گربهی دریاچه؛(سوکوکو)
Статистика-گربهای از قلب دریاچه، غرق در شکوهِ فساد وجود و چشمان اقیانوسیِ پاک پسرکش، چویا. ᨐ ᨐ ᨐ ❜پست حاوی راه ارتباط❛: https://t.me/HisMeerkat/14549
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 9
- Всего постов
- 27
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 246
- 1/48двое суток
- 281
- 1/72трое суток
- 304
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
این دوتا فقط بیانشون افتضاحه وگرنه که همدیگه رو خوشگل میبینن😔
این دوتا فقط بیانشون افتضاحه وگرنه که همدیگه رو خوشگل میبینن😔
خاطرات چویا از دازای: 🩸💔🗑️🕳️🚬⛓️💣🍷
خاطرات دازای از چویا: مستند حلزون های قرمز که برای بقا همدیگرو میخورن
تصور دازای از چویا: 🐌
داشتم فکر میکردم اگر از تصورات چویا و دازای از همدیگه انیمه میساختن چه کثافتی میشد🤣
وانیتاس توی نگاه و خاطرات نوئه زیادی زیباست:)
https://t.me/heyvanatemdad/5702
به صورت کلی اگر دیدید این دوتا دارن حرفی درمورد هم میزنن و به هم هیت میدن بدونید قضیه کلا برعکسه😚
اونا همیشه همدیگه رو مسخره میکنن و میگن از هم متنفرن و نمیتونن یکلحظه هم کنار هم بودن رو تحمل کنن اونم درحالی که:
دازای همیشه چویا رو مسخره میکنه و بهش میگه "چرا همیشه موقع مبارزه دستات تو جیبته؟ فکر کردی مثلا خیلی خفنی؟" اونم درحالی که خودش:
چویا همیشه دازایو مسخره میکنه و بهش میگه "دیوونهی عشق خودکشی" اونم در حالی که خودش:
+فقط جوری تظاهر کن که انگار دیشب با هم نبودیم و از هم متنفریم! -باشه پس میام تو حلقت.
Oh Chuuya... The man you are
دازای میتونست گذشته رو بپذیره اما چویا بعد از گذشت این همه زمان به شاید ها و اگر ها فکر میکنه.
دازای فرصتی برای بنا کردن یه دنیای دیگه داشت اما چویا حتی یه زندگی کامل توی این دنیا هم نداشت.
دازای فرصتی برای بنا کردن یه دنیای دیگه داشت اما چویا حتی یه زندگی کامل توی این دنیا هم نداشت.
دازای یه دوست باارزش رو از دست داد و چویا بارها و بارها تجربش کرد، نه یه بار و نه دوبار؛ و هربار که این اتفاق میافتاد خودشو مقصر میدونست.
دازای به طرز عجیبی درک فراتری نسبت به هرچیزی و نسبت به هرکسی داشت اما چویارو نمیفهمید، چون چویا به وضوح خود کلمهی«فراطبیعی» بود.
دازای هوش فوقبالایی داشت که باعث عذابش میشد اما همزمان سرپا نگهش میداشت و چویا درونش قدرتی داشت که خودش نه هیچ نیازی بهش نداشت و نه هیچ دلیلی برای استفاده ازش و هربار برای بقیه بیدارش میکرد.