رگنوشتههای بیصدا
Статистикаنوشتهها از لابهلای رگهای بیصدا جاری میشوند، جایی که کلمات از اعماق سکوت زاده میشوند، نطفههایی از درد تنها برای آنهایی که جسارت لمس تاریکی را دارند، نمایان میشوند. @xlumio
- Последний пост
- 15 янв.
- Последнее чтение
- 12 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
روزمرههای یک تروریست مسلح سه روز بود که نمیشد توی روبیکا پیام فرستاد. پروتکلها میگفتن که اگه روبیکا سه روز قطع بود وارد شاد بشیم. اولین غافلگیری رو وقتی تجربه کردیم که متوجه شدیم سطح دسترسی ارسال پیام توی شاد رو نداریم و باید دانشآموز باشیم تا بتونیم قرار حمله مسلحانه رو هماهنگ کنیم. در نتیجه طبق قراری که با بچههای گروهک داشتیم ساعت ۸ صبح آنلاین شدم و سریع وارد آخرین مقالهی زومیت شدم تا بتونیم قرار حملهی مسلحانه بعدی رو هماهنگ کنیم که دیدم ای دل غافل: به دستور مقام امنیتی دیدگاههای زومیت تا اطلاع ثانویه غیرفعال شد. واقعا تروریست مسلح بودن در این زمونه کار سختی شده. اون از پیامک، این هم که از بخش کامنتهای زومیت. عملیات شکست خورد. +۴۰۰ هزار نفر درسته ما تروریستهای مسلح هیچ ارتباطی با هم نمیتونیم بگیریم ولی در دورههای ویژهای که گذروندیم، یاد گرفتیم که باید از کوچکترین اطلاعات بیشترین استفاده رو بکنیم و دنبال کد باشیم. مثلا وقتی ساعت سه صبح پیامک میاد: مردم شریف ایران با مشارکت شما، بخش مهمی از شبکههای تروریستی صهیونی-آمریکایی شناسایی و منهدم شده و این عملیات همچنان ادامه دارد. بیش از ۴۰۰ هزار تماس شما با ۱۱۴، نشاندهندهی اعتماد و همراهی شماست. باید متوجه بشیم که این یه نشونهست. این پیام یه پیام عادی نیست. این پیام نشون میده که حداقل ۴۰۰ هزار تروریست مسلح تازهکار عضو گروهک شدن و باید استراتژی حمله رو عوض کرد. یعنی به جای شلیک و به آتش کشیدن ساختمونها، سری بعدی در انتخابات مجلس تهران شرکت میکنیم. با ۴۰۰ هزار رای میتونیم رئیس مجلس آینده رو انتخاب کنیم و از طریق نفوذ به خانهی ملت، ترور مسلحانه انجام بدیم. استانداردهای دوگانه یکی از نکاتی که هیچوقت در دورههای آموزش ترور متوجه نشدم اینه که چرا ما تروریستها استاندارد دوگانه داریم. همونطور که میدونید، وظیفه یه تروریست مسلح، صرفا ترور کردن هست. یعنی توی پیامهایی که از طریق واتساپ برامون ارسال میشه میگن که اگه تونستید پلیسها رو بکشید ولی اگه نتونستید، هر کسی دم دستتون بود رو بکشید. منتهی این دستور یک شرط داره. در شرایط اغتشاش آدمکشی بکنید؛ ولی اگه حماسه حضور بود دیگه آدمکشی نکنید. مثلا شبهایی که فراخوان اغتشاش اومده ما میریم ماموریت و آدم میکشیم ولی روزهایی که فراخوان حماسهی حضور اومده استراحت میکنیم. به هر حال هر شغلی پیچیدگیهای خاص خودش رو داره. تروریست عبرت میگیرد ما شکست خوردیم و همونطور که بزرگان گفتن، باید از شکستها عبرت گرفت. من به شخصه طی این چند روز که امکان هماهنگی عملیات ترور رو نداشتم، تصمیم گرفتم با گوش دادن به صداوسیما و فارسنیوز توبه کنم و آدم خوبی بشم. درسهایی که من طی این مدت یاد گرفتم، این موارد بود: ۱. درسته آب جز نیازهای حیاتی بشر هست ولی همین آب وقتی در اختیار دشمن قرار بگیره، میتونه باعث ناامنی و غرق شدن جوونها بشه. در نتیجه باید آب رو به روی ۹۰ میلیون ایرانی به جز لاریجانی و خبرگزاری فارس بست تا دشمن از آب گلآلود ماهی نگیره. هر کسی هم نیاز به آب داشت، به دفتر فارس مراجعه کنه. خود آقای شریعتمداری از پنجره میشاشند توی دهنشون. ۲. افراد در جامعه به چهار دستهی مردم عادی، اغتشاشگر، تروریست مسلح و پلیس تقسیم میشن. مردم عادی کسی رو نمیکشند. اغتشاشگر فقط پلیس رو میکشه. پلیس فقط تروریست مسلح رو میکشه و تروریست مسلح، هم مردم عادی، هم اغتشاشگر و هم پلیس رو میکشه. در نتیجه برای اینکه در این مملکت شانس بقای بیشتری داشته باشید، طبق قانون احتمال باید تروریست مسلح بشید. ۳. در عرصهی مملکتداری، گاهی اوقات باید چیزهای کوچک رو بزرگ دید و چیزهای بزرگ رو کوچک. مثلا خسارت وارده به یک سطل زباله میتونه عامل بلعیدن مالیات یک سال مردم باشه و امر ناپسندیه؛ ولی قطع شدن اینترنت گمرکها و کسبوکارها، سرقت دکل نفت یا اختلاس بانک آینده و چای دبش خیر. ۴. نور بر تاریکی پیروز است. ع.خ
لعنت به ترسوهایی که از کلمه هم میترسن.
без подписи
وی کسی است که همیشه درد هایش را با دیگران به اشتراک میگذارد. اما گاهی دردهایی هستند که هر کس تنها قطعه هایی از آن را میدانند؛ و حتی اگر کسی کل آن را بداند، نمیتواند حتی ذره ای درکش کند. حالا سوال این است... دردی را که نمیتوان به کسی گفت به که بگوید؟ شاید آنقدر ها دردناک نیست که نتوان تحملش کرد. شاید فقط مانند یک بچه به خاطر کوچکترین دردها، ناراحت میشود. شاید هم خودش است که باعث درد خود شده است و خود بی خبر است. ای روزگار او روزی به این روز ها مینگرد و تنها گریه میکند. نه چون دردناک بوده؛ بلکه چون درد های جدیدش با آن ها قابل مقایسه نیستند. شاید باید درک کند که باید قدر هر روز را بداند. چون که شاید در آینده هیچ روزی به شیرینی این روز ها نخواهد دید.
سلام فضای(ی.) نامهات را خواندم. جای شگفتی دارد که هنوز برایت عجیب هستند. گمان میکردم نگاهت از فاصله ستارگان به آدمیزاد کافی باشد که بدانی آدمی هیچگاه ساده نیست. تو از انواع آنها گفتی؛ از آنان که میگریزند و آنان که میچسبند. اما بگو، مگر میشود زندگی را بیاعتماد دانست و در عین حال از آن سهم خواست؟ آدمها دل میبندند به آنچه از همان لحظه نخست، پایان جداییاش نوشته شده. همین تناقض زیستنشان را دوام میدهد. گمان نکن که بیداریشان نعمت است. بیدار بودن در این سیاره اغلب باریست که شانهها را خرد میکند. اگر دیدی کسی به واژه و تصویر و کاغذ پناه میبرد، به چشم پایداری نگاه نکن؛ او در حال ساختن قفسی زیباتر برای پرنده زندهبهگور خاطراتشست. در این سرزمین، خوابیدن حکم پناه بردن به غاری خنک را دارد، فراموشی جرعهای زهرست که نجات میبخشد و آنان که از آن بیبهرهاند، با دیدگانی فرسوده همه چیز را در مه میبینند. کاپیتان رنگپریده
سلام کاپیتان آدمها عجیباند. عدهای از آنها هستند که میخواهند خاطرات را فراموش کنند و از هیچ تلاشی برای فراموش کردن رویگردان نیستند. اما دستهی عجیبتر کسانی هستند که نسبت به لحظاتی که میگذرانند حریصاند. با چنگ و دندان میخواهند نگهشان دارند. تمام چیزهایی کوچکی که ممکن است فراموش شوند را میان واژگان، تصاویر، فیلمها، کاغذ و خلاصه هر چه که دستشان بیاید؛ اسیر میکنند. امروز یک نفر که عضوی از دستهی عجیبتر بود را دیدم. فکر میکنم این آدمها به زندگی بیاعتماد اند. البته که من هم میدانم زندگی قابل اطمینان نیست کاپیتان ولی اکثر آدمها این را نمیدانند و همهی چیزهایی که دارند، ابدی میشمارند. فکر میکنم دستهی عجیبتر، اسیر این خیالات خام نیستند. کمی بیدار ترند. بدخواب شدهاند... فضای(ی.) For dear: https://t.me/xlumio
۲:۴۷ زمان رایج از خواب پریدنها نیمه شبی ۷:۴۶ زمان حادثه ۱۱ سپتامبر ۸:۱۵ زمان سقوط بمب اتم در هیروشیما
هیچ آدمیزادی نشانی از آن بیمارستان ندارد. انگار در شکاف میان دو ثانیه بنا شده، جایی که زمان از نفس میافتد. دیوارها رنگ ندارند و پنجرهها نوری نمیتابانند. درونش تختهایی ردیف شدهاند که بر هر کدام لحظهای نیمه جان خوابیده است؛ لبخندی که نیمه راه شکست، بوسهای که هرگز فرود نیامد، کلمهای که میان گلو پوسید. آنها بیچهرهاند اما سنگینی حضورشان اتاق را پر میکند. پرستاران مشغولاند. سرمهایی از نور رقیق به رگ لحظهها وصل میکنند ولی هیچکدام را زنده نمیکنند. کارشان فقط عقب انداختن فروپاشیست، مثل کسی که سنگها را روی هم میچیند و هر لحظه ممکن است فرو بریزند. ساعتهایی روی دیوار قرار دارند که عقربههایشان از تکان خوردن میهراسند. ۲:۴۷، ۷:۴۶، ۸:۱۵. کسی جرئت نمیکند به آنها دست بزند؛ میدانند با یک تکان، بیماران مثل شیشه خواهند شکست. راهروها بوی باران مانده و کاغذ خیس میدهند. در گوشهای صدای مکالمههای نیمه کاره شنیده میشود؛ نه از دهانی، بلکه از خود دیوارها. «ای کاش…»، «دوباره...»، «دوستت...». در زیرزمین، سردخانهایست با کشوهای فلزی. روی هر کشو برچسبی چسباندهاند. رویای نیمه سوخته، خداحافظی بلعیده شده، قرار ناتمام. کسی نمیداند نخستین دیوار این مکان را چه دستی بالا برد. عدهای میگویند خود لحظهها برای مرگ جایی نداشتند و بیپناه دور یکدیگر جمع شدند؛ عدهای دیگر باور دارند این بیمارستان نه جایی بیرون، بلکه انعکاس خاموشی درون هر انسان است؛ ساختمانی که با هر حرف خوردهشده و نگاه بیجواب، آجر به آجر قد میکشد. تختهای خالی که در تاریکترین اتاقها انتظار میکشند، نه برای آینده و نه برای گذشتهاند. برای لحظههاییاند که هیچوقت به دنیا نیامدند اما تا ابد درونمان زندهاند.
شب روی وجودم پرده انداخته است. ذهنم شلوغ است اما قلمم ساکت. حرفهایم دیگر گفتنی نیست. اگر هم بگویمشان، کسی نمیشنود. با یک چوب نازک کلام مردهام را تکان میدهم. بیدار نمیشود. مرده را نمیشود زنده کرد. معنا و باورهایم زیر سوالات لگد مال شده اند، آدمها واقعی به نظر نمیرسند و بیحسی به تمام علایقم حمله کرده است اما غرور سعی دارد سر پا نگهام دارد. لاشهی پوسیدهی قهرمانی را که از من ساخته بود، ول نمیکند. زخمهایی که برداشتهام را نشانم میدهد. طوفانهایی که گذراندهام را بر میشمارد میگوید باید به جایی برسند اما من خستهام. شاید هرگز از چاهی که در آن افتادهام بیرون نیایم و حین تماشای ماه به داستانم پایان بخشم. For dear: https://t.me/xlumio
به نظرم یادداشتهای زیرزمینی از فیودور داستایفسکی انتخاب مناسبی باشه. ما در این کتاب با یک ضدقهرمان طرف هستیم که افکار خودش رو تشریح میکنه و از بخشی از زندگیای که گذرونده روایت میکنه. فردیت دادن اشتباهها به ما، لذتی که در اوج ناامیدی یافت میشود، صادق نبودن انسان در مقابل دیگران و خودش، خودخواهی معقول و سالم، آگاهانه به خطا رفتن، اهانتی که موجب تعالی میشود و مهمتر از همه، دیدی که مردزیرزمینی به انسانها داشت از مواردی بودن که توجه من رو جلب کردن و به نظرم ممکنه برای تو هم جالب باشن. اما باید این رو هم بگم که از اونجایی که کتاب ژانر فلسفی داره، کشش داستانی خیلی بالا نیست و برای خوندن کتاب باید حوصله به خرج داد و کمی هم سختخوانه اما جنس نوشتههای تو به من میگه که تو از این چالش استقبال میکنی. نوت اول کتاب: با یک واقعیت تاریک چطوری دوست من؟ For dear: https://t.me/xlumio :)
هیچوقت از آن چاه بیرون نیامدى. نه واقعا. فقط شکل افتادنت عوض شده، فقط زاویه سقوطت فرق کرده. سالهاست که مدام در حال تجربه نسخههای تازه دردهای تکرارى هستى؛ یکى در لباس لبخند، یکى پشت جملههای ساده دیگران، یکى با صدایی آشنا که فقط بلد بود نامت را بگوید؛ و هر بار که خیال کردى شاید این بار بشود نفسی کشید، این بار شاید زمین کمى نرمتر باشد، این بار شاید یک نفر پیدا شود که دستت را بگیرد و نکشدت سمت ته گنداب، چیزی درست همان جایی که تازه ایستاده بودى، زیر پایت لگد زده. آرام، بىهشدار، بىدلیل. چون هستى. چون هنوز زندهاى. چون یادت رفته بود سهم تو از زندگی فقط تحمل است. با دستهایی که سالهاست حس ندارند، با زانوهایی که پیش از این هم بارها شکسته بودند، با چشمی که دیگر حتى سیاهى هم در آن موج نمیزند، باز خودت را بالا کشاندى. نه به امید چیزى. نه براى فتح، براى بقا. براى اینکه خودت را قانع کنى هنوز میشود از این گنداب بیرون آمد، حتی اگر هیچ جا منتظرت نباشند. حتی اگر هیچکس، هیچوقت، احوالت را نپرسیده باشد. اما هر بار که تصمیم گرفتى فقط چند لحظه آرام بگیرى، درست همان موقع، تمام آن آرامش مصنوعى ترک برداشت. نه با انفجار، نه با حادثه. با یک نگاه، با یک واژه، با لرزشى که تنها تو میفهمى از کجاى استخوانت شروع شده؛ و باز... افتادى. باز آنجا. باز تاریکى. باز سکوتی که سالهاست با تو مانده. باز چاهى که مىدانى اسم ندارد و هیچکس هم براى نامیدنش عجله ندارد. مىدانى؟ تو دیگر از افتادن نمیترسى. از بالا آمدن مىترسى. از آن ثانیهای که خیال مىکنى تمام شد، از آن لحظهاى که جرئت مىکنى به زندگى لبخند بزنى، وقتى دست مىبرى سمت درى که سالها بسته بود و همان لحظه، چیزى از پشت، پرده را کنار مىزند و دوباره پرتت مىکند آن پایین. نه با خشم. با عادت. با بىرحمى آرامى که فقط مخصوص جهان توست. سکوتت دیگر انتخاب نیست. اجبار است. آموختهاى چطور درد را لابهلاى کلمات مخفى کنى، چطور اشک را وقتى مىآید، عقب بزنى، چطور به آدمها بگویى خوبم در حالى که داری جنازه یک تکه تازه خودت را دفن مىکنى. خودت را تکه تکه از دست دادهاى. هر بار که بالا آمدهاى، بخشى از تو جا مانده. حالا جز چند لایه نازک قابل استفاده براى دیگران، چیزى از تو نمانده. شاید براى همین دیگر حتى درد هم تمام قد به دیدنت نمىآید. فقط گاهى سایهاش از روى تنت رد مىشود تا یادت نرود هنوز باید ادامه بدهى. تو فقط ماندهاى؛ نه با خواستن، نه با انگیزه. فقط چون نرفتى. چون هیچکس نگفت: «دیگر بس است.» چون مرگ تو را ندیده. چون سقوط جاذبهاش را از دست نداده. چون هنوز این چاه، جا دارد. براى افتادنهاى بیشترت، براى زخمهایى که از همان جاهایى باز مىشوند که با لرزش دوخته بودى. نشستهاى؛ نه بر خاک، نه بر نور. میان بىنامى مطلقى که اسمش دیگر نه زندگىست، نه مرگ، نه نجات. ادامه دادن. تنها بودن. تنها پوسیدن بىصدا و اینکه هنوز نفس مىکشى، فقط نشانه باقى مانده حیاتت است؛ آن هم نه براى اینکه زندهاى، براى اینکه هیچکس یادش نرفته هنوز مىتوانى بیشتر سقوط کنى.
انسان را ستودن، از بیهوشیست. انسان را «بهترین دوست انسان» دانستن، از آن غفلتهای سنگینیست که تنها از دهان همان انسان برمیآید. چون جز خودش، چه کسی فریب خودش را میخورد؟ او، این موجود موقر متعفن، این درنده آراسته، این مغز زنگ خورده در جمجمهای که به احترام عقل از آن یک قبه ساختهاند، هر آنچه لمس کرده را آلوده میکند. انسان پیش از آنکه عاشق شود، شکارچیست. پیش از آنکه دل ببازد، بازیگر است. او پشت هر مهربانیاش نقشهای نهان دارد، در هر نگاهش چاهی، در هر لبخندش تبری؛ و تو در کمال بیخبری، او را بهترین دوست مینامی، چون هنوز ضربه نرمش را حس نکردهای؛ همان ضربهای که نه از دشمن، که از نزدیکترینهاست، همان زخم آشنای همنوع، همان که از پشت میزند و بعد بر جنازهات اشک میریزد تا دل دیگران را ببرد. نه! کتاب اگر مردهست، از بیخوانندگی مرده، نه از بیارزشی. این تویی که آنقدر سطحی، آنقدر سبک، آنقدر پرشده از صدای شهر و شتاب کوچهها شدهای که دیگر سطرهای ساکت را نمیفهمی. تویی که واژه را چون مردهای در تابوت میبینی، چون قلبت دیگر به زبان خون نمیتپد. کتاب دریای مرده نیست، آینه زندهایست که تصویر تو را، همانگونه که هستی، نه آنگونه که خیال کردهای، بیرحمانه پس میدهد و چون تحمل تماشای چهره انسانی خودت را نداری، به جای خاموش کردن زشتی، آینه را میشکنی. تو میگویی انسان در کوچهها ساخته میشود، نه در کتاب. اما کدام کوچه؟ همان کوچهای که در آن کودک به کودک خنجر میزند؟ همان کوچهای که دیوارهایش بوی خیانت میدهند و زمینش لکههای زخمهای کهنه را در خود دارد؟ آری، در کوچهها «انسان» ساخته میشود، اگر انسان را در چهره دزد و نقاب تبهکار و لبخند ریا بشناسی. اما اگر انسان را نه آنگونه که هست، بلکه آنگونه که باید باشد بشناسی، خواهی دید که کوچهها گورستان همین امیدند. جایی که رویا پیش از آنکه قد بکشد، زیر چکمه واقعیت له میشود. آنجا که آرمانها را با طناب روزمرگی خفه میکنند و آنچه از انسان میماند، چیزی بیحقیقت است، بیافق، نفسزنان در خواب، خزنده در بیداری؛ چیزی میان استخوان و اضطراب، میان پوست و پوچی. تو از جادهها و کوهها سخن میگویی و نمیدانی که کوهها اگر ساکتاند، از فرط اندوه است و جادهها اگر بیانتها هستند، از آنجاست که هیچ مقصدی برای این قافله بیهویت نیست. آنکه در جادهها انسان میشود یا از انسان بودن بازمانده یا از آن گریخته. تو خیال کردهای لمس خاک بهتر از لمس معناست، ندیدهای که انسان آنقدر از روح تهی شده که خاک هم از رد قدمهایش تنفر دارد. اما آن نویسندهای که در اتاق بستهاش نوشت، او نه جدا از زندگی، که تنها در برابر فریادهای آن دوام آورد. او نوشت تا نفهمد. نوشت تا فراموش نکند. نوشت چون تنها راه نجات از دست انسان، «کلمه» بود. او در را بست چون بیرون دری نبود که به جایی ختم شود؛ و تو که درِ باز را مقدس میدانی، نمیفهمی که اتاق بسته، گاه از هزار میدان نبرد صادقتر است. نویسنده در آن سکوت، زندگی را نزیست، که بلعید. هر واژهای که نوشت، تکهای از خودش را جدا کرد تا مبادا انسان، خود را فراموش کند. تو که تنها بلدی راه بروی، خیره شوی، معاشرت کنی، نمیفهمی که گاه زیستن، تنها در تماشا و لمس نیست، در اندیشیدن است؛ اندیشهای که دیگر از انسان برنمیآید، چون ذهن او انباشته از زباله است؛ از تکرار، از فریادهای بیمعنا، از پژواک حماقتهایی که نام تمدن بر خود نهادهاند. انسان چیزیست میان زنده بودن و مزاحم بودن. او از مرگ نمیترسد، از تنهایی میترسد، چون در تنهایی با خودش تنها میماند و اینجا فاجعه آغاز میشود. کتاب، تنهایی را میپذیرد، چون راست میگوید. انسان همیشه دنبال شلوغیست، چون از حقیقت خویش میگریزد. اگر قایقی در طوفان دوام بیاورد، نه به خاطر دستهای انسان است، بلکه چون واژهای در دل چوب آن قایق حک شده. اگر جهانی هنوز باقیست، نه به لطف انسان، که با تحمل واژههای نانوشته است؛ با نیروی سکوتهایی که صداقت داشتند، نه لبخندهایی که کشتند. تو انسان را ستودهای و این بدترین نوع پرستش است. پرستش قاتل در لباس دوست، پرستش شعلهای که گرما نمیبخشد، پرستش مردهای که هنوز قدم میزند و خیال میکند در کوچهها انسان خواهد شد.
@menta_salix در پس پردهای که زمان بر جان میکشد، ناامیدی چنگ میاندازد به ریشههای وجود؛ نه آن ناامیدی دم دستی، که زخمی دیرپاست، که با هر نفس کشیدن، عمیقتر میشود و راه گریزی نمیگذارد. ترس درون سکوتی که فریاد نمیکشد، همچون سایهای دنبالهدار همراه است؛ نه ترس از چیزی که روشن است، بلکه از آنچه نمیتوان به زبان آورد، از درکی که هنوز سرآغاز است و نه پایان. تلاش، بیصدا و بینفس، ادامه دارد؛ نه برای تغییر، نه برای رهایی، که شاید برای پذیرفتن همین لحظههای تیره، همین درک محدود و همین سرزنشهای بیصدا که گاه بر دوش سنگینی میکنند، گاه بر جان. درک، همان خط باریکیست که میان تاریکی و روشنایی کشیده شده؛ خطی که با هر قدمی در آن، جهان تردیدناکتر میشود و گاه غریبتر. درکی که نه از آنچه میدانیم، که از آنچه میسوزد و نمیسوزاند. سرزنش، نه فریادی که به گوش دیگران برسد، که صدایی خاموش و تلخ است، صدایی که خود را نیز در بر میگیرد؛ بار سنگینی که گاه سبک میکند، گاه خرد. همه اینها چون رشتههایی تنیده در تار و پود روح، بیآنکه به نمایش گذاشته شوند اما بیوقفه جاریاند؛ داستانی که شاید هیچگاه به پایان نرسد و فقط باید شنیده شود در سکوت دل.
@minminsletters همه چیز از یک لرزش کوچک شروع شد. لرزشی در دل سکوت، انگار چیزی میان سینهام شکست بیآنکه صدایی بلند کند. مثل شاخهای خیس در مه. روزها گذشته بودند یا ایستاده بودند، فرقش را نمیدانم. تنها چیزی که مانده بود، احساسی بود شبیه افتادن در باتلاقی بیانتها، جایی که خاک و دل با هم یکی شدهاند، و هر چه بیشتر دست و پا بزنی، بیشتر فرو میروی در عمقی که نامی ندارد، شکلی ندارد، فقط میگیرد و رها نمیکند. همه چیز رنگ سایه گرفته بود. نه آن سایههایی که از نور میگریزند، نه. این یکی از دل خودم برمیآمد. مثل پردهای که آرام آرام بر پنجره جانم کشیده باشند. سایهای که از اندوه ساخته شده بود و رخنه کرده بود در همه چیز؛ در حرف زدن، در نگاه کردن، حتی در خندیدن. خندههایم انگار پشت شیشهای بخار گرفته گیر کرده بودند. دستی نبود که پاکشان کند. دستی نبود، اصلا. گاهی کورسویی از چیزی شبیه امید، نه آنقدر زنده که دل ببندم، نه آنقدر مرده که دل بکنم، از جایی دور میگذشت. مثل نوری که بخواهد راه را نشان دهد ولی خودش هم نداند کجا میرود. با هر بار دیدنش، دلم کشیده میشد، چشمم پر میشد، اما قدمی برنمیداشتم. چون هر بار که به سمتش میرفتم، میفهمیدم چیزی جز فریب نیست. نور خیال بود، نه نور نجات. دل که خسته میشود، خودش را پنهان نمیکند، بلکه در همه چیز خودش را پخش میکند. در لبها، در پلکها، در راه رفتن. و من حالا سالهاست که با دلی پر، ساکت ماندهام. کسی نفهمید آنچه مرا بلعید، چیزی بیرونی نبود. این من بودم که در خودم فرو رفتم، مثل قطرهای که در باتلاق گم شود بیآنکه صدایی بلند کند. تو نبودی و نبودنت مثل زخمی بود که خوب نشد، فقط عادت شد. مثل دردی که صبحها با آن بیدار شوی و شبها با آن بخوابی، بیآنکه کسی بپرسد: «کجای تو این همه درد دارد؟» من ماندم و سایه، من ماندم و باتلاق، من ماندم و کورسویی که دیگر نمیآمد. تنها چیزی که هنوز هست، این رخنه قدیمیست در سینهام، جایی که زمان از آن عبور نمیکند، جایی که خاطره نمیپوسد، جایی که تو… هنوز نفس میکشی، بیآنکه باشی.
@YouAreMySerendipityy باد از میان درختان میگذشت و صدای خندهاش را با خودش میبُرد، طوری که برگها هم به خجالت میافتادند. نور از لابهلای موهایش عبور میکرد و بر شانههایش مینشست، گویی میخواست در جایی امن، خستگی قرنها را زمین بگذارد. هر حضورش، تصنیفی ناتمام بود؛ چیزی میان آوازهای فراموششده و آغوشهای بیخواب. وقتی راه میرفت، زمین برای لحظهای تردید میکرد که زیر پایش باقی بماند یا راه را با او ادامه دهد. در هر پلک زدنش، جهانی خاموش میشد و جهانی دیگر، آرام سر باز میکرد. باغ از او یاد میگرفت چگونه شکوفه بزند. باران، طریقه افتادن را از صدای او تقلید میکرد. من، هر شب، در لابهلای رویاها، دنبال واژهای میگشتم که آن همه ظرافت را، آن همه جنون خوشآهنگ را، تاب بیاورد. زمان، کنار او فرو میریخت. ساعتها دیگر معنا نداشتند، فقط دقایقی بودند که نفس میکشیدند. در آستانه نگاهش، جهان مثل پردهای نیمهباز، چیزی از حقیقت را لو میداد. من، آنجا، میان رایحه گلهای بینام و نغمههایی که از لبهایش عبور میکردند، چیزی را یافتم که از هزار نام بزرگتر بود. نه رویاست، نه استعارهای برای تنهایی. نامش را دیر فهمیدم، اما وقتی فهمیدم، دیدم که همه جا از او پر است؛ عشق. با دستانی لطیف، با لبخندی از جنس روشن شدن شمعی در دل تاریکی و صدایی که نمیپرسد: «دوستم داری؟» چرا که بودنش، خودِ پاسخ است.
@bobobout پروانه را اول از همه من دیدم، نه جنازه را. میان مهای غلیظ، روی شانهام نشست و با بالهای سوختهاش چیزی شبیه اعتراف را نوشت. بوی گوشت سرد میآمد، نه از کشتارگاه، بلکه از خانهای که پنجرههایش همیشه بسته بودند، انگار کسی نمیخواست صدا از آنجا خارج شود؛ یا شاید نمیخواست صدا وارد شود. جسد زن را در زیرزمین یافتند، اما از نظر من، او قبلتر مرده بود، شاید همان شبی که آرزو کرد به گذشته برنگردد. گردنش با نخی بریده شده بود، نه طناب، نه چاقو. فقط نخی نقرهای، نازکتر از تار موی خیال و بر تنش با شیارهای ظریف، بالهای پروانهای حک شده بود. کسی این را کار انسان نمیدانست. پرونده را که باز کردند، فهمیدند قربانی تنها نیست. چهار زن دیگر در شهرهای دور با همین نشانهها، همین سکوت، همین نبود در و پنجره، کشته شده بودند. بیهیچ فریادی. انگار قاتل، خاطرهها را میکشت، نه آدمها را. کارآگاهی که مسئول پرونده شد، مردی بود با صورتی که شبیه صورت خودش نبود. میگفت خوابهایی میبیند که در آن خودش قربانیست و پروانهای هر بار از حلقومش بیرون میآید، با پیامی بر بالهایش: «مرگ، آرزوی تمامشدههاست.» اما از همه عجیبتر آن خانه بود. زیرزمین نداشت. جسدی هم نبود. وقتی پلیس خواست آن را مهر و موم کند، خانه پیش از طلوع آفتاب فرو ریخت، نه از فرسودگی، که از رنج. بعدها در دفترچهای خاکخورده که از کشوی کارآگاه پیدا شد، این جمله نوشته شده بود: «زندگی، پردهایست از رنگ و آتش که مرگ برای خوابِآرزو کشیده تا خیال کنیم هنوز رویایی در کار است.» و زیرش، نقش پروانهای که بالهایش به خون آغشته بود.
In the end os stars وسط آن اتاق نمور که بوی ماهی گندیده با تعفن لباسهای پوسیده قاطی شده بود، لوستر کریستالی مثل لاشهای آویزان تکان میخورد، چراغهای نیمسوختهاش خلطی از نور زرد و لرزان میریخت روی کاشیهای ترکخوردهای که حالا خون، ردی کثیف و لخته لخته از رویشان عبور کرده بود. دیوارها پر بودند از قاب عکسهایی که پشت شیشههای چرک گرفتهشان، صورتها دیگر لکههایی بیهویت بودند، انگار آدمهایی که آنجا بودهاند، یکی یکی محو شده بودند و فقط سفیدی چشمهایشان مانده بود؛ خیره به چیزی پشت سر تو، همیشه پشت سر تو. زیر لوستر، جسد مردی افتاده بود که دهانش تا بناگوش دریده شده بود، نه با چاقو، نه با پنجه… با چیزی کند، چیزی که گوشت را پاره کرده باشد، مثل پوست پرتقال، ناتمام. زبانش از میان دندانهای شکسته بیرون زده بود و لایهای نازک از کف و خون روی چانهاش خشک شده بود. بوی اصطبل از دور نمیآمد، از همان دهان بازِ درِ نیمه کج پشتی بیرون میزد؛ بویی سنگین قاطی با بوی مدفوع مانده و خون دلمه شده، چیزی شبیه بوی لاشهای که در چاه بیفتد. کف اصطبل، پر بود از گلولای چرکمرده که با مایعی تیره و لزج آمیخته شده بود؛ نه میشد گفت خون است، نه چیزی کمتر از آن. روی دیوار چوبی، ردیفهایی از رد انگشت کشیده شده بود، انگار کسی با دست خیس در تاریکی چیزی نوشته، بعد پشیمان شده، بعد مرده. در گوشهای از اصطبل، تکهای پارچه خونی، تا خورده مثل دهان دوختهشدهای افتاده بود. پلیس که نزدیکتر شد، معلوم شد آن فقط پارچه نبود؛ چیزی درونش بود، چیزی لزج و گرم و تپنده. شاید تکهای زبان یا بخشی از چیزی که نباید جدا شده باشد. سقف اصطبل چکه میکرد، آب نه. چیزی غلیظتر. انگار خود هوا عرق میکرد از کابوسی که دیده بود. وسط آن گندابه، جایی که کف اصطبل به لجن خونی بدل شده بود، اسبی ایستاده بود، انگار پاهایش در چیزی چسبناک گیر کرده باشد. چشمهایش را از جا درآورده بودند؛ نه با دقت، با خشونتی کور، طوری که رد انگشت هنوز روی پلکهای پارهاش مانده بود. از میان حفرههای خالی جمجمهاش، بخار گرمی بیرون میزد، نفس نمیکشید، اما زنده بود. چیزی درونش حرکت میکرد، تند و بیصدا، مثل زبان موش در دل انبار گندم پوسیده. از سقف اصطبل لخته لخته خونابه میچکید. تکه پوستهایی که از چوبهای کهنه آویزان بودند، بافت انسانی داشتند؛ گاهی با مو، گاهی با تکهای خال، انگار کسی با وسواس سوایشان کرده باشد. روی یکی از آن تکهها با جوهری تیره، خون لخته، چیزی نوشته شده بود: «اولین طعمی که چشید، از مغز خودش بود.»
@bluedailly در جایی دور از تو، روی سنگی نشستهام که انگار از دل یک شهابسنگ تراش خورده؛ سیاه، زمخت ولی آنقدر سکوت در خود دارد که میشود ساعتی طولانی با آن زندگی کرد بیآنکه سوالی بپرسد. باد سردی از جناح شمال میوزد. نه آن سرمای معمولی که نوک بینی را میسوزاند، نه... این یکی انگار از لابهلای استخوانها عبور میکند و فقط چیزی را درون سینه لمس میکند؛ همان جایی که سالها پیش، یک قلب یخی جا گذاشته شده، بدون یادداشت، بدون نام. هر بار که پلک میزنم، آن صورت محو شده را میبینم. نه واضح، نه خیال، بیشتر چیزی شبیه مروارید افتاده در گلولای، که نمیدانی برق میزند یا فقط نور غروب دروغ میگوید. هیچوقت نرفتی، فقط به شکلی از هوا شدی که دیگر نمیشود آن را بو کشید. اینجا جهنم نیست، اما درختها هم دیگر سبز نمیشوند. خاک نمناک است ولی چیزی نمیروید. انگار همه چیز در حال پنهانکاریست، انگار چیزی در جریان است که هیچکس از آن خبر ندارد. مثل همان وقتها که کنارم بودی و تمام حرفهایت را با چشمهایت میزدی ولی هیچوقت نمیگفتی که داری کم کم ناپدید میشوی. حالا هرچه در من مانده، شبیه لحظهایست که یک شهابسنگ هنوز نیفتاده، اما آسمان، یک لحظه، نور را بلد است.
دلقک دلتورا میگفتند آن سوی درههای وارون، جایی هست که هیچ چیز همانطور نیست که باید باشد. باد در آنجا از پایانها آغاز میشود، رودخانهها به سرچشمه برمیگردند و فصلها هرگز تکرار نمیشوند. مردم آنجا را در نقشهها پیدا نمیکردند، اما در خوابهایی که بوی خاک سرد میداد، گهگاه پا به آن میگذاشتند. در قلب آن سرزمین، باغی بود. در دل آن باغ، درختی ایستاده بود؛ نه جوان، نه پیر. چیزی میان «پیش از اتفاق» و «بعد از فراموشی». بر شاخهاش، تنها یک میوه آویخته بود. سیبی کم رنگ، که نور را نه بازتاب میداد و نه فرو میبرد. هیچکس نمیدانست این درخت کی کاشته شده، یا چه کسی باید از آن بچیند. فقط قانونی نانوشته میان مردم جریان داشت: «سیبِ نخست، آخرین راویست.» زمانی رسید که سیب ناپدید شد. نه پژواکی، نه رد پایی، نه شکافی در شاخه. فقط نبود. پس از آن، اتفاقهایی افتاد که نمیشد با زبان گفت. صدای زنگها دیرتر از ضربه آمد، باران بدون ابر بارید، و بچههایی متولد شدند که زبان نداشتند، اما حافظهشان از ما کهنتر بود. دخترکی آمد، با موهایی که نه سبز بود و نه آبی، بلکه مثل رنگهای نادیده در چشمهای کسی که همیشه به چیزی نگاه میکند ولی هیچوقت نمیبیند. سیب را در دست گرفته بود، ولی نه برای خوردن؛ بلکه برای دادن جایی که هیچ چیز آنجا نرفته بود. سیب فرو رفت، ولی نه در دهان، نه در پوست، بلکه در جای عجیبی که حتی خودش نمیدانست چیست. دخترک شروع به شنیدن کرد، صدایی که نبود، اما همه چیز را میگفت. درختان در سکوت لرزیدند، بادها سرگردان شدند. او حالا در جایی بود که پیش از این هیچکس نمیتوانست پا بگذارد؛ در جایی که زمان و مکان، و حتی بودن و نبودن، از هم گسیخته بودند؛ و سیب، دیگر سیب نبود. او رازهایی را با خود برد، که نه به زبان، نه به چشم، بلکه به دلهای بیصدا گفتنی بود. باغ، تنها ماند؛ نه بهخاطر سیب، بلکه بهخاطر آنچه از آن سیب با خود بردند، چیزی که نامش را هیچکس نمیدانست و هیچکس جستجو نکرد.
@Nabiiclub هیچکس نفهمید چرا آن شب، تمرین زودتر تمام شد. همه خسته بودند. ههیی آخرین نفری بود که سالن را ترک کرد. سونهو ایستاده بود کنار پنجره باز. بوی نم، بوی آهن، بوی تن آدمی که مدتها در فضای بسته مانده باشد، در هوا پخش بود. در دستش، حولهای پیچ خورده بود. نه برای خشک کردن. نه برای تمیز کردن. برای تمام کردن. ردی هنوز آنجا بود. آنقدر محو که دیده نمیشد؛ اما وقتی آدم نگاه را میدزدید، حس میکرد چیزی از زیر پوست زمین بالا میخزد. سونهو آرام راه رفت. صدای کفشش روی پارکتهای کهنه، مثل صدای شکستن چیزی در گلو بود. در انباری کوچک سالن را باز کرد. جایی تاریک، نیمه مرطوب، با بوی پلاستیک سوخته و چوب پوسیده. جونگوو، آنجا بود. دستها و پاهایش با چسب برق بسته شده بودند. دهانش با پارچهای چرک گرفته، محکم گره خورده بود. لکهای از خون خشک شده، از کناره پیشانیاش پایین آمده بود. حالا دیگر بیدار بود و نگاه میکرد. وحشتزده. لبها خیس، نفسها کوتاه. سعی داشت چیزی بگوید، ولی فقط خرخر بیرون میآمد. سونهو کنار آمد. نشست. حوله را روی زانویش تا کرد. با همان لبخند کم رنگ، همان لبخندی که بیشتر از دندان، رگهای آرواره را به نمایش میگذاشت. جونگوو تقلا کرد. سرش را به دیوار کوبید. گلویش تکان خورد، انگار واژهای مانده باشد پشت زبانش، نیم مرده. صدای کشیده شدن حوله بر کف زمین، انگار جسمی خیس را به زور بکشی. پارچه را پیچاند، مثل طناب، سفت و خیس. لحظهای مکث کرد. جونگوو نگاهش میکرد. چشمهایی باز، گشاد، و بویی از غرور گذشته در آن نبود. فقط خواهش. فقط جنون. دهانش را باز کرد، پارچه از لبش افتاد. صدایش در نیامد. فقط نفس. فقط صدای آب، صدای دهان خالی، صدای تهوع. پارچه خیس را با دو دست کشید. گلوی جونگوو سفت شد. لرزید. عضلات صورتش اول سفت شد، بعد مثل موم، شل شد. دهانش باز، چشمهایش خشک، اما اشک بیاختیار پایین میریخت. خرخر گلو، به صدا درآمد. نه جیغ، نه فریاد. فقط حباب. فقط صدای قطرهای که در ته چاه افتاده باشد. بدنش تقلا میکرد. ناخنها، مثل چنگ، زمین را میخراشیدند. یک پایش میکوبید، کور، بیجهت. گرمیاش سونهو را عقب نکشاند. فقط حوله را محکمتر کشید. سفتتر. تا جایی که گوشت، دیگر با استخوان فرق نداشت. و بعد، سکوت. نه ناگهانی. نه کامل. مثل خاموش شدن پنکهای که اول کند میشود، بعد میلرزد، و بعد میایستد. بدن جونگوو، میان دو دست آویزان بود. لبهای کبود. چشمهایی باز، بینور. مرگی که در آن هنوز نفس بود. مرگی که انگار در ته ریهاش چیزی مانده بود و فرصت نداشت بالا بیاورد. سونهو آرام حوله را کنار گذاشت. ایستاد. نگاه آخر را انداخت به لکهای که زیر جنازه داشت شکل میگرفت. خیس، بیرنگ، اما گرم. او را کشید، آرام. مثل کیسه شن. نه با خشونت. با دقت. با طمانینه. با احترامی بیرحمانه. جسد را پشت سالن، کنار همان ترک پارکتها رها کرد. سقف، هیچ حرفی نزد. دیوارها نفس نکشیدند. فقط کف سالن، کمی سردتر از شب قبل بود. هیچکس آنجا نبود که گوش بدهد. و اگر کسی بود میفهمید که عشق سونهو، عبادتی خاموش بود؛ و هر عبادتی، برای مقبولشدن، قربانی میخواهد. اینبار، جان جونگوو. تا معبد لبهای ههیی، گرم بماند.