حدود سرخوشیِ شمع
Статистикаشعرها ، بریدههایی از رمانها و داستانها و مصاحبههای حسین طوّافی لاهیجی و همچنین ... موسیقی .... تماس با ادمین @htavvafi
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 15
- Всего постов
- 29
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 54
- 1/48двое суток
- 61
- 1/72трое суток
- 66
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
ودکا و ماهتاب کریس د برگ Espionage is a serious business Well, I've had enough of this serious business That dancing girl is making eyes at me I'm sure she's working for the KGB And this paradise Is as cold as ice Moonlight and vodka takes me away Midnight in Moscow is lunchtime in L.A 🎧 https://t.me/HTavvafi58
✍🏻 یکروز بیا، بیا و خوابم کن سرشارتر از شبِ شرابم کن آوازِ دوبارهی عروجم باش آتش بزن و به پیچ و تابم کن من تاکِ غمینِ خانهی شعرم دریاب مرا! بچین و نابم کن! مستانه بنوش از من و خونم، درمانِ عقوبتِ عذابم کن تو راویِ قصههای بهارانی چون ژالهی صبح، در کتابم کن چون نان مقدس فراموشان با داسِ درو تو بیحسابم کن من گندمِ مستِ دامنت هستم با سنگِ عدم، تو آسیابم کن! حسین طوّافی https://t.me/HTavvafi58
مرثیه در آتش چشمان تو باید تبسمی کرده باشد خداوند که بهار، قلبش را چون مرواریدهای کرانههای کهن صیقل داده است و اکنون، آنچنان که تو درخشان خفتهای در دشتهای منجمد شقایقها بالهای تدهین شدهی کبوترانیاند مرمرین که چون آرزوها جنین واره ماندهاند …
مرثیه در آتش چشمان تو باید تبسمی کرده باشد خداوند که بهار، قلبش را چون مرواریدهای کرانههای کهن صیقل داده است و اکنون، آنچنان که تو درخشان خفتهای در دشتهای منجمد شقایقها بالهای تدهین شدهی کبوترانیاند مرمرین که چون آرزوها جنین واره ماندهاند تو شبی به هیات ابری خاکستری خواهی آمد چون پژواک دلپذیر صخرهها و بیشهزاران زیتون و بر کمان سینهی تو من نیز روزی برههای سفید و سوسنها را خواهم دید اما تو از زندگی گذشتی چون قطرهای که از دریا و یا تلالو تابستان و واپسین بارانهای ماهِ مه گرچه روزگاری موجی از امواج آشوبگرش بودی یکی ریگدانهی تلخ او و یا پریشاهرخی کوچک در بیشهای ویران بیناقوسی در سپیدهدم بیچراغی در مه و غبار با قلب زندهات به جایی غریب هجرت کردی به دندانهای پوسیدهی کرانهای دیگر به جزایر ناپایدار آلبالوی وحشی و شیرهای دریایی نیکوس گاتسوس ترجمه: حسین طوّافی https://t.me/HTavvafi58
داستان کوتاه کافه مارتینیک اثر درک والکات با ترجمه حسین طوّافی بهزودی، همینجا... https://t.me/HTavvafi58
ایرج – پریشونی
پریشونی ایرج 🎧 https://t.me/HTavvafi58
🔵🔴روانشاد استاد #جواد_طباطبایی: عربها جایی عنوان کردهاند که عرب، نمیتواند شاهنامه داشته باشد. میبایست بیان کرد که، شاهنامه نوشتن مستلزم ملت داشتن است و اگر ملّت به اُمت مبدل شود؛ آن زمان دیگر نمیشود؛ شاهنامه داشت. اعراب نه تنها نمیتوانند شاهنامه داشته باشند، بلکه حافظ و سعدی هم نخواهند داشت. حافظ، بیان اسطوره ملی ما است. ما ملت غیبیم و حافظ لسان الغیب است چون لسان یک ملت است. مفهوم ایرانشهری و اندیشه ایرانشهری، در واقع کوششی است برای توضیح اینکه ملت ایران، ملت متفاوتی است. منطق ما، متفاوت از منطق امت است و ما ملتی هستیم، با تاریخی خاص و تنوع اقوام و گویشهای متفاوت. ایران همیشه یک کشور بوده است و کشور نیز، یک ملت واحد است. @shahnamehpajohan T.me/bestdiplomacy
видео или голосовое, без подписи
به مسعود میری در خواب من بود به گزارش اندلس چتری بسته در گوشه عمارتی در رشت که چهارصد سال باز نشده بود باران بود که می بارید و کسی از خواب من در حین خوانش شعری چتری بسته را باز کرد چتری بیابانی با اوراد شن بودِ بود در نبودِ اندلس از ساغریسازان رشت تا هلندِ اسپینوزا در خواب من بود که بیدار شد چتر را باز کرد خدا را در طبیعت بر واژه می پاشید و تنها کلمه بود در باران که از بیابان عبور می کرد بی که بداند این همه استعاره از بسطام تا سیستان از آندلس تا هلند از رشت تا اسپینوزا با اوراد شن جاری می شد تنها بیابان بود که میبارید #رضا_ترنیان ۲۰ امرداد ۱۴۰۵ مشاهده و عضویت در کانال👇 https://t.me/r_tarnian
دریا تاریخ است ⛵🌊 آثارتان کجاست؟ یادبودهایتان؟ نبردهایتان؟ شهیدانتان؟ حافظهی قوم و تبارتان؟ آقایان! همه زیر آن طاقِ خاکستریاند. توی دریا. دریا همه را قفل کرده در خود. دریا همان تاریخ است. نخست، نفتِ خروشان بود، سنگین چون آشوبِ آغاز بعد، فانوسِ یک کشتی کاراول پدیدار شد، چون نوری در انتهای تونل، این پیدایش بود. آنگاه هیاهوی فریادها برخاست گَند و ناله و آن خروج بود. استخوانهایی که مرجان، بندبندشان را به هم جوش داده بود، موزاییکهایی که از صدقهسر سایهی کوسه آرام گرفته بودند؛ و آن صندوقِ عهدمان بود. سپس از روشنای تورسانِ خورشید بر کف دریا، چنگهای اندوهبارِ اسارتِ بابِل برخاست آنگاه که صدفهای سپید، چون دستبندهای آهنین، بر پیکرِ زنانِ مغروق خوشه میبستند، آنها همان دستبندهای عاجِ غزلغزلها بودند. با این همه اقیانوس همچنان در جستوجوی تاریخ صفحات خالی را ورق میزد. بعد مردانی آمدند با چشمانی چون لنگر سنگین، که بیهیچ گوری در اعماق فرو میرفتند راهزنانی که بر آتش گاو بریان میکردند و دندههای سوخته را چون برگهای نخل بر ساحل میانداختند آنگاه دهانِ کفآلود و هارِ موجِ مدّی پورت رویال را بلعید، و آن یونس ما بود . - و رنسانستان؟ توی شنهای دریاست آقا! آنجا، آنسوتر از صخرههای مرجانیِ پرتلاطم، جایی که کشتیهای جنگی شناور به اعماق فرورفتند. این عینک غواصی را بزنید به چشم تان! خودم شما را به آنجا خواهم برد. همهچیز آن پایین زیرآبی و لطیف است؛ از میان ستونبندیهای مرجانی، از کنار پنجرههای گوتیکِ بادبزنهای دریایی، تا آنجا که هامورِ زمخت، با چشمانِ عقیقسانش زیر تلی از جواهر چون ملکهای طاس پلک میزند. و این غارهای طاقطاقی، که صدفها چون آبله در سنگهایش فرورفتهاند، کلیساهای جامعِ ما هستند؛ و آن کورهای که شعله میکشید پیش از توفانها: عموره است. استخوانهایی که آسیابهای بادی به مارن و آردِ ذرت بدلشان کردند؛ مراثی ما بود فقط مراثی نه تاریخ سپس، چون کفِ نشسته بر لبِ خشک رود، نیزارهای قهوهایِ روستاها پدید آمدند، لایهلایه بر هم نشستند و به شهر بدل شدند و شامگاهان، همسراییِ پشهها بر فرازشان، و در بالادست نیزههایی پهلوی خدا را میشکافتند و پسرش غروب میکرد و این عهد جدید بود. بعد خواهرانِ سپیدپوش آمدند آنها بر پیشروی موجها کف میزدند، و آن رهاییِ بردگان بود شادی،و ای شادی! اما همانقدر زودگذر که توری کفِ دریا زیر آفتاب خشک میشود. البته، آن هم تاریخ نبود تنها ایمان بود. و آنگاه هر صخره به کشوری مستقل بدل شد شورای مگسها آمد؛ حواصیلِ دبیر قورباغه ی گاوی با فریاد طلب رای میکرد کرمهایشبتاب منورالفکر آمدند و خفاشها، سفیرانی که با جت پرواز میکنند؛ و آخوندک، پلیسِ خاکیپوشمان بود؛ و کرمهای پشمالوی پروانه، در هیئت داورانی که هر پرونده را با دقت میکاوند. و آنگاه، در شنوایی تاریکِ سرخسها، و در خندهی شورِ صخرههایی که حوضچههای دریایی را در آغوش گرفته اند، آوایی برخاست؛ صدایی، شایعهای بی پژواک آنجا بود که تاریخ، به راستی، آغاز شد. درک والکات ترجمه حسین طوّافی https://t.me/HTavvafi58
عشق بعدِ عشق روزی خواهد رسید که شادمان به خودت خوشامد خواهی گفت در آستانهی درِ خانهی خودت، در آینهی خودت، و هر یک به استقبال دیگری لبخند خواهید زد، و خواهی گفت: بنشین. بخور. دوباره عاشق آن غریبهای خواهی شد، که خودت بودی. شراب بده. نان بده. قلبت را بازپس بده به او، به آن غریبهای که همه عمر تو را دوست داشته، همان که نادیدهاش گرفتی برای دیگری، همان که تو را از بر است. نامههای عاشقانه را از قفسه پایین بیاور، عکسها را، یادداشتهای درماندگی را، تصویر خودت را از آینه جدا کن. بنشین. و زندگیات را جشن بگیر. درک والکات ترجمه حسین طوّافی https://t.me/HTavvafi58
داستان کوتاه کافه مارتینیک اثر درک والکات با ترجمه حسین طوّافی بهزودی، همینجا... https://t.me/HTavvafi58
داستان کوتاه کافه مارتینیک اثر درک والکات با ترجمه حسین طوّافی بهزودی، همینجا... https://t.me/HTavvafi58
مانترای یکم راه میافتد شب در چشم تو و راه میافتد از تاریکی خوشا که تویی خوشا و باداباد راه ِ شب و چشم دل بسته به طرهی تو باد گره زده خط نگاه مرا به گلو بندِ تو و دل، که بندِ توست و، میخندی به طرههای باد به گیسوی شب و چشمهای من! خوشا و بادا باد و دلِ تو شاد! تو که تاکِ هزار آوند منی فروتنِ خوشلبخندِ نیکتنی در شبهای غلظت اندوه و عزلت مدام! تو که همه نیستی و همه از تو تا من میآیند نور سپنتای من! کام و کامور نام و سپاس از توست! * به خورشیدهای معلق زن چه بگویم؟ به پستانهای خوشتراشِ رقصانش! به بازوانِ سپیدِ بیقرارش در فروزههای آتش! به تابشِ اساطیر چه بگویم؟ و اکنون که خواب از پردهی شبهای مدام بالا میرود و من نمیدانم با آن صدای مهآلود ِ کهن چه کنم آنکه از طلوع تالابهای آغاز آمده بود و تا سرانگشتان ورجاوند تو فاصله نداشت مرغ سلیمی* گمکرده راه بود در کرانِ صوفیچای* به من خبر از افروختن آتش در ملکوت* میداد و تو را چه بگویم؟ که بخوانمت که بدانم هنوز پاسی از شب به کرانههای تو محتاجم و لبخند امشاسپندِ هشتم توست بی آنکه بدانم تو سرودی دیگر گونه در دهانم نهادهای آغازِ کام و سپاس آغازِ بوسه و فیض راه میافتد شب در چشم تو و تاریکی ِ راه رازان حسین طوّافی * مرغ سلیم: از پرندگان ریز جثهی کرانههای دریای کاسپی. صوفیچای: نام رود زیبایی که از میان شهر مراغه میگذرد و کرانهای زیبا دارد. ملکوت: نام روستایی در ارتفاعات البرز غربی، در نواحی املش گیلان که گویی خودِ خودِ ملکوت خداوند است... هرساله آیین نوروز گیلکی، در تیرماه، با افروختن آتشی بزرگ بر ارتفاعات پاس داشته میشد. https://t.me/HTavvafi58
زمینه های تاریخی در فلسفه سیاسی ایران رضا ترنیان //// تلگرافی از علمای نجف به #مظفرالدين_میرزا در زمان ولیعهدی او هست در سال ۱۳۲۳ هجری مهشیدی، پیش از مرگ #ناصرالدین_شاه که می گویند: این منورالفکرها که با روزنامه در صدد تشدد افکار مردم هستند، بدانند که مملکت ایران یک جمهوری اسلامی است...(نقل به مضمون از نوشته های #رامین_جهانبگلو) در ایران همواره میان نهاد دینیاری، پهلوانی و شهریاری تضادهای همزاد و همراهی های متقارن برقرار بوده است که از خصوصیات فرهنگ و تمدن ایرانی در فلسفه سیاسی است. در برابر این سه نهاد، نهاد وزارت یا به گفته #اعتمادالسلطنه در کتاب "صدرالتواریخ" که درباره صدراعظم های دوره قاجار نوشته شده، از ترکیب واژگانی #مجلس_وزارت استفاده می کند. وی نهاد "مجلس وزارت" را در برابر سلطنت می آورد و عامل مرگ قائم مقام فراهانی و امیرکبیر را تشکیل این نهاد برابر شهریار می داند، تا برای توجیه مرگ آنان دستاویزی رسمی داشته باشد؛ روی این اصل هست که دینیار وقت (امام جمعه دربار قاجار) از کشته شدن این دو وزیر قاجار حمایت می کند. این سویه ها و تقابل ها در طول تاریخ ایران هر بار که تشدید می یابد، و موجب دخالت در امور یکدیگر می شود، و چالش عظیم تمدنی برای ایران پدید می آورد، جایی که شهریار، دینیار، پهلوان (لشکریان) و نهاد وزارت هیچ کدام خویشکاری طبیعی خود را انجام نداده و در صدد غلبه و نفوذ و دخالت در کارکرد یکدیگر می شوند؛ نمونه های بارز آن را چندین مرحله در صد سال آخر دوره ساسانی و در دوره ی شهریاری های متنوع ایران در پس از اسلام (در ۳۴ سلسله شهریاری) به ویژه در دربار غزنویان و سلجوقیان به روشنی دیده می شود. با ریشهیابی بسیاری از این تنازعات و امر نشانه شناسانه آن در فرهنگ و تمدن ایرانی (مطالعه در متون دینی کهن، سنت شاهنامه نگاری و سُنن ادبی_تاریخی) می توان زمینه های نمون_آغازی¹ فلسفه سیاسی را در شرق جستجو کرد، و با تلفیق و اقتباس از فلسفه سیاسی غرب به کارکردهای متناسب و قابل تطبیق با ایران امروز دست یافت... ¹نمون_آغاز: کهن الگو #رضا_ترنیان پژوهشگر حوزه سنن ادبی و ایرانشناسی عضویت در کانال👇 https://t.me/r_tarnian
فلامنکوی لیان محسن شریفیان موسیقی باشکوه بوشهر 🎧 Fusion https://t.me/HTavvafi58
✍🏻 رمان زیر نگاه خیرهی شیر اثر مازا منجیست را پاییز سال گذشته از نسخهی ایپاب به انگلیسی خواندم. اثری است تکاندهنده و درعین حال خوش ساخت که به حق ظهور نویسندهای بزرگ را نوید میدهد. داستان حول محور زندگی خانوادهی دکتر هایلو رئیس یک بیمارستان در آدیسآبابا در دههی طوفانی هفتاد قرن گذشته میگذرد. دههای که در آن نظام شاهنشاهی در اتیوپی توسط کودتای افسران درگ به پایان رسید و دیکتاتوری نظامی بر آن حاکم گردید. دیکتاتوری نظامیای که برپایهی فرصتطلبیها، ریاکاری و سواستفاده از احساسات مردم تحت فقر اتیوپی برپاشد و همانطور که بنا داشت همه چیز را به نفع آرمانهای خود متحول کند، باعث تغییرات بسیار در سرنوشت بسیاران و تحمیل ارادهی جبارانهی خود بر مردمانی شد که تا پیش از آن فقر را با اندک سختگیریهای حکومت شاهنشاهی تحمل میکردند. بیهوده نیست که روند کل داستان با هرآنچه حول محور امپراتور هایله سلاسی شکل میگیرد، همدلانه است. گویی مرثیهگونهای است برای خود او، واپسین ساعات زندگیاش، کاخش، شیر غران روی پرچم کشور، شیرهای کاخ سلطنتی، و شیرهای سنگی ورودی کاخ، و تمام شکوه و عظمتی که حول شهریاری چندهزارسالهی اتیوپی شکل گرفته بود و توسط چند افسر جاهطلب و بیشمار اوباش فریبکار و منتظر فرصت طبقات فرودست بر باد شد و آن سرزمین سوختهی محزون را دچار کشتارهای بسیار، قحطی و خشکسالیهای طولانی و جنگ داخلی، و در نهایت تجزیه کرد. خانوادهی دکتر هایلو، خدمه و افرادی که با آنها در ارتباطاند، همه و همه در این اثر کلیت سرزمینی را نمایندگی میکنند که در آتش بلای جدیدی که نادانسته بدان تن دادهاند میسوزند. عدهای سرسختانه مبارزه میکنند. عدهای میمیرند. و عدهای نیز راه سوی حاکمیت جبار میکشند و سفرهنشینِ خانِ خونِ او میگردند. و اما خود دکتر هایلو، که به نظرم روح اتیوپی است، با شکیباییِ عظیمی مصائب را تاب میآورد و همچنان پدر و حمایتگر باقی میماند. مردی که گویی همهی اجزای داستان به او ختم میشوند. او در این دگردیسی عظیم سیاسی و اجتماعی عذابی سخت طاقتفرسا را متحمل میشود. همسرش را از دست میدهد. به دلیل ترحم بر یک بیمار تحت شکنجهی سیاسی کارش را از دست میدهد و در نهایت سر از ناکجاآبادها و دخمههای شکنجه و زندان درگ درمیآورد. دو فرزندش، داوید و یوناس، گویی هرکدام شیوهای از رفتار کهن مردمان آن سرزمین را برگزیدهاند. یکی در پناه بردن به مذهب و سعی در تزکیهی نفس در انزوا و دیگری در انتخاب مبارزه برای فردایی بهتر. مبارزه با هر کس که به مردم ستم میکند. زیر نگاه خیرهی شیر ما را به اتیوپی سال ۱۹۷۴ میبرد. سال تولد نویسنده. سالی که یکی از کهنترین سیستمهای حکومتی جهان ویران و دیکتاتوری کمونیستی درگ جایگزین آن گشت، و رفت آنچه بر سر آن ملت بیچاره که نمیباید. مطالعهی این رمان درخشان را به تمامی دوستانی که به ادبیات داستانی علاقمندند توصیه میکنم. این اثر برای مخاطب ایرانی سرشار از همذاتپنداریهای گاه تکاندهنده است. نسخهی فارسی این اثر، به همراه اثر دیگری از همین نویسنده، دیروز به دستم رسید. بیگمان جایشان در قفسهی رمانهای محبوبم خالی بود. ح ط https://t.me/HTavvafi58
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи