تحریریه اینفورماکسیو!
Статистикаسیاست معاصر با دیدگاه تاریخی! کانال خبری: @informaxio
- Последний пост
- 3 июл.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Новости и СМИ
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
⚜️سیستم سیاسی سوئیس؛ تاریخچه، سازوکار و امکانهای الهامگیری برای ایران چرا سوئیس کشوری که زمانی فقیرترین منطقه اروپا بود و مهمترین صادراتش سرباز مزدور بود، امروز به یکی از ثروتمندترین و پایدارترین دموکراسیهای جهان تبدیل شده؟ چگونه کشوری با ۷ رئیسجمهور…
💠کلام آخر؛ فلات ایران و واقعگرایی در اقتباس از مدل آلپ در پایان، یک سوال بنیادین باقی میماند: آیا مدل سوئیس، با تمام محاسن حاکمیت تودهای و معایب کُندی ساختاریاش ، برای کشوری مثل ایران قابل اجرا است؟ پاسخ کوتاه و واقعگرایانه این است: خیر، حداقل نه به صورت کپیبرداری کامل. سیستمهای سیاسی مثل گیاهان هستند؛ شما نمیتوانید بذر یک درخت کاج آلپ را بردارید و انتظار داشته باشید بدون تغییر، در کویر مرکزی ایران با خاک خشک و آفتاب سوزان آن رشد کند. هر سیستمی برای تاثیر مثبت داشتن، نیازمند بستر فرهنگی، تاریخی و اجتماعی خاص خود است. ایران و سوئیس در دو قطب مخالف تاریخ و جغرافیا قرار دارند. سوئیس کشوری کوچک، محصور در خشکی، بدون منابع طبیعی عظیم (مثل نفت)، و با سابقه طولانی تمرکززدایی قدرت است که ثباتش را از طریق موازنه قوا و بیطرفی به دست آورده است. در مقابل، ایران یک فلات ژئوپلیتیکیِ پهناور، دارای ثروت عظیم مثل منابع عظیم زیرزمینی(ایران پنجمین کشور ثروتمند از نظر منابع طبیعی در جهان است)، و وارث یک سنت دیرینه از حکومتهای مرکزیِ مقتدر و متمرکز است، در حقیقت بر باور بیشتر دیرینهشناسان ایرانیان اولین مخترع سیستم قدرت متمرکز مرکزی بودند. در فلات ایران، سرعت در تصمیمگیریهای امنیتی و منطقهای اغلب یک مسئله حیاتی برای بقا بوده است؛ امری که با موتور کند و ترمزهای متعدد سیستم سوئیس کاملاً در تضاد است. از طرفی، پیادهسازی ناگهانی و حتی شاید تدریجی یک دموکراسی مستقیم در جامعهای که احزاب ساختاریافته، مردم آشنا با حقوق یا حتی ثبات سیاسی-امنیتی-دینی ندارد، میتواند کشور را به ورطه بیثباتی، فروپاشی و یا «دیکتاتوری اکثریت» بکشاند. اما «غیرقابل کپیبرداری بودن» به معنای «غیرقابل الهام گرفتن» نیست. درس بزرگ سوئیس برای آینده ایران در جزئیات مکانیک سیستم آن نیست، بلکه در فلسفه وجودی آن است. نخبگان سوئیس به جهان آموختند که ثبات پایدار زمانی حاصل میشود که حاکمیت بفهمد رقیب سیاسی را نباید حذف فیزیکی یا سرکوب کرد، بلکه باید او را در قدرت شریک کرد تا انگیزهای برای شورش نداشته باشد. درس دوم، شکستن بتِ «تمرکز قدرت در رأس» است؛ آنها ثابت کردند میتوان کشور را به جای یک شخص، با یک خرد جمعی و ساختار شورایی (حتی با حضور تفکرات متضاد) اداره کرد، مشروط بر اینکه اصل همکاری و مسئولیتپذیری حفظ شود. مثل همیشه نقشه راه آینده بهتر برای ایران، نه در تقلید کورکورانه از غرب است و نه در اصرار بر ساختارهای استبدادیِ فردی که بارها آزموده شده و شکست خوردهاند. همانطور که در گذشته (تاریخ روابط ایران با آمریکا و نقشه راه آینده) اشاره کردهام، ما باید با واقعیتهای جهان کنار بیاییم. یادگیری از سیستم سوئیس یعنی حرکت به سمت توزیع تدریجی قدرت، تقویت اختیارات محلی و استانی برای مدیریت امور روزمره مردم، و ایجاد سوپاپهای اطمینان قانونی که در آن شهروندان احساس کنند صدایشان شنیده میشود و در تصمیمات کلان مملکت شریک هستند. معجزه سوئیس به ما یادآوری میکند که صلح و رفاه، تقدیرِ از پیش تعیینشده هیچ ملتی نیست؛ بلکه محصول انتخابهای عاقلانه، واقعگرایی سیاسی، و ترجیح دادن سازش بر قدرت مطلق است. پنجشنبه، یازدهم تیر ۱۴۰۵ #Editorial@informaxio @InfrormaxioEditorial
💠اصطکاک در فرمولاسیون معجزه؛ معایب سیستم سوئیس تا به اینجای کار، مدل حاکمیتی سوئیس ممکن است شبیه به یک مدینه فاضله بیعیب و نقص به نظر برسد. اما در دنیای واقعی، هیچ سیستمی بدون ایراد نیست. وقتی شما ساختاری طراحی میکنید که در آن قدرت بین یک شورای هفتنفره تقسیم شده، کانتونها (همان ایالتها) اختیارات وسیع دارند، و مردم هم میتوانند با رفراندوم هر تصمیمی را وتو کنند، عملاً یک موتور ضعیف با دهها ترمز ساختهاید. سوال اصلی این است: این سیستم با این همه تداخل و مانع، اصلاً چگونه کار میکند؟ بزرگترین و عیانترین عیب سیستم سوئیس، «کندی مفرط و فلجکننده» (Political Slowness) در تصمیمگیریهای مهم است. در مواجهه با بحرانهای ناگهانی بینالمللی، تغییرات سریع اقتصادی، یا فوریتهای امنیتی، ماشین سیاست در سوئیس نمیتواند مثل یک رئیسجمهور مقتدر در واشنگتن یا پاریس، سریعاً تصمیم بگیرد و آنرا اجرا کند. هر طرح حتی معمولی باید ماهها و گاهی سالها در میان چرخدندههای عظیم بروکراسی، رایزنی میان احزاب رقیب در شورای فدرال، و جلب رضایت تکتک کانتونها بچرخد تا مبادا به سد رفراندوم مردمی برخورد کند. به عنوان یک نمونه تاریخی شرمآور برای یک دموکراسی لیبرال، به دلیل همین محافظهکاری و ترس نخبگان از ردیف شدن رفراندومهای سنتی، حق رای زنان در سطح فدرال در سوئیس تازه در سال ۱۹۷۱ میلادی تصویب شد! یعنی دههها پس از بیشتر کشورهای دنیا، منجمله کشورهای فوق سنتی مثل ایران(ایران ده سال زودتر از سوئیس در طول انقلاب سفید شاه به زنان حق رای داد). مشکل دوم، پدیده «محافظهکاری ساختاری و گریز از اصلاحات بزرگ» است. از آنجا که هرگونه تغییر رادیکال و نوآورانه در قوانین کشور ممکن است با مخالفت فقط ۵۰ هزار نفر(کمتر از یک درصد) به رفراندوم کشیده و باطل شود، دولت سوئیس عملاً تمایلی به برداشتن گامهای بزرگ و تحولآفرین ندارد. این امر منجر به نوعی ایستایی و مصلحتگرایی مفرط میشود که در آن پایداری سیستم بر پیشرفت و پویایی آن ارجحیت پیدا میکند. در مواقعی که جهان با سرعت نور در حال تغییر است، این کندی ساختاری میتواند کشور را در فضای رقابت بینالمللی عقب نگه دارد. علاوه بر این، در سیستم تسهیم قدرت میان احزاب رقیب (فرمول جادویی)، مسئولیتپذیری سیاسی به شدت کاهش مییابد. وقتی همه احزاب اصلی همزمان در دولت حضور دارند و همه موظفند بر اساس اصل همکاری (Collegiality) از تصمیمات نظام دفاع کنند، عملاً مفهومی به نام «اپوزیسیون» در درون حاکمیت معنا ندارد. اگر سیاستی غلط از آب درآید، مردم به سختی میتوانند یک حزب مشخص را مقصر بدانند و تنبیه کنند، چون مسئولیت پشت یک شورای هفتنفره پنهان شده است. بنابراین در یک پارادوکس عجیب، مسئولیت پذیری سیاسی عملا وجود ندارد! این اصطکاک دائمی و چرخدندههای کند، روی تاریک معجزه سوئیس است که نشان میدهد توزیع رادیکال و مطلق قدرت، هرچند مانع دیکتاتوری میشود، اما میتواند کارآمدی حاکمیت را در دنیای پرسرعت مدرن با چالشی جدی روبهرو کند. چهارشنبه، دهم تیر ۱۴۰۵ #Editorial@informaxio @InfrormaxioEditorial
💠حکومت هفت رئیسجمهور؛ شورای فدرال و جادوی تسهیم قدرت میان احزاب رقیب یکی دیگر از تصورات ما ایرانیها از ساختار قدرت این است که کشور باید توسط یک «شخص قدرتمند» یا یک رهبری متمرکز در رأس داشته باشد تا امور پیش برود؛ اکثریت کشورهااز نمونهای از این سیستم استفاده میکنند. اما سوئیس این سنت تاریخی را هم در هم شکسته است. در این کشور یک رئیسجمهور وجود ندارد. سوئیس توسط یک شورای هفتنفره از رؤسای جمهور به نام «شورای فدرال» (Federal Council) اداره میشود که عملاً یعنی این کشور همزمان هفت رئیسجمهور دارد! این هفت نفر توسط پارلمان انتخاب میشوند و جالب اینجاست که آنها لزوماً از یک حزب یا یک جناح سیاسی نیستند. طبق یک سنت نانوشته به نام «فرمول جادویی» (Magic Formula)، صندلیهای این شورای هفتنفره همیشه بین بزرگترین و رقیبترین احزاب سیاسی سوئیس (از چپهای سوسیالیست تا راستگرایان ملیگرای افراطی) تقسیم میشود. این احزاب که در حالت عادی باید در رسانهها علیه هم افشاگری کنند و زیرآب یکدیگر را بزنند، در این شورا مجبورند کنار هم بنشینند و مملکت را اداره کنند. نکته عجیبتر این است که این هفت رئیسجمهور بر اساس اصل «اشتراک مساعی و همکاری» (Collegiality) کار میکنند. یعنی وقتی این شورا پشت درهای بسته با هم بحث و جدل کردند و در نهایت با رایگیری داخلی به یک تصمیم رسیدند، هر هفت نفر موظفند در فضای عمومی تمامقد از آن تصمیم دفاع کنند؛ حتی اگر آن تصمیم کاملاً برخلاف ایدئولوژی حزبی خودشان باشد! هیچکدام از آنها حق ندارد بگوید «من با این قانون مخالف بودم و به من تحمیل شده». پست ریاستجمهوری رسمی کشور هم صرفاً یک عنوان تشریفاتی است که هر سال نوبتی بین این هفت نفر میچرخد و وظیفهاش صرفا خوشآمدگویی به سفرای خارجی یا اداره جلسات است. برای جهانی که احزاب سیاسی در آن یا سرکوب میشوند یا در صورت قدرت گرفتن، به دنبال حذف فیزیکی و کامل رقیب هستند، این مدل یک شوک فکری به سیاست جهانی است. نخبگان سوئیس فهمیدند که سرکوبگری رقبا یعنی کاشتن بذر جنگ داخلی، آنها با این فرمول جادویی سیستمی ساختند که در آن هیچ حزبی نمیتواند کل قدرت را قبضه کند و هیچ حزبی هم آنقدر از ساختار طرد نمیشود که دست به اسلحه و شورش بزند. این یعنی تبدیل دشمنان سیاسی به شرکای اجرایی، که سومین درس بزرگ برای فلات ایران است. سهشنبه، نهم تیر ۱۴۰۵ #Editorial@informaxio @InfrormaxioEditorial
💠سوئیس چگونه سوئیس شد؟ وقتی امروز به سوئیس نگاه میکنیم، کشوری مرفه، آرام و غرق در صلح میبینیم؛ جایی که ساعتهای دقیق، شکلاتهای مرغوب و بانکهای امنش از همه ما دلبری میکنند. اما سوئیس همیشه اینگونه نبود. تاریخ این کشور، قصه فرشتهای نیست که از آسمان…
تحریریه اینفورماکسیو! pinned «⚜️سیستم سیاسی سوئیس؛ تاریخچه، سازوکار و امکانهای الهامگیری برای ایران چرا سوئیس کشوری که زمانی فقیرترین منطقه اروپا بود و مهمترین صادراتش سرباز مزدور بود، امروز به یکی از ثروتمندترین و پایدارترین دموکراسیهای جهان تبدیل شده؟ چگونه کشوری با ۷ رئیسجمهور…»
⚜️سیستم سیاسی سوئیس؛ تاریخچه، سازوکار و امکانهای الهامگیری برای ایران چرا سوئیس کشوری که زمانی فقیرترین منطقه اروپا بود و مهمترین صادراتش سرباز مزدور بود، امروز به یکی از ثروتمندترین و پایدارترین دموکراسیهای جهان تبدیل شده؟ چگونه کشوری با ۷ رئیسجمهور…
⚜️سیستم سیاسی سوئیس؛ تاریخچه، سازوکار و امکانهای الهامگیری برای ایران چرا سوئیس کشوری که زمانی فقیرترین منطقه اروپا بود و مهمترین صادراتش سرباز مزدور بود، امروز به یکی از ثروتمندترین و پایدارترین دموکراسیهای جهان تبدیل شده؟ چگونه کشوری با ۷ رئیسجمهور همزمان با دهها احزاب متضاد اداره میشود و اصلاً این سیستم چگونه کار میکند؟ برای جواب دادن به این سوالات و بررسی واقعگرایانه درسهای این معجزه برای فلات ایران، این سری جدید را دنبال کنید! برای خوندن هر مطلب روی آن کلیک کنید. 💠 سوئیس چگونه سوئیس شد؟ 💠 کالبدشکافی معجزه؛ دموکراسی مستقیم و جادوی رفراندومهای مردمی 💠 حکومت هفت رئیسجمهور؛ شورای فدرال و جادوی تسهیم قدرت میان احزاب رقیب 💠 اصطکاک در فرمولاسیون معجزه؛ معایب سیستم سوئیس 💠 کلام آخر؛ فلات ایران و واقعگرایی در اقتباس از مدل آلپ 📚مراجع و منابع جامع برای مطالعه بیشتر #Series@informaxio #Editorial@informaxio @InfrormaxioEditorial
Channel photo updated
💠🔹️ابرقدرت در طول تاریخ: از هخامنشیان تا آمریکا یک راه درک اینکه چرا امروز آمریکا چنین قدرتی دارد و چگونه میراث قدرت جهانی به دست وی رسیده، نگاه به تاریخ طولانی وجود «ابرقدرتها» است، تاریخی که از کوروش کبیر و هخامنشیان آغاز شد. هخامنشیان در اوج قدرت خود، تقریباً نیمی از جمعیت جهان را تحت کنترل داشتند، بالاترین درصد از بشریت تحت حکومت یک قدرت در کل تاریخ! در زمان خشایارشاه بیشترین مراکز شهری، تولیدات هنری، صنایع فلزی و شبکههای تجاری شناخته شده جهان در اختیار هخامنشیان بود. قدرت آنها نه تنها در ارتش و قلمرو، بلکه در بروکراسی، اقتصاد و شبکه تجارت شرق به غرب نهفته بود. پس از سقوط هخامنشیان، یونانیان (اسکندر و جانشینانش) میراث سیاسی، اقتصادی و فرهنگی این امپراتوری را به ارث بردند و آن را در شهرهای هلسنستیکی(یونانی و آناتولی) همراه با فلسفه و هنر خود گستردند. این انتقال و تغییر ماهیت قدرت نشان میدهد که قدرت دیگر فقط به شکل مستقیم و نظامی نیود، بلکه با استفاده از فرهنگ و سازماندهی اثبات میشد. سپس روم با جذب مدیترانه و بخشهای عظیمی از اروپا، شمال آفریقا و غرب خاورمیانه، سیستم اداری و ارتشی پیشرفتهای ایجاد کرد. روم، ترکیب شهرنشینی، تجارت و قانونگذاری یونانیان را به اوج رساند و پایههای تمدن غربی (و جهانی) را بنیان گذاشت. بعد از سقوط امپراتوری روم غربی و دوره بیزانس، اروپا چند قرن در تاریکی و جنگهای داخلی فرو رفت و در همین زمان، قدرت به شکل غیرمتمرکز گسترش یافت. با ظهور بریتانیا در عصر صنعتی، قدرت دوباره به شکل سیستمی و یکپارچه بازسازی شد. کنترل بریتانیا بر تجارت جهانی، نیروی دریایی و مستعمرات نمونهای نوین (گرچه تاریک) از قدرت جهانی بود، قدرتی که فقطبه کنترل سرزمینها و فرهنگها محدود نمیشد، بلکه حالا از طریق معاملات اقتصادی اعمال میشد. در نهایت، آمریکا به تدریج با به ارث بردن قدرت از بریتانیا، آن را به سطح بیسابقهای رساند. از ارز جهانی(دلار)، نیروی هوایی و دریایی، فناوریهای پیشرفته تا اینترنت و تولیدات علمی و فرهنگی، آمریکا امروز میراثدار تمام ابرقدرتهای پیشین است، قدرتی که هیچ امپراتوری در گذشته به این گستردگی به آن دسترسی نداشت. به عبارتی میتوان گفت که جایگاه ابرقدرت توسط کوروش هخامنشی ایجاد شد و از طریق اسکندر مقدونی به یونانیان منتقل شد، مدتی بعد از طریق یونانیان به روم، بعداً به بریتانیا و نهایتاً به آمریکا رسیده است! این مسیر انتقال و تکامل قدرت سیاسی، فرهنگی و اقتصادی در طول دو هزار و پانصد سال گذشته حقیقتا حیرتانگیز است! در واقع، هخامنشیان برای اولین بار جهان متمدن را تحت سلطه خود گرفتند، یونانیان کنترل دینی و فرهنگی را به آن افزودند، رومیان به آن سیاست را اضافه کردنپ و بریتانیا در مقیاس جهانی قدرت را گسترش داد، تا در نهایت آمریکا امروز جانشین واقعی آنها در قدرت و نفوذ جهانی باشد، این قدرت حالا نه فقط در جمعیت و سرزمین، بلکه در اقتصاد، فناوری و فرهنگ متمرکز شده است. این نوع نگاه به تاریخ نشان میدهد که قدرت هیچگاه ثابت نمیماند، بلکه در همه حال تغییر میکند و همواره بازتوزیع میشود. آمریکایِ ابرقدرتِ امروز نتیجه تکامل این جریان تاریخی است، که توسط پارسیان ابداع شد و در ۲۰۰ سال گذشته در انحصار آنگلوساکسونهاست! شنبه، نهم اسفند ۱۴۰۴ #Editorial@informaxio @InfrormaxioEditorial
💠 آیا از «نقطهٔ بیبازگشت» عبور کردهایم؟ آیا استقرار نیروهای آمریکا و شکست حتمی مذاکرات به معنی اجتنابناپذیر بودن جنگ است؟ آیا آمریکا به نقطهای رسیده که دیگر نمیتواند عقبنشینی کند؟ پاسخ کوتاه خیر است. تاریخ، سیاست و منطق نظامی این از این جواب پشتیبانی میکند. جواب به سه سوال در این مورد: ۱. «آمریکا اینقدر هزینه نمیکنه نیرو بیاره بعد هیچ کار نکند!» استقرار دو گروه رزمی ناو هواپیمابر، چندین سامانههای دفاع موشکی، صدها جنگندههای پیشرفته و ناوهای اسکورت هزینهای بسیار سنگین دارد. برآوردها نشان میدهد: 🔹 هر ناو هواپیمابر روزانه حدود ۶ تا ۷ میلیون دلار هزینه عملیاتی دارد. 🔹 پرواز جنگندههای پیشرفته دهها هزار دلار در ساعت هزینه دارد. 🔹 حضور فعلی اگر پایدار بماند، معادل سالانه ۲۰ تا ۳۵ میلیارد دلار هزینه عملیاتی ایجاد میکند! اما این هزینهها: ✔ در بودجه دفاعی ۱ تریلیونی آمریکا پیشبینی شدهاند. ✔ این تسلیحات به همان سرعتی که آمدند میتوانند برگردند مخصوصا اگر نظام کوتاه بیاید. ✔ این هزینهها در مقابل احتمال یک جنگ چندین ساله که اهداف آمریکا رو تامین نکند هیچ است! این نیروها در وهله اول ابزار فشارند، نه تعهد به حمله. ۲. «آمریکا هیچوقت پا پس نمیکشه» تاریخ نشان میدهد که انباشت نیروها میتواند برای بازدارندگی و چانهزنی باشد و نه قطعا نشانه حمله، نمونههای مهم: 🔹در بحران بین ایران و آمریکا در زمان بایدن، اعزام ناو آبرهام و استقرار دها بمبافکنو پاتریوت به حملهای ختم نشد. 🔹در بحران کره شمالی اعزام دو ناو گروه به دیپلماسی ختم شد. 🔹در طول بحران سوریه علارغم تهدیدهای اوباما و استفاده از سلاح شیمیایی توسط بشار اسد و آمادهسازی کامل حمله دریایی، توافق دیپلماتیک جایگزین جنگ شد. روشن است که انباشت نیروها میتواند ابزار مذاکره هم باشد، وجود این تسلیحات به معنی قطعیت جنگ نیست. ۳. «شاید حمله کار پر ریسکی باشه، اما ترامپ قماربازه و عاشق ریسک!» نگاهی به رفتار نظامی ترامپ نشان میدهد: ✔وی زمانی اقدام میکند که برتری قاطع وجود دارد. ✔ عملیات کوتاه و ضربتی را ترجیح میدهد. ✔ از جنگهای طولانی پرهیز میکند. ✔ اگر بتواند از قدرت نظامی برای فشار سیاسی بدون حمله استفاده میکند(مثل قضیه گرینلند و ونزوئلا). نمونهها: 🔹حملات موشکی محدود در سوریه با وجود برتری هوایی. 🔹عملیات ترور قاسم سلیمانی بدون ورود به جنگ گسترده انجام شد. 🔹از همه مهمتر در طول عملیات محدود علیه حوثیها، بعد از چند هفته ترامپ اعلام پیروزی کرد و خارج شد! ترامپ فقط در صورتی عمل میکند که ضربه سریع، پیام روشن و خروج سریع داشته باشد. پس آیا عبور از نقطه بیبازگشت رخ داده؟ برای عبور از نقطه بیبازگشت معمولاً باید شاهد اکثریت این مسائل باشیم: 🔴 بسیج کامل نیروها، آمریکا تقریبا هیچ نیروی زمینی در منطقه ندارد. 🔴 استقرار حداقل ۴ ناوگروه، ۲ عدد و حتی یکی (فورد) هنوز نرسیده! 🔴 آمادهسازی لجستیکی برای حمله زمینی، آمریکا آماده یک حمله هوایی میشود نه زمینی. 🔴 شکلگیری ائتلاف گسترده، اکثریت قاطع کشورهای منطقه مخالف جنگ هستند. 🔴 آمادهسازی افکار عمومی آمریکا، ترامپ و دولتش در پایینترین حد محبوبیت خود هستند. آنچه قطعا میبینیم نمایش قدرت به منظور افزایش فشار و ایجاد اهرم برای مذاکره است، نه قطعا آرایش نهایی جنگ. مسیرهای خروج هنوز باز هستند. آمریکا میتواند بدون از دست دادن وجهه عقبنشینی کند اگر: 🔹حملات نیابتی ایران کاهش یابد یا تعطیل شود. 🔹امنیت دریایی خلیج فارس تثبیت شود. 🔹توافق یا امتیازهای مدنظر ترامپ داده شود. در واقع، استقرار نیروها میتواند دقیقاً برای رسیدن به چنین نتیجهای باشد. 🧭 جمعبندی افزایش نیرو به معنای جنگ قطعی نیست. هزینهها برگشتپذیرند. تاریخ نشان میدهد انباشت نیرو میتواند ابزار مذاکره باشد. الگوی تصمیمگیری آمریکا از جنگهای طولانی پرهیز میکند. افکار عمومی نیز آماده یک درگیری فرسایشی نیست. بنابراین، هنوز از نقطهٔ بیبازگشت عبور نکردهایم. خطر جنگ واقعی است؛ اما مسیرهای خروج همچنان بازند. در سیاست آمریکا، هیچ چیز مقدس نیست و همه چیز قابل تغییر است اگر رهبران آمریکا بخواهند. جمعه، یکم اسفند ۱۴۰۴ #Editorial@informaxio @informaxioeditorial
💠آیا باید بین منتقد نظام بودن و مسلمان بودن یکی را انتخاب کنیم؟ با حلول ماه رمضان خیلیها بر سر دوراهی عجیبی افتادند، آیا با مسلمان بودن به صورت خودکار دارند از نظام اسلامی حمایت میکنند، مگر در صورت مخالف نظام اسلامی بودن میشود مسلمان بود؟ بله، میشود! غربیها این پارادوکس را حل کردند اما نه قبل از هزار سال جنگ و مبارزه! بعد از سقوط امپراتوری روم غربی کلیسای کاتولیک کنترل اعتقادات، تحصیل علم، قانون و حتی اعمال روزانه مردم اروپا را بدست گرفت. بعد از ۸۰۰ سال حکومت دینی کلیسا بر اروپا، یک کشیش به نام مارتین لوتر در آلمان امروزی، شروع به انتقاد از فساد و تحریف گسترده در کلیسا کرد. مردم اروپا در این زمان به دو صورت با فساد در کلیسا برخورد میکردند، گروهی فساد را جزء از دین میدانستند و از بنیان مسیحیت را ملامت میکردند، ولی اکثریت چشم خود را بروی فساد کلیسا میبستند. بعد از مارتین لوتر نهضتی شکل گرفت به نام پروتستانیسم(پروتستان واژهای فرانسوی و به معنای اعتراض است) که به فساد و تحریف در کلیسا(بعد از چندین سال جنگ و دیپلماسی) پایان داد، مهمترین کاری که پروتستانها برای اروپا کردند، جدایی دین از سیاست بود! این مهم ریشه و پیش نیاز تمامی پیشرفت های غرب و بالطبع جهان مدرن است. صحبتهای بسیار شده که چقدر سیاست از این جدایی سود برده، ولی هیچکس روی دیگر این سکه رو تحلیل نمیکند، جدایی دین از سیاست دلیل اصلی این هست که هنوز اکثریت غربیها معتقد به دین هستند و با هر سقوط یا تغییر نظام از دین خود نمیوفتند! شما هم اگر میخواهید که هیچوقت مجبور نباشید یکی را انتخاب کنید، دین خود را از سیاست جدا کنید. در پایان به این نقل قول بسنده میکنم: "اگر شما مردم را قانع کنید که فلان پارتی(حزب)، پارتی دین و خداست، اگر این پارتی سقوط کند، چه بلایی سر دین و خدایتان میآید؟" آبراهام لینکن پنجشنبه، سی بهمن ۱۴۰۴ #Editorial@informaxio @informaxioeditorial
ما برنده این جنگ نیستیم و نمیتونیم باشیم، ولی میتونیم برنده صلح باشیم. ما باید همون راه سختی رو بریم که آلمانیها و ژاپنیها رفتن، با اینکه نوامیسشون و غروشون از دستشون رفت، ولی با پذیرفتن اتفاق اجتنابناپذیر، شکست، تونستن زنده بمونن، رشد کنن و حتی در بسیاری از موارد از فاتحانشون بهتر بشن! این اتفاق دیر یا زود میوفته، مگر اینکه ایران گزینههای زمستون هستهای، سوریه شدن و کره شمالی شدن رو بیشتر بپسنده. در انتخابات قبلی یاد گرفتیم، توی دنیای واقعی انتخاب بین خوب و بد نیست، بیشتر وقت ها بین بد و بدتر هست. در صلح میتونیم موجودیت و هویتمون رو نگه داریم، در جنگ هیچ اعتباری به هیچی نیست.
جنگ چقدر قریبالوقوع است؟ به طور خلاصه اگر الگوی تاریخی را ملاک بگیریم: ✔️ دو ناو = بازدارندگی شدید ✔️ سه ناو = فشار عملیاتی ✔️ چهار ناو یا بیشتر = آمادگی برای سناریوی گسترده در حال حاضر، آرایش موجود بیشتر به «فشار حداکثری برای امتیازگیری» شبیه است تا چیدمان نهایی یک تهاجم تمامعیار. اما اگر روند استقرار با همین سرعت ادامه یابد و تعداد ناوها به چهار برسد، آنگاه میتوان گفت وارد فاز پیشتهاجمی کلاسیک شدهایم، فازی که معمولاً چند هفته پیش از آغاز عملیات تکمیل میشود. @informaxioeditorial
💠 نگاه عمیق به آرایش قوا آمریکا؛ آیا شمارش معکوس برای جنگ آغاز شده؟ سؤال اصلی این نیست که «جنگ میشود یا نه؟»؛ جنگ حتمی است. سؤال اصلی این هست: آیا آرایش قوا فعلی آمریکا به آرایش تهاجمی کلاسیک است شبیه است یا هنوز در سطح بازدارندگی مدیریتشده باقی مانده؟ برای پاسخ به این سوال، باید به چهار نکته برگرفته از الگوهای تاریخی نگاه کنیم: ۱. آمریکا چگونه جنگ را شروع میکند؟ در هر دو جنگ بزرگ علیه عراق (یکی در ۱۹۹۱ و دیگری در ۲۰۰۳) الگو یکسان بود: 🔹 قبل از شروع حمله، ناوهای هواپیمابر به منطقه سرازیر شدند. 🔹 افزایش نیرو «قبل» از آغاز جنگ اتفاق افتاد، نه در حین آن. 🔹 حمله زمانی آغاز شد که ظرفیت لازم از پیش مستقر شده بود. در ۱۹۹۱ حدود شش ناو هواپیمابر پیش از آغاز عملیات در منطقه مستقر شدند و در اوج به هفت رسید. در ۲۰۰۳ پنج ناو پیش از حمله حاضر بودند و کمی بعد به شش رسید. این یعنی آمریکا یک جنگ بزرگ را با «نصف ظرفیت» آغاز نمیکند و بعداً تکمیلش کند؛ بلکه ابتدا ظرفیت را کامل میکند، بعد حمله میکند. ۲. چه مدت طول میکشد تا این ظرفیت شکل بگیرد؟ انتقال یک ناو هواپیمابر از آمریکا به خاورمیانه بین دو تا چهار هفته زمان میبرد. اما مسئله فقط حرکت ناو نیست: 🔹 اسکورت دریایی 🔹 لجستیک 🔹 استقرار هوایی 🔹 هماهنگی با پایگاههای منطقهای 🔹 آمادهسازی سیاسی و دیپلماتیک به همین دلیل، در ۱۹۹۱ تقریباً پنج ماه طول کشید تا ظرفیت کامل شکل بگیرد. در ۲۰۰۳ این روند حدود دو تا سه ماه زمان برد. بنابراین از ژانویه(دی ماه) که تنشها آغاز شده، از نظر تاریخی پنجره زمانی منطقی برای تکمیل یک آرایش تهاجمی گسترده میتواند حوالی مارس تا مه(فروردین و اردیبهشت ماه) باشد برای حملهای در مقیاس بزرگ است. ۳. اما آیا امروز هم به شش ناو نیاز است؟ فناوری و شیوه جنگ آمریکا از ۴۰ سال پیش خیلی تغییر کرده است. 🔹 برد موشکهای کروز افزایش یافته. 🔹 بمبافکنهای دوربرد نقش بزرگتری دارند. 🔹 پهپادها و جنگ سایبری ظرفیت مکمل ایجاد کردهاند. 🔹 پایگاههای منطقهای گستردهتر شدهاند. بنابراین امروز برای آغاز یک عملیات گسترده به شش ناو هواپیمابر نیاز نیست. اما کمتر از چهار ناو برای یک جنگ تمامعیار علیه کشوری با وسعت، جمعیت و عمق استراتژیک ایران، از نظر تاریخی و عملیاتی منطقی به نظر نمیرسد. دو ناو بیشتر نشانه بازدارندگی و مدیریت بحران است، نه آمادگی برای اشغال یا حملهی فراگیر. چهار ناو، حداقلِ سطحی است که میتوان آن را آرایش تهاجمی جدی دانست. بیش از آن، پیام واضحتری از تصمیم قطعی خواهد بود. ۴. آیا آمریکا اکنون با حداکثر ظرفیت ممکن نیروها را جابجا میکند؟ نشانهها حاکی از آن است که واشنگتن از کل ظرفیت ناوگانش استفاده نکرده. این یعنی: 🔹 افزایش حضور تدریجی است، نه بسیج کامل نیروها. 🔹 هنوز فضای مانور سیاسی باقی مانده. 🔹 تصمیم نهایی احتمالاً گرفته نشده است. آمریکا معمولاً اگر تصمیم به حمله قطعی بگیرد، آن را در قالب انباشت آشکار نیرو نشان میدهد، چون خودِ انباشت بخشی از فشار روانی و بازدارندگی است. 🧭 جمعبندی تاریخ نشان میدهد آمریکا جنگ بزرگ را بدون انباشت کامل نیروها آغاز نمیکند. جنگهای ۱۹۹۱ و ۲۰۰۳ هر دو با آرایش از پیش تکمیلشده شروع شدند. فناوری امروز شاید نیاز به شش ناو را کاهش داده باشد، اما برای عملیاتی در مقیاس ایران، کمتر از چهار ناو بعید است کافی باشد. اگر تنشها از دی آغاز شده باشند، پنجرهی زمانی اسفند تا فروردین میتواند نقطهای باشد که تصمیم نهایی به تکمیل آرایش، یا با توقف آن گرفته شود. فعلاً آنچه میبینیم، افزایش تدریجی است، نه بسیج گسترده. در سیاست نظامی آمریکا، تفاوت این دو بسیار تعیینکننده و مهم است. چهارشنبه، بیست و نهم بهمن ۱۴۰۴ #Editorial@informaxio @informaxioeditorial
💠 فروپاشی نهایی نظم بینالملل؛ وقتی «هژمون نظم بینالمللی» هم قوانین را کنار میگذارد! حملهی مستقیم ایالات متحده به ونزوئلا و ربودن رئیسجمهور مستقر یک کشور عضو سازمان ملل، نه صرفاً یک عملیات نظامی جنجالی، بلکه لحظهای تعیینکننده در تاریخ نظم جهانی است. این رویداد را نمیتوان در چارچوب معمول «مداخله»، «تغییر رژیم» یا حتی «نقض حقوق بینالملل» قرار داد؛ این مورد، عبور از خط قرم۳ بود که قرار بود حتی قدرتمندترین بازیگر سیستم نیز از آن عبور نکند. مسألهی اصلی، دفاع از نیکلاس مادورو نیست. حکومت مادورو، حکومتی سرکوبگر، فاسد و فاقد مشروعیت دموکراتیک است؛ واقعیتی که تقریباً هیچ تحلیلگر جدیای در آن تردید ندارد. اما نقطهی کانونی این تحلیل، جایی دیگر است: اینکه بدترین رژیمها هم مجوزی برای نابودی کامل قواعد سیستم بینالمللی به دست قدرتها نمیدهند. نظم بینالملل پیش از این هم رو به افول بود؛ اوکراین زیر تهاجم روسیه است، دریای چین جنوبی سالهاست به صحنهی اعمال قدرت چین تبدیل شده، خاورمیانه دهههاست میدان جنگهای نیابتی است، آفریقا عملاً بدور هر مدل نظم پایدار رها شده! اما همهی اینها یک ویژگی مشترک داشتند: هنوز وانمود میشد که قواعدی وجود دارد. آنچه در ونزوئلا رخ داد، پایان هر وانمودی است. وقتی کشوری که خود معمار و ضامن نظم پس از جنگ جهانی دوم است، بدون مجوز، بدون روند حقوقی، و بدون حتی تلاش جدی برای توجیه حقوقی، رئیسجمهور یک کشور دیگر را میرباید، پیام روشن است: دیگر حتی حفظ ظواهر هم لازم نیست! حتی اگر ــ بهفرض محال ــ هدف این اقدام «بازگرداندن دموکراسی» بوده باشد، باز هم انتقاد پابرجاست. نظم بینالمللی بر اساس «نیت خوب» بنا نشده؛ بلکه بر اساس روند، قاعده و محدودیت قدرت بنا شده است. وگرنه هر کشوری میتواند به بهانه کوچکترین بی عدالتی به یک کشور یورش ببرد، کاری که پوتین در مورد اوکراین کرد. وقتی قویترین بازیگر سیستم، خود را فراتر از همان قواعدی قرار میدهد که دیگران را به رعایتش وادار میکند، سیستم نه تضعیف، بلکه بیمعنا میشود. از این لحظه به بعد، هیچ کشوری ــ نه روسیه، نه چین، نه ایران، نه حتی بازیگران کوچکتر ــ دلیلی برای تظاهر به احترام به نظم موجود ندارد. چون ساختار نظم جهانی از بالا فرو ریخته است. برخلاف بسیاری از بحرانهای پیشین، اینبار با یک «نقطهی بازگشتناپذیر» مواجهیم. نظمی که هژمون(قدرت غالب) آن، خود آشکارا در تخریبش مشارکت میکند، دیگر قابل احیا نیست؛ نه با اصلاح، نه با اجماع، نه با بازتعریف. البته این به معنی آغاز هرجومرج نیست؛ بلکه اعلام رسمی پایان نظمی بود که سالهاست در حال مرگ تدریجی بود. جمعبندی: میتوان همزمان به دو حقیقت باور داشته باشیم: محکومکردن رژیم مادورو؛ و محکومکردن اقدام ایالات متحده. این دو نهتنها متناقض نیستند، بلکه جداییناپذیرند. زیرا اگر برای سرنگونی «بدها» هر قاعدهای مجاز شود، آنچه باقی میماند، جهانی است که در آن اعمال قدرت، تنها ضامن قانون است. و در چنین جهانی، هیچکس ــ حتی قدرتمندترینها ــ در امان نخواهند بود. سهشنبه، شانزدهم دی ۱۴۰۴ #Editorial@informaxioeditorial @informaxioeditorial
💠 نگاه عمیق به سالی که گذشت (ورژن نظامی): سالِ مرگِ جنگِ کلاسیک خوشبختانه سال ۲۰۲۵ سال آغاز یک جنگ بزرگ جدید نبود ولی سال پایانِ «درک ما از جنگ به شیوه کلاسیک» بود. آنچه در این سال از هم پاشید، نه ارتشها بودند و نه حتی جبههها؛ بلکه این تصور بود که میدانیم جنگ مدرن چیست؛ تانکها، هواپیماها، ناوها دیگر مهمترین عامل تغییر خطوط مقدم و پیروزیِ نیستند. در ۲۰۲۵، جنگ دیگر یک «رویداد استثنایی» نبود؛بلکه بار دیگر به یک وضعیت دائمی، نسبتا کمهزینه، پراکنده و بیپایان تبدیل شد. ۱. عادیشدنِ جنگها و فروپاشی بازدارندگی کشورها مهمترین تحول نظامی ۲۰۲۵ این بود: شروع یک جنگ سلطهطلبانه دیگر هزینهٔ سیاسیِ بازدارنده ندارد. در چندین قسمت از جغرافیای جهان، از اروپای شرقی تا خاورمیانه و دریای سرخ درگیریهای نظامی ادامه یافتند بدون آنکه هیچکدام به «نقطهٔ عطفی» برسند. نه پیروزی نهایی، نه شکست قطعی و نه آتشبس پایدار، جنگها شروع شدند، ولی هیچ جنگی پایان نیافت! بازدارندگی کلاسیک (که قرار بود با ایجاد «هزینهٔ بالای سیاسی» مانع جنگ شود) عملاً بیاثر شده. وقتی هزینه جنگ ارزان میشود، برای دولتها جنگ دیگر ترسناک نیست. ۲. پایان انحصار خشونتِ مؤثر برای چندمینبار در یک قرن گذشته، قدرت نظامی دیگر در انحصار قدرتهای بزرگ نیست. گروههای کوچک، بازیگران غیردولتی و حتی بازیگران شبهدولتی توانستند با ابزارهایی بسیار ارزان خسارتهایی وارد کنند که پیشتر فقط از عهدهٔ ارتشهای کلاسیک برمیآمد. این یعنی: قدرت نظامی از «سرمایهمحور» به «دانش و تکنولوژی محور» تغییر ماهیت داده است. این تغییر به نظر برگشتناپذیر است. ۳. پهپاد؛ سلاحی که جنگ را دموکراتیزه کرد اگر بخواهیم فقط یک فناوری را بهعنوان نماد ۲۰۲۵ انتخاب کنیم بدون تردید پهپاد است! در جنگ مدرن پهپادها نه فقط ابزار شناسایی یا حمله، بلکه جایگزین توپخانه, نیروی هوایی و حتی جایگزین سربازها در برخی مأموریتها شدند! کاهش شدید هزینهٔ تولید، سادگی استفاده و امکان انهدام اهداف گرانقیمت با ابزارهای بسیار ارزان، منطق جنگ را وارونه کرده! در ۲۰۲۵، برای نابودکردن یک سامانهٔ چند میلیوندلاری، دیگر نیازی به جنگندهٔ پیشرفته نبود؛ یک پهپاد ارزان، کافی بود. این همان نقطهای است که توازن سنتی قدرت نظامی فرو میریزد. ۴. هوش مصنوعی؛ جنگ بدون نیروی انسانی! هوش مصنوعی در ۲۰۲۵ هنوز جنگ را تغییر نداده، اما آن را ماشینیتر کرده. تحلیل میدان نبرد، انتخاب هدف، پیشبینی حرکت دشمن و حتی تصمیمگیری تاکتیکی، بیش از هر زمان دیگری به الگوریتمها واگذار شده. این یعنی: مسئولیت اخلاقیِ جنگ، بیش از پیش محو شده و میشود. وقتی تصمیم شلیک را یک سیستم میگیرد، دیگر چه کسی مسئول است؟ ۵. جنگهای بیپایان در ۲۰۲۵، جنگها ادامه یافتند با اثر فرسایشی سنگین. جنگ به ابزار پیشفرض مدیریت بحران تبدیل شده. و این خطرناکترین شکل جنگ است: جنگی که نه میخواهد تمام شود، نه میتواند تمام شود. 🧭 جمعبندی ۲۰۲۵ سال شروع یک جنگ جهانی نبود؛ اما سال جهانیشدنِ جنگ بود! جنگ ارزانتر شد، جنگ پراکندهتر شد، و جنگ از کنترل(اخلاقی و معنوی) انسانها خارج شد. جهان وارد دورهای شده که در آن، قدرت نظامی دیگر تضمینکنندهٔ امنیت نیست؛ بلکه صرفاً تضمینکننده توان پاسخ دادن به خشونت است، نه خاتمه آن، و این شاید تاریکترین میراث نظامی سالی باشد که گذشت! پنجشنبه، یازدهم دی(یکم ژانویه) ۱۴۰۴(۲۰۲۶) #Editorial@informaxioeditorial #Yearinreview@informaxioeditorial @informaxioeditorial
🧭 جمعبندی خوشبختانه برخلاف انتظارات ۲۰۲۵ سال فروپاشی اقتصادی نبود بلکه سالِ پایانِ بسیاری از قطعیتهای اقتصادی بود. نه دلار سقوط کرد، نه بازارها تعطیل شدند و نه نه تجارت جهانی متوقف شد؛ اما این باور که اقتصاد جهانی میتواند بدون سیاستهای مستحکم، بدون اراده قدرتها و بدون اصطکاک ژئوپلیتیک عمل کند، برای همیشه از بین رفت. جهان وارد دورهای شده که در آن، اقتصاد دیگر ابزار رفاه اجتماعی نیست بلکه میدان رقابت بقا و سازگاری قدرت هاست! دورهای که در آن ثبات یک امتیاز است نه حق. پنجشنبه، یازدهم دی(یکم ژانویه) ۱۴۰۴(۲۰۲۶) #Editorial@informaxioeditorial #Yearinreview@informaxioeditorial @informaxioeditorial
💠 نگاه عمیق به سالی که گذشت (ورژن اقتصاد): سالِ فرسایشِ «نظم اقتصادیِ لیبرال» به مانند عرصه سیاست، سال ۲۰۲۵ سال یک سقوط ناگهانی نبود؛ اما سالی بود که ستونهای اصلی نظم اقتصادیِ پساجنگ سرد، یکییکی دچار ترکهای ساختاری شدند. نه دلار از میان رفت، نه نظام سرمایهداری متوقف شد؛ اما آنچه از میان رفت، «باور باقیمانده به پایداری» این نظام(غربی-آمریکایی) بود. ۲۰۲۵ سالی بود که اقتصاد جهانی نشان داد دیگر نه براساس منطق رشد پایدار، بلکه بر مدیریت بحرانِ تمرکز دارد. در ادامه، مهمترین تحولات اقتصادی این سال را بهصورت ساختاری مرور میکنیم: ۱. تحریمها؛ از ابزار تغییر سیاستها به عامل بیاثرکنندهی نظم اقتصادی تا پیش از دههی ۲۰۲۰، تحریمها ستون اصلی سیاست مقابلهای غرب بودند؛ ابزاری کمهزینه، غیرنظامی و مؤثر برای تغییر رفتار دولتها، اما ۲۰۲۵ سالی بود که این ابزار، عملاً به سقف کارایی خود رسید. تحریمهای غرب علیه روسیه، برخلاف تصورات نه باعث فروپاشی اقتصادی شدند و نه تغییر سیاسی معناداری در سیاستهای مسکو ایجاد کردند. در عوض، زنجیرههای انرژی، بازارهای مالی اروپا و امنیت اقتصادی کشورهای تحریمکننده را فرسوده کردند. پیامد مهمتر این موضوع اما، در سطح سیستمیک بود: کشورهای غیرغربی، برای نخستینبار، تحریم را نه یک «استثناء»، بلکه یک وضعیت دائمی بالقوه تلقی کردند. نتیجه؟ شتاب در ایجاد سازوکارهای جایگزین: تجارت دوجانبه، ارزهای محلی و منطقهای (بریکس)، مسیرهای مالی غیرغربی و کاهش وابستگی به نهادهای غربمحور. تحریمها در ۲۰۲۵ نه تنها نظم جهانیِ غربی را تثبیت نکردند، بلکه انگیزهی خروج از آن را مشروع و عقلانی جلوه دادند! ۲. دلار؛ سقوط نکرد، اما دیگر «ارز پیشفرض» نیست! مطابق انتظار، دلار در ۲۰۲۵ سقوط نکرد؛ اما جایگاه «بیرقیب» آن برای نخستینبار بهطور جدی زیر سؤال رفت. کسری بودجهی مزمن آمریکا، بدهی فدرالی افسارگسیخته و استفادهی سیاسی بیش از حد از جایگاه دلار به عنوان ارز مرجع، باعث شد حتی متحدان نزدیک واشنگتن به این پرسش فکر کنند: آیا نگهداشتن ذخایر ارزی در سیستمی که میتواند هر لحظه سقوط کند، عقلانی است؟ در این میان، چین نقش مهمی ایفا کرد؛ نه با حمله مستقیم به دلار، بلکه با عادیسازیِ تدریجیِ جهانِ بدون دلار مطلق. افزایش تسویههای غیردلاری، قراردادهای انرژی با ارزهای محلی و تقویت نقش یوان در تجارت منطقهای، همگی بدون سر و صدا، اما با اثر احتمالیِ انباشتی در سالهای پیش رو انجام شدند. دلار همچنان «محور اقتصاد جهان» است، اما دیگر تنها گزینه نیست. حتی همین تغییر ادراک، برای یک نظم مالی مثل آمریکا، خطرناکتر از هر بحران مالی دیگری است. ۳. انرژی؛ بازگشت سیاست به قلب اقتصاد ۲۰۲۵ نشان داد که عصر «بازار آزاد انرژی» بیشتر یک توهم بوده تا واقعیت قابل دستیابی. نفت و گاز بار دیگر به ابزار سیاست بدل شدند؛ نه فقط در دست روسیه یا اوپک، بلکه در معادلات خاورمیانه، تحریمها و رقابتهای ژئوپلیتیک غرب(قضیه ونزوئلا). اروپا که قرار بود با گذار به انرژی سبز از این چرخه خارج شود، در عمل میان امنیت انرژی، تورم و نارضایتی اجتماعی گرفتار شده. در این میان، کشورهای تولیدکننده انرژی دریافتند که کنترل عرضه هنوز قدرتساز است، حتی در جهانی که از انرژیهای تجدیدپذیر سخن میگوید. اقتصاد انرژی در ۲۰۲۵ نشان داد که گذار به انرژی پاک، بدون ثبات سیاسی و سرمایهگذاری عظیم و هدفمند قدرتها بیشتر یک شعار است تا یک سیاست! ۴. چین؛ اقتصادِ سازگار در جهانِ ناپایدار برخلاف روایتهای رایج، چین در ۲۰۲۵ نه موتور رشد جهانی بود و نه بیمار در حال احتضار. رشد اقتصاد چین آهستهتر شد، اما فرو نپاشید. در جهانی که اقتصادها بر پایهی شوکدرمانی زندگی میکردند، چین مدل دیگری را تثبیت کرد: رشد پایدار کنترلپذیر؛ انبساط مالی محدود، اما بدون بحران سیستمیک. چین نه در برابر تحریمهای غربی تسلیم شد و نه به جنگ ارزی متوسل گشت؛ بلکه با تنظیم(کاهش) انتظارات، کاهش وابستگیها و گسترش روابط جنوب–شرقی آسیا، خود را با جهانِ بیثبات فعلی وفق داد. در جهانی که دیگر «رشد انفجاری» تضمین بقا اقتصادی نیست، توان مدیریت افت و تبدیل بحران به فرصت به مزیت راهبردی اصلی تبدیل شده. ۵. اقتصاد جهانی؛ پایان واقعی توهمِ «رشد جهانی» شاید مهمترین ویژگی اقتصادی ۲۰۲۵ این بود که رشد جهانی، دیگر یک پروژهی جمعی نبود. برخی کشورها رشد کردند، برخی متوقف شدند و بسیاری عقب افتادند! اما هیچ سازوکار جهانی مؤثری برای متعادلسازی این شکاف وجود نداشت. نهادهای بینالمللی هشدار دادند، بانکهای مرکزی واکنش نشان دادند، ولی سیاستهای اقتصادی، بیش از آنکه هماهنگ باشند، واکنشی و مقطعی شدند. اقتصاد جهانی وارد مرحلهای شده که در آن نه بحران استثناء اس و نه ثبات قاعده. ادامه👇
💠 نگاه عمیق به سالی که گذشت (ورژن سیاست): سالِ فروپاشیِ «سیاستِ مدرن غربی» سال ۲۰۲۵ نه با یک انقلاب سیاسی آغاز شد و نه با سقوط رسمیِ یک نظام بزرگ؛ اما در عمل، سالی بود که بسیاری از سازوکارهای سیاسیِ تثبیتشدهی غرب پس از جنگ سرد، کارایی خود را از دست دادند. آنچه فرو ریخت، «نظام» به معنای کلاسیک آن نبود، بلکه نظام به معنای تصورِ قابلکنترلبودن سیاست جهانی توسط غرب بود. این سال، بیش از هر چیز، سالِ نمایانشدن شکاف میان قدرت واقعی و مشروعیت سیاسی بود. در ادامه به برخی از مهمترین اتفاقات سیاسی سالی که گذشت میپردازیم: ۱. بازگشت ترامپ و پایان اجماعِ سیاسی غرب مهمترین رویداد سیاسی ۲۰۲۵، بازگشت دونالد ترامپ به کاخ سفید بود؛ بازگشتی که اینبار نه بهعنوان یک «انحراف موقتی»، بلکه بهعنوان یک انتخاب آگاهانهی اکثریت رأیدهندگان آمریکایی ثبت شد. ترامپ در دور دوم خود، نه شعار «برهمزدن نظام غرب» را داد و نه وعدهی ساختن نظامی جدید؛ بلکه سیاست خود را آشکارا به معامله تقلیل داد، در سیاست خارجی ترامپ؛ اوکراین، ناتو، اسرائیل، چین و حتی اتحادیه اروپا، همگی در چارچوب «هزینه–فایده» بازتعریف شدند. این تغییر رویه، پیامد مهمی داشت: برای نخستینبار پس از دههها، متحدان آمریکا فهمیدند که دیگر نمیتوانند روی «تعهد اخلاقی واشنگتن» حساب کنند؛ تنها چیزی که باقی ماند، توازن منافع کوتاهمدت بود. ۲. جنگ اوکراین؛ تثبیت بنبست سیاسی در سال ۲۰۲۵، جنگ اوکراین وارد مرحلهای شد که نه پیروزی در آن قابل تصور بود و نه شکست قطعی. روسیه از درون فرو نپاشید، اوکراین هم نتوانست موازنه قدرت در خطوط مقدم را تغییر دهد. غرب با واقعیتی روبهرو شد که از ابتدا از پذیرش آن طفره میرفت: تحریمها ابزار تغییر رژیم نیستند. در سطح سیاسی، این جنگ به فرسایش انسجام غرب منجر شده؛ اروپا میان فشار افکار عمومی، بحران انرژی و اختلافات داخلی گرفتار شده و ایالات متحده، با تغییر اولویتهای کاخ سفید، از نقش «رهبر مقاومت غربی» فاصله گرفت و نقش «میانجی» به خود گرفت! امسال نیز جنگ ادامه یافت، اما سیاست پیرامون آن تغییری نکرد، پس عقلا پایان مشخصی بر این جنگ خانمانسوز میسر نیست. ۳. بحران غزه و سقوط مشروعیت نهادهای بینالمللی اگر اوکراین باعث بحران کارآمدی سیاست بینالمللی(غربی-آمریکایی) بود، غزه بحران مشروعیت آن بود و هست. در ۲۰۲۵، آنچه در غزه رخ داد، صرفاً یک فاجعه انسانی نبود؛ بلکه آزمونی بود برای نهادهایی که قرار بود «خط قرمز» تعریف کنند و از آن دفاع کنند. سازمان ملل، دادگاه لاهه، نهادهای حقوق بشری و حتی دولتهای اروپایی، همگی واکنش نشان دادند و محکوم کردند؛ اما هیچکدام قادر به اعمال اراده سیاسی مؤثر بر اسرائیل نبودند. اینجا بود که برای بخش بزرگی از جهان، این گزاره برای بار چندم تثبیت شد: «قانون بینالملل، نه جهانشمول است و نه بیطرف؛ بلکه تابع موازنه قدرت است.» ادراک این تعریف، ضربهای عمیقتر از هر جنگی(حتی جهانی) به نظم سیاسی جهانی وارد کرد. ۴. سیاست چین؛ سیاستِ صبر بهجای سیاستِ تقابل برخلاف پیشبینیها، چین در ۲۰۲۵ نه وارد درگیری مستقیم با تایوان (و غرب) شد و نه تلاش کرد رهبریِ سیاسی جهان را بهدست گیرد. پکن، آگاهانه، سیاست «نشستن و نظارهکردن» را انتخاب کرد. در جهانی که بازیگران اصلی درگیر بحران مشروعیت، فرسایش منابع و بیثباتی داخلی بودند، چین نشان داد که گاهی بهترین کنش سیاسی، خودداری از کنش است! چین نه نظم موجود را نجات داد، نه نظم جدیدی ایجاد کرد؛ نه چیزی به دست و نه از دست داد، شاید این در یک سیستم رو به رشد سیاست بدی باشد، ولی سیستم سیاست جهانی در خال رشد نیست، بلکه در حال سقوط آزاد است، و دقیقاً به همین دلیل، برنده سیاسی امسال، مثل دهه گذشته، چین بود! 🧭 جمعبندی ۲۰۲۵ سال فروپاشی ناگهانی نبود؛ سال افول تدریجیِ سیاستهای (غلط) قابلپیشبینی بود. نه نظم قدیمی رسماً سقوط کرده، نه نظم جدیدی متولد شده. جهان وارد مرحلهای شده که در آن، سیاست بیش از آنکه بر قواعد تکیه کند، بر قدرت، معامله و صبر استوار است. مرحلهای که در آن، مشروعیت کمتر از گذشته تولید میشود و بیشتر مصرف میگردد! این وضعیت، نه موقتی بهنظر میرسد و نه گذرا. به نظر میرسد در حال حرکت به سمت نظام بینالمللی در قرون گذشته(قبل از جنگ جهانی دوم) هستیم، جهانی بدون ابرقدرت و بدون قوانین محدود کننده برای قدرت های بزرگ که هرچه میخواهند و میتوانند، بزور بگیرند! پنجشنبه، یازدهم دی(یکم ژانویه) ۱۴۰۴(۲۰۲۶) #Editorial@informaxioeditorial #Yearinreview@informaxioeditorial @informaxioeditorial