نگاه ملی
Статистикаجایی برای یادداشتهای علیرضا افشاری؛ روزنامهنگار، پژوهشگر تاریخ و کنشگر میراثی @Afshari52
- Последний пост
- 8 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 23
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 236
- 1/48двое суток
- 270
- 1/72трое суток
- 291
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
https://t.me/afshari1397/s/1
درست است که بسیاری از دوستان من این نظام را دارای مشروعیت نمیدانند و بهویژه مجلس شورای اسلامی دارای کوچکترین وجه شایستهسالارانهای نیست و تمایل نداریم مخاطب سخن ما قرار بگیرد، اما اگر پیمانی مرزی مورد تأیید حاکمیتی قرار بگیرد با سقوط آن نظام سیاسی همچنان معتبر خواهد بود، از این رو از دوستان عزیزتر از جانِ ایرانگرایم خواهشمندم برای حفظ حقوق ایران در دریای مازندران به کارزار زیر بپیوندند و آن را در رسانههایی که در دسترس دارند بازتاب دهند: درخواست رد «کنوانسیون وضعیت حقوقی دریای خزر» توسط مجلس شورای اسلامی www.karzar.net/340902 @IranianLook
سرو در تندباد ویرایش یا انتشار دوم مجموعهیادداشتهای سیاسیام است؛ https://t.me/IranianLook/1016 در دیباچه توضیح دادهام که در چه شرایطی این یادداشتها را، با وجودی که خودم را فردی سیاسی نمیدانم، نوشتم و این که خودم بر برخی محتواهای یادداشتهای قدیمم، چه شکلی و چه محتوایی، نقد دارم اما چون زاویهی نگاهم کنشگرانه بوده از این رو بیش از آنکه به روال روشنفکران ایرادگیری باشد همراه راهحل و معطوف به نتیجه است و از این رو، شاید همچنان مفید باشد. در کنار سه مجموعهی کوچکتری که به کتاب افزوده بودم اکنون، در ویرایشِ دوم، افزون بر آن که برخی یادداشتهای اخیرم را به کتاب افزودم از آنجا که بیانیههای فرهنگی، هویتی و محیطزیستی «حزب مهستان ایران» را در کتابهای دیگرم آورده بودم بیانیههای سیاسیِ حزب را، که از کنگرهی ١٣٩٧ وضعیت ساختارمندی یافت (تا مقطع ١۴٠١)، به کتاب افزودم و نیز بیانیههایی که برای حزبِ آماده کردم اما به دلایلی منتشر نشدند. به نظرم، این بیانیهها از این زاویه مهم هستند که نشان میدهند در حزبی که ساختیم، با تمامِ کمتجربگیها و محافظهکاریها، از دغدغههای مردم دور نبودیم. @IranianLook
▪️شکلگیری و فعالیتِ انجمنِ همچنان برقرارِ افراز نخستین کنشگری فرهنگی من بود، که از جمله مهمترین کنشهای من در آن تولید گاهنامهای بود که بر پایهی ذوق و سلیقه و تجربههای روزنامهنگاری خودم منتشرش کردم و به ده شماره رسید ــ خواندنش را به دوستداران تاریخ و فرهنگ ایران سفارش میکنم؛ ▫️ افراز (نامهی درونی انجمن افراز)، شمارهی یکم، مهر ۱۳۸۱ خورشیدی ▫️ افراز، شمارهی دوم، آبان و آذر ۱۳۸۱ خورشیدی ▫️ افراز، شمارهی سوم، زمستان ۱۳۸۱ خورشیدی ▫️ افراز، شمارهی چهارم، بهار ۱۳۸۲ خورشیدی ▫️ افراز، شمارهی پنجم، از تابستان تا زمستان ۱۳۸۲ خورشیدی ▫️ افراز، شمارهی ششم، بهار و تابستان ۱۳۸۳ خورشیدی ▫️ افراز، شمارهی هفتم، از پاییز ۱۳۸۳ تا بهار ۱۳۸۴ خورشیدی ▫️ افراز، شمارهی هشتم، از تابستان ۱۳۸۴ تا بهار ۱۳۸۵ خورشیدی ▫️ افراز، سال ششم، شمارهی نهم، از تابستان ۱۳۸۵ تا تابستان ۱۳۸۶ خورشیدی ▫️ افراز، سال هشتم، شمارهی دهم، از پاییز ۱۳۸۶ تا زمستان ۱۳۸٨ خورشیدی @IranianLook
▪️آنچه پیوست است متن کامل مصاحبهای است که مجلهی سورا، ارگان یا رسانهی وقتِ انجمن افراز، طی چهار بخش در سال ١٣٨٧ با من دربارهی تاریخچهی شکلگیری انجمن داشت. باور دارم مطالعهاش، ضمن جذاب بودن برای یاران انجمنی که به زودی ٢۵ ساله خواهد شد، برای دوستان کنشگر یا آنهایی که میخواهند حرکتی فرهنگی را بیاغازند نیز مفید باشد (همچنین نقدهایی در بخش پایانی آن به شیوهی مدیریتی وقتِ انجمن هست که شاید همچنان به کار مدیران انجمن بیاید). ▫️احسان کرمی، که اکنون پس از پانزده سال دوری از انجمن بازرس آن شده است، در سال یادشده دبیر انجمن بود. مجلهی سورا را با سردبیریِ خودش بنیاد گذاشت که انتشارش فقط به همان سال و چهار شماره محدود شد. مجله در شمارهی نخستش با سیما مشعوف، از دیگر بنیادگذاران انجمن و دبیر دو دورهی نخستِ آن، مصاحبه داشت و طیِ سه شمارهی بعد با من، که در آن مفصل از چگونگی شکل گرفتنِ انجمن گفته بودم. ▫️مصاحبه را نیلوفر پرزیوند، از هموندانِ وقتِ کارگروه هنر، که سال بعدش دبیر انجمن افراز میشود و پس از ترک افراز «کانون بینالمللی نوروز جمشیدی» را راه میاندازد، انجام داد. @IranianLook
تجربههایی_برای_پاسداری_از_میراث_فرهنگی.pdf
تجربههایی برای پاسداری از میراث فرهنگی (انتشار نخست، نسخهی الکترونیکی - خرداد ١۴٠۵) عليرضا افشاری ▪️این کتاب گردآوری تلاشهایم در مهمترین حوزه از کنشگریهایی که داشتم، یعنی میراث فرهنگی، است؛ تلاشهایی که اکثراً برپاکنندهاش بودم و در موردهایی یاریگر ــ که اینها را در پانوشتها تا جایی که میدانستم و در خاطر داشتم مشخص کردم ــ و هر چند در قالب نهادهای متفاوتی آنها را پی گرفتم (دیدهبان، انجمن افراز، بنیاد یا انجمن دوستداران میراث فرهنگی افراز، شبکهی سمنهای میراثی استان تهران، حزب مهستان ایران،...) اما بدنهی اصلیشان را با «دیدهبان یادگارهای فرهنگی و طبیعی ایران» پیش بردم. دنبالهی توضیح 👇 @IranianLook
چهل روز گذشت؛ چهل روز از روزی که زمان برای ما ایستاد و واژگان در برابر سنگینی اندوه خاموش ماندند؛ روزی که مادر ایران با بغض و بهت به خاک افتادن نوجوانان و جوانان رشید و آزادیخواهش را، که گناهی جز طلب زندگی نداشتند، چون برگ خزان با چشمی اشک و با چشمی خون گواه بود. سکوت ما از فراموشی نبود؛ از بهتی بود که وقتی حقیقت از نفس میافتد و جانها ناگهان به خاطره بدل میشوند گریبانِ زبان را میگیرد. گاه سوگ آنچنان عمیق است که نخست باید با آن زیست، پیش از آنکه بتوان دربارهاش نوشت. اکنون، در آستانهی اسفندگان و یاد سپندارمذ — نماد زمینِ بردبار و مادران بیدار — به زمین میاندیشیم؛ به خاکی که شاهد است، به حافظهای که فراموش نمیکند، و به مادران میاندیشیم؛ مادرانی که قلم ما از توصیف غمشان و بیان استواریشان ناتوان است. در روایت اسطورهای ما، زمین هر خون را چون بذر در خود نگه میدارد؛ نه برای انتقام، بلکه برای یادآوری. یادآوری اینکه هیچ جامعهای با نادیده گرفتن رنج انسانها به آرامش نمیرسد و هیچ نظمی با خاموشیِ حقیقت پایدار نمیماند، و مادران هستند که، همچون فرانک، تاریخ را بازگو خواهند کرد... چهلم، تنها عددی در تقویم نیست؛ لحظهای است اسطورهای در بنیاد اندیشهی ایرانی، برای بازگشت به پرسشهای ناتمام. پرسش از مسؤوليت، از حرمت جان، و از آیندهای که باید بر پایهی پاسخگویی و کرامت انسانی بنا شود، نه بر تکرار خطاهایی که داغ را ماندگار میکنند. حزب مهستان ایران، در این روز، با گرامیداشت یاد کشتهشدگان، تردید ندارد که حافظهی جمعی ملت فراتر از سکوتهای ناخواسته و روایتهای مخدوش و جهتدار، راه خود را به سوی حقیقت مییابد. اگر دیر نوشتیم، سنگینی این اندوه جانکاه مجال سخن را گرفته بود؛ اما امروز مینویسیم تا بگوییم که پاسداشت یاد آنان، تنها سوگواری نیست، بلکه تعهدی است به آزادی، به عدالت و به فردایی که در آن حرمت انسان بنیاد هر تصمیم و هر قدرت باشد. یادشان گرامی و راهشان روشن. @MehestaanParty
یادی از رضا مرادی غیاثآبادی [۸ از ۸] ٩. دربارهی یادداشتهای رنج بشری سه نکتهی کلی را فقط یادآوری کنم وگرنه هیچگاه موافقِ سانسور یا فیلتر کردن نبودهام و اتفاقاً همانگونه که سخنان و نوشتههای ناصر پورپیرار سبب شد من آگانهتر و جدّیتر وارد حوزهی شناخت ایران و تاریخ و فرهنگش شوم حتماً هم نوشتههای غیاثآبادی سبب چنین پیامدی برای دیگرانی شده است، همچنان که دوستم مجید خالقیان در تارنمای پژوهشی خوبش (www.kheradgan.ir)، در کنار چند همراه جوانِ دیگر، بیشتر نوشتههای غیاثآبادی را به چالش و نقد گرفته است. ۱) اوّل آن که بر خلافِ همان مقدمهاش بر منشور کورش ــ که چون امتیاز کتابش را به نشر نوید شیراز فروخت دیگر نتوانست آن را تغییر دهد؛ چیزی مثل مقدمهی پورپیرار بر کتاب «از زبان داریوش» پرفسور هایدماری کخ که هر چند خودش ناشر آن کتاب بود و میتوانست اما آن را، احتمالاً به جهتِ آن که مبادا سیر فروشاش متوقف شود، تغییر نداد ــ زمینه را نگاه نمیکند و ذهنیات اخلاقی امروزی را به گذشته پرتاب میکند. مثلاً در مورد شکنجه و کشتن سرانِ شورشیای که در برابر داریوش بزرگ در یک سال نخست پادشاهیاش ایستادند کافی است به روند تاریخ از آن هنگام حتا تا به امروز و رفتار دولتهای توسعهیافته با برخی تروریستها و تجزیهطلبان نگریست. در حالی که در این میان کم نبودهاند در چین و روم و بعد دولتهای استعماری اروپایی که خاندان و تبار و حتا تیرهها و طایفههایی را به خاطر گروهی شورشی یا حتا رفتار خائنانهی یک تن مجازات یا کشتار کرده باشند (و نیز ارزش داریوش بزرگ به این بخش از کارنامهاش نیست ــ که البته توان مدیریتی او را در نبرد در چند جبههی همزمان نشان میدهد ــ به کارهای خردمندانهی بعدیاش است و اگر میخواهیم او را منطقی نقد کنیم باید نشان دهیم که آن اصلاحات و نوآوریهای عمرانی بزرگش به خطا بودهاند، نفع شخصی داشتهاند یا به سود تیره و تباری خاص بودهاند). ۲) اکثر این نقدها، بهویژه آنجا که از پژوهشگری غربی نقل میکند ــ حتا باز بر خلافِ دیدگاههای اولیهاش که سخنان پژوهشگران غربی را به دلیل نگاه اروپامرکزی یا شرقشناسانهشان با احتیاط میپذیرفت ــ تکمنبعی هستند. یعنی، یا سخنی از نویسندهای قدیمی مثلاً هرودوت که توسط دیگر منابع پشتیبانی نمیشود یا برداشت و تفسیر نویسندهای امروزی از مطلبی قدیمی که جای چونوچرا دارد. کاری که دیگر تارنماها و بنگاههای ظاهراً پژوهشی وابسته به حکومت نیز ــ احتمالاً با سرمشقگیری از خودِ او یا پیشکشوتِ این حوزه، ناصر پورپیرار ــ انجام میدهند. مثلاً گروه پژوهشی آرتا، که نامی ایرانی هم بر خود نهاده! ٣) جاهایی که در نقد رفتارهای ایرانیان باستان یا برخی مسائل دین زرتشتی به فقه زرتشتی رجوع میکند نوعی فریب است، چرا که آورده شدنِ نکتهای در آن فقه به معنای متداول بودنش نیست. این مانند آن است که برای نقد ایرانیان امروزی یا دین اسلام به فقه شیعه مراجعه کنیم و مثلاً آن نظر خمینی را مرجعِ تفسیرمان از شرایط ایرانیان یا مسلمانان معاصر قرار دهیم که اگر در هنگام زلزله مردی بر روی خاله یا عمهی خودش بیفتد و... با این حال، صد البته باید منابع کهن و آنچه ــ ولو نیک ــ به ایرانیان باستان منسوب میکنند نقد شود و مورد بازنگریِ دقیق قرار گیرد و امید که پژوهشگاههایی در این زمینه بنیاد شود که دانشمندان بزرگ کشور در این حوزه را به کار گیرند تا با روشهای علمی چنین کنند. چیزی که در قدم نخست لحن غیرشعاری، بیطرفانه و خالی از دشنام و تهمت را میطلبد، باز چیزی که در نوشتههای قدیم رضا غایب بود اما در این مجموعه از نوشتههایش (رنج بشری) به وفور دیده میشود. ۱۰. به عنوان آخرین کلام، میخواهم به شروع آخرین نوشتارش در تارنمای شخصیاش برگردم، که میگوید: «نیمی از سی سال فعالیتها و مطالعات ایرانپژوهیام صرف مبارزه و مقابله با مردمفریبی و بهرهکشیهای سیاسی از تودههایی شد که زیر پرچم تاریخ و باستانشناسی، قربانی سلطهگران و قدرتطلبان و جنگافروزان میشدند» و بگویم اگر سخنش از سی سال درست باشد یکسوم آن را بهزعمِ خودش چنین کرده و این آخرین یادداشتِ شعاریاش هم برابرِ راستی، که همیشه از آن سخن میگفت، نبود ــ مگر آن که آنجاهایی که مردم عادی را مینواخت به تلاشاش برای رهایی آنان از سیطرهی سلطهگران و قدرتطلبان و جنگافروزان تعبیر کنیم...▪️ @IranianLook
یادی از رضا مرادی غیاثآبادی [٧ از ۸] ۸. رضا در برخورد با دیگران خجالتی و افتاده بود، حتا با آن قد بلندش بیش از اندازه خم میشد. بسیار با ذوق بود. بر خلاف بسیاری از پژوهشگران جوانی که کتابهایشان را خودشان منتشر میکنند و در زمینهی درستنویسی، سپس انتخابِ قلم کتاب و در نهایت چیدمان آن یا صفحهآرایی یا ناآگاه یا بیسلیقه هستند او که کتابهایش را خودش آماده میکرد سواد و زیباییشناسیِ قابل اعتنایی داشت. اصلاً همین که مجموعهی کتابهایش نامی خاص و نشانوارهای ویژه داشت بیانگر موضوع است. این سلیقه را در سایت شخصیای که سفارش داده و برایش ساختهاند نیز میتوان دید. یادم هست در همان چاپ نخستِ کتاب «فرمانِ داریوش» دربارهی نوع کاغذی که آن را زیباتر کند پیشنهادهای اجرایی خوبی داشت، کما آنکه طرحهای کتاب و حتا ساختِ قلم میخیِ آن را خودش سفارش داده و پیگیری کرده بود. بیفزایم که عکاس خوبی هم بود و مجموعهای از عکسهایش هم منتشر شده است. تا هنگامی که سخنانش در نقد مبانی ایرانگرایانه هنوز شفاهی بود یا یادداشتهای «رنج بشری»اش هنوز ظاهر نقد تاریخی داشتند من در بحثهای دوستان که او را ایرانستیز مینامیدند آنها را ارجاع میدادم به کتابها و یادداشتها و مقالههای پُرشمارش در دفاع از مبانی ایرانیت. یادم هست در یکی از آخرین گفتوگوهای طولانیمان نقدم نسبت به یادداشتهای اخیرش را به او در تلفن همراهی یکساعته، در حالی که در خیابان ویلا قدم میزدم، منتقل کردم. ریزِ جوابهایش را به خاطر ندارم اما کلیات سخنش نگرانی از تبدیل شدنِ ایرانگرایی به فاشیسم بود که به دلایل بسیار نگرانیِ بیموردی است چون ایرانیت لایهای هویتی فرایِ قومیت، یعنی همان که در فرهنگِ اروپایی تبدیل به ناسیونالیسم و گاه نژادپرستی ــ در اتصال با پیشینهای قابل توجه از بردهداری ــ شده و در منطقهی ما به شکلِ قومگرایی بروز پیدا کرده، است و به خاطر تنوع در ذاتش ــ وجودِ مردمانی با زبانها و دینها و تبارهای گونهگون ــ اصلاً امکانِ بروزِ فاشیسم را ندارد (جدای از آن که چنین انگارههایی اصلاً برآمده از زیست و فرهنگِ بومیِ ما نیستند). اما رودررویی با آن ــ که صد البته با نقد متفاوت است ــ اتفاقاً هم امکانِ زیستِ متنوعِ ایرانی را به خظر میاندازد و هم آن که فاشیسم و نژادپرستیِ قومیتی را، که پیش از این در منطقهی ما وجود نداشت، تقویت میکند؛ بهویژه آن که این رودررویی، با ظاهری مصلحتگونه و آیندهبینانه، پای در دروغ داشته باشد... اما واقعاً چرا اینگونه شد؟ سؤال بزرگی است که اگر کسی از نزدیکانش، مثلاً همسر گرامیاش، آن را میداند بهتر است بنویسد. مثلاً این زمینهی چپگراییاش از کجا میآمد؟! این که برخی بحثها با دوستان زرتشتی، که اشاره شد، او را به این راه بکشاند به نظرم قانعکننده نیست. حتا این که برخی مطالب نخستش در نقدِ ایرانیت با واکنشهای تند ــ بیشتر بر دستِ افرادی بینام ــ سبب شده باشد که او رویکردش تندتر و رادیکالتر شده باشد باز به نظرم منطقی نمیآید، هر چند به خاطر هنری بودنش کمی احساسی بود، اما آدمی منطقی و استدلالی هم بود. این را میشود حدس زد که در هنگام پژوهشهایش مجموعهای از نقدهای مخالف آرایش را هم گرد آورده و بعد وسوسه شده باشد تا از آنها بهره ببرد و به گفتهی دوستی چون دانش و مطالبش در حوزهی ایرانپژوهی به پایان رسید اما همچنان میخواست مورد توجه باشد از این زاویه ورود کرده باشد. اما باز دلیلِ محکمی نیست. این که برای نوشتن چنین مطالبی پیشنهادی مالی به او شده باشد ــ مانند آنچه دربارهی پورپیرار گفته میشود ــ نیز تا جایی که از زندگیاش در آن روزها خبر داشتم مستند و درست نمینماید هر چند میدانم و شنیدهام که دستگاه اطلاعاتی نظام، در رویکردی به غایت چندشآور، گاه که مچِ کسانی را در موردهایی که به زعمِ آنان جای برخورد دارد میگیرد از آنان چنین کارهایی را میطلبد... اما به هر رو، آنگونه که دوست دیگری میگفت، «استعدادی بود که نابود یا اصطلاحاً حرام شد». 👇 @IranianLook
یادی از رضا مرادی غیاثآبادی [۶ از ٨] ۶. اما نقطهعطفی بر پایان دوستیمان جملهای بود که هنگام صحبت کردن از نقد من بر ویژهنامهی «آیا کوروش بزرگ بود» هفتهنامهی همشهری جوان (خرداد ۱۳۹۱) زد (متن من را میتوانید در اینجا بخوانید). نخست آن که، پس از قراردادی که با او دربارهی کتاب «فرمان داریوش» بسته بودم جدا از آن که به خاطر چاپ و توزیع آن کتاب کمی بیشتر در ارتباط بودیم تا مدتها رضا، بهواسطهی آن که محبت مرا جبران کند، در تماس با من بود و در موردهایی که گمان میکرد کمکی از دستش برایم برمیآید پیشنهادهایی میداد [برای نمونه، در همان گیرودار جدلهای مهرداد ملکزاده و شروین وکیلی در فیسبوک، با توجه به بهرهبرداری دار و دستهی مهرداد از نقد او بر شروین که در ادامه به آن اشاره خواهم کرد، پیشنهاد داد که نقد تندی بر مهرداد بنویسد که بهزعم او در حوزهای که مدعی بود (مادشناسی) سوادی نداشت. چنین انگیزهای برای من جذاب نبود و پاسخی منفی به او دادم، هر چند کمی بعد به میل خودش چنین یادداشتی را نوشت]. از جمله هنگامی که آن نقد را نوشتم گفت ای کاش نقدم بر نوشتارِ ضد کورشیِ آن مجله را با او در میان میگذاشتم تا چند نکتهی دیگر بر آن بیفزاید چرا که نقد نویسندهی آن مطلب بر پایهی نوشتههای اوست و او خودش پاسخ به آنها را میداند! این موضوع تکانم داد، که او چگونه تا این اندازه از راه راستی خارج شده و نقدهایی را در مطالبش مینویسد که خودش نه تنها به آنها باور ندارد، بلکه آشکارا میداند نادرست است! ٧. آخرین مرحله از ارتباطهای فرهنگی ما رساندن کتابِ تازهمنتشرشدهی «کتاب اسطورهشناسی آسمان شبانه» از دوستم دکتر شروین وکیلی ــ در زمستان سال ١٣٩١ ــ به او بود، چرا که هم در حوزهی ستارهشناسی دستی داشت و هم بهزعمِ همهی رویدادهای اخیر همچنان در نظرم ــ بر پایهی شناختِ قبلی ــ منتقدِ تیزبینی بود. طبیعی بود که کتاب را ــ با توجه به دیدگاههای اخیرش ــ با توقع نقد جدّی و تندِ علمی (نه فقط لحنِ تند، که به نظرم نشانهی غیرعلمی بودن است) به او داده بودم. اما شوربختانه او با همان نگاهی که کتاب «جغرافیای کهن و سرزمینهای گمشده» نوشتهی شادروان فرشاد فرشیدراد را، که در همان زمانها به دستش رسیده و به نظر من هم چندان علمی نبود، با سخنان تند و در ادامهی همان خطمشیِ وقتاش، که بدنمایی و خوارداشتِ عناصر ایرانی بود، قضاوت کرد و آنهم تنها «شکلی»؛ و نه محتوایی و علمی و نقد ادعاهای اصلی کتاب. لحن یادداشتش هم ــ بر خلاف آن یادداشتهای آغازینش که همواره محتاطانه و مؤدبانه به موضوعات میپرداخت ــ سراسر توهین و تهمت بود. شروین هم پاسخ متینی بر آن نقد نوشت که یادم بود در تارنمای رضا، به درخواستِ من، بازنشر شد و این سبب شد باز این بار به نقد دیگری از آن کتاب بپردازد، اما اکنون که آن تارنما را میبینم اثری از پاسخ شروین نیست و آن عکسهایی را هم که شروین در پاسخش اشاره کرده که رضا به نادرستی آنها را در متن نقدش گنجانده و اظهار امیدواری کرده که برندارد تا دیگران داوری کنند به کل از تارنمایش حذف شده است. سه نقد رضا؛ پژوهشهای ایرانی پاسخ شروین بر نقد نخست؛ سوشیانس پاسخ به نقد دوم رضا را دوستم بزرگمهر (مسعود) لقمان، که ویراستار ادبی کتاب اسطورهشناسی آسمان شبانه بود، نوشت؛ سوشیانس 👇 @IranianLook
یادی از رضا مرادی غیاثآبادی [۵ از ۸] ۴. ماجرای اعتراض به آبگیری سد سیوند باز ما را به هم رساند چون او تنها تخصص نزدیک به باستانشناسی بود که در این مورد نقدی را همراه با پرسشهای فنی رسانهای کرده بود (گفتنی است، با شماری از باستانشناسان دوست بود و به کاوشها هم میرفت و بچههای افراز را هم به کاوشهای عصرِ آهن قرهتپهی قمرود برده بود و دربارهی کاوشها نوشتارهایی هم داشت). در آن زمان هنوز باستانشناسان، به جهتِ انحصاری بودن کارشان، تحتِ تسلط سازمان میراث فرهنگی بودند و اگر به استثنا فردی چون استاد اسماعیل یغمایی در موردی (عبور قطار از میان تپهحصار باستانی دامغان) اعتراضی میکرد به راحتی از سازمان اخراج میشد. برای همین در نخستین همایشمان در پروندهی ملی سد سیوند، که به نگاهی کلی میپرداخت («یادمانهای باستانی و هویت ملی»، دانشگاه علوم پزشکی تهران ـ ۵ دی ١٣٨۴)، از او هم در کنار شادروان استاد تکمیلهمایون خواستم تا سخن بگوید و موضوع سیوند را طرح کند (البته در همان نشست موضوعی که مورد اختلافمان بود ــ گیر دادن به مردم عادی به جای نهادهای موظف و صاحب قدرتِ حکومتی! ــ باز در سخنانش خودنمایی کرد. همینجا بیفزایم که به خودی خود هیچ ایرادی در نقد فرهنگ مردم نمیبینم، اما اگر نظامهای آموزشی و تبلیغی اکثرش حکومتی باشند و آموزشی در این باره ندهند که هیچ، ضد تاریخ و گاه ضد میراث فرهنگی عمل کنند و حاکمان خود غارتگر گنجینههای باستانی و ویرانگر محیطزیست باشند، حتا گاه به صورت برنامهریزیشده، در آن صورت اصرار به توجه در نقد فرهنگ مردم ــ به نظرم ــ نه تنها غیرمنصفانه بلکه غرضورزانه و راه نادرست را نمایاندن است). پس از آن دیگر موردی که باز او، از موضعی علمی و در سکوتِ دیگران، در جایگاه دفاع از میراث فرهنگی ایستاد و سبب شد در همایشی دعوتش کنیم اعتراضش به «تخریب سنگنوشتهی خارك» بود («گزارش یادگارهای فرهنگی و طبیعی ایران»، مرکز مشارکتهای مردمی ورشو ـ ٢ تیر ١٣٨٧). ۵. در نیمهی دوم سال ۱۳۹۰ برای مدتی کارهای دفتر انتشاراتی نوپایی را بر عهده داشتم. در اواخر همان سال با درخواست صاحب انتشارات که تمایلی برای چاپ کتابهای تاریخی پیدا کرده بود با چند تن از استادانی که میشناختم برای انتشار کتابهای تازهشان گفتوگو کردم، از جمله رضا. مانند همیشه ایده و کارهایی داشت که برای دو مورد قرارداد بستیم و پیشپرداخت داشتیم. یکی از آنها کتاب «فرمان داریوش» بود که چشمانداز او، با توجه به تجربهی کتاب «منشور کورش»، فروش بالای آن بود. در این کتاب همهی متنهای مرتبط با داریوش بزرگ را گرد آورده و به شکل زیبایی در کنار نوشتهی میخی باستان و ترجمههای معتبر انگلیسی قرار داده و گاه تکههای جذاب یا معروفی از آنها را جداگانه هم در کتاب آورده بود. اما با سرد شدن ناشر و سپس قطع همکاری من با آن انتشارات این حرکت متوقف شد. من که دوست داشتم آن کار زیبا منتشر شود به او پیشنهاد سرمایهگذاری دادم و پیشپرداختِ ناشر را به او بازگرداندم، اما مرا ترغیب کرد که امتیاز کتاب را بخرم. در نتیجه ١٢ میلیون تومان را که سهمم از فروش بخشی از زمینهای پدری بود صرف خرید امتیاز کتاب کردم و بعد با یاری خودش کتاب را در انتشارات دوستم (شورآفرین) منتشر کردم و باز به جهت یاری به او و با پیشنهادش، افزون بر ده نسخهای از کتاب که به عنوان سهم نویسنده به او دادم، چند ده جلد را هم با کتابهای قدیمیاش که فروش نرفته بود عوض کردم؛ کتابهایی که در گذر زمان هدیهشان دادم. اما از بخت بد، به جهت سرمایهگذاری، این دوره همزمان شد با انتشار یادداشتهای «رنج بشریِ» او و گسترشِ بدنامیاش در میان دوستان ایرانگرا ــ که تقریباً بدنهی اصلی و اکثریت آنها را در گذرِ سالها کوششهای مدنی و ملیگرایانهای که داشتم از نزدیک میشناختم ــ و در نتیجه عملاً خودم نتوانستم از ابزارهای تبلیغیِ در دسترسام برای معرفی کتاب یادشده بهره ببرم، چرا که در همان زمان هم کموبیش از سوی برخی از این دوستان که شور و حرارتِ بیشتری نسبت به سطح دانششان از فرهنگ ایرانی داشتند متهم به بزرگ کردن و معرفیِ رضا به جامعهی کنشگران فرهنگی بودم. به این ترتیب، پس از دو چاپ بسیار محدودِ دیگر از آن کتاب، آن را به چاپ نرساندم. 👇 @IranianLook
یادی از رضا مرادی غیاثآبادی [۴ از ۸] ۳. در همان حدودی سالهای ۸۴-۱۳٨٣ و در همان هنگام کلاسهایش در بنیاد جمشید بود که گاه رضا نسبت به شیوهی تهیهی گزارشهایی از کلاسها و سخنانش توسط تارنمای خبری امرداد، وابسته به زرتشتیان که در همان ساختمان مستقر بود، اعتراضهایی میکرد که چرا متنِ سخنان را پیش از انتشار به آگاهی خودش نمیرسانند تا ویرایشی بکند و در نتیجه با اشتباه منتشر نشود، که نقدِ درستی بود و من هم در گذرِ سالها روزنامهنگاری همیشه چنین میکردم، از جمله برای سخنرانیهای استادان در انجمن افراز که در نامههای افراز منتشرشان میکردم. اما خب، هم خبرنگاران امرداد تازهکار بودند و آن رسانه رسانهای حرفهای به شمار نمیرفت و بیشتر از روی خویشکاری و بدونِ حمایت مالی در راه فرهنگ گام نهاده بود و هم مدیریت آن با تلاشی که در فارسینویسیهای گاه ناآشنا داشت متنها را مخدوش میکرد و در نتیجه آن نقد ــ با وجودِ درستی ــ امری تعمدی نبود. اصلاً همین که سخنان او را بازنشر میکردند نشان آن بود که هم از یک سو آن سخنان ایرانگرایانه بود و هم آن که از سوی دیگر به آن توجه میشد. اما شوربختانه این اختلافهای نه چندان مهم کم کم بالا گرفت و به ویژه نقدهای رضا بر فقه زرتشتی افزایش یافت و این به قطع شدن کلاسهایش انجامید (البته من از رویدادهای دیگری که ممکن است رخ داده باشد بیخبرم)؛ کلاسهایی که بعد از آن شاید تنها برای دورهای بسیار محدود بر دستِ دوستان گروه آریابوم در دفتری که من هماهنگ کرده بودم دنبال شد. رضا نقّاد خوبی بود. در اکثر نقدهایش همسو بودیم اما گاه نقدهایش ــ به گمانِ من و با حساسیتی که از شاگردی نزد استاد ورجاوند در نشستهای سیاسی هفتگیاش پیدا کرده بودم ــ خطاب به مردم نامنصفانه میشد، چیزی که بعدها آن گرایشِ چپِ نهفته در وجودش را بیشتر بروز داد و کمکم از نقدهای خوبی که نسبت به فرمانرواییهای باستانی و دولتهای کنونی ایران و نیز حکومتهای استعماری و نگاه شرقشناسانه داشت او را به سوی سخنانِ چپگرایانهی شعاری و خوانشِ تاریخ ایران در خارج از چهارچوب و زمینهاش ــ چیزی دقیقاً در نقطهی مقابل همان مقدمهای که بر کتاب منشور کورش بزرگ نوشته بود ــ کشاند. آخرین برنامهای از انجمن افراز که او را دعوت کردم نشستی ویژه (سیزدهمین نشست) بر مجموعهنشستهای «سرشتِ فرمانروایی در ایرانِ» استاد مرتضی ثاقبفر در تابستان و پاییزِ ١٣٨۴ بود که خودش آن را پیشنهاد داده بود و در تالار نظامیگنجوی عکسهایی که او از موزهی ایران باستان گرفته بود نمایش داده شد با توضیحات خودش دربارهی آن اشیای تاریخی. در آن نشست نقدهای تندش بر مردم عادی را، که چگونه برخی آثار را تخریب میکنند و محوطههای تاریخی را غارت میکنند، به شدت پاسخ دادم و آن را نسبت به کاستیهای محرز و توان قانونی سازمانِ دولتی متولیاش و آموزشهایی که نظام رسمیِ آموزش و رسانههای همگانی میتوانند بدهند اما کوتاهی میکنند ناوارد دانستم، بهویژه با استناد به تلاشهای پدرِ دوستم ــ شادروان رشید کیخسروی پدر آرش، دوست وکیلم که او هم هموندِ انجمن بود ــ که در مجموعهکتابهای «دوران بیخبری» (دربارهی گنج زیویه) مستند شده بود که چگونه، قانونی و با امکانات حرفهای، غارتی انجام شد و سپس برایش داستانی ساختند که پسر چوپانی آن گنج را یافت و مردم غارتش کردند... زنهار دادم که چگونه با اطمینان مثلاً مورد جیرفت را حاصلِ غارتِ مردم میداند؟! پس از آن، از دعوتِ او به انجمنمان پرهیز کردم. 👇 @IranianLook
سخنرانی شادروان استاد پرویز ورجاوند ـ همایش شب چله، سیام آذرماه ۱۳۸۳، همدان. به کوشش انجمن کاوهی آهنگر @IranianLook
سخنرانی شادروانان مرتضی ثاقبفر و رضا مرادی غیاثآبادی ـ همایش شب چله، سیام آذرماه ۱۳۸۳، همدان. به کوشش انجمن کاوهی آهنگر @IranianLook
یادی از رضا مرادی غیاثآبادی [۳ از ۸] من هم در چند برنامه، بهویژه شبمانیهایش در چارتاقی نیاسر در شبهای سرد چله (یلدا) و باری هم در انقلابِ تابستانی، به همراه چند تن ِدیگر از دانشجویانش همراهیاش کردم و او را به نشستهای انجمنهای دیگر و برنامههای فراانجمنیام نیز دعوت کردم و نیز به واسطهی من دوستیای هم با حزب پانایرانیست پیدا کرد و در چند گردهماییِ آنان شرکت کرد و سخن گفت. یکی از این نشستها که عکسهایم مرتبط به آن است جشن شبِ چلهی سال ۱۳۸۳ در همدان، به میزبانی انجمن «کاوه آهنگر» [که بعدها در جریان اعتراضهایمان به آبگیریِ سد سیوند مجوزشان تمدید نشد و پراکنده شدند] و حضور نمایندگان انجمنهایی تاریخی ـ فرهنگی از سراسر کشور بود که میخواستیم نخستین شبکهی سمنهای تاریخی ـ فرهنگی کشوری را پی بریزیم. اجرای برنامه، با کوششِ جمع بزرگی از جوانان و نوجوانانِ انجمنِ یادشده که دیدنِ کوششهایشان لذتبخش بود و آموزنده، به خوبی برقرار شد و هماهنگی استادان با من بود که در کنار رضا، که از نیاسر به آنجا آمد، دو استاد محبوبِ خودم و او نیز حضور یافتند؛ شادروانان مرتضی ثاقبفر و استاد ورجاوند. یادم هست که برای آمدنِ استاد ورجاوند به دوستم ایرج نجفی، دبیر جمعیت تختجمشید، زحمت دادم تا پس از هماهنگیهای اولیهی خودم ایشان را با اتوبوس به همدان بیاورد! ای دریغ... که توان بیشتری نداشتیم تا از این پیرانِ فرهنگ کشورمان بیشتر و بیشتر برای تربیت نسل بعد بهره ببریم... اما استاد با شوق آمد و ایرج بسیار از او در مسیر آموخت و ناگزیر شد برای همراهیِ استاد هم دیرتر به همایش بیاید و هم زودتر آن را ترک کند.... گفتنی است، سخنان آن شادروان هم، که با خستگی به تالار همایش آمده بود و از ایشان استقبال شایستهای هم توسط دوستانِ میزبان شده بود، با ورود و کارشکنیهای کودکانهی بسیجِ نمیدانم چیِ شهر و فشارشان به برگزارکنندگان جوانِ همایش کامل برگزار نشد و تازه آنجا که آمد مبحثی ایرانشناسانه را بگشاید پیامش دادند که جمعبندی کند... شادروان ثاقبفر هم سخنرانی جذابی داشت که حتا بیارتباط با موضوعات روزِ ایران نیست. توجه به نقشهی ایران بزرگِ فرهنگی یا ایرانشهری که در جایگاه برپا بود و رضا جلوی آن سخنرانی کرد هم جالبِ توجه است. البته به نظرم آمده که بخشی از آغاز سخنرانیاش را ضبط نکردهام و کلاً هم تبدیل نوارهایی که با واکمن، آنهم با دور تند، ضبط کرده بودم به وضعیتی که میبیند کاری طاقتفرسا بود! پوشهی نخست سخنرانی جناب ثاقبفر است و بعدش رضا، که در آن دوره شروعی بود بر نقد برخی موضوعات مرتبط با زرتشت و زرتشتی ــ که در تاریخ ما سختی بسیار کشیدند اما عناصر فرهنگی تاریخیمان را با دشواری و خونِ دل پاس داشتند. پوشهی دوم سخنرانی ناقص استاد ورجاوند با آن صدای رسا و بیدارکنندهاش است، هر چند از نیمهاش همهمهی تالار، برای حضور بسیجیان (دقیقاً بسیج برای چه؟ ممانعت از سخنان کسی که آمده شما را پدران خویش آشنا کند؟!)، هم شنیده میشود. به دوستان هماندیش سفارش میکنم این دو پوشهی تاریخی را، که احتمالاً تنها نسخه از آن همایش باشکوهِ مردمی باشد، بشنوند. 👇 @IranianLook
یادی از رضا مرادی غیاثآبادی [٢ از ۸] مثلاً یکی از تکهکلامهایش در دورهی بررسی شاهنشاهی هخامنشی «شعاری» بود که میگفت سرلوحهی کارهای هخامنشیان یا چکیدهی مرام آنان بوده است: «نظم، کار گروهی و راستی». [جالب است، عینِ شعار را از یاد برده بودم، از دوست دیگری که آن سالها در کنارمان بود پرسیدم و او دقیق به خاطر داشت.] رضا گاه در مورد برداشتهایش از اشو زرتشت یا سنتهای زرتشتی (برای نمونه، زمان برگزاری جشنهای ملی) اختلافنظرهایی با دوستان زرتشتی داشت اما بسیار شیفتهی پیامبر باستانی ایران بود و احترام مدیرِ بنیاد جمشید (سرکار خانم فرهادی) را، تا جایی که من میدیدم، نگاه میداشت و در ضمن پیوندهای خوبی هم با استادان و پژوهشگران ایرانشناسیِ برجستهی عموماً غیردانشگاهی داشت. کوتاه بگویم، تلاشها و نوشتههایش در آن مقطعِ زمانی تا یک دههی بعد ــ یعنی ده سالی پیش از دست کشیدناش از فعالیتهای پژوهشی ــ همهی معیارهای ایراندوستی را داشتند که حتا امروزه هم جامعیت و گرد آمدنِ این توجهها در میان ایرانپژوهان به ندرت دیده میشود؛ از توجه به «ایران بزرگ فرهنگی» و زبان فارسی تا فارسینویسی، تا شناساندنِ درست تاریخ ایران و شخصیتهای برجستهی آن (از شاهانی چون کورش و داریوش تا سردارانی چون آریوبرزن و سورنا و نیز شخصیتهای علمیِ ایرانزمین ــ مثلاً به درستی نقد میکرد که چرا همهی کتابهای فلان دانشمند به فارسی برگردانده نشده و در راستای معرفیشان چه کمکاریهایی میشود) و اوستاپژوهی و شاهنامهپژوهی و دفاع از میراث فرهنگی و گستراندنِ جشنهای کهنِ ایرانی. یادم هست، هنگامی که با افراز آشناتر و تقریباً از همراهانش شد، به او گفتم که استاد پرویز ورجاوند را برای سخنرانی دعوت کردهام شگفتزده شد که آیا همان استاد را میگویم و او آیا به نشست انجمنِ ما خواهد آمد چون چندان جایی نمیرود... و این احساسِ همراه با ارادت و شیفتگیاش نسبت به آن استاد بزرگ به نظرم آورد که به نوعی الگویش باشد. در اینجا، به جرأت، بیفزایم همهی کتابهای رضا ــ که به نسبت پُرشمار هم هستند ــ به جز یادداشتهایش در یک دههی پایانی عمرش که همه را در دو یا احتمالاً سه کتاب (جزوه؟) گرد آورد و جلوتر دربارهاش سخن خواهم گفت تماماً رویکردی ایرانگرایانه دارند؛ «ایران چیست»، «تمدن هخامنشی»، بیستون، نقشرستم، ارجمندیِ چارتاقیها که دربارهاش نظریهای ــ درست یا اشتباه ــ ستارهشناسانه داشت، فردوسی، مهرگان و سده، آریاییان، اوستای کهن،... یکی از آخرین مطالبی که از او منتشر کردم نوشتار «واژههای فارسی عربیشده» و مقدمهی او بر نوشتهای از تُردی بَردییوا (بَردیزاده) استاد تاجیکی بود که خودش به فارسی برگردانده بود. این نوشتار افزون بر نشان دادن نفوذ فراوان زبان فارسی در شبهجزیرهی عصر جاهلی نشان میدهد «اطلاق هویت عربی به هر واژه و ترکیبی که ساختاری عربیمآب دارد همواره درست نیست و بسیاری از واژههایی که عربی دانسته میشوند دارای ریشهای در زبانهای ایرانی و دیگر زبانهای متداول در میانرودان باستان هستند». و نیز این مقاله «زمان پیدایش زبان فارسی (دری) را تا چند سده به عقب میبرد و ناقضِ فرضیهی پیدایش زبان فارسی در سدههای نخستین پس از اسلام است» (شمارهی دوم از فصلنامهی فروزش، که سردبیر بودم، بهار ١٣٨٨). یادم هست در آن دوران که با شخصیتهای ایرانگرا بسیار نشست و برخاست داشتم جایی سخن از سه پژوهشگر جوان ایرانگرا شنیدم که امکانش بود تحولی در این حوزه ایجاد کنند؛ امید عطاییفرد، فاروق صفیزاده و رضا مرادی غیاثآبادی، که در میانشان و با خواندنِ آثارشان آشکارا میشد دریافت که نوشتهها و سخنان غیاثآبادی به خاطر آگاهی بیشتر، دوری از تعصب و داشتن نگاهی منطقی و علمی به موضوعها، و نیز دقت و وسواس و حتا سبکی که در نوشتن داشت یک سر و گردن بالاتر است. به این ترتیب، با رضا دوست شدم و برای چند سالی از همراهان انجمن افراز بود. غیر از سخنرانی نخستش که با عنوان «پژوهشهای ایرانی» آن را ارائه کرد، که نامی بود که بر مجموعهی آثارش گذارده بود، مجموعهنشستهایی دربارهی شاهنامه و تطبیق آن با دورههای زمینشناسی را برگزار کرد (موضوعی که دوستان مرتبط با بنیاد نیشابور مدعی بودند همچون بخشی از نوشتهها و پژوهشهایش از استاد جنیدی رونوشتبرداری شده)، در بازدید از چند موزه همراهیمان کرد و در چند سفر همراهمان بود، از جمله سفرِ بهیادماندنیِ کرمانشاه ــ که هر چند پس از یک روز، به خاطر پیش آمدنِ مشکلی خانوادگی، ناگزیر از ترکمان شد اما با شوق و دانشِ بسیار معرّفِ سنگنوشتهی بزرگ بیستون برای ما افرازیها بود. 👇 @IranianLook
یادی از رضا مرادی غیاثآبادی [۱ از ۸] ١. رضا مرادی غیاثآبادی چهاردهم دیماه ۱۴۰٢، در پی چندین سال بیماری سرطان، درگذشت. چون در دههی پایانی عمرش، به خاطر اختلاف دیدگاه و راهِ بهزعمِ من نادرستی که در پیش گرفته بود، در ارتباط نبودیم، هنگامی که از مرگش آگاه شدم جا خورده و به تارنمایش نگاه کردم و دیدن چهرهی بسیار لاغر و تکیدهاش در آخرین فرستهی تارنمایش (۳۰ خرداد ۱۴۰۲)، که حاکی از بیماری او بود، منقلبم کرد. خدا بیامرزدش. این چند خط را به خاطر سالها دوستیمان مینویسم تا تصویرِ درستی از او وجود داشته باشد چرا که هم دوستداران ایران و هم مخالفان و ستیزهگران با ایران و ایرانگرایی از او تصویری یکسویه را ارائه میدهند؛ گروه نخست او را نظریهپرداز ایرانستیزی معرفی میکنند و گروه دوم اندیشمندی آزادیخواه و برابریجو که نادرستیهای تاریخنویسیِ گروه نخست را آشکار کرده، و از نوشتهها و نگاههای او به جهتِ مستند کردنِ آرایشان بهره میبرند، بهویژه کسانی چون دکتر حسن محدثی، که مناظرهاش با دوستم دکتر شروین وکیلی نشان داد که نسبت به بخش بزرگی از تاریخ و فرهنگِ طولانیِ کشوری که دربارهاش نظریهپردازی میکند (تاریخ دوران باستان) کاملاً بیسواد است و تنها چند کتاب کلاسیک در این حوزه را، آنهم با نگاهی یکسویهنگر و شرقشناسانه، خوانده است. ۲. هنگامی که نخستین شماره از نامهی درونی انجمنمان، افراز، را تهیه میکردم و نخستین قسمت از بخشِ «چهره» در آن را به کورش بزرگ اختصاص دادم از متنِ ترجمهی استوانهی کورش بزرگ (سیزدهمین شماره از فرهنگنامهی عکس ایران) هم بهره بردم و نیز مقدمهاش به قلمِ مرادی غیاثآبادی (نامهی انجمن افراز، شمارهی یکم، مهر ۱۳۸۱ خورشیدی)، مقدمهای اندیشمندانه که توجه خواننده را به زمینهی انسانی پرورشِ کورش و قیاس آن شاهنشاه بزرگ با شاهان پیش از خودش جلب میکرد؛ کتاب شکیل و جذابی که هنوز هم بر دستِ انتشارات «نویدِ شیراز» منتشر میشود (منشور کورش هخامنشی) و به خاطر نوآوری در قطع و شکل و نیز پیشگامی در ارائهی عمومیِ آن منشور یا در واقع استوانهی ارجمند به چاپهای بالا هم رسیده و به باورم در گسترشِ آشنایی ایرانیان با این متنِ مهم تاریخی نقش بهسزایی داشته باشد ــ هر چند بگویند ترجمه از آنِ خودش نیست و ترجمهی استاد عبدالمجید ارفعی را بازنویسی کرده. به هر رو، در دورانی که هنوز سخنِ چندانی از کورش بزرگ در جامعه نبود و، در غیابِ شبکههای اجتماعی، رسانههای رسمی آشنایی با آن بزرگمرد را کاملاً طرد کرده بودند انتشار آن کتاب کاری ارجمند بوده است. دوستی که به نشستهای انجمن افراز میآمد آگاهی داد که دکتر غیاثآبادی کلاسهایی در زمینهی ایرانشناسی دارد و میتوانی با خودش آشنا شوی. نخست بگویم که عنوان «دکتر» برای او بعدها بر دستِ کسانی که وارد بحث با او شدند به زیر سؤال رفت، که او دکترا ندارد یا آن دانشگاهی که مدعی تحصیل در آن بود وجود خارجی نداشته، یا آن رشته (باستانستارهشناسی) وجود ندارد یا در مقطع دکترا نبوده یا او آن را نگرفته است یا... و به همین سبب من هم در نوشتههای بعدیام ــ شاید از نیمهی دههی هشتاد ــ این عنوان را کنار نامش نگذاشتم اما امروز باور دارم که عنوان مهم نیست و همچنان که در ادامه خواهم نوشت از او بسیار آموختم در حدّی که از بسیاری مدّرسانِ عنواندارِ این حوزه ــ که، برای نمونه، سالها بعد شاگردیشان را در مقطعِ کارشناسی ارشد تاریخ داشتم ــ نیاموختم. و دیگر آنکه در آن مقطع در انجن افراز ــ که تقریباً همهی کارهایش را خودم بر دوش داشتم ــ از آشنایی با استادان ایرانگرا استقبال میکردم و میکوشیدم با آنان آشنا شده و هر کدام را در زمینهای که در آن تسلط دارند برای سخنرانی به انجمن دعوت کنم. از این رو به آن نشستها رفتم و چه نشستهای پُرخاطرهای بود؛ نخست با گروهی از جوانان و حتا میانسالان ایراندوست آشنا شدم که اکثرشان بعدها به نشستهای انجمن آمدند و دوستیای طولانی را شکل دادیم، دیگر آنکه با فضای بنیاد وقفشدهی جمشید جاماسپیان و کارهای فرهنگی گروهی از زرتشتیانِ دوستداشتنی آشنا شدم که بعدها نشستهای بسیاری را در آن مجموعه گذاشتیم و پیش از سختگیریِ دههی نودِ سازمان اطلاعات از آن فضا برای کارهای انجمنیمان ــ که هیچگاه پشتیبان مالی و دولتی نداشت ــ بهرهها بردیم و... با خودِ رضا آشنا شدم؛ رضا پژوهشگری ایرانگرا بود که کتابهای چندی هم در این زمینه نوشته بود و در آنجا مباحثی تاریخی یا ایرانشناسانه و در دورههایی تفسیرِ اوستا یا خوانش و تحلیل شاهنامه را برگزار میکرد، رایگان، و در حضور جمعی که گاه در میانشان دوستانی آگاه به موضوع هم بودند و در میانشان جدلهای آموزندهای رخ میداد... از این رو کوششهای فرهنگیِ ایرانخواهانهی آشکاری داشت که بسیار از او آموختیم. 👇 @IranianLook
без подписи
یادی از رضا مرادی غیاثآبادی رضا مرادی غیاثآبادی چهاردهم دیماه ۱۴۰۲، در پی چندین سال بیماری سرطان، درگذشت. چون در دههی پایانی عمرش، به خاطر اختلاف دیدگاه و راهِ بهزعمِ من نادرستی که در پیش گرفته بود، در ارتباط نبودیم، هنگامی که از مرگش آگاه شدم جا خورده و به تارنمایش نگاه کردم و دیدن چهرهی بسیار لاغر و تکیدهاش در آخرین فرستهی تارنمایش (۳۰ خرداد ۱۴۰۲)، که حاکی از بیماری او بود، منقلبم کرد. خدا بیامرزدش. این چند خط را به خاطر سالها دوستیمان مینویسم تا تصویرِ درستی از او وجود داشته باشد... 👇 @IranianLook