رسانه ی اعضای جهاد دانشگاهی
Статистикаرسانه اعضای جهاد دانشگاهی رسانه ای برای گفتوگو، تحلیل و نقد علمی در حوزه های آموزش عالی، پژوهش، فناوری، مدیریت، حکمرانی، کارآفرینی و توسعه سازمانی؛ با هدف کمک به اصلاح ساختارها، ارتقای سرمایه انسانی و توسعه نهادهای علمی و آموزشی کشور.
- Последний пост
- 11 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 2
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Образование
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 107
- 1/48двое суток
- 122
- 1/72трое суток
- 132
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
✅ دولت در اقدامی بیسابقه: چشمپوشی از افزایش قیمت بنزین و بازگشت به قیمتهای دهه ۸۰ دولت در شوک اقتصادی بیسابقه: قیمت همه چیز به سال ۱۳۸۴ بازگشت! ⏳ در اقدامی که صاحبنظران از آن به عنوان «بازگشت در زمان» یاد میکنند، هیئت دولت طرح بازگرداندن تمام قیمتهای کلان به سطح سال ۱۳۸۴ را تصویب کرد. این تصمیم، افزایش قیمت بنزین را نیز متوقف کرده است. 📊 خلاصه تغییرات شوکآور: · بنزین: بازگشت از سهمیهبندی چندنرخی به ۸۰ تومان تک نرخی. · دلار: کاهش از حدود ۱۲۷,۶۰۰ تومان به سطح ۹۰۴ تومان. · طلای ۱۸ عیار: سقوط از حدود ۱۳.۵ میلیون تومان به ۹,۳۵۰ تومان. · سکه تمام: بازگشت از حدود ۱۴۰ میلیون تومان به ۱۰۶,۶۰۰ تومان. 🎯 نامگذاری نمادین: سال آینده از سوی مدیران اقتصادی پیشنهاد شده که«سال بازگشت به ثبات و توسعه با دلار ۷ تومانی» نام گیرد. برخی تحلیلگران خارجی و کاربران فضای مجازی با کنایه ادعا میکنند که در صورت اجرای موفق این طرح،ایران به «بهشت ضدتورمی» تبدیل شده و ممکن است شاهد نخستین موج درخواست «پناهندگی اقتصادی معکوس» از سوی شهروندان اروپایی و آمریکایی باشد! هشتگهایی مانند #مهاجرت_معکوس بر سر زبانها افتاده است. ⚠️ هشدار کارشناسان: اقتصاددانان مستقل هشدار میدهند کماکان همچون گذشته از درک نحوه ی عمل مدیران اقتصادی ایران و جریانات اقتصادی حاکم بر این جامعه عاجز و ناتوانیم! 📣 جمعبندی: آیا این«بازگشت به گذشته» میتواند آیندهای بهتر بسازد یا تنها یک رویای دور از دسترس است؟ اجرای این طرح از رویای فردا راس ساعت ۲۵ آغاز خواهد شد. ✍ دکتر راستگو ۴ دی ۱۴۰۴
اگر این روزها در ایران هیچ چیزی قابل پیش بینی نیست، لااقل شکر خدا به همت مسئولین عزیزتر از جانمان، دقیقا می دانیم که هر روز چند بار و کِی برقمان قطع خواهد شد. این اولین امرِ پیش بینی پذیر در تاریخ مدیریت مسئولان بزرگ تا کوچک ماست! درود بر شما خدا قوت دلاوران👏👏👏 بی نظیر و بی مثال هستید.👌😕 https://t.me/IRanAcecr
بخش دوم... 🔴 مسئله فقط تهران نیست تهران شاید فقط ویترین بزرگتری از این مشکل باشد. وقتی اجاره دفتر، مغازه و انبار افزایش پیدا میکند، این هزینهها در نهایت وارد قیمت تمامشده کالا و خدمات میشوند. یعنی: اجاره بالاتر → هزینه بالاتر → قیمت بالاتر و در نهایت، دوباره مردم هزینه آن را میپردازند. 🔴 تلختر از گرانی چیست؟ از بین رفتن امکان برنامهریزی برای آینده. جوانی را تصور کنید که: تحصیل کرده، مهارت دارد، ایده دارد، انگیزه دارد، و میخواهد کسبوکاری راه بیندازد. اما وقتی هزینهها را حساب میکند، میبیند قبل از اینکه حتی اولین درآمدش را به دست آورد، باید میلیاردها تومان سرمایه برای شروع کار کنار بگذارد. ممکن است در نهایت بگوید: «بیخیال! یک شغل کارمندی پیدا میکنم.» و اگر آن را هم پیدا نکند؟ شاید به مهاجرت فکر کند. اینجاست که مسئله از «گرانی ملک» فراتر میرود. اقتصاد ممکن است بخشی از کارآفرینان و نیروی انسانی مولد خود را از دست بدهد. ⚠️ کشوری که «کار کردن» در آن گران میشود شاید این تعبیر، دقیقتر از «گرانی مسکن» باشد. مسئله فقط این نیست که: 🔴 خانه گران شده است. بلکه: 🔴 کار کردن گران شده است. دفتر گران است. مغازه گران است. انبار گران است. سرمایه گران است. مواد اولیه گران است. اعتبار گران است. و از همه مهمتر: 🔴 ریسک تصمیمگیری گران شده است. کارآفرین نمیداند شش ماه دیگر: نرخ ارز چقدر است؟ اجاره چقدر است؟ قیمت مواد اولیه چقدر میشود؟ قانون چه تغییری میکند؟ هزینه انرژی چقدر خواهد شد؟ و مشتری هنوز توان خرید دارد یا نه؟ وقتی آینده قابل پیشبینی نباشد، سرمایهگذاری بلندمدت دشوار میشود. ⚠️ مسئله فقط اقتصاد نیست؛ مسئله امید است یک کشور فقط با پول ساخته نمیشود. با امید به آینده ساخته میشود. جوان باید باور داشته باشد که اگر پنج سال تلاش کند، وضعیتش بهتر خواهد شد. کارمند و کارآفرین باید باور داشته باشد که اگر کار و سرمایهگذاری کند، میتواند رشد کند. خانواده باید بتواند برای آینده فرزندش برنامهریزی کند. اگر این امید از بین برود، حتی اگر کارخانهها و ساختمانها سر جای خود باشند، اقتصاد از درون ضعیف میشود. 🔴 پس سؤال اصلی چیست؟ شاید سؤال اصلی این نباشد که: «چرا اجاره گران شده؟» سؤال بزرگتر این است: ⚠️ چرا در اقتصادی که به شدت به تولید، اشتغال و کارآفرینی نیاز دارد، هزینه شروع و ادامه فعالیت اقتصادی روزبهروز سنگینتر میشود؟ چرا سرمایهگذار به جای اینکه بپرسد: «چه چیزی تولید کنم؟» باید اول بپرسد: «چطور سرمایهام را از تورم حفظ کنم؟» چرا جوانی که میتواند کسبوکاری ایجاد کند، باید بخش بزرگی از سرمایهاش را فقط برای اجاره محل فعالیت کنار بگذارد؟ و چرا در نهایت، هزینه این ناکارآمدیها باید از جیب مصرفکننده، کارآفرین، کارگر و طبقه متوسط پرداخت شود؟ 🔴 شاید آن «ای وااای...» فقط یک واکنش احساسی نبود آن لحظه که به عدد: ۴ میلیارد رهن + ۲۲۰ میلیون اجاره نگاه کردم و گفتم: «ای وااای...» شاید در واقع داشتم با یک مسئله بزرگتر روبهرو میشدم. مسئلهای که فقط «گرانی ملک» نیست. بلکه: افزایش هزینه زندگی افزایش هزینه تولید کاهش قدرت خرید فرار سرمایه از تولید کاهش امید به آینده و در نهایت: گران شدن خودِ زندگی کردن و کار کردن است. ⚠️ حرف آخر کشوری که میخواهد ثروتمند شود، باید کاری کند که مردمش بتوانند: کار کنند، تولید کنند، سرمایهگذاری کنند، کارآفرینی کنند، پسانداز کنند، و برای آینده برنامهریزی کنند. اگر انجام همه این کارها روزبهروز سختتر شود، نمیتوان انتظار داشت اقتصاد به شکل پایدار رشد کند. شاید آن آگهی فقط یک آگهی بود. اما برای من تبدیل شد به یک سؤال بزرگ: 🔴 چرا هزینه «زندگی کردن، کار کردن و ساختن آینده» در ایران تا این اندازه سنگین شده است؟ و سؤال مهمتر: اگر یک انسانِ آماده کار و سرمایهگذاری، بعد از دیدن واقعیتهای اقتصادی به جای فکر کردن به توسعه کسبوکارش به فکر رفتن از کشور بیفتد، آیا نباید درباره مسیر اقتصادی کشور جدیتر فکر کنیم؟ ⚠️ کشور با گرانتر کردن زندگی برای مردمش ثروتمند نمیشود. ✅ کشور زمانی ثروتمند میشود که مردمش بتوانند با کار، تولید، خلاقیت و کارآفرینی، ثروت جدید خلق کنند. #اقتصاد_ایران #تورم #اجاره #مسکن #کارآفرینی #تولید #سرمایه_گذاری #اقتصاد https://t.me/IRanAcecr ✍ دکتر خیرخواه
⚠️«ای وااای... دیگر ایران جای کار کردن و زندگی کردن نیست!» روایتی از یک آگهی اجاره، یک شوک اقتصادی و پرسشی که نمیتوان بهسادگی از کنار آن گذشت گاهی یک عدد آنقدر بزرگ است که در نگاه اول فکر میکنی حتماً اشتباه دیدهای. برای اجاره یک دفتر کار در تهران، مشغول بررسی آگهیهای املاک تجاری بودم. به یک آگهی رسیدم: ۴ میلیارد تومان رهن + ۲۲۰ میلیون تومان اجاره ماهانه اولین واکنشم این بود: «حتماً اشتباه تایپی است! یک صفر اضافه نوشتهاند.» دوباره نگاه کردم. عدد درست بود. رفتم سراغ چند آگهی دیگر... یکی، دو تا، سه تا... دیدم نه؛ ظاهراً دیگر با یک مورد استثنایی روبهرو نیستیم. همان لحظه ناخودآگاه گفتم: «ای وااای...» و بعد این جمله از ذهنم گذشت: «دیگر ایران جای کار کردن و زندگی کردن نیست!» شاید این جمله در نگاه اول احساسی و اغراقآمیز به نظر برسد؛ اما اگر کمی عمیقتر نگاه کنیم، پشت آن یک پرسش جدی اقتصادی وجود دارد: چرا هزینه «کار کردن و ساختن آینده» در ایران تا این اندازه بالا رفته است؟ 🔴 ۴ میلیارد رهن + ۲۲۰ میلیون اجاره یعنی چه؟ ۲۲۰ میلیون تومان اجاره در ماه یعنی: ۲ میلیارد و ۶۴۰ میلیون تومان در سال، فقط برای اجاره! و این هنوز شروع ماجراست. یک کارآفرین برای راهاندازی کسبوکار باید هزینههای دیگری هم بپردازد: حقوق کارکنان، بیمه، مالیات، تجهیزات، انرژی، اینترنت، تبلیغات، حملونقل، مواد اولیه، مجوزها و دهها هزینه دیگر. یعنی ممکن است یک کارآفرین قبل از اینکه حتی یک محصول بفروشد یا یک قرارداد ببندد، مجبور باشد میلیاردها تومان سرمایه را فقط برای «داشتن محل کار» درگیر کند. اینجا دیگر فقط با گرانی یک ملک مواجه نیستیم. با افزایش هزینه ورود به اقتصاد مواجهیم. 🔴 وقتی «کار کردن» گران میشود فرض کنید یک کسبوکار کوچک ماهانه ۳۰۰ میلیون تومان سود خالص ایجاد میکند. اگر فقط اجاره محل کار ۲۲۰ میلیون تومان باشد، بخش بزرگی از سود آن قبل از هر چیز صرف اجاره میشود. حالا حقوق، بیمه، مالیات، انرژی، مواد اولیه و سایر هزینهها را هم اضافه کنید. طبیعی است که صاحب کسبوکار از خودش بپرسد: «اصلاً چرا این کار را شروع کنم؟» و این سؤال برای اقتصاد یک کشور خطرناک است. چون رشد اقتصادی از کارخانههای بزرگ شروع نمیشود. گاهی از یک اتاق کوچک، یک دفتر، یک مغازه، یک کارگاه یا یک ایده ساده شروع میشود. اگر هزینه شروع کردن دائماً افزایش پیدا کند، تعداد کسانی که جرئت شروع کردن دارند کاهش مییابد. 🔴 یک تناقض بزرگ دولت دائما می گوید: تولید کنید اشتغال ایجاد کنید کارآفرینی کنید سرمایهگذاری کنید اما در عمل، محیط اقتصادی دارد به سمتی می رود که: هزینه سرمایه بالا باشد؛ اجاره بالا باشد؛ تورم بالا باشد؛ مواد اولیه ناپایدار باشد؛ قوانین دائماً تغییر کنند؛ نرخ ارز قابل پیشبینی نباشد؛ و آینده اقتصادی مبهم باشد. پس سؤال سادهای مطرح میشود: چطور میتوان از مردم انتظار داشت تولید کنند، وقتی «هزینه تولید کردن» روزبهروز بیشتر میشود؟ 🔴 چرا سرمایه به سمت ملک میرود؟ یک سؤال مهمتر: 🤔چرا ملک برای سرمایهگذاری اینقدر جذاب شده است؟ وقتی مردم احساس کنند ارزش پولشان دائماً کاهش پیدا میکند، طبیعی است که به دنبال راهی برای حفظ سرمایه خود باشند. ملک یکی از این راههاست. طلا، ارز و بعضی داراییهای دیگر هم همین نقش را پیدا میکنند. در نتیجه سرمایهای که میتوانست وارد: تولید، فناوری، تحقیق و توسعه، کسبوکار و اشتغال شود، ممکن است وارد بازار دارایی شود. و اینجاست که یک چرخه معیوب شکل میگیرد: تورم → افزایش قیمت داراییها → افزایش قیمت ملک → افزایش اجاره → افزایش هزینه کسبوکار → افزایش قیمت کالا و خدمات → کاهش قدرت خرید → کاهش تقاضا و سرمایهگذاری → کاهش تولید → تورم بیشتر 🔴 وقتی ملک از کسبوکار جلو میزند تصور کنید یک نفر با سرمایهاش یک کسبوکار راهاندازی میکند. ریسک میکند. کارمند استخدام میکند. مالیات میدهد. محصول تولید میکند. مشتری پیدا میکند. اما در همان زمان، فرد دیگری ممکن است صرفاً با نگهداری یک ملک، بازده بیشتری به دست آورد. در چنین اقتصادی سرمایه به کدام سمت میرود؟ به سمت تولید؟ یا دارایی؟ طبیعی است که بخشی از سرمایه به سمت دارایی حرکت کند. و این برای آینده تولید خطرناک است. اقتصاد سالم باید تولید کردن را جذابتر از خواباندن سرمایه در داراییهای غیرمولد کند. 🔴آیا صاحب ملک مقصر است؟ لزوماً نه. اگر مالک بتواند ملکش را با قیمت مشخصی اجاره دهد، طبیعی است که بخواهد بیشترین بازده را از دارایی خود بگیرد. پس مسئله فقط رفتار مالک نیست. سؤال اصلی این است: چه اتفاقی در اقتصاد افتاده که چنین قیمتهایی برای یک ملک تجاری امکانپذیر شده است؟ این سؤال ما را از «مقصر کردن افراد» به سمت آسیبشناسی ساختار اقتصادی میبرد. ادامه در بخش دوم...👇👇👇 https://t.me/IRanAcecr
https://t.me/IRanAcecr
Channel photo updated
تقدیم به مدیران ارشد جهاد دانشگاهی که به توانمندی یکایک آنها ایمان دارم. ساختارها چگونه رفتارها را میسازند؟ امروز یکی از همکاران مورد وثوق از من پرسید: «چرا این روزها دیگر از مشکلات جهاد دانشگاهی نمینویسی؟» در پاسخ، تنها یک جمله گفتم: «مشکلات جهاد دانشگاهی بیش از آنکه از افرادش باشد، از ساختارش است.» این جمله شاید ساده به نظر برسد، اما پشت آن یکی از بنیادیترین مفاهیم علم مدیریت و رفتار سازمانی قرار دارد؛ اینکه ساختارها، رفتارها را شکل میدهند. مدیران فعلی جهاد را، از آقای منتظری و آقای باصولی و آقای ناصری تا جوانترین مدیران این مجموعه، بسیار خوب میشناسم و از توانمندیهای فردی همه آنها آگاهم. سالهاست که در این نهاد فعالیت کردهام و شاهد آمدن و رفتن مدیران متعددی بودهام؛ برخی توانمند، خوشفکر و دلسوز بودهاند و برخی ضعیفتر. همچنین شاهد بودهام که با وجود این جابهجاییها، بسیاری از مسائل اساسی جهاد دانشگاهی همچنان پابرجا ماندهاند. این تکرار، نشانه آن است که ریشه مشکل را نباید صرفاً در اشخاص جستوجو کرد، بلکه باید ساختاری را دید که افراد در آن عمل میکنند. در ادبیات مدیریت، ساختار سازمانی صرفاً نمودار تشکیلاتی نیست؛ بلکه مجموعهای از قوانین، فرآیندها، نظامهای تصمیمگیری، سازوکارهای ارزیابی، نظام انگیزشی، توزیع اختیارات و فرهنگ حاکم بر سازمان است. اگر این ساختارها معیوب باشند، حتی مدیران توانمند و دلسوزی چون مدیران حاضر نیز بهتدریج فرسوده میشوند یا ناچارند خود را با قواعد ناکارآمد موجود تطبیق دهند. به همین دلیل است که تغییر مدیر، لزوماً به معنای تغییر سازمان نیست. اگر قواعد بازی ثابت بماند، بازیکنان جدید نیز ناچارند همان بازی قدیمی را ادامه دهند. در چنین شرایطی، ساختار نهتنها اجازه بروز خلاقیت و اصلاح را نمیدهد، بلکه گاه اعتبار و سرمایه اجتماعی مدیران توانمند را نیز فرسوده میکند. از همین رو، پس از آنکه به این مشکل بنیادین پی بردم، همواره برای آقایان منتظری، باصولی و ناصری و دیگر مدیرانی که بیش از سایرین از صلاحیت، توانمندی و شخصیت آنان آگاه بودم، نگران شدم؛ زیرا افکار عمومی، ناکامیها را به نام مدیران ثبت میکند، در حالی که بخش مهمی از آن ناکامیها، محصول محدودیتهای ساختاری است. البته این سخن به معنای سلب مسئولیت از مدیران نیست. مدیران همچنان در قبال تصمیمها و عملکرد خود مسئولاند، اما باید پذیرفت که میزان موفقیت آنان تا حد زیادی به کیفیت ساختاری بستگی دارد که در آن فعالیت میکنند. همانگونه که یک راننده ماهر نیز با خودرویی که موتور آن معیوب است، نمیتواند عملکرد مطلوبی داشته باشد. ازاینرو، اگر هدف، اصلاح واقعی یک سازمان مانند جهاد دانشگاهی باشد، نقد افراد بهتنهایی کافی نیست. تمرکز اصلی باید بر اصلاح ساختارها، بازنگری در نظام حکمرانی، فرآیندهای تصمیمگیری، شیوه تخصیص منابع، نظام ارزیابی عملکرد و سازوکار پاسخگویی باشد. تا زمانی که این زیرساختها اصلاح نشوند، تغییر افراد بیش از آنکه به تحول سازمان بینجامد، تنها به جابهجایی مسئولیتها و فرسایش مدیران خواهد انجامید. ⚠️ بنابراین، اگر دغدغه ما آینده جهاد دانشگاهی است، پرسش اصلی نباید این باشد که «چه کسی مدیر شود؟»، بلکه باید این باشد که: «چه ساختاری میتواند بهترین مدیران را به بهترین عملکرد برساند؟» زیرا سازمانهای موفق را، پیش از آنکه افراد بزرگ بسازند، ساختارهای درست میآفرینند و سازمانهای گرفتار، حتی افراد بزرگ را نیز در چرخه ناکارآمدی گرفتار میکنند. با احترام ✍دکتر خیرخواه https://t.me/IRanAcecr
طبق شنیدهها، از اولین روز جنگ تیرماه ۱۴۰۵ تا به الان، از مسعود پزشکیان بهعنوان رئیسجمهور مملکت چه چیزی منتشر شده باشد خوب است؟! پیام تبریک قهرمانی تیم ملی والیبال نشسته! قهرمانی تیم ملی والیبال نشسته، بیتردید افتخاری بزرگ برای ایران است و شایسته تبریک و قدردانی. اما پرسش اینجاست که آیا در روزهایی که کشور درگیر جنگ است و مردم برخی استانها، بهویژه در جنوب، زیر سایه تهدید، انفجار، موشکباران و نگرانی از جان و مال خود زندگی میکنند، این باید مهمترین و پررنگترین پیام رئیسجمهور در این مدت باشد؟ در روزهای بحران، مردم بیش از هر چیز به حضور، همدلی و اطلاعرسانی صریح از سوی عالیترین مقام اجرایی کشور نیاز دارند. انتظار طبیعی این است که رئیسجمهور با مردم سخن بگوید، از وضعیت مناطق درگیر گزارش دهد، از خانوادههای آسیبدیده دلجویی کند، از نیروهای امدادی، درمانی و نظامی قدردانی کند و با ارائه برنامه عملیاتی و امید، آرامش را به جامعه بازگرداند. در شرایط جنگی، هر پیام رئیسجمهور فقط یک خبر نیست؛ بلکه نشانهای از اولویتهای دولت است. اگر در چنین روزهایی، مردم احساس کنند که رنج و اضطرابشان در اولویت پیامهای رسمی نیست، طبیعی است که این پرسش در ذهن آنان شکل بگیرد که آیا مسئولان، عمق نگرانی جامعه را بهدرستی درک کردهاند؟ رئیسجمهور در روزهای جنگ، تنها مدیر قوه مجریه نیست؛ او باید صدای آرامش، همبستگی و امید یک ملت باشد. پیامهای تبریک ورزشی ارزشمندند، اما جایگاه و زمان انتشار آنها نیز اهمیت دارد. افکار عمومی انتظار دارد که نخستین دغدغه و نخستین پیام رئیسجمهور، امنیت، آرامش و حمایت از مردمی باشد که این روزها سختترین لحظات را پشت سر میگذارند. مردم ایران، پیش از هر پیام تبریک، انتظار دارند این پیام را از زبان رئیسجمهور خود بشنوند: «در کنار شما هستیم؛ رنج شما را میبینیم و تا بازگشت امنیت و آرامش، تمام توان دولت در خدمت حفظ جان، امنیت و آسایش مردم خواهد بود.»
جامعه به رهبران پاسخگو نیاز دارد، نه انسانهای مقدس یکی از بنیادیترین اصول اندیشه سیاسی مدرن این است که هیچ انسانی فراتر از نقد، قانون و نظارت نیست. تاریخ تمدن بشری نشان داده است که مشکل اصلی حکومتها، بد بودن همه حاکمان نیست؛ بلکه نبودِ سازوکارهایی است که بتواند قدرت را کنترل و اصلاح کند. از همین رو، جوامع پیشرفته بیش از آنکه به دنبال رهبران مقدس باشند، به دنبال رهبران مسئول و پاسخگو هستند. کارل پوپر، فیلسوف برجسته قرن بیستم، معتقد بود سؤال اصلی سیاست این نیست که «چه کسی باید حکومت کند؟» بلکه این است که «چگونه میتوان از سوءاستفاده صاحبان قدرت جلوگیری کرد؟». این نگاه، نقطه مقابل تفکری است که سرنوشت یک ملت را به عصمت، تقدس یا خطاناپذیری یک فرد گره میزند. زیرا هرگاه جامعهای باور کند که رهبر آن از خطا مصون است، دیگر انگیزهای برای نظارت، نقد و اصلاح باقی نمیماند. منتسکیو، اندیشمند فرانسوی و نظریهپرداز تفکیک قوا، بر این باور بود که قدرت ذاتاً میل به گسترش دارد و اگر محدود نشود، به استبداد میانجامد. جمله مشهور او که «قدرت باید قدرت را مهار کند» بر همین اساس شکل گرفت. در واقع، قانون و نهادهای نظارتی برای این ایجاد نشدهاند که افراد بد را کنترل کنند؛ بلکه برای آن هستند که حتی افراد خوب نیز نتوانند ناخواسته یا آگاهانه از حدود اختیارات خود فراتر روند. یکی از خطرناکترین پدیدههای سیاسی، تقدسبخشی به اشخاص است. هنگامی که یک رهبر به مقام تقدس برسد، به تدریج میان او و جامعه دیواری از ستایش و مصونیت شکل میگیرد. در چنین شرایطی، منتقدان به جای آنکه دلسوزان جامعه تلقی شوند، دشمن یا خائن معرفی میشوند. رسانهها به جای پرسشگری، به تکرار روایت رسمی میپردازند و اطرافیان نیز به جای بیان واقعیت، آنچه را رهبر دوست دارد بشنود، بازگو میکنند. تاریخ جهان سرشار از نمونههایی است که در آن رهبران، پس از قرار گرفتن در جایگاههای مقدس و غیرقابل نقد، دچار اشتباهات بزرگ شدهاند. بسیاری از جنگها، بحرانهای اقتصادی و سرکوبهای سیاسی نه از نیت بد اولیه، بلکه از نبود نقد و نظارت مؤثر پدید آمدهاند. وقتی هیچکس اجازه نداشته باشد به قدرت «نه» بگوید، خطاها نیز فرصت اصلاح پیدا نمیکنند. در مقابل، رهبران بزرگ تاریخ معمولاً کسانی بودهاند که خود را در برابر مردم مسئول میدانستند. آنان مشروعیت خود را نه از تقدس شخصی، بلکه از اعتماد عمومی و رعایت قانون به دست میآوردند. چنین رهبرانی میدانستند که احترام مردم ارزشمند است، اما این احترام نباید به پرستش و مصونیت از نقد تبدیل شود. البته باید میان احترام و تقدس تفاوت قائل شد. هر جامعهای به نمادهای وحدت، اعتماد و رهبری نیاز دارد و احترام به رهبران میتواند عامل انسجام اجتماعی باشد. اما هنگامی که احترام جای خود را به تقدس میدهد، مرز میان انسان و حقیقت از بین میرود. در آن صورت، به جای آنکه تصمیمها بر اساس عقل، شواهد و منافع عمومی سنجیده شوند، بر اساس جایگاه فرد ارزیابی میشوند. جان لاک، از بنیانگذاران اندیشه حکومت قانون، تأکید میکرد که حکومت برای حفظ حقوق مردم تشکیل میشود، نه برای برتری یافتن حاکمان بر مردم. بر همین اساس، هیچ مقام و شخصی نباید فراتر از قانون قرار گیرد. قانون زمانی معنا پیدا میکند که برای همه یکسان باشد؛ از شهروند عادی گرفته تا عالیترین مقام کشور. جامعه سالم، جامعهای است که بتوان در آن از عملکرد قدرتمندترین افراد نیز سؤال کرد. زیرا نقد، دشمن حکومت خوب نیست؛ بلکه مهمترین ابزار اصلاح آن است. رهبری که از نقد استقبال میکند، در حقیقت به بقای نظام و اعتماد عمومی کمک میکند. اما رهبری که خود را مقدس و فراتر از پرسش میبیند، ناخواسته زمینه دور شدن از واقعیت و گرفتار شدن در خطا را فراهم میآورد. بنابراین، تجربه تاریخی و اندیشه سیاسی مدرن هر دو بر یک اصل تأکید دارند: ملتها بیش از آنکه به رهبران مقدس نیاز داشته باشند، به رهبران مسئول، پاسخگو و قانونمدار نیاز دارند. آنچه باید مقدس شمرده شود، کرامت انسان، عدالت، حقیقت و حقوق مردم است؛ نه هیچ فردی، هرچند بزرگ، محبوب یا قدرتمند. قدرتی که در معرض نقد باشد، اصلاح میشود؛ اما قدرتی که مقدس شود، به تدریج از اصلاح بینیاز میپندارد خود را. و این همان نقطهای است که بسیاری از جوامع در طول تاریخ، هزینههای سنگینی برای آن پرداختهاند.
✅ وقتی ماندن یک پادشاه میتوانست ایران را ویران کند؛ نقش فروغی در تصمیم تاریخی رضاشاه شهریور ۱۳۲۰، یکی از تلخترین و سرنوشتسازترین مقاطع تاریخ ایران است. در حالی که جنگ جهانی دوم شعلهور بود، ایران با وجود اعلام بیطرفی، از شمال توسط ارتش سرخ شوروی و از جنوب توسط نیروهای بریتانیا مورد هجوم قرار گرفت. تنها چند روز کافی بود تا ارتش ایران، که هرگز برای رویارویی همزمان با دو قدرت بزرگ نظامی جهان آماده نشده بود، توان مقاومت خود را از دست بدهد. در چنین شرایطی، ایران بر سر یک دوراهی تاریخی قرار گرفت؛ مقاومت تا آخرین نفس یا پذیرش یک عقبنشینی تلخ برای حفظ کشور؟ این همان نقطهای است که نام محمدعلی فروغی در تاریخ ایران برجسته میشود. سیاستمداری که واقعیت را دید محمدعلی فروغی نه یک نظامی بود و نه یک انقلابی؛ او سیاستمداری واقعگرا، اندیشمند و دیپلماتی باتجربه بود. هنگامی که مسئولیت نخستوزیری را پذیرفت، بهخوبی میدانست که ایران دیگر در موقعیتی نیست که بتواند با شعار یا احساسات، سرنوشت خود را تغییر دهد. او وضعیت کشور را با نگاهی واقعبینانه ارزیابی کرد. از یک سو، ارتش ایران در حال فروپاشی بود و از سوی دیگر، متفقین آشکارا خواهان کنارهگیری رضاشاه بودند. ادامه مقاومت، نه تنها احتمال پیروزی نداشت، بلکه میتوانست به اشغال کامل کشور، ویرانی شهرها، کشته شدن هزاران ایرانی و حتی تجزیه ایران بینجامد. فروغی به این نتیجه رسید که باید ایران را نجات داد، حتی اگر بهای آن کنارهگیری شاه باشد. تصمیمی که آسان نبود رضاشاه شخصیتی نبود که بهسادگی قدرت را واگذار کند. او طی شانزده سال حکومت، ارتش نوین ایران را پایهگذاری کرده، راهآهن سراسری را ساخته، دانشگاه تهران را تأسیس کرده و بسیاری از ساختارهای دولت مدرن را ایجاد کرده بود. طبیعی بود که ترک سلطنت برای او تصمیمی بسیار دشوار باشد. با این حال، گزارشهای تاریخی نشان میدهد که محمدعلی فروغی در دیدارهای خود با رضاشاه، او را متقاعد کرد که ادامه حضورش بر تخت سلطنت، ممکن است بهانهای برای تشدید عملیات نظامی متفقین و وارد آمدن خسارتهای جبرانناپذیر به ایران شود. پیشنهاد فروغی روشن بود: سلطنت به ولیعهد، محمدرضا پهلوی، منتقل شود تا هم نظام سیاسی کشور حفظ گردد و هم بهانه از دست متفقین گرفته شود. آیا در آن مقطع این تصمیم ایران را نجات داد؟ این پرسش همچنان میان تاریخپژوهان محل بحث است؛ اما بسیاری از پژوهشگران بر یک نکته اتفاق نظر دارند: انتقال آرام قدرت، مانع فروپاشی کامل حکومت مرکزی شد. اگر رضاشاه بر ادامه حکومت و مقاومت نظامی اصرار میورزید، احتمال داشت تهران به میدان نبرد تبدیل شود، دستگاه اداری کشور از هم بپاشد و آشوبی فراگیر سراسر ایران را دربرگیرد. در مقابل، کنارهگیری او موجب شد انتقال سلطنت بدون جنگ داخلی انجام شود، ساختار دولت حفظ گردد و ایران، با وجود اشغال، موجودیت سیاسی خود را از دست ندهد. شجاعت همیشه در جنگیدن نیست در فرهنگ سیاسی ما، گاه عقبنشینی با ضعف یکسان پنداشته میشود؛ اما تاریخ نمونههای فراوانی را میشناسد که یک عقبنشینی حسابشده، ملتها را از نابودی نجات داده است. اگر هدف یک رهبر تنها حفظ قدرت باشد، تا آخرین لحظه بر تخت سلطنت میماند؛ اما اگر حفظ کشور بر حفظ قدرت مقدم باشد، گاهی دشوارترین تصمیم، کنار رفتن است. البته باید تأکید کرد که رضاشاه در شرایطی بسیار سخت و تحت فشار شدید نظامی و سیاسی متفقین قرار داشت و تاریخنگاران درباره میزان اختیار او در این تصمیم دیدگاههای متفاوتی دارند. با این حال، این نیز واقعیتی انکارناپذیر است که انتقال قدرت، از گسترش بحران جلوگیری کرد. میراث فروغی محمدعلی فروغی در شهریور ۱۳۲۰ نشان داد که سیاست، تنها هنر پیروزی نیست؛ بلکه هنر انتخاب کمهزینهترین راه در میان گزینههای دشوار است. او با تدبیر، مذاکره و واقعبینی توانست انتقال قدرت را به گونهای مدیریت کند که ایران، علیرغم اشغال نظامی، از فروپاشی سیاسی و اداری مصون بماند. شاید اگر آن تصمیم تاریخی گرفته نمیشد، امروز از ایرانِ یکپارچه سخن گفتن بسیار دشوارتر بود. سخن پایانی تاریخ را نباید تنها با احساسات یا گرایشهای سیاسی قضاوت کرد. هر رویداد تاریخی باید در ظرف زمان خود و با در نظر گرفتن واقعیات آن دوره تحلیل شود. شهریور ۱۳۲۰، روز انتخاب میان قدرت و مصلحت ملی بود. اگرچه درباره انگیزهها و میزان اختیار رضاشاه دیدگاههای متفاوتی وجود دارد، اما نقش محمدعلی فروغی در مدیریت این بحران و جلوگیری از گسترش خسارتها، از برجستهترین نمونههای سیاستورزی واقعگرایانه در تاریخ معاصر ایران به شمار میآید. شاید تاریخ، بیش از آنکه از پادشاهانی که تا آخرین لحظه جنگیدند یاد کند، از سیاستمدارانی یاد کند که نگذاشتند وطن، قربانی ماندن یک پادشاه شود. ✍ دکتر خیرخواه
✍️ محسن رنانی 🖊 چگونه غنی سازی، ما را در علم هسته ای و اقتصاد فقیر کرد؟ @sokhanranihaa مناقشه اتمی ایران ۲۰سال است با ایجاد بیثباتی مستمر، آب را بر روی بذر توسعه ایران بسته است؛ و با گشودن راه ورود نظامیان به همه عرصهها، هوای توسعه را آلوده کرده است؛ و با گسترش راههای مخفیکاری و فرار از قانون (به بهانه مشکلات حقوقی، سیاسی و اقتصادی تحریم) و در واقع با بی حرمت کردن قانون، بذر توسعه را از نور هم محروم کرده است. ۱۴ سال پیش(یعنی وقتی اوباما برای دور اول، کاندیدای ریاست جمهوری آمریکا شده بود و هنوز انتخاب نشده بود ولی پیشنهاد شروع مذاکره بدون پیش شرط با ایران را داده بود)، من در مهر ۱۳۸۷ طی یک نامه غیرعلنی ۶۶۱ صفحهای به مقام رهبری (که ۵ سال بعد بدون هیچ تغییری، با عنوان «اقتصاد سیاسی مناقشه اتمی ایران» به صورت کتاب انتشار یافت)، پیشنهاد دادم که قبل از اینکه اوباما بیاید و درگیر تحریممان کند ایران برای ده سال به صورت داوطلبانه غنیسازی را متوقف و شروع به اعتمادسازی با جهان کند. در آن نامه پیشبینی کردم که اگر اوباما در انتخابات پیروز شود، به ایران حمله نمی کند اما به سرعت و خیلی شدید ما را به سوی تحریم میبرد. گفتم که اگر وارد تحریم شویم بین ده تا ۲۰ سال درگیر انواع تنش ها و بیثباتی ها خواهیم بود و فرصتهای زیادی از اقتصاد ایران و نسل جوان ایران خواهد سوخت. من در آن کتاب حرفهای زیادی درباره خسارت های مناقشه اتمی برای ایران زدهام و ۱۰ پیش بینی کردهام که تاکنون ۹ مورد از آنها محقق شده است. 🔻اما وقتی که مصاحبه اخیر دکتر رضا منصوری استاد برجسته فیزیک دانشگاه شریف را خواندم، دود از سرم بلند شد. او میگوید پافشاری ما بر «صنعت هستهای» باعث شده که ما از «علم هستهای» روز دنیا عقب بمانیم. میگوید آنچه ما اکنون داریم نه علم هستهای بلکه یک صنعت قدیمی هستهای با فناوری مربوط به ۸۰ سال پیش است. او میگوید ما اکنون هیچ دانشمند هستهای نداریم و از مرزهای علم هستهای دنیا بسیار عقب ماندهایم. میگوید با پولی که صرف صنعت هستهای کردیم میتوانستیم ۵۰ شتابگر ذرات بنیادی بسازیم و خود را در مرز جهانی علوم هستهای نگهداریم و صنایع مدرن بسیاری را پیرامون این علم گسترش بدهیم؛ بدون آنکه این همه هزینه بر کشور تحمیل کنیم. در کتاب اقتصاد سیاسی مناقشه اتمی گفتهام که اگر ده سال غنی سازی را به طور داوطلبانه متوقف کنیم برای ما کمهزینهتر از ادامه غنی سازی است؛ اما اکنون میگویم اگر آنچه دکتر منصوری میگوید درست باشد، در مذاکرات احیای برجام در وین، اگر برای سی سال هم به غرب تضمین بدهیم که غنی سازی نخواهیم کرد و به سرعت خودمان را از بازی اتمی خارج کنیم، جلوی خسارت بیشتر را گرفتهایم. مثل این است که به غرب تضمین بدهیم که کارخانه سایپا برای سی سال پراید تولید نخواهد کرد، معلوم است که به نفع کشور است. در همان کتاب در چند جا نشان دادهام (بویژه با نظریه بازیها) که ماندن در بازی مناقشه اتمی به هر شکلی (چه موفق به غنیسازی بشویم یا نشویم)، بازی در میدان غربی هاست و نهایتاً به سود غرب و به زیان ماست. من آن زمان فقط از منظر اقتصادی تحلیل کردهام و اکنون بعد از ۱۴ سال از ارسال آن نامه، یک دانشمند فیزیک آن حرف را از منظر علم فیزیک تکرار میکند. اکنون فرصت های نسل جوان به سرعت در حال سوختن و پنجره جمعیتی کشور به سرعت در حال بسته شدن و مغزها و سرمایههای فکری و سرمایه های انسانی ما به سرعت در حال تخلیه یا فرسوده شدن است؛ اینها اصلی ترین سرمایه های ماست که باید تضمین کنیم ماندگاری شان را. پافشاری بر غنیسازی اتمی، توان و فرصتهای ما برا ی غنیسازی خودمان را بیش از این میستاند. هماکنون غنیسازیِ چند نسل از دانش آموختگان و جوانان و مادران و کودکان متوقف مانده است. اینها هستند که انرژی بنیادین برای جهش یک ملت به سوی توسعه را فراهم می کنند؛ که در شرایط کنونی کاملا فراموش شدهاند. . 🆔 @sokhanranihaa 🆔 @ 🆑 #کانالسخنرانیها 🌹
ایران امروز و تفاوت شرایط بیش از دو قرن از آن دوران گذشته است و ایران امروز با ایران قاجار تفاوتهای فراوانی دارد. دولت مرکزی از انسجام بیشتری برخوردار است، صنایع دفاعی داخلی توسعه یافتهاند، توان موشکی، پهپادی و سامانههای بازدارنده شکل گرفته و ساختار نظامی کشور نسبت به دوران قاجار قابل مقایسه نیست. از سوی دیگر، ماهیت جنگ نیز تغییر کرده است. اگر در قرن نوزدهم اشغال سرزمین هدف اصلی قدرتها بود، در قرن بیستویکم رقابتها بیشتر در قالب فشار اقتصادی، تحریم، جنگ سایبری، عملیات اطلاعاتی، حملات محدود و بازدارندگی نظامی جریان دارد. به همین دلیل، مقایسه مستقیم جنگ ایران و روسیه با تنشهای امروز میان ایران و آمریکا، از نظر تاریخی دقیق نیست. شباهتهای دو دوره با وجود تفاوتهای فراوان، برخی شباهتها قابل توجه هستند. نخست اینکه در هر دو دوره، ایران خود را در برابر قدرتی میبیند که از نظر منابع اقتصادی و نظامی برتری قابل توجهی دارد. دوم، موقعیت ژئوپلیتیکی ایران همچنان اهمیت فراوانی دارد. همانگونه که قفقاز برای روسیه اهمیت راهبردی داشت، امروز نیز موقعیت ایران و مسیرهای انرژی و حملونقل منطقه برای قدرتهای جهانی اهمیت ویژهای دارد. سوم، در هر دو دوره، دیپلماسی همزمان با آمادگی نظامی نقش تعیینکنندهای دارد. تجربه تاریخی نشان داده است که کشورها تنها با اتکا به قدرت نظامی یا تنها با مذاکره به موفقیت پایدار دست نمییابند؛ بلکه ترکیبی از هر دو لازم است. تفاوتهای بنیادین با این حال، تفاوتهای این دو دوره بسیار عمیقتر از شباهتهاست. در جنگهای قاجار، روسیه به دنبال تصرف دائمی سرزمین بود، اما در تنشهای امروز، موضوعات اصلی بیشتر پیرامون موازنه قدرت، بازدارندگی، نفوذ منطقهای و مسائل امنیتی است و نه الحاق خاک ایران. همچنین، ایران امروز از نظر توان دفاعی، ظرفیت صنعتی، ارتباطات، آموزش، فناوری و ساختار حکمرانی با ایران دویست سال پیش قابل مقایسه نیست؛ هرچند همچنان با چالشهای اقتص۴ادی، تحریمها و فشارهای بینالمللی روبهرو است. مهمترین درس تاریخ شاید ارزشمندترین درس جنگهای ایران و روسیه این باشد که سرنوشت کشورها تنها در میدان نبرد تعیین نمیشود. قدرت واقعی یک کشور از مجموعهای از عوامل شکل میگیرد؛ از اقتصاد پویا و تولید ملی گرفته تا آموزش، علم، فناوری، انسجام اجتماعی، مدیریت کارآمد، دیپلماسی هوشمند و توان دفاعی. اگر کشوری در این حوزهها ضعیف باشد، حتی شجاعترین سربازان نیز نمیتوانند همه کاستیها را جبران کنند. در مقابل، کشوری که این پایهها را تقویت کند، احتمال بیشتری برای حفظ منافع و امنیت خود خواهد داشت. نتیجهگیری جنگهای ایران و روسیه یادآور یکی از تلخترین دورههای تاریخ ایران هستند، اما ارزش آنها تنها در روایت گذشته نیست؛ بلکه در درسهایی است که برای آینده به همراه دارند. شرایط امروز ایران با دوران قاجار تفاوتهای اساسی دارد و نباید این دو را معادل دانست. با این حال، تجربه تاریخ نشان میدهد که موفقیت در مواجهه با قدرتهای بزرگ، بیش از هر چیز به توان داخلی، مدیریت هوشمندانه، توسعه علمی، اقتصاد پایدار، انسجام ملی و دیپلماسی مؤثر وابسته است. شاید مهمترین پیام تاریخ این باشد که ملتهایی که از گذشته خود درس میگیرند، شانس بیشتری برای ساختن آیندهای امنتر و قدرتمندتر خواهند داشت.
از قفقاز تا خلیج فارس؛ نگاهی به درسهای جنگ ایران و روسیه برای درک چالشهای امروز تاریخ، اگرچه هرگز عیناً تکرار نمیشود، اما الگوهایی را در برابر ملتها قرار میدهد که میتوان از آنها درس گرفت. یکی از مهمترین این الگوها، جنگهای ایران و روسیه در آغاز حکومت قاجار است؛ جنگهایی که سرنوشت سیاسی و جغرافیایی ایران را برای همیشه تغییر داد. امروز نیز ایران در محیطی پیچیده و پرتنش با قدرتهای بزرگ، از جمله ایالات متحده، قرار دارد. اگرچه ماهیت این دو رویارویی یکسان نیست، اما مقایسه آنها میتواند در شناخت عوامل موفقیت یا شکست کشورها سودمند باشد. چرا ایران در زمان قاجار وارد جنگ با روسیه شد؟ در آغاز قرن نوزدهم، امپراتوری روسیه سیاست توسعهطلبانه خود را به سمت قفقاز آغاز کرد. گرجستان و خانات قفقاز که دولت ایران آنها را بخشی از قلمرو تاریخی خود میدانست، به تدریج هدف پیشروی ارتش روسیه قرار گرفتند. دولت قاجار این اقدامات را تجاوز به حاکمیت ایران تلقی کرد و تصمیم گرفت برای حفظ تمامیت ارضی خود وارد جنگ شود. بنابراین، برخلاف برخی برداشتهای سادهانگارانه، جنگ تنها حاصل تصمیم ایران نبود؛ بلکه نتیجه برخورد دو سیاست متفاوت بود: توسعهطلبی روسیه و تلاش ایران برای حفظ سرزمینهای تحت حاکمیت خود. اما ایران با مشکلات بزرگی روبهرو بود. ارتش کشور هنوز بر ساختار سنتی متکی بود، صنایع نظامی پیشرفته وجود نداشت، اقتصاد دولت ضعیف بود و وابستگی به وعدههای قدرتهای اروپایی نیز نتیجهای در پی نداشت. در مقابل، روسیه از ارتشی منظم، آموزشدیده، مجهز به توپخانه مدرن و پشتوانه اقتصادی مناسب برخوردار بود. نتیجه این نابرابری، شکست ایران و امضای عهدنامههای گلستان و ترکمانچای بود؛ قراردادهایی که بخش بزرگی از قفقاز را از ایران جدا کردند.
آیا قالیباف میتواند دکتر فروغیِ روزگار ما باشد؟ تاریخ ایران در بزنگاههای بزرگ خود، گاه بیش از قهرمانان نظامی به سیاستمداران واقعبین نیاز داشته است. مردانی که توانستهاند در میان طوفان حوادث، کشتی کشور را از میان امواج سهمگین عبور دهند. یکی از مشهورترین این چهرهها دکتر محمدعلی فروغی، ذکاءالملک، بود. در شهریور ۱۳۲۰، هنگامی که نیروهای متفقین از شمال و جنوب وارد ایران شدند و حکومت رضاشاه در آستانه فروپاشی قرار گرفت، فروغی مسئولیت سنگین اداره کشور را بر عهده گرفت. او نه فرمانده ارتش بود و نه رهبر یک جنبش سیاسی. سرمایه اصلی او عقلانیت، اعتبار سیاسی و توانایی گفتوگو با بازیگران داخلی و خارجی بود. بسیاری از مورخان معتقدند اگر تدبیر فروغی نبود، ایران میتوانست وارد دورهای طولانی از بیثباتی و تجزیه شود. امروز نیز ایران در شرایطی قرار گرفته که هرچند با سال ۱۳۲۰ تفاوتهای فراوانی دارد، اما از حیث حساسیت تاریخی، کماهمیتتر نیست. تنشهای فزاینده با آمریکا و اسرائیل، تحولات پرشتاب منطقه، فشارهای اقتصادی و ضرورت اتخاذ تصمیمهای بزرگ، کشور را در برابر انتخابهایی دشوار قرار داده است. در چنین فضایی، برخی نگاهها به محمدباقر قالیباف دوخته شده است. او برخلاف بسیاری از سیاستمداران معاصر، تجربه حضور در عرصههای مختلف نظامی، اجرایی و تقنینی را در کارنامه خود دارد. از فرماندهی در دوران جنگ گرفته تا مدیریت شهری و ریاست مجلس، قالیباف با پیچیدگیهای اداره ساختارهای بزرگ آشناست. اما آیا این سوابق برای تبدیل شدن به «فروغی عصر حاضر» کافی است؟ واقعیت آن است که نقش تاریخی فروغی تنها حاصل مسئولیتهای رسمی او نبود. آنچه از او یک شخصیت ماندگار ساخت، توانایی ایجاد اجماع در درون حاکمیت، درک صحیح از موازنه قدرت جهانی و شجاعت پذیرش تصمیمهای دشوار بود؛ تصمیمهایی که شاید در کوتاهمدت محبوب نبودند اما از منظر منافع ملی ضروری به نظر میرسیدند. اگر قالیباف بخواهد نقشی مشابه ایفا کند، باید بتواند فراتر از رقابتهای سیاسی و جناحی ظاهر شود و خود را به عنوان یک «سیاستمدار ملی» معرفی کند؛ شخصیتی که هدف اصلیاش عبور کشور از بحران باشد، نه صرفاً پیروزی در معادلات قدرت. با این حال شاید طرح این پرسش که «آیا قالیباف فروغی جدید است؟» ما را از سؤال مهمتری دور کند: آیا اساساً ایران امروز ذکاءالملک دیگری در اختیار دارد؟ شاید این فرد قالیباف باشد، شاید شخصیتی دیگر که هنوز در کانون توجه افکار عمومی قرار نگرفته است. اما تجربه تاریخ نشان میدهد که در لحظات حساس، کشورها به چهرههایی نیاز دارند که بتوانند میان آرمان و واقعیت، میان قدرت و عقلانیت، و میان احساسات و منافع ملی تعادل برقرار کنند. ایران امروز بیش از هر زمان دیگری به چنین شخصیتی نیاز دارد؛ شخصیتی که بتواند زبان جهان را بفهمد،اعتماد ساختار قدرت را داشته باشد و در عین حال منافع ملت را بر هر ملاحظه دیگری مقدم بداند. شاید مهمترین پرسش این روزهای ایران این نباشد که قالیباف چه خواهد کرد، بلکه این باشد که ذکاءالملک امروز ایران چه کسی خواهد بود؟ اگر نظر شخصی نگارنده را بخواهید، در شرایط کنونی شخصی چون دکتر مطهرنیا را بیش از بسیاری از چهرههای شناختهشده سیاسی،تا حدی در خور این مقایسه میبینم.به این دلیل که سالهاست تحولات ایران، منطقه و نظام بینالملل را از منظر راهبردی مورد مطالعه و تحلیل قرار داده و کوشیده است تصویری واقعبینانه از روندهای پیش رو ارائه دهد. تجربه تاریخی نشان میدهد که در دوران بحران، الزاماً صاحبان مناصب رسمی نیستند که راه برونرفت را میشناسند. گاه اندیشمندانی که دور از هیاهوی قدرت، روندهای کلان را رصد کردهاند، بهتر از مدیران روزمره میتوانند ابعاد مسئله و مسیرهای ممکن را تشخیص دهند. همانگونه که فروغی بزرگ پیش از آنکه یک سیاستمدار اجرایی باشد، یک متفکر، مترجم، فیلسوف و شخصی عمیقا آگاه به مقتضیات زمانه خود بود. -شاید مسئله اصلی امروز ایران نیز همین باشد؛ آیا ساختار تصمیمگیری کشور آمادگی آن را دارد که از ظرفیت نخبگان فکری و استراتژیستهایی بهره بگیرد که ممکن است خارج از دایره رسمی قدرت قرار داشته باشند؟ - آیا صاحبان قدرت حاضرند در شرایط حساس کنونی، میدان را برای حضور و اثرگذاری کسانی باز کنند که سرمایه اصلی آنان نه قدرت اداری و نظامی، بلکه دانش، دوراندیشی و قدرت تحلیل است؟ تاریخ بارها نشان داده است که ملتها در لحظات سرنوشتساز، بیش از موشک و بمب و هر چیز دیگری به «خرد سیاسی» نیاز دارند. اگر ایران امروز نیز در آستانه یکی از آن لحظات تاریخی قرار گرفته باشد، پرسش اساسی این خواهد بود که آیا ارباب قدرت و اسباب حکومت، به چنین نکتهدانانی مجال حضور، اختیار و اثرگذاری خواهند داد یا خیر؟! زیرا چه بسا ذکاءالملک زمانه در میان ما حاضر باشد، اما فرصت ایفای نقش تاریخی خود را نیابد.
«مردم مبعوث شده...» این روزها این جمله را زیاد میشنویم. اما وقتی حال و روز این ملت در رنج را میبینم، آرزو میکنم ای کاش در میان این همه مغلطه ی شعارها، یک نفر اهل عمل و نه شعار نیز برای همان وعدههای بزرگِ «آبادانی دنیا و آخرت همین مردم» مبعوث میشد؛ همان وعدهای که قرار بود دنیا و آخرت ما را بسازد و ما را دلخوش به همان مقدار و حد اقل ها نکند. کاش بعد از آن همه خون هایی که ریخت و جان هایی که از دست رفت و صداهای منتقدی که خاموش شد، آن وعده فقط در پس صفحاتِ در شرفِ فراموشی تاریخ نمیماند! دوستی میگفت: سال ۹۵ با ۴۵ میلیون تومان، یک دنا خریدم و امروز با همان پول فقط میشود یک فرغون سهچرخ خرید. عرض پوزش؛ انگار با تمام شدن همین چند خط، آن را هم دیگر نمی توان خرید… چون همین لحظه باز گرانتر شد. بله، درست است؛ بازار خراب این مردم مبعوث شده دیگر به همین بیثباتی، افسارگسیختگی و بد مدیریتی رسیده... و این در شرایطی است که هنوز در خانه، یک سکه دو تومانی از اواخر جنگ ۸ ساله به یادگار دارم (ضرب سال ۱۳۶۸) که هنوز دو تومان پس از ۸ سال جنگ، هنوز دو تومان بود و ارزش و قدرت خرید داشت! به چه زبان و گفتاری باید این بدترین شکل مدیریت اقتصادی این روزهای این مملکت را نقد کرد؟
ما شکست خوردیم محمد فاضلی غم کشته و مجروح شدن هزاران ایرانی هموطن، قربانیان خشونت سیاسی، چنان سنگین است که نفس را در سینه حبس و غم را بر سر و روی زندگی آوار میکند. تسلیت گفتن و تقبیح خشونت سیاسی کمترین کار است. تاریخ ایران دههها درگیر این واقعه و زیر بار آوار این فاجعه خواهد بود. اما در این روزها، غیر از غم آن هزاران کشته و مجروح، غصه عمیقی همه وجودم را گرفته است. تردید ندارم که دهها تن دیگر نیز چون من در چنین غم و بُهتی فرو رفتهاند. غم و نکبت «ما شکست خوردیم.» ما – همه کسانی که عمرمان را گذاشتیم تا ایران به این نقطه نرسد – شکست خوردیم. ما که عمده اوقات عمر را صرف کردیم تا لابهلای کتابها راههای مهار خشونت و توسعه ایران را بجوییم، و به هزاران زبان به گوش خلایق – از جمله حاکمان – برسانیم و راه متفاوتی از زیستن را بشناسانیم و بسازیم، شکست خوردیم. ما عمری را صرف خواندن، نوشتن و گفتن درباره دموکراسی و سیاست و مدیریت غیرخشونتآمیز کردیم، اما ایران امروز به دامان یکی از بزرگترین مصادیق خشونت سیاسی تاریخ معاصر درغلتید. ما عمری را صرف کاوش در اندیشههای توسعه و تلاش برای آزمودن ایران با سنگ محک اندیشه توسعه کردیم و ایران امروز به یکی از بحرانیترین لحظات بحران اقتصادی، فقر و بسته شدن روزنههای توسعه رسیده است؛ و شاید صرفاً به تداوم بقا چشم دوختهایم. ما عمری را صرف تحلیل اجتماعی محیطزیست، کنشگری محیطزیستی و تلاش برای تحلیل سامانههای حکمرانی محیطزیستی کردیم و دست آخر ایران عزیز ما در یکی از بدترین وضعیتهای محیطزیستی فرو رفته است. ما به هر زبانی که میدانستیم درباره خطرناک بودن گذاشتن بارهایی فراتر از توان ژئوپلتیک-ژئواکونومیک ایران بر دوش این سرزمین و مردمانش نوشتیم، هشدار دادیم و فریاد کشیدیم؛ و عاقبت آنچه عاید ما شده است، درافتادن در خطرناکترین بحران ژئوپلتیک ایران از شهریور ۱۳۲۰ تاکنون است. عمری را برای خواندن، تحلیل کردن، نوشتن و فریاد زدن درباره ضرورت ساختن ظرفیت حکومت صرف کردیم، و دست آخر به نقطهای رسیدهایم که ظرفیت حکومت به اندازهای شده است که با ۱۰ سانتیمتر برف، کل نظام آموزش و پرورش و بخش مهم خدمات عمومی تعطیل میشود. رؤیای دانشگاه آزاد و پویا را در سر میپروراندیم و تعطیلی، کلاسها و امتحانات غیرحضوری نصیب دانشگاه شده است. بسیاری را میشناسم که به سهم خویش کوشیدند مسیرهای سیاست داخلی، سیاست اقتصادی، سیاست اجتماعی، سیاست خارجی، سیاست فرهنگی و سیاست امنیتی این کشور را به جاده اصلاح و صلاح بکشانند، و جز به مرز جنون کشاندن خود دستآوردی نداشتهاند. واقعیت تلخ این است که ما زورمان نرسید، ما شکست خوردیم. زور ما به اقتدارگرایی داخلی و سرنوشت خاورمیانهای و بازی قدرتهای جهانی نرسید. ما در قبال سرنوشت خاورمیانهای و بازی قدرتها مسئولیتی نداشتیم، اما مسئولیتمان بود که حاکمان را نسبت به عواقب راهی که در پیش گرفته بودند (و بر آن اصرار میورزند) هشدار دهیم، و راههای برونرفت را نشان دهیم. گمان میکنم چیزی کم نگذاشتیم و البته چیزی هم حاصل نکردیم. ما چه تلخ شکست خوردیم. حس و حال خودم، حال آدم شکست خورده مغمومی است که در انتظار هیچ به نظاره همه تلخیهایی نشسته است که تاریخ در بخش نکبتبار خاورمیانه به آدمیان هدیه میدهد. ما چه بد شکست خوردیم و زورمان به تاریخ، اقتدارگرایی و بازیهای ژئوپلتیک و کمعقلهای منفعتطلب نرسید. عقل خریدار نداشت، هنوز هم ندارد. شاید تنها دلخوشی این باشد که ما – همه آنها مثل من که سخت کوشیدهاند و شکست خوردهاند – هر آنچه در توان داشتیم بهکار گرفتیم، اما زور تاریخ، زور آنها که مثل ما فکر نمیکنند، زور آنها که منافع بزرگ داشتند، زور آنها که به کارهای غلطشان مؤمن بودند و هستند، زور نخوت و تکبر و توهم، و زور خشونت، خیلی بیشتر از ما بود. ما تلاش کردیم تا ایران جای بهتری برای زیستن خود و فرزندان همه ما شود، اما نشد و ما شکست خوردیم. و اکنون فقط شاید فقط میشود به نظاره #بار_تاریخ نشست. @fazeli_mohammad
https://youtube.com/shorts/snT4WODeBlk?si=7Y_ve7oUy0V0Xxw8
🔥 پرسش های بزرگی که ذهن همه ما را درگیر کرده: در اعتراضات اخیر که ناشی از نارضایتیهای انباشته شده از تورم و گرانی فزاینده چهار دهه بود، تعداد زیادی از هموطنان جان خود را از دست دادند و متاسفانه حکومت نتوانست با مدیریت اقتصادی صحیح و اصلاحات ساختاری که ضروری بود از وقوع آن پیشگیری کند. 📊 در اعتراضات دی ماه اخیر این آمار بالا، که به نقل از رسانههای خود حکومت به بیش از سه هزار نفر میرسد، موجب شکلگیری پرسشهای جدی در ذهن ما مردم شده است: 🔹 اعتراضات پیش از انقلاب ۵۷ — در دوره «طاغوت» — چند نفر کشته شدند؟ 🔹 اعتراضات پس از انقلاب — در نظام «مردمی و دینی» — چند نفر جان خود را از دست دادند؟ اما شاید مهمتر از عددها، کیفیت مواجهه حکومتها با مردم باشد: ▪️ آیا در هر دو دوره، حق اعتراض به رسمیت شناخته میشد؟ ▪️ برخورد نیروهای امنیتی و نظامی با معترضان چگونه بوده است؟ ▪️ رسانهها تا چه حد اجازه بازتاب صدای مردم را داشتهاند؟ ▪️ آیا آمارها شفاف و قابل راستیآزمایی بودهاند، یا همواره محل تردید و اختلاف باقی ماندهاند؟ ▪️ کدام حکومت نگاه محترمانهتر و انسانیتری به مردم خود داشته است؟ ▪️ معیار ما برای قضاوت چیست؛ فقط «تعداد کشتهها» یا «نوع نگاه به انسان و حق اعتراض» اهمیت بیشتری دارد؟ ▪️به فرض که حکومت سابق، طاغوت بود و انسان می کشت. وقتی که دین انسان را «اشرف مخلوقات» میداند، چرا به نام دین و حکومت دینی، جان انسانها گرفته شده است؟ ▪️ آیا در رفتار حاکمیت تناقضی آشکار بین شعار «حکومت مردمی و دینی» و واقعیت برخورد با مردم وجود دارد؟ ▪️ آیا رسانهها و نهادهای حکومتی توانستهاند روایتهای واقعی و مستقل از اعتراضات ارائه دهند، یا همواره روایت رسمی با واقعیتها فاصله داشته است؟ ▪️ آیا کیفیت مواجهه حکومت با کرامت انسانی و حق شنیده شدن مردم اهمیتی دارد؟ و در نهایت: ❓ کدام حکومت توانسته حرمت، کرامت و حق شنیده شدن مردم خود را بیشتر حفظ کند؟ ❓ آیا تفاوت نگاه و رفتار حکومتها در دورههای مختلف نشاندهنده تناقض و تعارض بین شعارها و عملکردهاست؟ شاید پاسخ این پرسشها، نه صرفاً در آمارها، بلکه در تجربه زیسته هر یک از ما و در قضاوتی صادقانه و بدون سانسور نهفته باشد.
🔥 یک پرسش بزرگ که ذهن همه ما را درگیر کرده: 🔹 اعتراضات پیش از انقلاب ۵۷ — در دوره «طاغوت» — چند نفر کشته شدند؟ 🔹 اعتراضات پس از انقلاب — در نظام «مردمی و دینی» — چند نفر جان خود را از دست دادند؟
без подписи