🫂همدلی🫂
Статистика🌹به کانال همدلی خوش آمدید.🌹 👈 کانالی ،اجتماعی ،آموزنده ،علمی ،طنز ،خبری ،سرگرمی ، موسیقی وغیرسیاسی ⚠️ارسال فیلم عکس نظرات، انتقادات ارتباط باادمین کانال به آیدی زیرپیام دهید. @AliEtemadi2 .
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 196
- Всего постов
- 508
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Картинки
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 409
- 1/48двое суток
- 468
- 1/72трое суток
- 505
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
دوستان نازنین خسته نباشید همگے از اینڪه تا این ساعت از شب مارو با نگاههاے قشنگتون همراهے ڪردید متشڪرم 🙏 مفتخریم ک خدمتگزار شمائیم تا روز دیگر و خدمتے دیگر همگے رو ب خداے بزرگ میسپاریم تا درودے دیگر بدرود شبتون خوش عزیزان @Hamdeli20 🌺🍃
🌹به کانال همدلی خوش آمدید.🌹 👈 کانالی ،اجتماعی ،آموزنده ،علمی ،طنز ،خبری ،سرگرمی ، موسیقی وغیرسیاسی ⚠️ارسال فیلم عکس نظرات، انتقادات ارتباط با مدیر کانال به آیدی زیرپیام دهید. @AliEtemadi2 https://t.me/HAMDELI20
@Hamdeli20 🌺🍃
@Hamdeli20 🌺🍃
@Hamdeli20 🌺🍃
سلام رفیق با وفایم الهی همیشه پایدار و سرافراز باشی آروزی قلبیم شادی و سرورشماست @Hamdeli20 🌺🍃
🚫 این دستمال یعنی ورود ممنوع! یعنی رسماً آشپزخونه تعطیله و همه کارها تموم شده :)) ➡️ @Hamdeli20 🌺🍃
کمی بخندیم دنیا پشیزی ارزش نداره @Hamdeli20 🌺🍃
*دوستان هر کاری که حالتون رو خوب میکنه حتماً انجام بدید مثل این خانم ببینید* ✋😂 😍😍😍😍 @Hamdeli20 🌺🍃
@Hamdeli20 🌺🍃
اره مردا بافته تو قبلا تافته توخودوخو کیشیلر قاباخدان اوخویوب @Hamdeli20 🌺🍃
هایـده عزیـز 💐 یا رب این مرغ بهشتی ز گلستان که بود @Hamdeli20 🌺🍃
داستانِ شب : *عادله* _ـ نویسنده : شهپر تواضعی_ *قسمت بیست و پنجم : ⬇️* ببریمش بلندش کن خودش جلوجلو رفت و پشت فرمان نشست غلام کیوان را روی صندلی عقب خواباند خودش کنار یوسف نشست گلنسا خودش را کنار کیوان جا کرد پارچه را روی سرش فشار میداد و هی زیر لب دعا میخواند دکتر شکافتگی را بخیه کرد کیوان به هوش آمد لای چشمش را باز کرد با دیدن یوسف دوباره چشمش را بست فقط نالید ...گل نسا چیه گل نسا به قربانت بره پسر دردانه ام . ..گلنسا ...آب.. آب بهم بده چشم الان ... دکتر داخل اطاق بود ... عیبی نداره آب میتواند بخورد یک ساعت بعدهم مرخص است فقط داروهای تقویتی براش نوشتم خون زیادی ازش رفته یوسف رفت بیرون از اتاق ایستاد اینها بچه هاش بودند همان بچه های متین و مطیع === عادله نهار بچه ها را داده و خودش دراز کشیده کتاب میخواند که در زدن راضیه پشت در بود .. ...سلام خانم جان سلام..چطور آمدی راضیه؟ .. چیزی شده؟ .. نه خانم جان آمدم سر بزنم آخه هر روز صبح می آمدی ؟ ...شاهمراد برگشته؟ .. آره تازه الان آمد بیا بشین خودش هم روبرویش نشست ..خبری آورده؟ سارا حالش خوبه؟ ...نگران نباش خانم جان فقط گلمراد میگه آقاکیوان با ارباب دائماً سر هم داد میزنن رویشان بدجوری به هم باز شده می دانم برای شما سخته ولی خب دیگه وقتشه که برگردی این زن هم دور به دستش افتاده ارباب را بر علیه بچه ها تحریک میکنه بیایید بالاخره ارباب یک کاری باید بکنه نگرش نمیداره مطمئنم براش جایی را میگیره خانم جان زندگی چند ساله را ول کردی به خاطر این دختر دهاتی به خاطر یه بچه رعیت..؟؟؟ عادله میدانست راضیه حقیقت را میگوید هرچقدر سخت و دشوار بلاخره باید برمیگشت گفت حالا بگو ببینم چه اتفاقی افتاده هیچی فرنگیس به شاهمراد گفته بود به خانم چیزی نگو اما هر طور شده راضیش کن بیاید اما من نمیتوانم نگم ارباب دوباره با آقا کیوان درگیر شدن این دختره رفته لباس های شما را تنش کرده گلنسا هم عصبانی شده و همون موقع کیوان هم شنیده و با پدرش دعوای مفصلی کردن عادله وحشت زده گفت ... کتک کاری کردند ... بله ...خدای بزرگ داره چی به سرمان میاد؟ راست میگی راضیه باید بیام دیگه نبودنم توی خانه صلاح نیست راضیه نفسی کشید آره قربانت برم کمک میکنم جمع و جور کنید غلام هم بیرون است او چرا آمده؟ .. گلنسااو را فرستاده که شما را ببرد عادله در اتاق کامبیز را باز کرد کامبیز جان بلند شو کامبیز برخاست و نشست کتابش را کنار گذاشت چی شده ،؟ ...باید بریم. کامبیز نیم خیز شد .. کجا خانه خودمان؟ آره وسایلت رو جمع کن چیزی جا نگذارید کاوه خواب بود عادله گذاشت آخر سر بیدارش کند ==== کیوان بعد از اینکه از بیمارستان برگشت کلامی با یوسف حرف نزد حتی سلام هم به او نمیکرد نگار هم اون طرف حیاط بچه را در روروکی که یوسف برایش خریده بود می گذاشت و خودش هم می نشست لب باغچه شبها یوسف به اتاق او میرفت و همین بیشتر حرص کیوان را در می آورد همچنان شلوار کوتاه می پوشید حتی بدون زیر پیراهن در خانه می گشت گلنسا می گفت ... پسرم یه چیزی تنت کن این هم نشه مایه مکافات شانه بالا میانداخت .. مایه جنگ و جدل را از اول او گرفت شب ها می ره توی اون اتاق نیم وجبی شرم نمی کنه پیش این زنه میخوابه گل نسا گفت ...باشه ..باشه . هیس آرام باش فعلا چیزی نگو مادرت داره میاد ...کی؟ ..به زودی میاد قول میدم فقط تو فعلاً آرام باش ======= وقتی رسیدن سر شب بود یوسف فرشی جلوی اتاق نگار پهن کرده بود و همان جا دراز کشیده و با بچه بازی میکرد وقتی ماشین وارد خانه شد متوجه آمدن آنها نشد عادله که پیاده شد گلنسا به استقبالش رفت ...الهی خانه را بی تو نبینم الهی فدای خاک قدمت عادله گلنسا را بغل کرد و بوسید بچه ها از ماشین بیرون آمدن و سارا و کیوان هم با خوشحالی دویدند بیرون سارا به گردن مادر آویزان شده بود و گریه می کرد ... مامان دو ماهه که ندیدمت بعد کاوه را بغل کرد کامبیز گفت من رو کسی تحویل نمیگیره ؟؟سارا خنده کنان بغلش کرد اشک و خنده با هم قاطی شده بود عادله روی پله ها نشست گریه امانش نمی داد به حیاط باغچه ها و حوض نگاه میکرد تا به حال این همه از زندگیش جدا نمانده بود یوسف و نگار تازه فهمیدند که این طرف خبرهایی هست نگار پشت درخت ها ایستاد یوسف جلو آمد *ادامه دارد ...* 📚 داستانهای تایپی📚 @Hamdeli20 🌺🍃
بی حال روی زمین افتاد و از هوش رفت گلنسا جیغ زد ...خوب شد نگار خانم خیالت راحت شد تا این خانواده را متلاشی نکنی نمیری غلام بالای سر کیوان نشسته بود به صورت او میزد. کیوان ... آقا کیوان ...سارا دستمالی روی سراو گذاشت و محکم فشار می داد یوسف با رنگی پریده می لرزید باید ... ببریمش بیمارستان غلام بلندش کن ... *ادامه دارد ...* 📚 داستانهای تایپی📚 @Hamdeli20 🌺🍃
داستان شب : *عادله* _ـ نویسنده : شهپر تواضعی_ *قسمت بیست چهارم : ⬇️* بزارمامانت بلند شه و فکری برای یک شام خوشمزه بکند شب هم همینجا می مانم کاوه از جا بلند شد و دست ها را با خوشحالی به هم زد مامان آخ جون بابا میماند عادله از جا بلند شد همان روز راضیه یک مرغ محلی آورده و بار گذاشته بود عادله رفت به بهانه آشپزی روی صندلی پشت پنجره نشست گندم زار یک دست طلایی شده بود باد ملایمی در خوشه های رسیده موج می زد توی حال خودش بود یوسف دست روی شانه اش گذاشت ...می بینی عادله جان کم کم وقت درو رسیده گردن و صورتش را نوازش کرد نمی خواهی من را ببخشی؟ بیا سر زندگیت من برای نگار خانه میگیرم عادله بدون اینکه به طرف او برگردد گفت هر وقت رفت میام یوسف گفت به چشم برگردم قول میدم همین کار را بکنم حالا پاشو بریم یه کمی قدم بزنیم زیر بغلش را گرفت و بلندش کرد بلند شو خانوم دل نازک من بلند شو در طول راه فقط یوسف حرف میزد هفته پیش با بچه ها رفتیم خرید : هر چه خواستند خریدم نمیدانی چه روز خوبی بود ای کاش تو هم بودی ناهار رفتیم مغازه آقا کریم خورش خلال خوردیم راستی عمه خانم تلفن کرد گفتم رفتی روستا گفت چرا نیامد این جا بعد هم گفت من دیگر آفتاب لب بامم برگشتی دوباره سری بهش میزنیم خواستم برایت لباس بخرم گفتم خودت بپسندی بهتر است همینطور یک ریز حرف میزد بیا باهم بریم کرمانشاه خرید فقط من و تو برای بچه ها خیلی چیزها لازم داریم توی خود صحنه هم مغازه زیاد شده اما خب کرمانشاه بهتر است بعد دست عادله را در دست گرفت اصلا می ریم کنار آبشار مردم از کرمانشاه برای تفریح به صحنه میان نمی دانی آن جا چه خبر میشه عادله پیش خود گفت لابد نگار را میبرد آبشار والا از کجا این خبرهارا دارد ==== نگار کلافه و بی حوصله بود بچه را نمیتوانست توی اتاق نگه دارد بلند شد آمد توی حیاط کسی نبود از پله ها بالا رفت قالیچه را توی ایوان پهن کرد و نشست اسباب بازی جلوی دست نوید ریخت گل نسا از آشپزخانه بیرون آمد چشمش که به اوافتادبه فرنگیس گفت عجب رویی داره این دختر دوباره آمده این طرف کیوان اگر ببینید اعصابش خورد میشه از آشپزخانه بیرون آمد و دست به کمرش گذاشت ... تو قرار بود دیگر این طرف پیدات نشه نگار گفت گلنسا خانم به خدا بچه آرام نمیگیرد ..خب همون طرف حیاط بغلش کن و راهش ببر چه میدانم یه کاریش بکن به ما چه مربوطه تو مادرشی الان آمدی تو ی ایوان یواش یواش خودت را میکشی داخل خانه بعد ش یواش یواش میری بالا بعد هم که در کمد ها را باز می کنی و دوباره لباس های خانم را به تنت امتحان میکنی کیوان داشت از در بیرون می آمد که با تعجب گفت ... لباس های مادرم را پوشیده؟ ...گلنسا گفت آره من رسیدم و از اتاق بیرونش کردم گفتم حق ندارد بیاد این طرف باز هم پا شده آمده وای خدا پناه به تو از دست این زن کیوان گفت ... تو دست به کمد مادرم زدی؟ .. نگار گفت خواستم ببینم لباسهاش چطوریه جنایت که نکردم ...جنایت هم برات بشه می کنی آدم وقیح از هیچ کاری روگردان نیست مادرم اجازه نمیده سارا لباسش را بپوشد خجالت نمیکشی همین موقع در خانه باز شد و یوسف داخل آمد نگار موقعیت را کاملا مناسب دید که یک گریه جانانه و پر سروصدا راه بیاندازد یوسف از ماشین پیاده شد .. چی شده دوباره همه ریختین به هم نگار از پلهها پایین آمد ..یوسف خان با من مثل یک اسیر رفتار می کنند میگن از اون اتاق بیرون نیا ..کی میگه؟ ...گل نسا و آقا کیوان ... هر کسی گفته غلط کرده این خانه تو هم هست کیوان گفت ...بابا دروغ میگه عوضی در کمد های مامان را باز کرده لباس هارا ریخته بیرون تنش کرده گلنسا گفت ... یوسف من سر رسیدم و دیدم گفتم برو تو اتاق خودت آن طرف حیاط قرار نیست به همه جا سر بکشی کیوان گفت .. بابا درست بود که این را ببری توی اتاق خواب مادرم ؟ یوسف دوباره عصبانی شد ... درست و غلط را باید از تو یاد بگیرم ؟ ..اگر یاد میگرفتی که خوب بود هر چی میگیم انگار نه انگار کارخودت را می کنی یوسف پله ها را دو تا یکی بالا آمد سیلی محکمی توی صورت کیوان زد ...پسره جعلق... کیوان مچ دست او را گرفت در حالیکه دندان هایش را روی هم می فشرد گفت ...کاری نکن دست به رویت بلند کنم ... تو تو دست برویم بلند کنی گلنسا خودش را رساند سارا هم از اتاق بیرون آمد بازهم چه خبر شده کیوان و یوسف با هم گلاویز شده بودند گلنسا فریاد زد... ... غلام اینها دارند همدیگر را می کشند کیوان با کنار دست ضربه ای به گردن یوسف زد یوسف از درد نعره کشید و محکم توی شکم او زدهمه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد سر کیوان به نرده خورد خون فواره زد
🏠 خانه صبوری 📍قم همدلی از همزبانی بهتره 👇 ➡️ @Hamdeli20 🌺🍃
@Hamdeli20 🌺🍃
ژاپنیها @Hamdeli20 🌺🍃
نور🎵🎶 امید به اینکه روزی برسه که تمام جهان در عشق ،نور ،صلح و ارامش باشند. فرزادفرخ @Hamdeli20 🌺🍃
"به بهانه 13سالگی تلگرام" تلگرام...💙 گاهی یک برنامه نیست؛ یک کوچهٔ باریک است که از میانِ فاصلهها میگذرد و ما را به آدمهایی میرساند که دلمان برایشان تنگ است... اینجا بعضی پیامها فقط چند کلمه نیستند؛ تکهای از قلباند که از شهری دور به شهری دیگر میرسند... تولدت مبارک،💙🎂 ای رفیقِ روزهای دلتنگی؛ ای شاهدِ هزاران عشق، هزاران حرفِ نگفته و هزاران «دوستت دارم» که در سکوتِ شب به مقصد رسیدهاند... ✨ ✍فریبا_گودرزی @Hamdeli20 🌺🍃