گنبدخانه
Статистикаمعتقدم به کتاب نباید آخ گفت و زیر منتخب جملاتش خط کشید؛ پس اینجا ثبتش میکنم. من- @GonbadKhanebot
- Последний пост
- 12 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 3
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 35
- 1/48двое суток
- 40
- 1/72трое суток
- 43
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
هرکسی ما را به حس دیگری از خودمان تبدیل میکند، چون ما کمی تبدیل به چیزی میشویم که آنها فکر میکنند هستیم، "خود" ما میتواند به آمیبی تشبیه شود، که دیوارههای بیرونیاش نرم و منعطف است، و در نتیجه با محیطش تطبیق مییابد. اینطور نیست که آمیب حجم ندارد، فقط…
به خلوتمان پناه میبردیم و به تزویری که جامعه به ما اعمال میکرد میخندیدیم. - جستارهایی در باب عشق
به نقل از نیچه در کتاب «فراسوی نیک و بد»: گیرم که ما خواستار حقیقت باشیم، اما از کجا که ناحقیقت را خواستارتر نباشیم یا نامعلومی را؟ و حتی نادانی را؟... خطای یک داوری لزوما اعتراض به آن نیست... پرسش این است که (این داوری) تا چه حد در پیشبرد زندگی موثر است؛…
ای خردمند که گفتی «نکنم چشم به خوبان» -به چه کار آیدت آن دل که به جانان نسپاری؟- و سعدی ار عشق نبازد چه کند ملک وجود حیف باشد که همه عمر به باطل برود + سعدی
عشق, جنون خود را در نپذیرفتنِ عادیبودنِ ذاتی دلدار آشکار می کند. که نتیجهاش کسالتبار بودن دو دلداده برای افراد حاشیهای است. آنها بهسادگی در معشوق چهچیزی جز یک انسان عادی می بینند؟ - جستارهایی در باب عشق به قلم آلن دو باتن
عشق, جنون خود را در نپذیرفتنِ عادیبودنِ ذاتی دلدار آشکار می کند. که نتیجهاش کسالتبار بودن دو دلداده برای افراد حاشیهای است. آنها بهسادگی در معشوق چهچیزی جز یک انسان عادی می بینند؟ - جستارهایی در باب عشق به قلم آلن دو باتن
هر نکتهای که گفتم در وصفِ آن شَمایل هر کو شنید گفتا «لِلّهِ دَرُّ قائل» دل دادهام به یاری، شوخی، کَشی، نگاری مَرضیّةُ السَجایا مَحمودَةُ الخَصائل در عینِ گوشهگیری بودم چو چشمِ مستت و اکنون شدم به مستان چون ابرویِ تو مایل ای دوست دستِ حافظ تَعویذِ چشم زخم است یا رب ببینم آن را در گردنت حَمایل + حافظ
احتمالا خطرناکترین پیامد آموزش دانشگاهی -دستکم درباره من- برانگیختهشدن این میل است که در همه چیز زیادی تامل کنم، در بحثهای انتزاعی توی سرم غرق شوم، به جای آنکه صرفا به آنچه در برابرم میگذرد توجه کنم، به آنچه درونم میگذرد توجه کنم. - این هم مثالی دیگر به قلم دیوید فاستر والاس
روزهایی بود که مینشستیم پای کامپیوترهامان بازی میکردیم. تفنگ داشتیم و یارِ موافق و گلوله. میزدیم، میخوردیم، باخت داشتیم و برد. به قَدر پوستکلفتی و مهارتمان باخت میدادیم. یکی بیشتر، یکی کمتر. یک وقتهایی اما رمزهایی پیدا میشد که میزدیم و همهاش جفت شش میشد. پلههای بردن را دهتا یکی بالا میرفتیم و کسی حریفمان نبود. بعد آرزو میکردیم که زندگیِ واقعی هم کاش اسم رمز داشت. که بزنی و زندگی بیاید توی مشتت، برایت چای بریزد و تو به سریرِ خوشخوشانت تکیه بزنی و آب توی دلت تکان نخورد. که بدانی تهِ همهی مصیبتهات خیر است، سریال صدا و سیماست، خوشی و رضایت دارد. بعد کسی اسمِ تو را یادمان داد. گفت هر کجا دیدید «نمیشود» اسم رمز را که بخوانید، میبینید «میشود»! دروغ چرا اولش خندیدیم. گفتیم زندگی که GTA نیست که چهارتا حرف ورق را برگرداند. دو دوتا چهارتا دارد. حساب و منطق آدمبزرگها را دارد. نمیشود! اما یکجا که قمرها میل به عقربها کرده بودندو درد ریشه دوانده بود تا کجاهای ناکجا، زبانمان به اسم رمز چرخید و زندگی آمد توی مشتمان، برایمان چای ریخت و سریرِ خوشخوشانمان نرم شد. دیدیم با چهار تا حرف میشود ورق برگردد. چهار حرف حاء-سین-یاء-نون. حالا اسمِ تو را نگه داشتهایم برای روز مبادا. برای روزهایی که قمرها به عقربها میپیچند. برای روزهایی که میبازیم. روزهایی که درد داریم و چاره نه. چهار حرفِ اسمِ تو را چوبِ جادو کردهایم، به درهای بسته میخوانیم و باز میشوند. معمولیها فکر میکنند چوبِ جادو داریم، یاران موافقِ بازی میدانند «حسین» داریم..
پدر به علیاکبر گفت: "پیش رویم، مقابل چشمانم راه برو!" و او راه رفت. چه میگویم؟ راه نرفت. ماه را دیدهای که در آسمان چگونه راه میرود؟ چطور بگویم؟ طاووس خیلی کم دارد. اصلا گمان کن که سرو، پای راه رفتن داشته باشد! نه، پای راه رفتن نه، قصد خرامیدن داشته باشد.…
دگر آفتاب رویت منمای آسمان را که قمر ز شرمساری بشکست چون هلالی + سعدی
"مه چنین خوب نباشد تو مگر خورشیدی؟" - سعدی
صورتت مثل خطّ نستعلیق و بیتی از حافظ، زیباست. - یک عاشقانه آرام
ستارهشناسان به ما گفتهاند که کار و بار آدمی فقط لحظهای ناچیز در خط سیر یک ستاره است؛ جغرافیدانها به ما گفتهاند که تمدن چیزی نیست مگر دورهای کوتاه و ناپایدار میان عصر یخبندان و زمان حال؛ زیستشناسان به ما گفتهاند که همۀ زندگی جنگ و جدال است و تنازع بقایی…
ستارهشناسان به ما گفتهاند که کار و بار آدمی فقط لحظهای ناچیز در خط سیر یک ستاره است؛ جغرافیدانها به ما گفتهاند که تمدن چیزی نیست مگر دورهای کوتاه و ناپایدار میان عصر یخبندان و زمان حال؛ زیستشناسان به ما گفتهاند که همۀ زندگی جنگ و جدال است و تنازع بقایی میان افراد، گروهها، ملتها، همپیمانها، و انواع؛ مورخان به ما گفتهاند که پیشرفت، پنداری است که شکوه و افتخار آن به انحطاطی گریزناپذیر ختم میشود؛ و روانشناسان به ما گفتهاند که اراده و خویشتن، ابزاری ناتوان برآمده از وراثت و محیط هستند، و روحِ فسادناپذیر هم چیزی نیست مگر التهاب گذرای مغز. - درباره معنی زندگی به قلم ویل دورانت
آدمها از حیث توانایی در درک ارجشناسانه محیط پیرامونشان فرسنگها با یکدیگر فاصله دارند: برخی علاقه کمی، یا هیچ علاقهای، به محیط پیرامونشان دارند؛ برخی دیگر در قبال آن خنثی هستند؛ و باز برخی دیگر دلالت و اهمیت محیط پیرامونشان را به درجات مختلف ارج مینهند…
اژدهای کوچک گفت: «میدونی، ممکنه بعداً با کلی اشتیاق از روزهای خوب قدیم یاد کنیم.» پاندای بزرگ گفت: «پس بیا هیچوقت دست از خاطرهسازی برنداریم.» عشق نیازی به توضیح ندارد. - پاندای بزرگ و اژدهای کوچک
اژدهای کوچک گفت: «نمیتونم احساسم رو توضیح بدم.» پاندای بزرگ لبخند زد و گفت: «عیبی نداره. کلمهها برای همه چی کافی نیستن.» - پاندای بزرگ و اژدهای کوچک
پاندای بزرگ پرسید: «کدومش مهمتره، سفر یا مقصد؟» اژدهای کوچک گفت: «همسفر.» - پاندای بزرگ و اژدهای کوچک
اژدهای کوچک پرسید: «چی رو داری جشن میگیری؟» پاندای بزرگ گفت: «زیر بارون بودن با تو رو.» - پاندای بزرگ و اژدهای کوچک به قلم جیمز نوربری