Glory Of Thursday
СтатистикаIn me, too, many things have been destroyed that I thought were bound to last forever. - Marcel Proust.( Novelist ). @LitDramabot ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
- Последний пост
- 22 июл.
- Последнее чтение
- ещё не заходили
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- английский
- В каталоге с
- 15 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 100
- 1/48двое суток
- 114
- 1/72трое суток
- 123
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
Nocturne For Virginia Woolf | Piano ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 🩸 GloriousThurs🩸 ❚❚❚
- Crushed Velvet | Molly Lewis ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 🩸 GloriousThurs🩸 ❚❚❚
La Bohème | accordion | Tevfik ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 🩸 GloriousThurs🩸 ❚❚❚
без подписи
ـــــــــ به خانهام بازمیگردم؛ به تنها معشوقی که تن و جانم را، بیهیچ چشمداشتی، بیمحابا و با شفقت به آغوش میکشد.
ای شب تهی از شیء، ای پنجرهی مات رو به بیرون، ای درهای بسته به احتیاط، هرگز کسی نهادهای برجایمانده و معتبر روزگاران کهن را نفهمید. ای سکوت پلکان، سکوت اتاقهای مجاور، سکوت انباشته تا سقف. ای مادر: ای یگانه، ای که سالها پیش در کودکی در را به روی این سکوت بستی، ای کسی که همهچیز را به گردن میگیری و میگویی: نترس، منم. ای کسی که دلش را داری، شب همهشب برای آنکه به وحشت میافتد و از ترس هلاک میشود؛ خود سکوت باشی. چراغی برمیافروزی و اکنون دیگر صدا تویی. و چراغ را پیشارویت نگاه میداری و میگویی: منم، نترس. و آهسته بر زمینش میگذاری و دیگر تردیدی نیست: تویی، تو، نور دور و بر این اشیای صمیمی و آشنا، که بیهوا، خوب و ساده، و بیابهام آنجا هستند، و هنگامی که چیزی در دیوار میجنبد، یا گامی بر کف اتاق نهاده میشود: به چهرهای هراسان که نگاهی پرسان به تو میاندازد، تنها لبخند میزنی، لبخندی تابناک بر پسزمینه، ای روشن، گویی تنها تو در نهان با هر اندک صدایی هماهنگ و همراه بودهای. آیا قدرتی در میان فرمانروایان زمین با قدرت تو برابری میکند؟ ببین، پادشاهان میآرمند و خیره میشوند، و قصهگویان نمیتوانند توجهشان را جلب کنند. بر روی سینههای دلفریب سوگولیهایشان، هراس در دلشان میخزد و تنشان را میلرزاند و بیجانشان میکند. اما تو، تو میآیی و هیولا را پشت سر میگذاری و بر آن پیشی میگیری، نه چون پردهای که هر وقت بخواهد بتواند پساش بزند، نه انگار با شنیدن صدای آنکس که به تو نیاز دارد، بر آن غلبه کردهای. انگار از هر پیشامدی پیشی گرفتهای و تنها شتابت را، راه جاودانه و پرواز عشقت را، در اینجا وانهادهای. ــــــــــ دفترهای مالته لائوریس بریگه ــــــــــ راینر ماریا ریلکه، ترجمه: مهدی غبرائی
آن تودهٔ بیشکل چیست که خم شده و بر ماسهها چندک زده؟ اشکهای روان، اشکهای گریان، رعشههای درد که در فریاد گم میشود؛ ای طوفان تناور که فرا میخیزی و کنار ساحل با گامهای تند میگردی! ای طوفان وحشی و ماتمخیزِ شبانه، که همراه بادی –ای غرندهٔ سرگردان! ای سایه که هنگام روز چنان آسوده و با وقاری و چهرهای آرام و گامهایی سنجیده و موزون داری، چون شب در میرسد، دور از چشم کسان میگریزی، –و آنگاه، دریای زنجیر گسستهٔ اشکها! اشکها! اشکها! ـــــــــــ والت ویتمن، شاعر آمریکایی ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 🩸 GloriousThurs🩸 ❚❚❚
- Walt Whitman American | Poet Essayist ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 🩸 GloriousThurs🩸 ❚❚❚
Nocturne For Erik Satie | Piano ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 🩸 GloriousThurs🩸 ❚❚❚
без подписи
نجیبزاده کسی است که هیچگاه فراموش نمیکند تنها است، به همین جهت نزاکت و تشریفات، ارثیهی خانوادههای اشراف است. اشرافیت را درونی سازیم. نجابت را از قصرها و باغها بیرون کشانیم و به درون روان و ادراک هستی خود منتقل کنیم. ـــــــــــــــ فرناندو پسوا، دلواپسی ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 🩸 GloriousThurs🩸 ❚❚❚
Sebastian Plano ــ Sense Change ــ Cello ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 🩸 GloriousThurs🩸 ❚❚❚
без подписи
…مگر نه اینکه زیباترین بخش خاطرات خانهٔ مردگان به احساسی از همان نوع احساس ناشی از کلوچهٔ مادلن وابسته است: «شامگاهان دیروز تنها قدم میزدم. چهچههٔ باسترکی نشسته بر بالاترین شاخهٔ غانی رشته افکارم را گسست. آوای سحرآمیزش یک آن ملک پدرم را در برابر چشمانم ظاهر کرد؛ فجایعی را که شاهدشان بودم فراموش کردم و بیدرنگ با سفر به گذشته روستاهایی را دیدم که آوای باسترک را اغلب آنجا میشنیدم.» و مگر نه اینکه یکی از دو سه جملهٔ از همه زیباتر در این خاطرات این است: «بوی لطیف و شیرین آفتابگردانی از کشتزار چارگوش کوچکی از باقلای پرگُل برمیخاست؛ بو را نه نسیمی از وطن که بادی وحشی از ترنوو میآورد بی ربطی با گیاه غریبافتاده، بی عنایتی به تداعی یا تمنایی. در این عطرِ زیبایی فرونابرده زلالنشده در سینهاش، ناپراکنده بر راههایش، در این عطر آکنده از سپیده و پرورش و جهان، همهٔ اندوهِ حسرتها و هجران و جوانی نهفته بود.» چنانکه خاطرات خانهٔ مردگان در ربط با ملک کومبور، کتاب سیلوی ژرار دو نروال هم که یکی از شاهکارهای زبان فرانسه است، حسی از نوع مزهٔ مادلن و «چهچههٔ باسترک» را در خود دارد. نزد بودلر این تداعیها، که شمارشان بیشتر هم هست، طبعاً تا این اندازه اتفاقی نیستند و در نتیجه به گمان من قاطعترند. خود شاعر، با انتخاب و با تنبلی بیشتری، در مثلاً بوی یک زن، در بوی گیسوان و سینهاش، به عمد به دنبال شباهتهای الهامبخشی میگردد که «آبی گنبد عظیم آسمان» و «بندری آکنده از شعلهها و دکلها» را تداعی کنند. ــــــــ در جستجوی زمان از دست رفته، پروست
شاید افسونِ رؤیا در نظرم به خاطر بازیِ شگفتانگیزی بود که با زمان میکرد. مگر نه اینکه اغلب در یک شب، حتی در دقیقهای از یک شب، زمانهای بسیار دوردستی را میدیدم که به فاصلهای عظیم از من دور شده بودند و دیگر نمیتوانستم از احساسهای آن زمان چیزی را بازشناسم، اما در رؤیا بسرعت تمام به سویی هجوم میآوردند و با روشناییشان چشمانم را خیره میکردند، انگار که نه ستارههای کمسویی که پنداشته بودم بلکه هواپیماهای عظیمی بودند، و همه آنچه را که از آن زمانها برایم در خود نگه داشته بودند نشان میدادند، به هیچجانم میآوردند، تکانم میدادند، روشنی حضور بیفاصلهشان را نصیبم میکردند و سپس در پی بیداریام دوباره به آن فاصلهی عظیم پس میرفتند، فاصلهای که انگار با معجزهای پشت سر گذاشته بودند و این گمان البته خطا را به من میدادند که یکی از وسیلههای بازیافتن زمان از دست رفته بودند؟ ـــــــــ در جستجوی زمان از دست رفته، پروست
با تردید از نردبان این خاطرات کوچک بالا میرفت، به نظرش میرسید باید خیلی بالاتر برود تا به خودش برسد. در حال کشف کردن خودش بود. چشمهایش را بست و غرق شادی شد. چشم که باز میکرد هربار تکهای تازه از خودش را پیدا کرده بود. یک ارتباط، یک صدا، یک روز و یک تصویر. احوالش جوری بود که انگار تازه شروع به یادگیری کرده باشد و اسرار در مقابل چشمانش افشا میشدند. با این حساب بیستوپنج سال تمام را مثل آدمی کور زندگی کرده بود، بیآنکه خود و دنیا را بشناسد. اما یک روز معلوم شد که جهان آنطور هم که اون با سادهدلی تصور کرده بود، ساده نبود. ــــــــــــ یوزف روت، عصیان ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 🩸 GloriousThurs🩸 ❚❚❚
لحظاتی که حواسم پرت میشود، و به نوعی خشک و عقیم میشوم، با هجوم ناگهانی و بی رحمانهی عواطف به گریستن منجر میشوند. بلاتکلیفی احساسات: یک نفر هم می تواند بگوید من انسانی فاقد احساساتم و در برابر تصویری جدی از اندوه «واقعی» تسلیم نوعی عواطف «سطحی» ظاهری شدهام؛ و یا این که بگوید من عمیقا ناامیدم و سعی می کنم پنهانش کنم تا هر چیز پیرامونم را به تاریکی نکشانم، ولی در لحظههای معینی از تحملش ناتوان میشوم و «فرو میریزم» ـــــــــــ خاطرات سوگواری، رولان بارت ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 🩸 GloriousThurs🩸 ❚❚❚
Photography | aro - bloomy | Photography ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 🩸 GloriousThurs🩸 ❚❚❚
Midnight Gazes | Gajar Jazz ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 🩸 GloriousThurs🩸 ❚❚❚
- A Touch of Rome | Guitarist ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 🩸 GloriousThurs🩸 ❚❚❚