tgindex
در ژرفایِ جانم| مقدسه_اکبری

در ژرفایِ جانم| مقدسه_اکبری

Статистика
@Imi3s_writerперсидский

بارها در لابه‌لای کاغذها مُرده و زنده شدم، تا آن‌که روحم، در خطوط جوهری جاری شد و روی کاغذها جان گرفت. #مقدسه_اکبری 🤍🕊 ناشناس من: https://t.me/HarfChatBot?start=c8e57087edba

Последний пост
12 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
2
Всего постов
78
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
145
−2 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
53
40 постов
Вовлечённость
36,6%
к подписчикам
Постов в день
0,3
всего 78
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
11
1/48двое суток
12
1/72трое суток
13

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • در نهایت هیچ‌کس برایت «شما» نخواهد شد. #مقدسه_اکبری @Imi3s_writer

  • 🫠✨ دیگر از دوست‌داشتنی‌ترین تجملاتِ زندگی‌ام هم، خوشم نمی‌آید. دیگر هیچ روزی وجود ندارد که بخواهم برایش ذوق کنم. گمانم بر این است که دلیلش همان روزی باشد که ذوقم کور شد و دنیا برایم تار گشت. #مقدسه_اکبری @Imi3s_writer

  • ✨🍂 باز نخواهی گشت؛ شبیه آخرین پناه‌گاهِ امنِ من که در نی‌نی چشمانم، فرو ریخت... و هیچ مخروبه‌ای، پس از واژگونی، حقِ آبادی ندارد. حق نداری بازگردی؛ هنوز هم تصویرِ شاهکارِ به‌جا مانده‌ات، جلوی چشمانم، رژه می‌رود. شبیه خلافکاری شده‌ام که برای قتلِ قربانیِ گناهکارش، نقشه می‌کشد؛ و از تصورِ نوشیدنِ خونِ او در جام محبوبش، جنون‌وار می‌خندد. #مقدسه_اکبری @Imi3s_writer

  • ❤️‍🔥✨🍂 وقتی در افکارم غرق می‌شوم؛ به خودم و احساساتِ سرکوب کرده‌ام فکر می‌کنم. همه را آهسته؛ مثلِ اسنادِ با ارزش، آنالیز کرده، با دقت خط‌به‌خط بررسی می‌کنم تا مبادا چیزی از قلمم جا افتاده باشد و آهسته گوشه‌ای می‌گذارم. نوبت که به قلبم می‌رسد، انگار دستانم یخ می‌زنند، انگار ناگهان کوتاه می‌شوند. و من به این فکر می‌کنم؛ آیا هنوز هم اثراتِ آخرین سرمایِ زمستان، در قلب و مغزم مانده است؟! مگر وقتی نورِ آفتاب می‌تابد، یخ‌ها آب نمی‌شوند؟ در همین‌حال که این‌ها را زمزمه می‌کنم، در می‌یابم چقدر آن تکه گوشتِ ارزش‌مندِ تنم را از دست داده‌ام... می‌گویم؛ تکیه می‌زنم به دیوار و بغضم می‌گیرد. وقتی بارشِ برف‌ شدت می‌گیرد، اشک‌های مروارید مانندم هم، یخ می‌زند. با آن‌که زمستان دیگر مرا بدرود گفته است، اما می‌بینم، نه! هنوز هم دوستم دارد و ترکم نکرده است. گویا تنها یارِ وفادارِ من، سرماست. به کفِ دستانم نگاه می‌کنم، مثل این‌که ساعت‌ها با آن‌ها برف را نگه داشته باشم، کبود شده‌اند. مگر این‌ها مهم‌اند؟! وقتی من برای گرم کردنِ تنها کلبهٔ روشنِ دلم، هیزم جمع می‌کردم؛ شیشهٔ کلبه‌ام شکسته بود، سرما و باد به راحتی می‌توانستند واردش شوند. و من، بی ‌آن‌که متوجه شده باشم، در صدد به آتش کشیدنِ آنان بودم. حال آن‌که هربار کبریت‌هایم خاموش می‌شدند. تکیه‌ام بر دیوار است و فکرم جای دورتر از خودم؛ نزدِ چهره‌هایی که به من بی‌ریا لبخند پاشیدند... و من جز نگاه سرد جوابی نداشتم. آرزو داشتم مثل آنان، به عابر نشسته کنارِ جاده، دسته‌ای از گل‌های آبی، با لبخند هدیه دهم. یا دستِ کودکِ بی‌نوا را گیرم؛ همان‌طور که عاطفهٔ انسانی‌ام تقاضا داشت، عدالت را در حقش اجرا کنم... اما، اکنون همه‌چیز فرق می‌کند؛ دستانم یخ زده‌اند، وقتی گرما مثل بادِ جهنم اکنون فرمان‌روایی می‌کند؛ کوله‌باری از اسنادِ بررسی نشده دارم، و قلبم که هنوز زمستان را وداع نگفته است. آرزوهایم دور نیست؛ دستانم برای به آغوش کشیدنِ آنان کوتاه است. #مقدسه_اکبری @Imi3s_writer

  • آدم‌ها، گاهی بیش‌تر از روباه در هیله‌گری مهارت دارند؛ طوری رفتار می‌کنند که به چشم‌ها و دانسته‌های خودت شک می‌کنی. و می‌دانی؟ این‌ها هنرِ روباه را هم زیرِ سوال می‌برند. #مقدسه_اکبری @Imi3s_writer

  • کاش جایی زندگی می‌کردیم که مردمانش با واژه‌ای جنگ غریب می‌بودند! #مقدسه_اکبری

  • نوشته بود: امروز 1404/04/04 است، خاطرات ناب‌تان را ثبت کنید. من بگم؟! امروز، قشنگ‌ترین روزِ این ماه بود. گفته بودم؛ "می‌توانم." 🥲🤍

  • Yasin Lv – Obsessed With Your Eyes

  • love! 🫀❤️‍🔥 @Imi3s_writer

  • همین‌ حالا که می‌خواهم در بارهٔ این بنویسم "صحت، ثروت است"، از شفاخانه برگشته‌ام. من به این‌که "صحت، نعمت است" ، قلباً ایمان پیدا کرده‌ام. ده روز قبل، خیلی ناگهانی روانهٔ اتاق عملیات شدم. منِ که نهایت مریضی‌هایم به "معده‌درد" و "فشار پایین" ختم می‌شد، زیر تیغ داکتران رفتم. آن‌قدر سخت و جان‌فرسا بود که حتی نمی‌توانم دوباره آن لحظات را به یاد بیاورم. شاید، برای خیلی‌ها این یک امر عادی باشد، اما برای من نبود. وقتی داکتران به بهانهٔ عکس گرفتن مرا به اتاق عملیات بُردند، به محض این‌که وارد اتاق عملیات شدم، با دیدن داکتران و چراغ‌های بالای تخت عملیات، همه‌چیز را فهمیدم. آن‌قدر ترسیده بودم که به صراحت کامل می‌توانم بگویم؛ هیچ‌وقت در زندگی‌ام خودم را این‌قدر به مرگ نزدیک حس نکرده‌ بودم. هیچ‌وقت در زندگی‌ام این‌قدر نترسیده بودم. جدا از این‌که وقتی می‌خواستند "انستزی" بدهند چقدر وحشتناک بود. بی‌خیال! منظورم این است؛ بعد بارِ قبلی که بخاطر حساسیت با سیروم، این دومین‌بارِ بود که خودم را این چنین در دستانِ عزرائیل یافتم... همان شب، وقتی داکتران شکمم را می‌شکافتند؛ دانستم هیچی نیستم؛ جز یک نفس... اگر کسی فقط چند ثانیه راه نفس کشیدنم را ببندد، در هیچ فرو می‌روم. و همانند اشخاص دیگر "میت" خوانده می‌شوم. همان‌جا، به نفس‌های دوباره‌ام شکرگزار شدم. نمی‌دانم حکمتش چیست؛ این‌که مدام من تا تهش می‌روم و دوباره برمی‌گردم. شاید خداوند می‌خواهد همیشه به من یاد آوری کند که: « عاصی نباش؛ تو چیزی نیستی جز نفسِ که در دستانت من است.» یا شاید بندهٔ خوبی برایش نبوده‌ام، چنین امتحانم می‌کند. راستش، کسی جز خودش حکمت کارش را نمی‌فهمد. امروز، همین حالا رفتم بخیه‌هایم را بکشند، به داکتر نگاه کردم و گفتم: « امیدوارم دیگر هرگز پایم را به شفاخانه نگذارم.» او خندید. داکترهای جراح با مریض‌ها مثل قصاب‌ رفتار می‌کنند. من طبقه داکترها را دوست ندارم؛ البته برایشان احترام قائلم. همان شب، بعد این‌که تازه به‌هوش آمده بودم همین چیزها را در بخش هزیان‌گویی به داکترم گفته بودم و بماند این‌که فردایش وقتی داشت می‌گفت چقدر شوخی کرد و خندید. داکترهای جراح، آن‌قدر خشن رفتار می‌کنند که دلت می‌خواهد آن‌قدر فریاد بزنی که دوباره بخیه‌هایت پاره شود، ولی خب نمی‌توانی. ناگهان دلت می‌خواهد سر داکتر را به دیوار بکوبی. نمی‌دانم، چطور می‌توانند بعد آن‌همه خون و زخم غذا بخورند. من حتی حالا هم نمی‌توانم به زخمم نگاه کنم. به این‌که "صحت، ثروت است" ایمان پیدا کردم؛ وقتی نمی‌توانستم چیزی بخورم، وقتی نمی‌توانستم بدون کمک کسی روی پاهایم بایستم، وقتی دستم را از شدت دردِ پیچکاری‌ها تکان داده نمی‌توانستم، وقتی معده‌ام مثل زخم سرطان می‌جوشید، وقتی نمی‌توانستم بخندم چرا که بخیه‌هایم پاره می‌شد. و جدا از همه، این زخم لعنتی تا همیشه همراهم می‌ماند. حرفم این است؛ انسان تا چیزی را از دست ندهند، ارزشش را نمی‌فهمد. تا بیمار نشود، قدر صحت را نمی‌فهمد. شاید برای دانستنِ قدر بعضی نعمت‌ها هنوز دیر نشده باشد؛ اما اگر دیر شود، تمام! خداجان؛ من به این‌که هرچی تو داده‌ای و می‌دهی و قرار است در آینده برایم عطا کنی؛ قناعت دارم. و ممنونم که با درد کشیدن، از بار دوشِ گناهانم کم می‌کنی. خداجان، تو چقدر مهربانی و ما بندگانت نمی‌فهمیم. اگر روزی بخواهی، وقتی سراسر وجودمان پر از سیاهی شده، ناگهان نفس‌های مان را بگیری، چه‌ کسی می‌تواند مانعت شود؟ مگر کسی جز خودت قادر است؟ به‌هرحال به این‌که مرا بخشیدی، دوستم می‌داری و فرصت نفس کشیدن دادی، خوشحالم و حالم را خوب می‌سازد. خدایا شکرت! #مقدسه_اکبری @Imi3s_writer

  • هر چه روحم بیشتر زجر می‌کشد برای تسکینش بی‌عاطفه‌تر می‌شوم. بلندی‌‌های بادگیر امیلی برونته @Imi3s_writer

  • به نام آفریدگار دل و اندیشه پس از سفری در میان واژه‌ها، تجربه‌ها و کشف‌های تازه، این بار با داستانی تازه همراه شما هستم. اگر روزی آیینه‌ای وجود داشت که نه چهره، بلکه احساسات واقعی انسان‌ها را نشان می‌داد، دنیا چه شکلی می‌شد؟ «آیینهٔ احساسات» داستانی کوتاه و تخیلی است که از دل واقعیت‌های زندگی الهام گرفته؛ داستانی دربارهٔ احساساتی که پشت لبخندها، اشک‌ها و سکوت‌ها پنهان می‌مانند. این اثر با الهام از دو دل‌نوشته از دو نویسندهٔ تازه‌نویس نوشته شده است. از آنان سپاسگزارم که جرقهٔ خلق این داستان را در ذهنم روشن کردند. همچنین از عایشهٔ عزیز صمیمانه سپاسگزارم که همچون همیشه، در آماده‌سازی نسخهٔ نهایی این اثر با دقت، همراهی و حمایت ارزشمندش مرا یاری کرد. امیدوارم پس از خواندن این داستان، پیش از آنکه کسی را قضاوت کنیم، لحظه‌ای بیشتر به احساساتش بیندیشیم. با مهر هوسی ابراهیمی

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • @Imi3s_writer

  • من می‌توانم خیلی چیزها را بهتر از آن‌چه حدس می‌زنی از یاد ببرم. اما مشکل این‌جاست؛ خاطره‌ها یارانِ همیشگی من‌اند. هیچ‌گاه، به قصدِ ترکِ من، عزمِ سفر نمی‌کنند. بیچاره‌ام؟! یا خوش‌بخت؟! #مقدسه_اکبری @Imi3s_writer

  • Pov: +: اینی ر هر زمان می‌شونم یاد تو مفتم قبلا گفته بودمت؟ —: نی نگفته بودی. 😭 +: از اولین لحظه ک شنیدم تو یادم آمدی.🫠 @Imi3s_writer