خزعبلات
Статистикаگوشم با شماست: https://t.me/BluChtBot?start=6faeaf05b1deaf8884 بیکلام: @canyouhearthesilencee
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 7
- Всего постов
- 22
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 86
- 1/48двое суток
- 98
- 1/72трое суток
- 106
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
یه شهری، ییلاقی، جایی
شما اگر بخواید جایی رو برای یمدت گم و گور شدن پیشنهاد بدین، کجا رو پیشنهاد میدین؟!
"بعضی وقتها دلم میخواهد ناپدید شوم؛ با درختها یکی شوم. با رودخانهها. با ستارهها. میخواستم جایی باشم که هیچکس از آدمهایی که میشناسم، چیزی از آن ندانند."
"وقت برای انجام کار اضافه نداشت. شبها برای خود غمگینش گریه میکرد، و روزها برای زندگیاش تلاش."
که غم به این بزرگی تو این سینه جا نمیشه.
без подписи
نه نه، اینطور هم نیست که همهچیز را رها کرده باشم عزیزم. حالم خوب نیست، اما میدانم باید این زندگی لعنتی را بالاخره یک کاری بکنم، صبحها که از خواب بیدار میشوم، میگویم دیگر تمرکزم را میگذارم روی کارم، برنامههایم را میچینم، همهچیز را آماده میکنم، اما بعد... نمیدانم وقتی میخواهم شروع کنم انگار توی یک مرداب گیر افتادهام و بین تمام کارهای انجام نشدهام دست و پا میزنم. تمرکز ندارم. حالم بد میشود و بعد یکهو میزنم زیر گریه. تا شب همینطور دور خودم میچرخم و بعد شب که از راه میرسد دوباره گریه میکنم بابت اینکه نتوانستهام هیچکاری کنم.. ناگفته نماند که زندگی، هربار به قصد بلند شدن تلاش کردهام، زمینم میزند. تو بگو.. این تقصیر من است؟! یعنی کم آوردهام؟! بهخدا سعیم را میکنم، اما زندگی برایم سخت شده، خیلی سخت و امانم را بریده..
شام رو بار گذاشتم و بعد نیم ساعت اومدم بهش سر بزنم، دیدم گاز رو روشن نکرده بودم.
هیچ چیزی، تأکید میکنم مطلقاً هیچچیزی توی این دنیا نبود که براش ذوق کرده باشم و خوب پیش رفته باشه.
به من حرفهای امیدوار کننده نزن؛ فقط کنارم بشین و هیچ مگو. میدانم دیگر قرار نیست به آن روزهای آرام بازگردم، میدانی قلب تکهتکهام مثل سابق نمیشود.
همهی آن روزهای زیبایی که از آمدنشان مطمئن بودیم، حتی یکبارهم به سراغ ما نیامدند.
هرجا که فکرمیکنم دیگه از این بدتر نمیشه، دقیقا از این بدتر میشه.
هرروز یکم بیشتر میمیرم. نه کسی میبینه، نه کسی میشنوه، نه کسی میفهمه.
یهترین راه آروم کردن ذهنت، خسته کردن بدنته.
آره یسری چیزا تجربه میشه؛ اما یسری چیزا هم تا ابد فقط حسرتش میمونه.
"جسمم را بغل بگیر و پلکهای خستهام را ببوس؛ این روزها بیش از هرچیز سمفونیِ مرگ در خانهام به گوش میرسد.."
без подписи
هرروز بهش میگفت؛ برای من دعا کن. اونم میخوند: من دعا میکنم برات، درد تو درمون بشه، لب تو خندون بشه، دلِ تو شادون بشه.
لطفا اگر با دیدنِ کسی آدم رو یادتون میره، توی نبود اون شخص هم احوال آدمو نپرسید!
آدما به اندازه تارهای موهات ناامیدت میکنن.