان، هیکل منحوسش رو بلند میکنه و پرتش میکنه اونور و بعد میفته رو غلامعلی و شروع میکنه به زدن. تا بقیه بچه ها هم سر میرسن و حتی گداهای سبزقبای پشت کوهی تو زیرزمین هم بلند میشن بیان چه خبره. پسره که از شدت خشم صداش میلرزه شروع میکنه به شرح واقعه و شاکی میشه که این قرمساق رسما نشسته جای بابامون، به زور رفته بود تو بستر ننه مون. تا بقیه میخوان بریزن سیر کتکش کنن، پرهام و شروین میگن دست نگه دارید، اولا که از کجا معلوم همچو چیزی بوده، ننه مون که زبون نداره بگه، بعدشم این سید اولاد پیغمبره، بده این حرف، این فقط داره کمک میکنه که مادرمون بتونه حرف بزنه و البته که صیغه محرمیت هم خونده و ایراد شرعی نداره، فلذا وقتی ایراد شرعی نداره و شمام حاکم شرع نیستین، چرا دارین بدبخت رو کتک میزنین؟ نکنه چون فقیر و بی جا و مکان و خونه سیاه بوده ازش بدتون میاد و میخواین کتکش بزنین؟ یا چون اسمش غلامعلیه و هوشنگ نیس؟ شمام که شدین مثل منوچهرخان و زورتون به این بدبخت بیچاره های فقیر میرسه..بقیه خیلی باور نمیکنن حرفا رو ولی به هر حال اون شب غائله ختم میشه. ولی خب بعدا مشخص میشه که باور نکردن بقیه دلیل داشته و غلامعلی، به شروین و پرهام و چندتا دیگه از بچه ها، قول هایی داده از سهم و اختیارت خونه. اون شب میگذره و شبهایی تاریکتر ازون و رفته رفته همینجور که میره جلو، غلامعلی به شکل غیر رسمی میشه مرد خونه و یکی یکی و چندتا چندتا از بچه هارو به بهونه های مختلف میندازه بیرون، بقیه رو هم تو این مسیر با خام کردن با خودش همراه میکنه و به موازات کم شدن بچه های خونه، ساکنین غیر رسمی و بدون نام زیرزمین خونه که حضوری شبه وار داشتند زیاد میشه. این ساکنین تازه و غریب که از پشت کوه های بلند و دشت های بایر بی حاصل اومده بودن، حضورشون سنخیتی با فضای خونه نداشت و رفتار و سکنات شون نه جوری بود که خودشونو مهمان فضل و کرم صاحبخونه بدونن، نه اینکه انگار خودشونو صاحبین اینجا بدونن، حضوری سلطه جویانه داشتند در عین بی تفاوتی به محیط خونه و سرنوشتش. 👇🏼 #داستانی_که_داستان_نیست @giraffe_the_bozorgavar
در یک نگاشتی یک به یک و سادهترین فرم استعاره شاید توان داستان زن زیبا و لالی به نام ایرانه خانوم رو گفت که تو خونه ای بزرگ و باصفا زندگی میکرده و چند تا بچه قد و نیم قد داشته و شوهری به نام منوچهر خان که خیلی ایرانه خانوم دوست داشت و خیلی بهش رسیده بود و رخت و لباس نو و کلی زیورآلات براش گرفته بود و خونه اش رو صفا داده بود. منوچهر خان قوانین سخت گیرانه ای هم برای پیشبرد نظم خونه داشت ولی پسران بزرگ ایرانه خانوم، یعنی شروین و پرهام(با همان شمایلی که میتوانید ازین دو اسم تجسم کنید، اونم تو فرمت پنجاه و هفتیش)، ازین وضعیت راضی نبودن و معتقد بودن منوچهرخان داره زور میگه و باید تمام درآمدش رو بین بچه ها به طور مساوی تقسیم کنه تا بچه ها خودشون تصمیم بگیرن برا خودشون. مخصوصا پسر همسایه، یعنی سرگئی کسکشوف با دوچرخه جدیدش که مدعی بود باباش داره حقوقش رو مساوی بین بچه هاش تقسیم میکنه و این دوچرخه رو که باهاش پز میداد رو از همین پول تو جیبی ها خریده. اونام هر روز میومدن اینو با آب و تاب برا بقیه بچه های خونه تعریف میکردن. منوچهر خان از کسکشوف بدش میومد چون اون همیشه دنبال این بود که یه تیکه از سرسرای ایرانه خانوم بگیره و اضافه کنه به حیاط خودش. همینجوری نصف محل رو به ثمن بخس خریده بود. لذا بچه هارو چک و لگدی میکنه که حق ندارین با بچه های سرگئی کسکشوف بازی کنین. اینه که پرهام و شروین عقده ای میشن و چون احمق هم بودن، که در ترکیب با سرکشی محلول خطرناکی ساخته بود، باعث میشد بیشتر وقت بذارن برا دیدار قایمکی با بچه های کسکشوف. کسکشوف هم که منوچهر خان رو سد محکمی میدیده برای خرید ملک مرغوب ایرانه خانوم، میاد از طریق بچه هاش یه ایده ای رو تو ذهن پرهام و شروین میندازه. میاد میگه اون کربلایی غلامعلی هس، همون سید گدا که هر روز میاد تو حیاط خونه و روضه میخونه برا مادرتون، همون که منوچهر خان چند بار انداختش بیرون و سر علاقه ایرانه خانوم به روضهخوانی هاش با ایرانه خانوم دعوا کرده، اون یه سید معمولی نیس، اون کرامات داره و مریض شفا میده و فلان کور و بهمان کر رو هم شفا داده. حالا خدا رو چه دیدی شاید اومد مادر شمام رو شفا داد و ایرانه خانوم هم زبون باز کرد. خدا میدونه اگه این زن لال شفا بگیره چه ها که از ظلم و زورگویی منوچهر خان نگه. از دعواهاش و گیر دادن های گاه و بیگاهش به ایرانه خانوم، سر همین اعتقادات مذهبیش تا اصرار زورگویانه اش به تمیز و مرتب کردن این خونه. و کتک های هر روزه اش که ما نمیبینیم و خودشم زبون نداره بگه. همه اش هم سر این خونه کوفتی. آخه این خونه چیه که به خاطرش هم مادرتون کتک میخوره، هم به دردتون نمیخوره. لااقل کاش میشد فروختش و پولش رو بین شما بچه ها تقسیم کرد که برین باهاش هرکاری دلتون میخواد بکنین، بالاخره شمام سهم دارین تو این خونه دیگه ولی باباتون منوچهر خان هم به شما داره زور میگه هم به مادرتون. هم به اون سید مظلوم، اون غلامعلی بدبخت که نمیذاره بیاد یه ماه بست نشینی کنه تو زیرزمین خونه تون و ورد و دعا بخونه که بلکم مادرتون شفا پیدا کنه و نطقش باز شه. کسکشوف از بس ازین حرفا خوند در گوش شروین و پرهام که اونا کینه پدر به دل گرفتن و شروع کردن به انتقال این نفرت و کینه به بچه های دیگه در نبود منوچهر خان و ایرانه خانوم هم وقتی این حرفا رو میشنید میخواست مخالفت کنه که چون زبونی نداشت حرف بزنه لذا دلش غصه دار میشد و این پسر بزرگا اعتراضشو خفه میکردن که هرچی که میگیم به صلاح خودته مادر، ما اول میخوایم اون سید غلامعلی رو میاریم تو خونه تا چله نشینی و اورادشو شروع کنه تا بلکم خدا خواست و زبونت باز شد، بعدشم از بس منوچهر خان تو این خونه رفقای فرنگ نشین اش رو آورده خونه و مهمونی گرفته و بساط مطربی و مسکرات تو خونه باز شده که برکت ازین خونه رفته، چیه بابا همهاش مهمونی و رقص، معلومه خدا قهرش میاد دیگه، ولی تو خودت مگه صدای روضه خونی دوست نداری؟ ایرانه خانوم با اینکه مدتی بود هر ماه آقا منوچهر میبردش پیش یه دکتری که میگفتن تو فرنگ طبابت خونده و با گفتار درمانی و طب جدید میتونه کم کم توانایی تکلم داشته باشه، ولی خب وقتی صحبت از روضه خوانی غلامعلی شد، اونم هر روز از تو زیرزمین، موافقت کرد و صرفا با اشاره سر چیزی پرسید به این معنا که پس باباتون چی؟ چون همه محل میدونستن که کربلایی غلامعلی، این سید گدای دوره گرد رو چند باری منوچهر خان گرفته زیر کتک و از خونه پرتش کرده بیرون، بس که ازش بدش میاد. بچه ها گفتن اون حله. چون قضیه فروش خونه به کسکشوف و تقسیم پول بین خودشون رو پنهان میکردن ازش، در حالی که هدف اصلی همون بود. خلاصه که بچه ها با هزار دوز و کلک غلامعلی رو آوردن کردن مقیم زیرزمین خونه و هر روز صدای روضه خوانی از زیرزمین میومد و منوچهر خان شبا نمیتونست بخوابه و پاک طاقتش تاق شده بود. 👇🏼 @giraffe_the_bozorgavar
نظر به استقبال شما هموطنان(نه هممیهنان، وطن کیریه همهاش، بو میده، بوی نوشتههای عربی روی دیوارهای جنگ زده لبنان، بوی وطن پرستان دوازده روزه، بوی فیلم وطنی و زشتی فرمیش. میهن ولی هنوز جنده و کثافت نشده، اگه از یخچال وانتش برا حمل جسد جای بستنی استفاده نکنه) اینو از درفت بیرون کشیده و میذارمش اینجا. سه سال پیش و زمان زن زندگی آزادی نوشتم که هنوز همچون کشتاری اتفاق نیفتاده بود و از شروین در مقابل جائران دفاع میکردیم(شخصا ولو با اکراه). دیر زمانی نگذشت که فهمیدیم بی خایگی شروینها راست کننده آلت جائران است. و بعد فهمیدیم که این بی خایگی گویی تعمدی است و غرض و مرضی دارد(همان غرضورزی که والدین نوزاد دارند وقتی اسم پسرشان را شروین میگذارند و مواد لازم برای تهیه سی میلیلیتر آب چاقی را فراهم میآوردند) چون عنصر چندانی از خیال نداره یحتمل نمیشه اسمش رو گذاشت داستان، مبتذل تره. مثل واقعیت زیست ما در این سرزمین بین شروین و پرهام و غلامعلی. ولی شاید اتودی باشه بر طرح داستانی در آینده که هنوز پایانش رو نمیدونیم. بگذریم و بپردازیم به داستانی که داستان نیس:
تو این سوال استدلال خواهرمادر اومده. استدلالی پیش پا افتاده ولی همچنان کارا. که سالها توسط چپها(تمامی کسانی که ارتباط با عین و زمین واقعیت رو قطع کرده و در آسمان ذهن پرواز میکنند) مسخره میشد. شاید بشه گفت یک توفیر مهم فضای روشنفکری امروزی با دهه هشتاد همین باشه که این استدلال امروزه مسخره نیس. چرا که سعی در انسانی کردن، هیومنایز کردن بحث داره. سعی داره از استدلال های کلی آسمان ذهنی، که میشه توش به هر جهتی رفت بدون برخورد با مانعی(برخلاف زمین واقعیت و موانع فیزیکیاش) به تخمم گویان هرطرف رفت فاصله بگیره. این آوردن "خواهر و مادر و زید" وسط، استدلال رو ازون فازی که انگار اینا یه مشت کلمه اس و نامربوط به زندگی روزمره ما، بیرون میکشه و اون خواهر مادر و پارتنر خودت در حکم یه لنگر اینارو به زمین واقعیت متصل میکنه. اگر بگن که داری احساسی میکنی بحث رو، باید گفت که احساسی شدن مگه لزوما احمقانهاس؟ بستگی داره چه نوع احساسی کردنی، بماند که کل اعمال و افعال فردی که داره این نقد رو میکنه رو بررسی کنی(مثل اکثریت نوع بشر) احساساته که مبنای عملکرد قرار میگیره نه عقل سرد. بماند که خود عقل سرد هم بعد احساسات وارد میشه، اونجا که میخواد برای احساساتی که ناخودآگاه ایجاد شدن، دلیل و احکام عقلی پیدا کنه. به زبان معمارانه، انگار احساسات یه فضایی ایجاد کرده و حالا عقل میخواد برای پایداری اون فضا، اقدام به استدلال کنه یعنی ستون بزنه برای اون فضا. انقلاب امروزی کاملا بالعکس 57، دراومدن از دنیای ذهن(چیزی که در درون حس میکنیم و میفهمیم) و ورود به دنیای عینیته(چیزی که در بیرون میبینیم و میفهمیم). @giraffe_the_bozorgavar
یه سوال ساده رو بعد جنگ ایران-اسرائیل از همه، همه قشر آدمی، میپرسم و جوابها جالب بوده: فرض کن در یکی از روزهای بهار 1405 تلفنت زنگ میخوره و میگن پارتنرت، خواهرت، مادرت — اگه خودت زن هستی خودتو بذار جاش(من به واسطه بدنمندی و زندگی در کالبد مذکر، اینو مفروض داشتم) رو گرفتن. در کدام صورت، از منظر بیم از هرگونه بی احترامی تا تعرض جنسی و آسیب جانی، احساس امنیت کمتر و وحشت بیشتری میکنی؟ کدومش بیشتر نگرانت میکنه؟ 1- توسط گشت نیروهای آمریکایی/اسرائیلی دستگیر شده باشه (اجنبیه، اون حملهکنندهاس، ظاهرا هیچ چیز مشترکی نداریم) 2- توسط گشت بسیجی، سپاه و اطلاعات دستگیر شده باشه (هموطن ایرانیه، مدافع ماست، بالاخره یه چیز مشترکی داریم) (توضیحی بر استدلال خواهرمادر تو پست بعدی) @giraffe_the_bozorgavar
داستان به نحوی سادهاس. حالا که بحث آوردن نیروی زمینی نیس و کسونه واویلای هموطنان پس از جنگ دوازده روزه که صرفا با نیروی هوایی بود و بیشترین تلفات از اشرار گرفت رو یادمونه. همونا که با عکسهای معدود کشته شدگان، جنون یهود ستیزی خود رو صیقل داده بودن، الان ساکتن. چون اینا منتظرن اگه جنگ شه، دوباره با عکس کسی که در حمله به شهر موشها اون وسط مسطا کشته شده، دوباره علیه آمریکا و اسرائیل برن بالای منبر و بگان. دقیقا مثل افراد فناتیک ضدزن(که این ضدزن بودنشون رو #اینورت میکنن یعنی امروزه داد میزنن زن زندگی آزادی)، انگار کشته شدن چند ده هزار نفر مسئله خانوادگیه و کس دیگه خارج از خانواده نباید دخالت کنه حتی اگه شوهر ننه، ایرانه خانوم و بچه هاش رو زیر چک و لگد بکشه. من با این استدلال دوگانه مخالفم چون مشکلی که با کشتار مردم توسط حکومت داره، "اونقدری نیس" که با کشته شدن افراد در حمله نظامی خارجی به قصد براندازی حکومت وجود داره. چرا؟ چون این خودیه و اون اجنبی(به لفظ آخوندیه اجنبی توجه کنین، انگار فتوای ایت الله بهبهانیه. بعد میگن ما آخوندزاده نیستیم. کاش #آخوندزاده بودین). @giraffe_the_bozorgavar
اینکه این عکس رو برای مخالفت با پهلوی انتخاب کردین نشون میده اين پهلویستیزی کور(که نشانگانش کم کم شبیه یک classified complex یا عقدهای که بشه طبقهبندیش کرد، میشه) از کجا آب میخوره. ازین عکس، بوی عرق خایههای چرک مسلمین رو میشنوم. بوی عرق زیربغل حنایی شیو نشده فمینیست وایت غربی، بوی منی خشک شده طرفداران حماس پس از جلق هفتم به یاد اسرای زن یهودی، بوی گلاب حق النسای فیس بسیجی وقتی داره "از رو شلوار" میماله، بوی خاورميانهای جقی کله سیاهی که از غربی شدن کون نشوریش رو یاد گرفته، و تنها مزیتی که نسبت به غربی ها داره، اونم شناخت واقعی از اسلام سیاسی رو، که با پوست و گوشت و استخوان لمسش کرده، و تمام رنجی که ازین اوباش متحمل شده رو، در سودای شبیه غربیها شدن و شبیه سلبریتیهای "خارجی" طرفدار پالستاین شدن همه رو از یاد برده و از فلسطین، این استیت کسکشان دوعالم، دفاع میکنه. چه حقیرانه و نفرت انگیزه برای اینکه شبیه به دیگری بشی، رنج خود رو از یاد بردن. اکثر شمام که اینو گذاشتین مثل اون پورن استار زشت لبنانی هستین، اون حجاب فتیش، که هفت اکتبر رو رنسانس خونده بود. چون شما نه مسلمان واقعی بودین و نه یه بار نماز شب خوندین، نه قرآن خوندین، نه بسیجی بودین و نه حشر و نشر و اندک شناختی ازینا دارین. فقط به طرز نامعلومی از کیر شدن، از شکست خوردن و از تحقیر شدن لذت میبرید (ویدیویی بود از زن وایت غربی، ازونا که بهداشت زیربغل ندارند و زیادی تحت تاثیر بلک لایو مترز قرار گرفتن. رفته بود تو خیابون و پای سیاه پوستان رو میبوسید. سیاهان زنگی هم به نظر ناراضی نبودن، صف کشیده بودن. جالب اینکه کسکشا بعد ماچ شدن کف کفششون، دوباره میرفتن ته صف میایستادند. صحنه چرکی بود. یادآور نوعی bdsm که یکی از استریوتایپهای پورنه، زنک گویی مبتلا به public humiliation بود، تحقیرشدن در جمع، و حکما پیش خودش احساس بزرگواری عظیمی میکرد. احساس سوپربزرگواری، که چقدر دموکرات منش و بلندمرتبهام و قلبم از کینه پاکه که این چونین به خاک افتادم در مقابل کسانی که ماها بهشون ظلم کردیم(البته برده داران وایت امثال این حیف نون نبودن، اونا بلد بودن که چطور یه نیگا رو به شکل معقول ازش استفاده کرد. دفترچه راهنمای بهرهبرداری از سیاهان زنگی دست اون بردهداران بود.) ولی به نظرم وجود زن آکنده از نفرت بود، نسبت به خودش. دقیقا مثل چپ ایرانی طرفدار فلسطین. نه من نمیتونم خودمو گول بزنم، مشاهده الگوهای تکرارپذیر یک حقیقت غیرقابل کتمان رو نشون میده: شما از کیر خوردن لذت میبرید. از شکست و تحقیر شدن توسط دشمنتون. ) بالعکس من. حاج..سابق، مسئول فرهنگی اسبق بسیج منطقه. امیدوارم یک روز دست دوستان سابق من و دشمنان فعلی ام بیفتین و هیچ مفری نداشته باشین، همون پرچم فلسطین گوشه پایگاه، جای شرت کثیفتون گلوله شده و چپونده میشه تو حلقتون و مثل یه حیوونی که حق اعتراض نداره و حقشه و فقط باید تمکین کنه و بعدش....گرچه بعید نیس که شما ازونم لذت ببرید. شما به تمامی مخالف زن، لج کرده با زندگی و متنفر از آزادی هستین. فقط حرف من نیس، احتمالا روانکاوی هم موافق این گزاره خواهد بود. #مازوخیسم_چپ_ایرانی @giraffe_the_bozorgavar
در مورد این تصویر 👇🏻 #مازوخیسم_چپ_ایرانی @giraffe_the_bozorgavar
دلایل خیلی منطقی برای مخالفت با حمله خارجی
без подписи
موقعیت مخالفین پهلوی: به کس کسونش نمیدم، به همه کسونش نمیدم، شاه بیاد با لشگرش خدم و حشم پشت سرش آیا بدم آیا ندم؟ (آغاز تشکیک: درسته وسط خاورميانهایم و یه نمه مدرنیزاسیون رضاشاهی باعث فرق بین ما و افغانستان شده ولی اگه پهلوی بیاد سوئیس نشیم چی؟ درسته قلب تپنده سکینه درونمه ولی اگه اون باهام مثل شاهزاده دیانا رفتار نکنه چی؟) به کس کسونش نمیدم، به همه کسونش نمیدم، آخوند مفلسی از قم اومده، میگن لبنان بوده ولی خوش تیپه انگار از روم اومده، میدم بهش، چرا که ندم؟ همه شو میدم، کنیزش میشم (آغاز اطمینان و اسنیف عِطر ایمان: من چس چسون فمینیست شرقی ضد امپریالیست همیشگی، از لج آمریکا و اسرائیل پتو جای چادر سر میکنم و کُس کُسونش میشم به سادگی) @giraffe_the_bozorgavar
*به کس کسونش نمیدم به همه کسونش نمیدم، شاه بیاد با لشگرش، خدم و حشم دور و برش، آیا بدم آیا ندم؟؟ نه بابا!؟ کسکش به شک هم افتاده آیا بدم آیا ندم، خب به شاه ندی میخوای به چه نیرویی بلندمرتبهتر ازون بدی؟(الان چپها میگن خب به رئیس جمهور منتخب خلق🥺) نه جدی؟میخوای بری به خود خداوند متعال و فرشتگان مقرب درگاهش بدی؟ خب خداوند متعال که لم یلد و لم یولد، همونطور که تو کون مجسمهای که خودت ساختی نمیذاری و از گل برای خودت دیلدو نمیسازی، لذا خداوند جزو گزینهها نیس. پس میمونه فرشتگان مقرب الهی. یعنی جدا فک کردی شاه رو رد کنی مثلا جبرئیل قراره پاپیش بذاره برای کون فسرده ات؟ مثل این میمونه که به نامهرسانی که نامه زیدت رو آورده بدی. اسرافیل هم همونه، شیپورشو مگه بکنه توت، اونم اگه بگوزی، ناغافل صور اسرافیل به صدا درمیاد و قیامت میشه سر گوزو بودنت. پس اونم نمیشه. بعدشم فرشتگان مگه از جنس نور نیستن؟ خب چه کاریه روش ارزون و دم دستش اینه که تو دستشویی یه چراغ قوه ببری ببینی اصلا حال میکنی با تابوندن نور تو باتهولت. آخه عکسی بود از بزرگواری اروپایی با ارادتی به یوگا و چاکرا که داشت روشی برای دریافت انرژی کائنات از طریق چاکرا یاد میداد و تو تصویر خودش داشت نحوه صحیح پوزیشن رو به چاکراجویان یاد میداد. پاها گشوده و کمر به بالا و سوراخ کون رو به سمت اشعه آفتاب گرفته بود. بزرگی گفته بود که ای نور به بات هولت بباره مرد. همین دیگه، اگه هنگام مواجهه با پادشاهی که با خدم و حشم اومده، مردد بشی که آیا بدم آیا ندم، علاوه بر اینکه مجبور میشی روزی در مواجهه با آخوندی که با لباده و عرقچین اومده بگی حتما میدم، بعدها آیندگان در موردت خواهند گفت که ای نور به باتهولت بباره مرد. پس درنگ نکن. حتی اگه پادشاه تنها و بدون خدم و حشم اومده بود خودتو گیر نیار. بده بره. @giraffe_the_bozorgavar
شو می واچ یو گات گرانقدر