زیر سقف دانش (حسین عباسی اقدم)
Статистикаبشر، از طریق دانش، معرفت و شناخت و به واسطه کنکاش کردن، جست و جو کردن و تفحص کردن، به جهان پیرامون خود دست می یابد.... حسین عباسی اقدم دکتری جامعه شناسی و مدرس دانشگاه
- Последний пост
- 7 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 39
- 1/48двое суток
- 44
- 1/72трое суток
- 48
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
بحران معنا و مفهوم نهیلیستی در اندیشهی نیچه ✍️ حسین عباسی اقدم فردریش نیچه (1900-1844) یکی از نخستین متفکرانیست که بحران معنا را نه بهمثابهی یک احساس گذرا یا افت روانی فردی، بلکه بهمثابهی یک رخداد تاریخی و تمدنی تحلیل کرد. از دید او، تمدن غرب بر بنیادهایی متافیزیکی و ارزشهای متعالی استوار بود که به زندگی، رنج و اخلاقِ انسان، معنایی از پیشدادهشده میبخشیدند. با فروریختن تدریجی این بنیادها در دوران مدرن، انسان با خلأیی مواجه میشود که نیچه آن را نیستانگاری یا نیهیلیسم مینامد: وضعیتی که در آن بالاترین ارزشها، اعتبار و جاذبهی پیشین خود را از دست میدهند. نکتهی مهم در تحلیل نیچه، تمایزیست که میان دو صورت از نیهیلیسم (نیستانگاری و پوچگرائی) قائل میشود. صورت نخست، نیهیلیسمِ منفعل است؛ حالتی که در آن سوژه (کنشگر آگاه و فردی که در مورد جهان پیرامون خود میاندیشد) از فقدان معنا فلج میشود، به بیتفاوتی، پوچانگاری یا بازگشت نوستالژیک به یقینهای ازدسترفته پناه میبرد. صورت دوم، نیهیلیسمِ فعال است؛ لحظهای که همین خلأ، بهجای آنکه فلجکننده باشد، به نقطهی عزیمتی برای آفرینشِ ارزشهای تازه بدل میشود. برای نیچه، عبور از بحران معنا نه از مسیر بازسازیِ همان یقینهای پیشین، بلکه از مسیر عبور فعالانه از نیهیلیسم ممکن است. نکتهای که در اندیشهی نیچه درک میشود و اهمیت دارد، این است که انسان مدرن در خطر آن است که از سوژهی فعال و ارزشآفرین (کنشگر دانا و عاقل یا فرد اندیشمند)، به ابژهی منفعلِ نیروهای بیرونی (اخلاق تحمیلی، رسانتیمان، نظم اجتماعی) تنزل یافته و فرو کاهد. بازگشت جاودان و ارادهی معطوف به قدرت دقیقاً در تلاش برای بازگرداندن انسان از موضعِ ابژه به موضعِ سوژه هستند. رسانتیمان (Ressentiment) اصطلاحیست که نیچه از زبان فرانسه وام گرفت و در کتاب تبارشناسی اخلاق بهکار برد. منظور از آن یک حالت روانی-اخلاقی خاص است که در آن فرد یا گروه ضعیفتر و فرودست، بهجای کنشِ مستقیم علیه قدرتمند یا شرایط رنجآور، خشم و کینهی خود را سرکوب و درونی میکند، و سپس آن را به شکل واژگون در قالب یک نظام اخلاقی بازتولید میکند. او در تبارشناسی اخلاق نشان میدهد که بسیاری از ارزشهایی که در قامت اموری «ابدی» و «مطلق» جا افتادهاند، در واقع برساختهی مناسبات قدرت، سرکوب تاریخی و آنچه او رسانتیمان یا رنجیدگی مینامد هستند. این تحلیل تبارشناختی، بحران معنا را از سطح تجربهی فردی به سطح یک نقد ساختاری از نظامهای ارزشی ارتقا میدهد؛ به این منظور که معنا هرگز امری خنثی و طبیعی نبوده، بلکه همواره در بستر رابطههای قدرت، تولید و توزیع شده است. در برابر این بحران، نیچه راهحلی بیرونی یا از پیشآماده پیشنهاد نمیکند. مفهوم ارادهی معطوف به قدرت در این نقطه اهمیت مییابد؛ نه به معنای سلطهجویی ساده، بلکه بهعنوان نیرویی خلاقانه که زندگی را از درون خودش، بدون نیاز به توجیهای بیرونی، تصدیق میکند. آزمون نهایی این تصدیق، در ایدهی بازگشت جاودان صورتبندی میشود: پرسش از اینکه آیا سوژه توان آن را دارد که به تکرار بیپایانِ همین زندگی، با تمام رنجها و تصادفهایش، پاسخ مثبت دهد. این "آریگفتن به سرنوشت" یا امور فاتی، معیار نیچه برای سنجش معناداری یک زندگیست. از این منظر، خوانش نیچه از بحران معنا یک هشدار دوگانه در خود دارد. از یک سو، فروپاشی بنیادهای متعالی، فرصتی برای رهایی انسان از ارزشهای تحمیلی فراهم میکند. از سوی دیگر، این رهایی بدون شکلگیری توان خلق و درک معنا از درون، میتواند به همان نیهیلیسمِ منفعل، یعنی پوچی، بیتفاوتی و بازگشت به اقتدارهای تازه، منتهی شود. به همین دلیل، نیچه تأکید میکند که مسیرِ عبور از بحران معنا، مسیری همگانی و آسان نیست، بلکه مستلزم نوعی تنهایی فلسفی و شجاعت نقد است. #حسین_عباسی_اقدم #فردریش_نیچه_فیلسوف_آلمانی #بحران_معنا_پوچ_گرائی_نیست_انگاری_نهیلیستی #نوستالژیک_رسانتیمان_سوژه_ابژه @HAAghdam829
هل من مبارز، از بن دندان بر آورم رخش غزل دوباره به جولان در آورم برخیز تا به حرمت قرآن دعا کنیم از عمق جان خدای جهان را صدا کنیم با ازدحام این همه بت در حریم حق فکری به حال غربت دین خدا کنیم در سوگ صبح همدم مرغ سحر شویم در صبر غم به سرو بلند اقتدا کنیم باید دوباره قبلهی خود را عوض کنیم با خشت عشق کعبهای از نو بنا کنیم جای طواف و سجده برای فریب خلق یک کار خیر محض رضای خدا کنیم اینان تمام هستی ما را گرفتهاند شور و نشاط و مستی ما را گرفتهاند در انتهای کوچه بنبست حسرتیم باید که فکر عاقبت از ابتدا کنیم با این یقین که از پس یلدا سحر شود بر خیز که تا به حرمت قرآن دعا کنیم. #حسین_عباسی_اقدم #امیر_حسین_خوش_نویسان_بی_داد_خراسانی #دل_نوشته @HAAghdam829
دلنوشته ... ✍️ امیرحسین خوشنویسان (بیداد خراسانی) گیرم گلاب ناب شما اصل قمصر است اما چه سود حاصل گلهای پر پر است شرم از نگاه بلبل بیدل نمیکنید کز هجر گل نوای فغاناش به حنجر است از آن زمان که آینهی گردان شب شدید آیینهی دل از دم دوران مکدر است فردایتان چکیده امروز زندگی است امروزتان طلیعهی فردای محشر است وقتی که تیغ کینه سر عشق را برید وقتی حدیث درد برایم مکرر است وقتی زچنگ شوم زمان مرگ میچکد وقتی دل سیاه زمین جای گوهر است وقتی بهار وصلهی ناجور فصلهاست وقتی تبر مدافع حق صنوبر است وقتی به دادگاه عدالت طناب دار بر صدر مینشیند و قاضی و داور است وقتی طراوت چمن از اشک ابرهاست وقتی که نقش خون به دل ما مصور است وقتی که نوح کشتی خود را به خون نشاند وقتی که مار معجزهی یک پیامبر است وقتی که برخلاف تمام فسانهها امروز شعله، مسلخ سرخ سمندر است از من مخواه شعر تر، ای بیخبر ز درد شعری که خون از آن نچکد ننگ دفتر است ما با زبان سرخ و سر سبز آمدیم تیغ زبان برندهتر از تیغ خنجر است این تخته پارها که با آن چنگ میزنید ته ماندههای زورق بر خون شناور است حرص جهان نزن که در عهد بیثبات روز نخست موقع مرگت مقرر است هرگزحدیث دردت به پایان نمیرسد گرچه خطابه غزلام رو به آخر است اما هوای شور رجز در قلم گرفت سردار مثنوی به کف خود علم گرفت در عرصهی ستیز رجز خوان حق شدم بر فرق شام تیره عمود فلق شدم مغموم و دلشکسته و رنجور و خستهام در ژرفنای درد عمیقی نشستهام پاییز بیکسی نفسام را گرفته است بغضی گلوگاه جرسام را گرفته است دیگر بس است هرچه دو پهلو سرودهام من ریزهخوار سفرهی ناکس نبودهام من وامدار حکمت اسرارم ای عزیز من در طریق حیدر کرارم ای عزیز من از دیار بیهقام از نسل سر به دار شمشیر آبدیدهی میدان کارزار ای بیستون فاجعه فرهاد میشوم قبضه به دست تیشهی فریاد میشوم تا برزنم به کوه سکوت و فغان کنم رازی هزار از پس پرده عیان کنم دادی چنان کشام که جهان را خبر شود گوش فلک ز ناله بیداد کر شود در شهر هرچه مینگرم غیر درد نیست حتی به شاخ خشک دلام برگ زرد نیست اینجا نفس به حنجره انکار میشود با صد زبان به کفر من اقرار میشود با هر اذان صبح به گلدستههای شهر هر روز دیو فاجعه بیدار میشود اینجا زخوف خشم خدا در دل زمین دیوار خانه روی تو آوار میشود با ازدحام این همه شمشیر تشنه لب هر روز روز واقعه تکرار میشود آخر چگونه زار نگریم برای عشق وقتی نبود آنچه که دیدم سزای عشق دیدم در انزوای خزان باغ عشق را دیدم به قلب خون غزل داغ عشق را دیدم به حکم خار به گل.ها کتک زدند مهر سکوت بر دهن قاصدک زدند دیدم لگد به ساقهی امید میزنند شلاقهی شب به گرده خورشید میزنند دیدم که گرگ برهی ما را دریده است دیدم خروس دهکده را سر بریده است دیدم هبل به جای خدا تکیه کرده بود دیدم دوباره رونق بازار برده بود دیدم خدا به غربت خود زار میگریست در سوگ دین به پهنه رخسار میگریست دیدم هر آنچه دیدناش اندوه و ماتم است باز این چه شورش است که در خلق عالم است از بس سرودم و نشنیدید خستهام من از نگاه سرد شما دل شکستهام ای از تبار هر چه سیاهی سرشتتان رنگ جهنم است تمام بهشتتان شمشیرهای کهنهی خود را رها کنید از ذوالفقار شاه ولایت حیا کنید بی شک اگر که تیغ شما ذوالفقار بود هر چهار فصل سال همیشه بهار بود اما به حکم سفسطه بیداد کردهاید ابلیس را ز اشک خدا شاد کردهاید مردم در این سرا چه به جز باد سرد نیست هر که لاف مردی خود زد که مرد نیست مردم حدیث خوردن شرم و حیاست صحبت ز هتک حرمت والای کبریاست مردم خدا نکرده مگر کور گشتهاید یا از اصالت خودتان دور گشتهاید تا کی برای لقمه نان بندگی کنید تا کی به زیر منتشان زندگی کنید اشعار صیقلی شده تقدیم کس نکن گل را فدای رویش خاشاک و خس نکن دل را اسیر دلبر مشکوک کردهای دره دری نثار ره خوک کردهای آزاده باش هرچه که هستی عزیز من حتی اگر که بت بپرستی عزیز من اینان که از قبیلهی شوم سیاهیاند بیرق به دست شام قریب تباهیاند گویند این عجوزه شب راه چاره است آبستن سپیده صبحی دوباره است ای خلق این عجوزه شب پا به ماه نیست آبستن سپیده صبح پگاه نیست مردم به سحر شعبده به خواب رفته.اید در این کویر تشنهی پیآب رفتهاید تا کی در انتظار مسیح دوبارهاید در جستجوی نور کدامین ستارهاید مردم برای هیبتمان آبرو نماند!!! فریاد دادخواهیمان در گلو نماند اینان تمام هستی ما را گرفتهاند شور و نشاطی و مستی ما را گرفتهاند در موج خیز حادثه کشتی شکسته است در ما غمی به وسعت دریا نشسته است در زیر بار غصه رمق ناله میکند از حجم این سروده ورق ناله میکند اندوه این حدیث دلام را به خون کشید عقل مرا دوباره به طرف جنون کشید
يادداشتي انتقادي درباره تبعات پنهان جنگ: وقتی انسان، نه دشمن، قربانی میشود ✍️حسین عباسی اقدم جنگ اخیری که خاورمیانه از سر گذراند، یکبار دیگر این پرسش قدیمی مطرح میشود: چرا در جهانی که ابزار دیپلماسی و گفتوگو همیشه در دسترس است، باز هم جنگ بهعنوان اولین گزینه انتخاب میشود؟ و چرا در نهایت، این شهروند عادی است که تاوان تصمیمهایی را میپردازد که در شکلگیریشان هیچ نقشی نداشته است؟ گزارشهایی که این روزها از آسیبدیدن میلیونها افراد و اشخاص، مراکز مسکونی، درمانی و بهداشتی، نظامی و غیره، همچنین هشدارهای مکرر دربارهی غفلت از سلامت جسم و روان جامعه منتشر میشود، خودش گویای این واقعیت است که تبعات جنگ خیلی فراتر از آمار تبعات سنگین، ناگوار و ویرانیهای قابل مشاهده است. به نظرمیرسد نقطهی شروع خوب برای فهم این ماجرا، مفهومی است که آنتونی گیدنز (1938) آن را امنیت وجودی مینامد؛ همان حس ثبات و اطمینانی که انسان برای گذراندن زندگی روزمرهاش به آن نیاز دارد و از تکرار روالهای آشنا و پیشبینیپذیریی نسبیی محیط اطرافاش میگیرد. جنگ دقیقاً همین بنیان را نشانه میرود. زیگموند باومن هم در تحلیلاش از چیزی که ترس سیال مینامد نشان میدهد که در دنیای امروز، تهدید دیگر محدود به میدان جنگ نیست؛ به شکل یک اضطراب سیال و فراگیر به تمام لایههای زندگی روزمره نفوذ میکند، چه فرد مستقیم در معرض حمله باشد چه نباشد. یک نکتهی دیگر که کمتر به آن پرداخته میشود، چیزی است که یوهان گالتونگ (1930)، از پایهگذاران مطالعات صلح، آن را خشونت ساختاری مینامد و آن را از خشونت مستقیم (یعنی کشتهها و ویرانیهای مستقیم جنگ) جدا میکند. خشونت ساختاری همان جایی است که بودجهای که میشد صرف بهداشت، درمان جسمانی، درمان روانی و رفاه عمومی شود، صرف هزینههای سنگین نظامی، لجستیکی، تسلیحات و تدارکات جنگی میشود. همین الگویی است که در گزارشهای اخیر از آسیب به مراکز مسکونی، درمانی و بهداشتی، نظامی و غیره، و بیتوجهی به سلامت جسم و روان جامعه در سایهی اولویتهای نظامی بهروشنی دیده میشود. از این زاویه، جنگ فقط یک رویداد نظامی نیست؛ بازآرایی کامل اولویتهای یک جامعه است، به ضرر نیازهای پایهای انسانها. چیزی که همیشه ذهن بشر را درگیر کرده، این است که چرا رنج بعضی آدمها دیده میشود و رنج بعضی دیگر نه. جودیت باتلر (1956) در بحثاش دربارهی زندگیهای شکننده و قاببندی جنگ توضیح میدهد که رسانه و گفتمان سیاسی، بعضی زندگیها را قابلسوگواری میسازند و بعضی دیگر را نامرئی و بیارزش. همین قاببندی است که اجازه میدهد رنج انسانی در یک طرف برجسته شود و در طرف دیگر پنهان بماند؛ و تا وقتی رنج دیگری دیده نشود، فشار اجتماعی کافی برای پایاندادن به جنگ هم شکل نمیگیرد. اما شاید مهمترین پرسش این باشد: چرا دیپلماسی همیشه عقبتر از زور میایستد؟ هانا آرنت (1975-1906) در نوشتهاش دربارهی خشونت هشدار میدهد که قدرت سیاسیی واقعی از مشروعیت جمعی و گفتوگو برمیخیزد، نه از زور؛ و توسل به خشونت اغلب نشانهی فروپاشی همان مشروعیت است، نه بیان قدرت. اولریش بک هم در نظریهی جامعهی جهانی مخاطرهآمیز اش نشان میدهد که در دنیای بههمپیوستهی امروز، تصمیمهای نظامی به مرزهای ملی محدود نمیمانند؛ پیامدهای زیستمحیطی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و روانیشان به شکلی غیرقابل کنترل در سطح منطقه و جهان پخش میشود، در حالی که ساختارهای تصمیمگیری هنوز با منطق ملی و کوتاهمدت کار میکنند. همین شکاف میان پیامدهای جهانی و تصمیمگیری محلی، به نظر یکی از دلایل اصلی است که چرا فرهنگ سیاسی مبتنی بر گفتوگو، در برابر منطق اثرگذار سریع نظامیگری، اغلب عقب مینشیند. آنچه از دل این نگاهها بیرون میآید این است: هزینهی واقعی جنگ را نباید فقط در آمار تلفات جستوجو کرد، بلکه باید در فرسایش تدریجی امنیت روانی، جسمانی و انسجام اجتماعی دنبالاش گشت. گذار از آنچه گالتونگ صلح منفی مینامد (یعنی صرفاً نبود جنگ) به صلح مثبت یعنی رفع علل ساختاری خشونت نیازمند بازتعریف اولویتهاست: جایی که سرمایهگذاری در بهداشت روان، درمان جسم و امنیت انسانی جای منطق تسلیحاتی را بگیرد. تا وقتی این بازتعریف اتفاق نیفتد، انسان عادی فارغ از هویت ملی یا سیاسیاش همچنان اولین قربانی معادلاتی خواهد بود که خود اش در ساختنشان نقشی نداشته است. #حسین_عباسی_اقدم #جامعه_شناسی_جنگ_و_نیرو_های_نظامی #تبعات_پنهان_امنیت_سلامت_بهداشت_جسم_روان #یاد_داشت_انتقادی_دیپلماسی_خشونت_ساختاری_مستقیم #آنتونی_گیدنز_اوالریش_بک_جودیت_باتلر_یوهان_گالتونگ_هانا_آرنت @HAAghdam829
سخن کوتاه ... ✍️ حسین عباسی اقدم گاهی از آدمها آنقدر دلسرد و رنجور میشوم که سکوت میکنم؛ نه از سرِ ضعفام، بلکه از سر جهلشان و تماشای تناقض بزرگی که در وجودشان هست. اینکه چطور میتوانند بیوقفه از اشتباهات دیگران نظر دهند، در حالیکه کارنامهی خودشان، ردیف به ردیف با همان اشتباهات پر شده است. تماشای اینهمه خودفریبی، واقعاً خستهکننده است و سختترین رنج، تماشایِ کسانی است که بر چهره، نقابِ قضاوت زدهاند و بر دیگران سنگِ ملامت میکوبند، بیآنکه دریابند در پسِ این هیاهویِ پُرمدعا، آینهی اعمالِ خودشان، غبارآلودتر از آن است که تابِ دیدنِ حقیقت را داشته باشد #حسین_عباسی_اقدم #سخن_کوتاه #آدم_ها_دل_سرد_رنجور #سکوت_جهل_ضعف_خسته @HAAghdam829
یادداشت کوتاه ... ✍️ حسین عباسی اقدم جنگ میان دولت جمهوری اسلامی ایران و ایالات متحدهی آمریکا، بیش از آنکه یک منازعهی استراتژیک کلاسیک باشد، بازتابی از یک آنومیِ سیستمی است که در آن، طرفین با تکیه بر سرمایههای نمادینِ ایدئولوژیک، به جای حل بحران، در پی بازتولیدِ هژمونیِ خودساخته هستند؛ فرآیندی که نتیجهی آن چیزی جز فرسایشِ سرمایههای اجتماعی و قربانی شدنِ امنیتِ انسانی در مسلخِ سیاستهای کلان نیست. بحران اخیر میان دو دولت، تجلیِ عینیِ شکافِ عمیقِ ساختاری در نظامِ بینالملل است؛ جایی که فقدانِ یک اجماعِ هنجاری منجر به غلبهی منطقِ قدرتِ سخت بر دیپلماسیِ نرم شده و آنومیِ ناشی از آن، به سرمایهی نمادینِ تداعیگرِ مقاومتِ ایدئولوژیک در برابر هژمونیِ فروکاهنده و زوال تصمیمگیری جامعه، بر اساس اصول دموکراسی بدل گشته؛ این چرخه، جز به تشدیدِ بیگانهگیِ اجتماعی و فرسایشِ اعتمادِ جمعی در هر دو سوی منازعه، و قربانی شدنِ انسانِ معمولی در قربانگاهِ بازیِ قدرت نمیانجامد. #حسین_عباسی_اقدم #یادداشت_کوتاه #جنگ_ایران_آمریکا #ایدئولوژیک_منازعه_قدرت #جامعهشناسی_سیاسی @HAAghdam829
دلنوشته ... ✍️ حسین عباسی اقدم دیگر صدایی از نصیحت تو، در گوشها طنینانداز نیست. دیگر احساسی از مهر و صفای تو بر دلها نیست. دیگر پیام صبحگاهی، از جانب تو، چون بوی گل یاس، به مشامها نیست. صدای خسخس سینههای تو، در بستر بیماری، گوشهایم را، خراشیده است، چشمهای بستهی تو، در انتظار آمدنات، در نگاه من گره خورده است. نالههای سوزناک من، دل هر بیرحمی را به درد آورد. اشکهای خشکیدهی من، قطره قطره از گونههای من، موسم خشکسالی، بر سفرهی خالی، پیامآور درد بی درمانیست. وجود تو، کیمیای عشق و زر و زیوری بود در زندگی من. نام تو، آوازهی مهر و موهبتی بود در وجود من. عظمت و شکوه تو، در هر کوی و برزنی از شهر و دیار، به خیر و نیکی میماند، در ذهن من. جمال و جلال تو، سر زبانهای غریب و آشنا، این همه عزت و افتخار، در وجود تو، بر دوست و دشمن آشکار. افسوس .... با این همه درد و آلام، به کدام سو پناه برم. #حسین_عباسی_اقدم #دل_نوشته #پدر @HAAghdam829
سخن ناب ... ✍️ میشل فوکو همیشه سکوت نشانهی تایید حرف طرف مقابل نیست، گاهی نشانهی قطع امید از سطح شعور اوست ... #حسین_عباسی_اقدم #سخن_ناب #میشل_فوکو #سکوت_نشانه_ی_شعور @HAAghdam829
سخن کوتاه ... ✍️ حسین عباسی اقدم بزرگترین خطای زندگی من این بود که تصور میکردم “حریمِ امنِ دوستی”، مکانی برای در امان بودن از زخمهای توست؛ غافل از اینکه تو، همان زخمی بودی که در پوششِ و نقاب دوست، انتظارم را میکشیدی.» #حسین_عباسی_اقدم #سخن_کوتاه #دوست_زخم_امن_حریم @HAAghdam829
دلنوشته ... ✍ حسین عباسی اقدم در کوچههای سراب، دنبالِ خویشتن شدم از بس که با غریبهها، نزدیکِ تنبهتن شدم بر شاخسارِ اعتماد، گلهای بسیاری شکفتند افسوس از آن روزی که من همسایهی تبر شدم کشتیِ بیلنگرِ خوشباوری بودم و باور داشتم روزی به دستِ رودها، راهیِ آغوشِ وطن شدم از زخمِ دشمن کم شنیدم، قصه روشن بود و شفاف درد از همان جایی رسید کز جنسِ آیینه شدم هر کس به نامِ دوستی، راهی به قلبِ من گشود من ساده دل بستم و آخر، همنشینِ رنج شدم دیوار اگر کوتاه بود، تقصیرِ سنگانداز نیست من آنقدر بیاحتیاط، سرگرمِ باغ و چمن شدم اکنون نه کینه مانده است و نه تمنای گریز تنها کمی پیر از خود و اندوهِ این رفتن شدم #حسین_عباسی_اقدم #دل_نوشته #کوچه_سراب_شاخسار_اعتماد #کشتی_بی_لنگر @HAAghdam829
دلنوشته ... ✍️ زهرا پورخیرالهی میخواهم در قابی پنهان شوم که سالهاست بر روی طاقچهای خاک میخورد میخواهم در بوی بهارنارنج حل شوم و بهار را از سینهام بدرقه کنم بدون آنکه به زمستان جولان تازیدن دهم بر سینهی زرین پاییز میخواهم لباس درختان عریان در زمستان باشم تا بهاری شاید میخواهم به قوارهی تمام روسپیان شهر آبرو بخرم و آن را در منارهی مسجدی بیاویزم تا رایحهاش به تمام شهر آب و نان دهد میخواهم آنقدر شرع مقدس را شستشو دهم تا آنها بر من گمان برند و در خلوت به قضاوتم بنشینند و من تا پایان مهلت تعیین شده بر حماقتشان بخندم هیس! گاهی آتش از آب مایه میگیرد! #حسین_عباسی_اقدم #زهرا_پور_خیرالهی #دل_نوشته #قابی_پنهان_روسپیان_شهر #فمینیست_سوسیال #جامعه_شناسی_زنان @HAAghdam829
سخن کوتاه ... ✍️ حسین عباسی اقدم در جهان هستی، دانشمندانی چون عالمان و فیلسوفان در تحقق معرفت علم و فلسفه برای اثبات و توسعهی دانش و رسیدن به مولفهی حقیقت و واقعیت سخت در تلاش و تکاپو بوده و هستند. در این حین بازیگران سیاسی و سوداگران اقتصادی با بهرهگیری از معرفت ایدئولوگ سعی بر کسب منافع، منابع و تمرکز قدرت برای رسیدن به شهرت و شهوت دارند. اینچنین است که نابرابریها، ناترازیها و بیعدالتیها بر زیست اجتماعی انسانهای قربانی رخنه کرده است ... #حسین_عباسی_اقدم #سخن_کوتاه #حقیقت_واقعیت_نا_برابری_ترازی #معرفت_دانش_شناخت #علم_فلسفه_ایدئولوگ @HAAghdam829
سخن کوتاه ... ✍️ حسین عباسی اقدم در برابر ویرانیِ ناشی از جنگ، آنچه بیش از هر چیز دردناک است نه فقط خسارتِ جان و زیست، بلکه سقوطِ عقلانیت و اخلاق در دستِ جنگآوران و آشوبگرانی است که بهنام قدرت، انسانیت را قربانی میکنند. #حسین_عباسی_اقدم #سخن_کوتاه #جنگ_آشوب_بحران_قدرت #انسانیت_عقلانتیت_قربانی @HAAghdam829
معرفی کانال ... کانال "کتابهای روانشناسی و روانپزشکی" https://t.me/psyologistravanbook این کانال مناسب دانشجویان عزیز رشتهی روانشناسی و علوم تربیتی است. به طور تصادفی با این کانال آشنا شدم. به نظر قابل استفاده و دسترسی برای دانشجویان میباشد. #حسین_عباسی_اقدم #روان_شناسی_علوم_تربیتی #کانال_تلگرامی @HAAghdam829
Channel name was changed to «زیر سقف دانش (حسین عباسی اقدم)»
استبداد اکثریت و تنهایی حقیقت: واکاوی در تضادِ میانِ «جمع» و «واقعیت» ✍️ حسین عباسی اقدم در لحظاتی از زندگی، انسان با یکی از عمیقترین و دردناکترین چالشهای وجودی خود چون شکاف میان حقیقت و باور جمع روبهرو میشود: لحظهای که حقیقت را با چشمهای خود میبیند، اما صدای همهمهی جمع، چنان قدرتمند و یکپارچه است که او را در شک، تردید و گمان فرو میبرد. این شکاف میانِ «آنچه مشاهده میشود» و «آنچه پذیرفته میشود»، صرفاً یک خطای شناختی ساده نیست؛ بلکه نمایانگرِ یکی از قدیمیترین کشمکشهای بشری است: تقابل میانِ نیاز به امنیتِ اجتماعی و تعهد به اصالتِ حقیقت. وقتی فرد، حقیقت را قربانیِ هماهنگی با جمع میکند، در واقع در حالِ معاملهی خویشتن با یک قدرتِ نامرئی و همهجانبه است: قدرتِ اکثریت. پرسش اصلی این است که چرا انسان، با وجودِ دسترسی به شواهدِ عینی، ترجیح میدهد در صفِ خطاها، اشتباهات و باور استبدادی بایستد؟ چرا «تعداد افراد یا اشخاص»، در ذهنِ جمعی، به جای «درستی»، به عنوان معیارِ اعتبار عمل میکند؟ این مسأله از دو منظرِ قابل بررسی است: نخست از منظرِ بقای اجتماعی که در آن، همنوایی نوعی ابزارِ دفاعی برای حفظِ جایگاه فرد است؛ و دوم از منظرِ سقوطِ اخلاقی که در آن، حقیقت به گروگانِ «آرامشِ دروغین» گرفته میشود. در واقع، مسأله این نیست که حقیقت به درستی درک و فهم نشده و قابل شناسائی نیست، بلکه مسأله این است که گاهی انسان از «هزینهی تنهایی» در هراس است. نکتهی اول در سطح بنیادین، این پدیده ریشه در روانشناسیِ اجتماعی و پدیدهای به نام «همنوایی هنجاری» و «اضطرابِ طرد شدن» دارد. آزمایشهای کلاسیک سالومون اَش (1996-1907) روانشناس اجتماعی آمریکایی به خوبی نشان دادند که تحت فشارِ گروه، افراد حتی وقتی به غلط بودنِ پاسخِ جمع یقین دارند، برای جلوگیری از انزوای اجتماعی، همان پاسخِ غلط را تکرار میکنند. در اینجا، میل به «تعلق» (Belonging) بر میل به «دانستن» (to know) غلبه میکند. از منظر روانشناختی، تفاوت داشتن با جمع، تجربهای از اضطراب و تهدیدِ بیولوژیک است؛ گویی فرد برای بقای خود، ناچار است برای لحظاتی، چشمهای خود را بر واقعیت ببندد تا از طرد شدنِ گروهی در امان بماند. نکتهی دوم که فراتر از نکتهی اول میباشد، نگریستن به سطحِ جامعه است، مفهومی تحت عنوان «استبداد اکثریت» (Tyranny of the Majority) که جان استوارت میل (1873-1806) فیلسوف بریتانیائی به دقت بر آن تأکید داشت، مطرح است. استبداد تنها در قالبِ حاکمیتِ سیاسی و قانون نیست، بلکه در شکلِ نانوشته و فرهنگی آن نیز وجود دارد. وقتی اکثریتِ یک جامعه بر روی یک باور یا ارزشِ غلط توافق میکنند، یک «واقعیتِ جعلی» میسازند که هرگونه نقد یا حقیقتجویی را به عنوان «انحراف» برچسب میزند. در این حالت، حقیقت در انزوا قرار میگیرد؛ نه به این دلیل که ضعیف است، بلکه به این دلیل که با ساختارِ قدرتِ «تعداد افراد و اشخاص» در تضاد قرار دارد. این استبداد، فرد را مجبور میکند تا برای بقای اجتماعی، حقیقت را به حاشیه رانده و در سایهی یک «اجماع» (Consensus)کاذب زندگی کند. در نهایت در عمیقترین سطح، این مسأله با فلسفه وجودی یا اگزیستانسیالیسم پیوند میخورد. ژان پل سارتر (1980-1905) فیلسوف فرانسوی این وضعیت را با مفهوم «بدمنشی» (Bad Faith) یا «سوءنیت» تبیین میکند. وقتی فرد برای فرار از مسئولیتِ انتخاب و سنگینیِ آزادی، خود را در جریانِ جمع گم میکند، در واقع در حالِ انکارِ ماهیتِ انسانی خود است. او با ادعای اینکه «همه اینگونه هستند» یا «من چارهای نداشتم»، از مسئولیتِ ایستادن بر حقیقت میگریزد. در واقع، همنوایی با جمع، نوعی «فرار از آزادی» است؛ فرد ترجیح میدهد یک «شیءِ هماهنگ با بقیه» باشد تا یک «انسانِ مسئول و آزاد» که باید بارِ تنهاییِ حقیقت را به دوش بکشد. در نتیجه، باید به این واقعیت بازگشت که حقیقت، ماهیتی جمعی یا دموکراتیک ندارد. حقیقت بر اساسِ رأیگیری تعیین نمیشود؛ حقیقت یا هست، یا نیست. استبدادِ اکثریت شاید بتواند صدای حقیقت را در میانِ هیاهوی اجتماعی خفه کند، اما هرگز نمیتواند ماهیتِ آن را تغییر دهد یا آن را به باطل تبدیل کند. بحرانِ امروزِ انسان، نه در کمبودِ اطلاعات، بلکه در کمبودِ «شجاعتِ اصالت» است. اگر میخواهیم از سقوط در ورطهی زیستن در دروغِ جمعی جلوگیری کنیم، باید پذیرفت که قیمتِ درست بودن، گاهی تنهایی است که حقیقت، از میانِ هیاهوی اکثریت، دوباره رنگ میگیرد و معنا مییابد. #حسین_عباسی_اقدم #سالومون_اش_جان_استوارت_میل_ژان_پل_سارتر #روان_شناسی_اجتماعی_فلسفه_اگزیستانسیالیسم #استبداد_اکثریت_و_تنهایی_حقیقت_هم_نوایی_هنجاری_اضطراب_طرد_شدن #شکاف_بین_حقیقت_و_باور #خطا_اشتباه_ذهن_جمعی @HAAghdam829
سخن کوتاه ... ✍️ حسین عباسی اقدم انسان، تنها موجودی است که، هم معمارِ آرامش خویش است و هم ویرانگرِ بیقرارِ آن؛ ما اقیانوسی از تضادها هستیم که هرچه بیشتر در خود غرق میشویم، به جای رسیدن به کف، به افقهای دورتری از ناشناختهها میرسیم. #حسین_عباسی_اقدم #سخن_کوتاه #انسان_موجود_آرامش_ویران_گر_تضاد @HAAghdam829
علاوه بر این، تقلیل سلسلهمراتب غیرضروری بهویژه در فضاهایی که لزوماً نیاز به اقتدار آمرانه ندارند باعث میشود رابطه از قالب «ارباب و بنده» (که در تحلیلهای بوردیو مورد توجه است) به قالب «همکاران علمی» تغییر جهت دهد. این تعدیلِ ساختاری، نه به معنای نادیده گرفتن جایگاه استادی، بلکه به معنای انسانیتر کردن پیوندهای آموزشی است تا صمیمیت بتواند برخلاف تنشهای عاطفی و سوءتفاهمهای ادراکی در مجرای رشد علمی، حمایت آموزشی و احترام متقابل جریان یابد. #حسین_عباسی_اقدم #رابطه_ی_استاد_دانش_جو #چالش_های_ارتباطی_سوء_برداشت_عاطفی #صمیمیت_حرفه_ای_و_نزدیکی_عاطفی #فشارهای_ساختاری_جریان_پنهان_قدرت #سو_گیری_اداراکی_خطای_بنیادی_اسناد_ناهماهنگی_شناختی #الگوی_نگرانی_دو_گانه_رفتار_جامعه_پسند. @HAAghdam829
در اینجا مسأله اصلی نه فقط رفتار، بلکه برداشت از رفتار است؛ و همین برداشت میتواند رابطهای عادی را به رابطهای پرتنش، مبهم یا حتی مسألهدار تبدیل کند (هایدر، 1958 و راس،1977) عنصر دوم، ایجاد «بازخورد منصفانه» در محیط دانشگاه است. روانشناسی اجتماعی نشان میدهد که اعتماد در رابطهی استاد دانشجو، تابعی از عدالت ادراکشده است (ووبلز و همکاران، 1999). اگر دانشجو احساس کند که ارزیابیها بر مبنای معیارهای علمیِ شفاف و منصفانه صورت میگیرد، کمتر دچار اضطرابِ ارزیابی شده و رفتارهای استاد را نشانهای از نابرابری یا امتیازدهی شخصی تفسیر نخواهد کرد. بازخورد منصفانه، نوعی تضمین ساختاری برای حفظ سلامت روانی رابطه است؛ چرا که مانع از آن میشود که نابرابریهای قدرت (بوردیو، 1986)، به شکل تبعیض، رفتارهای نابرابر یا رفتارهای دوپهلو درآمده و سوءتفاهمهای عاطفی ایجاد کنند. یکی از دلایل مهم بروز این سوءبرداشتها، ابهام در مرزهای رابطهی حرفهای است. در محیط دانشگاه، استاد باید در عین داشتن رفتار انسانی و محترمانه، مرزهای مشخصی را نیز حفظ کند. اما از آنجا که «صمیمیت حرفهای» مفهومی ظریف و تا حدی وابسته به فرهنگ است، ممکن است برای برخی دانشجویان تشخیص آن دشوار باشد. روانشناسی اجتماعی نشان میدهد که افراد در موقعیتهای مبهم، به سرنخهای موجود بر اساس طرحوارههای ذهنی خود معنا میدهند. اگر دانشجویی پیشاپیش انتظار داشته باشد که استاد باید سرد، فاصلهدار و رسمی باشد، هرگونه رفتار گرم از جانب استاد را ممکن است به صورت استثنایی یا حتی مشکوک تفسیر کند. برعکس، اگر دانشجویی بهدنبال تأیید، توجه یا حمایت عاطفی باشد، ممکن است همان رفتار را بهعنوان نشانهای از رابطهای خاص یا نزدیکتر از حد معمول بفهمد. اینجا «انتظار» نقش بسیار مهمی دارد، زیرا انسانها اطلاعات را در خلأ دریافت نمیکنند، بلکه آن را در چارچوب پیشفرضهای ذهنی و نیازهای عاطفی خود معنا میکنند. از دیدگاه جامعهشناسی نیز باید توجه داشت که تفسیر صمیمیت استاد، در خلأ فرهنگی رخ نمیدهد. در بسیاری از زمینهها، هنجارهای فرهنگی درباره جنسیت، فاصله، احترام و نقشهای رسمی، بسیار پررنگاند. به همین دلیل، همان رفتاری که در یک بافت فرهنگی عادی و حرفهای تلقی میشود، ممکن است در بافتی دیگر غیرمتعارف یا حساس فهمیده شود. علاوه بر این، دانشجویان نیز با تجربههای شخصی خود وارد دانشگاه میشوند؛ تجربههایی که شامل الگوهای دلبستگی، خاطرات رابطه با معلمان قبلی، تجربهی طرد شدن، یا حتی مواجهه با روابط نابرابر در محیطهای پیشین است. این پیشینهها بر تفسیر آنان از رفتار استاد اثر میگذارند. در واقع، دانشجو فقط «رفتار استاد» را نمیبیند، بلکه آن را از فیلتر تجربههای پیشین و انتظارات اجتماعی خود عبور میدهد. و سومین عنصر، ایجاد «گفتوگوی امن» برای مدیریت تعارضهاست. برای جلوگیری از انباشت سوءبرداشتها، دانشگاه باید مکانیسمهایی برای گفتوگوی بدون ترس میان استاد و دانشجو فراهم کند. اغلبِ آسیبهای عاطفی در این رابطه، نتیجهی انباشت سوءتفاهمهایی است که به دلیل نبود فضای امن برای بیان، بهصورت تنشهای پنهان باقی میمانند. گفتوگوی امن یعنی ایجاد بستری که در آن دانشجو بتواند دربارهی مرزهای رابطه و انتظارات علمی بدون ترس از بازتولید ساختار قدرت (فوکو، 1980) صحبت کند. این فضای امن، نوعی مقاومت در برابر سلسلهمراتب سخت و ناهموار نهادی است که به تعبیر تینتو (1993)، مشارکت فعالانه و ماندگاری دانشجو در محیط دانشگاهی را تضمین میکند. از منظر کاربردی، مدیریت این وضعیت نیازمند شفافیت ارتباطی، حفظ مرزهای حرفهای، و سواد عاطفی در دانشگاه است. استادان لازم است بدانند که رفتارهای حمایتی، اگرچه ضروری و انسانیاند، باید با روشنبودن حدود حرفهای همراه باشند. استفاده از زبان محترمانه، بازخورد مشخص، پرهیز از دوپهلوگویی، و تبیین نقش آموزشی رابطه، میتواند احتمال سوءبرداشت را کاهش دهد. در مقابل، دانشجویان نیز باید بیاموزند که هر نوع توجه یا همراهی استاد لزوماً معنای عاطفی ندارد و باید آن را در چارچوب آموزش و حمایت علمی تفسیر کرد. این امر مستلزم آموزش مهارتهای ارتباطی و سواد روانشناختی در محیط دانشگاه است. اگر دانشگاه بهعنوان یک نهاد آموزشی بخواهد روابط سالمتری بسازد، باید فضایی ایجاد کند که در آن به جای ابهام، سوءظن یا وابستهگی عاطفی، صمیمیت به معنای احترام، حمایت و گفتوگوی حرفهای مطرح باشد. در نهایت، «آموزش ارتباطی» و «کاهش روابط سلسلهمراتبی غیرضروری» ضرورت دارد. استادان و دانشجویان باید سواد عاطفی و مهارتهای ارتباطی لازم برای مدیریت روابط حرفهای را فرا بگیرند. در بسیاری از موارد، سوءبرداشتها نتیجهی عدم آشنایی با قواعد ارتباط در نهاد مدرن است.
بازتعریف رابطهی استاد دانشجو: فراتر از تحلیلهای فردی به سوی اصلاحات ساختاری ✍️ حسین عباسی اقدم در نظامهای آموزشی مدرن و امروزی رابطهی استاد دانشجو فراتر از یک تعامل علمیِ صرف، فضایی متراکم از تبادلات روانی، اجتماعی و ساختاری است. با وجود اهمیت این رابطه در پیشرفت تحصیلی و سلامت روان دانشجویان، بروز چالشهای عاطفی و سوءبرداشتهای ناشی از ابهام در مرزهای «صمیمیت حرفهای» مشاهده میشود. مسألهی اصلی اینجاست که رفتارهای حمایتی یا گرمِ استاد، در بستری از نابرابریِ قدرت و نیازهای عاطفیِ دانشجو، گاهی دچار کژفهمی شده و از یک تعاملِ آموزشی به یک تنشِ عاطفی تغییر ماهیت میدهند. این سوءبرداشتها، نهتنها کیفیت یادگیری را کاهش میدهند، بلکه منجر به پیامدهای ناخوشایندِ روانشناختی (مانند اضطراب، سرخوردگی یا خشم) برای دانشجو و چالشهای حرفهای برای استاد میشوند. ضرورت دارد این پدیده نه به عنوان یک خطای فردی، بلکه به عنوان محصول تلاقی فشارهای ساختاری، جریانهای پنهان قدرت، سوگیریهای ادراکی، خطای بنیادی اسناد، ناهماهنگی شناختی، الگوی نگرانی دوگانه و چالش رفتار جامعهپسندانه تحلیل شود. ارتباط استاد و دانشجو در دانشگاه، رابطهای صرفاً آموزشی نیست؛ بلکه مناسباتی چندلایه از قدرت، منزلت، انتظار نقش، اعتماد، هویت، و ارزیابی را در برمیگیرد. به همین دلیل، هرگونه اختلال در این رابطه میتواند هم بر کیفیت یادگیری و هم بر سلامت روان، احساس تعلق، و عدالت آموزشی استاد دانشجوئی اثر بگذارد. محورهای تحلیلی متنوع و متعددی از منظر جامعهشناختی و روانشناختی اجتماعی در ادبیات کاربردی آن با در نظر داشتن مؤلفههای مطرح شده قابل ارائه و بررسی است. کنشگری رابطهی استاد دانشجو با در نظر داشتن نقشهای نابرابر و قرار گرفتن در جایگاه، موقعیت و شرایط هر دو گروه به صور و اشکال مختلف، سرمایهی فرهنگی و نابرابری نمادین، تفسیر غلط، ناصواب و اشتباه از رفتار یکدیگر، ارزیابی متقابل استاد دانشجو از یکدیگر، با در نظر داشتن تهدید هویتی استاد و بحران هویتی دانشجو و نبود اعتماد و عدالت ادراک شده در رفتار متقابل استاد دانشجو از جمله چالشهای پیشروی این دو گروه علمی و آکادمیکی در روابط متقابل با یکدیگر است. چالشهای عاطفی و سوءبرداشتهای دانشجویان از صمیمیت استاد، فراتر از یک مسألهی اخلاقی یا ویژگیهای شخصیتیِ طرفین، محصول ساختار پیچیدهی دانشگاه است. تحلیلهای جامعهشناختی و روانشناختی اجتماعی کاربردی نشان میدهد که روابط انسانی در دانشگاه، همواره تحت تأثیر نابرابریهای نهادی و ساختار قدرت قرار دارند. همانطور که فوکو (1977-1980) تبیین میکند، دانشگاه به مثابهی یک نهاد انضباطی، سوژهها را در شبکهای از هنجارها و نظارتها قرار میدهد؛ بنابراین رفتار استاد هرگز یک کنش خنثی و منحصر به فرد نیست و همواره با مفهوم قدرت - دانش گره خورده است. در نتیجه، برای مواجهه با چالشهای این رابطه، باید از تقلیل مسأله به سطح فردی خودداری کرد و تحلیلهای چندسطحی که ریشههای ساختاریِ این چالشها را هدف قرار میدهند؛ روی آورد. عنصر اول در اصلاح ساختاری، «شفافسازی» است. ابهام در مرزهای رابطهی حرفهای، اصلیترین محرک سوءبرداشتهای عاطفی است. هنگامی که انتظارات استاد از دانشجو، معیارهای ارزیابی و حدود ارتباطی بهطور دقیق تبیین نمیشوند، ذهنِ دانشجو برای پر کردن خلأهای اطلاعاتی به طرحوارههای شخصی و سوگیریهای ادراکی پناه میبرد (هایدر، 1958). شفافیت در این زمینه به معنای تدوین پروتکلهای مشخصی است که در آن مفاهیم «صمیمیت حرفهای» از «نزدیکی عاطفی» متمایز میشود. وقتی مرزهای رابطه به وضوح توسط نهاد آموزش تعریف شوند، اضطرابِ ناشی از ابهام کاهش یافته و فضای کمتری برای تفسیرهای نادرستِ ناشی از نیازهای عاطفی یا تهدیدهای هویتی فراهم میآید (استیل، 1997). از منظر روانشناسی اجتماعی، انسانها همواره در حال تفسیر رفتار دیگراناند و این تفسیرها لزوماً دقیق نیستند. یکی از مفاهیم کلیدی در این زمینه، اسناد است. افراد معمولاً رفتار دیگران را به ویژگیهای درونی آنها نسبت میدهند و از زمینه، بستر و موقعیتی خاص غفلت میکنند؛ چیزی که در روانشناسی اجتماعی بهعنوان خطای اسنادی بنیادی شناخته میشود. در رابطهی استاد دانشجو، ممکن است دانشجو پاسخ کوتاه استاد را نشانهی بیاحترامی یا بیعلاقگی تعبیر کند، در حالی که استاد تنها درگیر فشار کاری، محدودیت زمانی یا حفظ مرز حرفهای است. به همین شکل، اگر استادی با لحن صمیمی، تشویقکننده یا حمایتی با دانشجو صحبت کند، برخی دانشجویان ممکن است این رفتار را بیش از اندازه شخصیسازی کرده و از آن معانی عاطفی استخراج کنند که در نیت اولیهی استاد وجود نداشته است.