حضورِ بی صدا
Статистикаیکی مثله تو. اینجا، حضور بیصدای واژههاست. بیاین کتاب بخونیم🤝 #معرفی رو سرچ کنین کتابای معرفی شده خودکار لیست میشن. حساب بهخوانم:https://behkhaan.ir/profile/zvsh?inviteCode=1EpH3xZlhc4p
- Последний пост
- 11 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 5
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 20
- 1/48двое суток
- 22
- 1/72трое суток
- 24
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
اگر بمانم دوباره تنفرم نسبت به آدمها شروع میشود و این چیزی است که نمیخواهم: تمام سگهایی که در زندگیام داشتهام، خلاف این را به من آموختهاند. #عشق_نامرئی #گوشه_کتاب
این رو که خوندم یاد یه خاطرهای افتادم که بابام تعریف میکرد. میگفت یه بار تو روستاشون اونقدر آب میاد که کل روستا رو آب میگیره؛ خونهها، کوچهها پر از آب میشن و گوسفندا ، مرغا ، هرچی داشتن رو آب میبره و مجبور میشن روستا رو ترک کنن و چند ماهی اونجا نباشن. میگفت یه سگ گله داشتن با اینکه میتونسته بره تموم مدت همونجا بالای خونه وایستاد بوده و تمام اون چند ماه، بدون غذا و هیچی از خونه نگهبانی میداده.
عاشق کدام یک شدن راحتتر است، یک آدم یا یک سگ؟ و کدامشان در برگرداندن عشق ما بهترند؟ #عشق_نامرئی #گوشه_کتاب
داستان اول رو تموم کردم و به نظرم زیباتر از این نمیشد انسانیت رو به تصویر کشید و اشمیت این کار رو نه از طریق انسان، بلکه از طریق یه سگ انجام داد! #عشق_نامرئی
چی میخونین این روزا؟
زنبوردار حلب فکر میکردم قرار خیلی غمگینتر از این باشه. ترس و اضطراب کم نداشت و بعضی جاها واقعاً همراه شخصیتها نگران میشدم؛ طوری که فقط میخواستم ببینم آخرش چه بلایی سرشون میاد. البته یه جاهایی ریتمش برام کند میشد و از کش پیدا کردن بعضی قسمتها خسته میشدم، ولی چند صفحه بعد دوباره اونقدر درگیر داستان میشدم که سخت میتونستم کنار بذارمش. داستان از نگاه نوری روایت میشه شخصیتی که برام الهام بخشه؛ پر تلاش، امیدوار و با احساس. نمی دونم این ضعف هست یا نه یه جاهایی توی ذهنش گم میشدم. بعضی وقتها مرز بین چیزی که تو ذهنش میگذشت و چیزی که واقعاً اتفاق میافتاد، برای من هم مبهم میشد دقیقا مثله خود نوری. مصطفی هم برای من یکی از دوستداشتنیترین شخصیتها بود؛ کسی که هر وقت امید نوری کم میشد، دوباره کمکش میکرد ادامه بده. چه خوب میشه همهمون تو زندگی برای هم مصطفی باشیم. رابطه این دونفر برام قشنگ ترین بخش کتاب بود. و درنهایت آدم میتونه از یک جا بره، ولی لزوماً نمیتونه گذشتهش رو همونجا جا بذاره. حلب انگار باهاشون همراه بود؛ با خاطرهها، ترسها و اتفاقاتی که پشت سر گذاشته بودن. زنبوردار حلب بیشتر از هر چیز دربارهی امید بود؛ امیدی که هرچند گاهی کمرنگ میشد، ولی شخصیتهاش دوباره اون رو پیدا میکردن. #زنبوردار_حلب #معرفی
این رو موقت میزارم بعدا از کتابم عکس میگیرم. (طرح جلد نسخهایی که من دارم با این فرق میکنه)
تمومش کردم؛ با یه حس آرامش و امید، ولی با کلی فکر دربارهی داستان که هنوز تو ذهنم میچرخه.... ای دل به صبر کوش که هر چیز بگذرد زین حبس هم مرنج که این نیز بگذرد #زنبوردار_حلب
без подписи
معرفی خوب، کتاب خوب، شروع بیدرنگ☕️
خطایش، هرچه کوچک، یادم میاندازد که انسان است و محدودیتهایی دارد و این مرا میترساند. #زنبوردار_حلب #گوشه_کتاب
هر بار با خودم میگم دیگه تموم شد، از این به بعد یه نفس راحت میکشن؛ ولی یهو یه اتفاق جدید میافته و دوباره همهچی به هم میریزه و همراه با شخصیتها مضطرب میشم. ص ۱۷۸ #زنبوردار_حلب
آدرس حساب بهخوانم رو داخل بیو کانال گذاشتم، اگه دوست داشتین میتونین دنبالم کنین.
هوف....به خیر گذشت. واقعاً اگه اینجا اتفاقی برای محمد میافتاد زار میزدم. تازه به داستان اضافه شدهها، اما تو همین مدت کوتاه احساس نزدیکی باهاش میکنم. ص ۱۰۹ #زنبوردار_حلب
آدرس سایت: آوانگارد
دلم نمیخواد خوندش رو قطع کنم:( ولی مجبورم تا به بقیه زندگیمم برسم. #زنبوردار_حلب
یه سری کتاب درجهیک از نشر ماهی رو در کمال تعجب تو "طاقچه بینهایت" دیدم که شدید پیشنهادشون میکنم: - ماه پنهان است (جان اشتاین بک) - بیابان تاتارها (دینو بوتزاتی) - دیگری (آرتور شنیتسلر) - پرده (آگاتا کریستی) - رودین (ایوان تورگنیف) 📚 @mimremeembook
این جمله میتونه آیندهی ما باشه و هم نباشه، انتخابش با خودمونه :)
فرقی نمیکنه چه عقیدهای داشته باشی... فقط یه لحظه اسم حلب رو با ایران عوض کن. حالا دوباره بخون... تغییری رو توی دلت حس کردی؟ همون تغییر، جواب واقعیه؛ هیچکس دوست نداره یه روز این جمله رو دربارهی سرزمینش بشنوه....
حلب حالا مثل پیکر بیجان عزیزی از دست رفته شده که نه زنده است و نه روح دارد و پر است از خونی که میگندد. #زنبوردار_حلب #گوشه_کتاب