خـود نـویـس
Статистика﷽ ✍🏻 دانشجو از خود نویس! مرکزی برای نقشآفرینی و هویت بخشی به تمام دانشجویان کشورم 🇮🇷 ایران 🇮🇷 ارتباط جهت ارائه پیشنهادات،ایدهها و همکاری : @KHod_nevis_admin
- Последний пост
- 4 июн.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 35
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
🎊🎊🎊🎊🎊🎊🎊🎊🎊🎊🎊🎊 غدیر، روزی که سرنوشت تغییر کرد. داستان عدالتی که بر بیعدالتی چیره شد و الهامبخش نسلها شد.✨ ژئوپلیتیک، صحنهای از نبرد قدرتها، امّا در این میان، صدای عدالت اجتماعی بلند میشود و مسیر را تغییر میدهد.🏙 این شماره از فصلنامهی غدیر را به بازخوانیِ پیوندِ ناگسستنیِ «غدیر» و «تحولات جهان اسلام» اختصاص دادهایم پیوندی که میگوید وقتی ولایتِ امیرالمؤمنین(ع) سایهسارِ زندگی باشد، مسیر روشن است. (والی الولی) و دستِ حق، نهاییترین قدرت است. (قاهرالعدو) #عید_غدیر #تجدید_بیعت #عدالت_اجتماعی #ژئوپلیتیک #اللهم_عجل_لولیک_الفرج 🤲🏻💫 #اعیاد_مهدوی🌠 ✅️رسانه خود نویس بستری برای درخشیدن در حداقل سه حوزهی ذاتی رسانه یعنی: مکتوب ، صوتی و تصویری.📝🎙🎥 🔰اگر تو هم به نگاشتن علاقهمندی با شناسهی زیر ارتباط بگیر: 🆔️ @KHod_nevis_admin #فصلنامه🗓 #واحد_مکتوب_رسانهی_خود_نویس📚 #دانشجو_از_خود_نویس 👨🏻🎓 #با_ما_دیده_شو 🏅 💯 #رسانهی_خود_نویس📺📻📰 ــــــــــــــــــ 🆔@KHOD_NEVIS_IR
❤️ و حسین دلیلیست برای بیداری دلها ❤️ 🎥 مفتخریم اعلام کنیم؛کلیپی که تماشا کردید {با موضوع عواقب راحتطلبی} در شب میلاد حضرت امام حسین(ع) از شبکه تابان پخش شده است. 📌 اونم در روزهایی که عطر میلاد《ققنوسهای عشق و ایثار》فضا را پر کرده. یادمان باشد که ظهور موعود، پاسخی است به همّت مؤمنان و نه آسایشِ راحتطلبان... 🌱 به دلیل فیلتر بودن پیامرسان تلگرام ، توفیق شد شبِ زیارتی امام حسین (ع) این کلیپ را مجدّد در تلگرام منتشر کنیم.🌹 📌 بیایید در این شبِ جمعه، شب زیارتیِ سیّدالشهدا با دلی عاشق برای یاری ولیّ خدا آماده شویم و نشان دهیم از راحتطلبی گذر کردهایم و آماده طلوع خورشید دوازدهم، حضرت مهدی(عج) هستیم؛ 🌞 💔#شب_جمعه_است_هوایت_نکنم_میمیرم 🤯#عواقب_راحت_طلبی 🌻#آماده_طلوع_ظهور 📺#شبکه_تابان ✅️رسانه خود نویس بستری برای درخشیدن در حداقل سه حوزهی ذاتی رسانه یعنی: مکتوب ، صوتی و تصویری.📝🎙🎥 🔰اگر تو هم به کار در رسانه علاقهمندی با شناسهی زیر ارتباط بگیر: 🆔️ @KHod_nevis_admin #واحد_تصویری_رسانهی_خود_نویس📚 #دانشجو_از_خود_نویس👨🎓 #با_ما_دیده_شو 🏅💯 #رسانهی_خود_نویس📺🗞📻 🆔️ @KHOD_NEVIS_IR
🌙قصه های شب 5️⃣3️⃣قصهی سی و پنجم: 🥀نذریِ کوچولو برای حضرت زینب (س) مامان؟! چه بوی خوبی میاد! داری چی درست میکنی؟ فاطمه ششساله، عروسکش رو گذاشت روی صندلی آشپزخونه و دوید پیش مامان.🧸🪑 مامان فاطمه رو بغل کرد و با لبخند گفت: «دارم شلهزرد درست میکنم، دختر قشنگم!»🥣 فاطمه با صدای ناز و بچگانهش پرسید: «برای چی درست میکنی مامان؟ چرا اینقدر مهمون داریم؟» مامان آروم دستی به صورت دخترک کشید و گفت:👧🏼 «برای نذریه، عزیزم. نذری یعنی مامان یه خواستهای داشته و نذر کرده اگه خدا خواستهش رو برآورده کنه، نذری بده. حالا مامان به نیت حضرت زینب (سلام الله علیها) این نذری رو درست کرده.» فاطمه چشماش گرد شد و گفت: «مامان! پس منم میتونم نذر حضرت زینب (س) کنم که بابا اون دوچرخه صورتی رو برام بخره؟🚲 چجوری باید بگم؟» مامان آروم و شمرده شمرده به فاطمه کوچولو گفت: «بگو: خدای مهربون! به نیت حضرت زینب (سلام الله علیها) نذر کردم اگه این خواستهم رو برآورده کنی، یه کار خوب بکنم.» فاطمه با شیرینزبونی خودش تکرار کرد و از بغل مامان پایین اومد. رفت تو اتاقش. مامان مشغول پر کردن کاسههای چینی گلسرخ از شلهزرد شد.🌹 با دارچین شله زرد رو تزیین میکرد و توی سینی میچید. یهو فاطمه با نقاشیای که کشیده بود، از اتاق بیرون اومد: «مامان! مامان! ببین، من حضرت زینب (س) رو کشیدم!»🗒️ مامان فاطمه رو بوسید و گفت: «آفرین دخترم! چقدر قشنگ کشیدی! حالا بیا با هم نذریها رو پخش کنیم.» فاطمه دست مامان رو گرفت و با خوشحالی گفت:🤝🏻 «حضرت زینب! ممنون که اینقدر مهربونی.❤️ ✍️نویسنده: سرکار خانم زهرا احمدی #قصه_های_شب🌙💤 #ساعت_صفر ۰۰:۰۰🕛 #مهربانی_حضرت_زینب🤍 #شله_زرد_نذری🥣 ✅️رسانه خود نویس بستری برای درخشیدن در حداقل سه حوزهی ذاتی رسانه یعنی: مکتوب ، صوتی و تصویری.📝🎙🎥 🔰اگر تو هم به نگاشتن علاقهمندی با شناسهی زیر ارتباط بگیر: 🆔️ @KHod_nevis_admin #واحد_مکتوب_رسانهی_خود_نویس📚 #دانشجو_از_خود_نویس👨🎓 #با_ما_دیده_شو 🏅💯 #رسانهی_خود_نویس📺🗞📻 🆔️ @KHOD_NEVIS_IR
🌙قصه های شب 4️⃣3️⃣قصهی سی و چهارم؛ 👧🏻آن دختر هنوز منتظرم بود. در اتاق مشغول مرتب کردن لباسهای زمستانی بودم که مادرم در را باز کرد و وارد شد.🧣🧤 «عزیزم، کمدت رو که مرتب کردی، بیا اتاق انباری رو هم مرتب کنیم. خیلی وقته دستی به سر و روش نکشیدیم.»🧹 «چشم مامان، الان میام.» لباسها را به رگال آویزان کردم، در کمد را بستم و دنبالش رفتم.🧥 مامان در فلزی قرمز رنگ انباری را باز کرد. با زدن کلید، نور زرد کمجانی فضای خاکگرفته را روشن کرد.💡 با هر قدم، بوی خاک و وسایل کهنه بیشتر به مشام میرسید. آمده بودیم برای تمیز کردن و مرتب کردن، اما کمکم به تجدید خاطرات تبدیل شد.🫧 مامان هر چیزی را که میدید، نشانم میداد و خاطرهای از آن میگفت. «وای نفس، ببین چی پیدا کردم!» «این چیه مامان؟» «اینو وقتی خیلی کوچیک بودی، از رامسر برات گرفتم. فکر کنم سه سالت بود. 👒 یک سال پوشیدی، بعد ازت کوچیک شد. نگهش داشتم برا نوهام.»👶🏻 «وای مامان، بس کن! به کجاها که فکر نمیکنی؟» حین مرتب کردن، چشمم به صندوقچه چوبی قهوهای رنگی افتاد.📦 خیلی آشنا بود؛ انگار سالها پیش هم دیده بودمش. با احتیاط درش را باز کردم. داخلش پر بود از کاغذهای تا شده، کاهیرنگ، پر از نوشتههای قدیمی.✉️ با خاطرات نوشتهشده سرگرم بودم تا اینکه نامهای را دیدم؛ با خط بچگانه، بالای پاکت نوشته بودم: «برای منِ ده سال بعد».🔖 نشستم روی زمین سرد انباری. نامه را باز کردم. کلمات ساده و پر از آرزوهای بزرگ، قولهایی که به خودم داده بودم، نقشههایی برای آیندهای که آن موقع باور داشتم حتماً میرسد.💪🏻 گاهی اشک روی گونهام لغزید، گاهی لبخند تلخی زدم. 🥲 یک خط میخواندم و به دیوار آجری روبهرو خیره میشدم. مامان متوجه سکوت طولانیام شد. آمد کنارم نشست، سرش را روی شانهام گذاشت و آرام گفت: «هر چی که نوشتی، هنوزم همون دخترهای. فقط راهش طولانیتر از چیزی بود که فکر میکردی.» نامه را تا کردم، دوباره گذاشتم سر جایش و صندوقچه را بستم. نفس عمیقی کشیدم و زیر لب گفتم: «مرسی که هنوز منتظرم بودی.»👧🏻 و بعد، با هم به مرتب کردن ادامه دادیم؛ نه فقط انباری، بلکه یک گوشهی کوچک از گذشته راهم را. ✍️نویسنده: سرکار خانم زهرا احمدی #قصه_های_شب🌙 #ساعت_صفر ۰۰:۰۰🕛 #خاطرات_قدیمی🔖 #نوستالژی🧳 ✅️رسانه خود نویس بستری برای درخشیدن در حداقل سه حوزهی ذاتی رسانه یعنی: مکتوب ، صوتی و تصویری.📝🎙🎥 🔰اگر تو هم به نگاشتن علاقهمندی با شناسهی زیر ارتباط بگیر: 🆔️ @KHod_nevis_admin #واحد_مکتوب_رسانهی_خود_نویس📚 #دانشجو_از_خود_نویس👨🎓 #با_ما_دیده_شو 🏅💯 #رسانهی_خود_نویس📺🗞📻 🆔️ @KHOD_NEVIS_IR
⚠️⚠️ دو اطّلاعیهی مهم ⚠️⚠️ 1⃣همونطور که درجریان هستید؛امکان ملّی شدن اینترنت یا.. وجود داره. ⬅️ برای همین حتماً حتماً در ایتا هم عضو باشید و از اخبار ، محتواها تا برگزاری دورهها جانمونید🌹 🆔https://eitaa.com/KHOD_NEVIS_IR 2⃣و ادامهی فرآیند ارتباطگیری را با پیام به ادمین ایتا که امروز بصورت رسمی کار خودشون رو آغاز کردند حفظ کنید. 🆔 @KHod_nevis_admin
🌙قصه های شب 3️⃣3️⃣قصهی سی و سوم: 🍎سیب سرخ در اردوگاه آن شب که موشکها از بالای سرمان رد میشدند، فقط به این فکر میکردم که اگر همین حالا بمیرم، هیچوقت نخواهد فهمید چرا هر بار نامش را میبرند، دست و دلم میلرزد.🚀 بیشتر از جان خودم، نگران او بودم. ذکر سلامتیاش همیشه ورد زبانم بود؛ انگار اگر یک لحظه غفلت کنم، چیزی از او کم میشود. هر بار که صدای غرش موشک سقف را میلرزاند، دلم هُری پایین میریخت؛ نه از ترس مرگ خودم، از ترس اینکه شاید او دیگر نباشد.💔 از پدر که خبر میگرفتم، نصف جان میشدم، تا فقط یک کلمه از حالش بشنوم. به راستی از کی اینقدر نصف جانم شده بود؟ کاش شمارهای داشتم. کاش آدرسی. کاش جرأت میکردم حتی یک خط برایش بنویسم.📝 از دلهرههایم بنویسم. از کابوسهای شبانهای که نیمی از آنها صورت او بود. از اینکه به محض بستن چشم، او را میبینم؛ گاهی خندان، گاهی نگران، گاهی دور و دستنیافتنی.👁️ عکس سهدرچهار خمیدهای که لای کتاب پنهان کرده بودم، تنها چیزی بود که هنوز به من قوت قلب میداد.📔 هر بار که به آن نگاه میکردم، برای لحظهای جنگ را، ترس را، خودم را فراموش میکردم. من آخرین کسی بودم که به حال خودش فکر میکرد. نصف جانم خانوادهام بود و نصف دیگرش کسی که شاید حتی نمیدانست نامی از او در دلم تکرار میشود.👥 آیا او هم به من فکر میکند؟ آیا در لحظههای امنِ پناهگاه، لحظهای نام مرا زمزمه میکند؟🗣️ آیا او هم دلش میخواهد بعد از این جنگ لعنتی، حرف دلش را بزند؟ آیا او هم برایم از خدا فرصت دوباره میخواهد؟ صدای مادر که از آشپزخانه آمد، مثل همیشه مرا از آن دنیای کوچک و خطرناک بیرون کشید.🧕🏻 بلند شدم، به تراس رفتم. هوا سرد بود. آسمان هنوز بوی باروت میداد.🌫️ دستهایم را به نردهی فلزی تکیه دادم و به دوردست نگاه کردم؛ همانجایی که میدانستم او آنطرفتر است، در شهری که حالا مثل شهر ما، نفسهایش را با ترس میشمارد.🏙️ در همان لحظه، گوشی پدر زنگ خورد.📱 صدای پدر آمد؛ آرام، خسته، اما زنده. و بعد، یک جملهی کوتاه که قلبم را به یکباره ایستاد و دوباره به تپش انداخت: «…دخترم هم حالش خوبه گفت امیدوارم زود تموم بشه این روزا…» نفسم بند آمد. او… حال مرا پرسیده بود؟ به من سلام رسانده بود؟ حتی نامم را برده بود؟ اشک روی گونهام لغزید؛ نه از ترس، نه از خستگی. از یک امید کوچک، احمقانه و در عین حال حیاتی.🥲 به آسمان نگاه کردم و زیر لب گفتم:🌌 «خدایا… فقط یک بار دیگر. فقط یک بار دیگر بگذار ببینمش. حتی اگر فقط برای گفتن این باشد که همیشه، حتی در تاریکترین شبها، او دلیل زنده ماندنم بوده.»❤️🩹 و آن شب، برای اولین بار بعد از مدتها، با لبخندی لرزان به خواب رفتم. ✍️نویسنده: سرکار خانم زهرا احمدی #قصه_های_شب🌙💤 #ساعت_صفر ۰۰:۰۰🕛 #جنگ🧨 #صلح🕊️ ✅️رسانه خود نویس بستری برای درخشیدن در حداقل سه حوزهی ذاتی رسانه یعنی: مکتوب ، صوتی و تصویری.📝🎙🎥 🔰اگر تو هم به نگاشتن علاقهمندی با شناسهی زیر ارتباط بگیر: 🆔️ @KHod_nevis_admin #واحد_مکتوب_رسانهی_خود_نویس📚 #دانشجو_از_خود_نویس👨🎓 #با_ما_دیده_شو 🏅💯 #رسانهی_خود_نویس📺🗞📻 🆔️ @KHOD_NEVIS_IR
🌙قصههای شب 2️⃣3️⃣قصهی سی و دوم: 🫵🏻تا وقتی که حقیقت سیلی زد. همیشه اولین کسی بود که لبخند میزد، حتی وقتی چشمهایش خیس بود.👁️💧 تنها کسی که همیشه شرایط اطرافیان را درک میکرد. او بود که برای کودک رهگذر خیابان شکلک درمیآورد تا کودک بخندد و از خندهی او، خودش هم به خنده میافتاد.👶🏻 او بود که توقعش را آنقدر پایین آورده بود که گاهی اطرافیان، او را کاملاً فراموش میکردند. او برای همکلاسیاش در روزهای سخت، پناه بود؛ پناهی که خودش آرزو میکرد کاش سهمی از آن به او هم برسد.👩🏻🏫 او مرهم دلهای خسته بود و گوشی برای ذهنهای مشوش.❤️🩹 انگار دیوار کوتاهتری از او وجود نداشت. همیشه لبخندی دلنشین و امیدوار بر لب داشت؛ حتی وقتی وضعیت قرمز بود.🔴 همیشه برای همه اولویت دوم بود. خودش این را دوست نداشت، اما دل کوچکش با خودش میگفت: «لطفا درک کن سر دیگران شلوغ است.»🙂 او تنها کسی بود که در برابر بد رفتاریها سکوت میکرد تا مبادا دلی از او برنجد. اما سؤال اینجاست: آیا برای کسی مهم بود که دل این دخترک هم رنجیده و فکرش آزردهخاطر نباشد؟🥲 من او را میشناسم؛ مهربانی را که در انگشت کوچکش جا میشد. بیشک میتوانست زندگی را برای همه جای بهتری برای زیستن کند.💫 او الگویی برای انتخاب این راه ندیده بود، اما رفتارش نشان میداد که خودش میتواند بهترین الگو باشد. با همه مهربان و رئوف بود: با پیرمردی که در صف نانوایی منتظر بود، با کودک کار خسته، با دستفروش کنار خیابان، با ویلچرنشینی که در انتظار نوبت مانده بود… با همه، جز خودش.💔 همه چیز را میدید، میشنید، میفهمید، متوجه میشد… اما تحمل میکرد. خودمانیم؛ بیانصافیهای بسیاری در حقش کرده بودند.🙍🏻♀️ مجال و فرصت انتقام داشت؛ میتوانست به روش خودش برای تکتکشان جبران کند. اما نه میخواست، نه میتوانست بد باشد. حافظهاش بسیار قوی بود، اما عمداً خودش را به آن راه میزد تا نبیند، نشنود و کسی را از دست ندهد.👀 تا آن شب تیره. شبی که حقیقت، ناگهان مثل سیلی به صورتش خورد.🌑 در آن لحظه، تصمیمش را گرفت. تصمیمی که هر کس عاقل باشد، اولین بار که به او ظلم میشود، میگیرد و تا آخر پای آن میایستد.💪🏻 اما شاید او عاقل نبود. شاید حتی مهربان هم نبود؛ فقط ساده بود. هر چه که بود، به یکباره به خودش آمد. نفس عمیقی کشید، اشکهایش را پاک کرد، لبخند همیشگیاش را برای آخرین بار بر لب آورد و آرام، خیلی آرام، گفت:🗣️ «از امروز… نوبت من است.» و بعد، بدون هیچ داد و فریادی، بدون هیچ کینهای که به چشم بیاید، دیوار کوتاه را کمی بلندتر کرد. نه برای ضربه زدن، بلکه برای اینکه دیگر کسی نتواند از روی آن رد شود و برود.🧱 و جهان، برای اولین بار، مجبور شد مهربانیاش را ببیند؛ نه به خاطر آنچه میداد، بلکه به خاطر آنچه دیگر نمیداد. ✍️نویسنده: سرکار خانم زهرا احمدی #قصه_های_شب🌙💤 #ساعت_صفر ۰۰:۰۰🕛 #مهربانی_بی_پایان🤍 #نوبت_من_است👤 #دیوار_کوتاه🧱 ✅️رسانه خود نویس بستری برای درخشیدن در حداقل سه حوزهی ذاتی رسانه یعنی: مکتوب ، صوتی و تصویری.📝🎙🎥 🔰اگر تو هم به نگاشتن علاقهمندی با شناسهی زیر ارتباط بگیر: 🆔️ @KHod_nevis_admin #واحد_مکتوب_رسانهی_خود_نویس📚 #دانشجو_از_خود_نویس👨🎓 #با_ما_دیده_شو 🏅💯 #رسانهی_خود_نویس📺🗞📻 🆔️ @KHOD_NEVIS_IR
🌙قصه های شب 1️⃣3️⃣قصهی سی و یکم: 🏠«خانهای که بهار در آن گم شده بود» خانه بزرگ بود، اما بعد از رفتن خانواده، سکوتش مثل برف نشسته روی شانههای لیلا سنگینی میکرد. 🏡❄️ شبها باد از لای درز پنجره عبور میکرد و صدایی میساخت شبیه ناامیدیِ کشدار.🌬️ تنهایی مثل سایهای بلند پشت سرش میآمد. یک شب زمستان، از صدای چکچک شیر آب کلافه شد و با عصبانیت گفت: – «بس کن دیگه!»💧 صدایش در خانه چرخید و همان را به او برگرداند.🗣️ تنهایی فقط سکوت نبود؛ تکرارِ صدای خودش بود. روز بعد تصمیم گرفت چیزی را عوض کند. چراغی کوچک برای حیاط خرید؛ نوری گرم، انگار یک تکه خورشید را آورده باشد.💡 چند گلدان بنفشه و یاس روی پلهها گذاشت.🌸🌷 پنجرهها را باز کرد تا باد، صدای شهر و آواز دورهگرد از کوچه وارد خانه شود.🏙️ همسایه وقتی او را دید، گفت: – «میخوای گلدونا رو کمک کنم بیاری؟»🪴 لیلا لبخند کمجانی زد: – «آره، این خونه خیلی ساکته.» همسایه جواب داد: – «ساکت میمونه اگه باهاش حرف نزنی.» آن شب، برای اولین بار خانه گرم بود؛ نه به خاطر چراغ، به خاطر صدای آدمها، صدای حرکت، صدای زندگی.🌱✨ تنهایی فهمیدنی بود، درمانشدنی هم بود؛ فقط باید در را کمی باز میگذاشت تا بهار راهش را پیدا کند.🌠 ✍️نویسنده: سرکار خانم زهرا احمدی #قصه_های_شب🌙💤 #ساعت_صفر۰۰:۰۰ 🕛 #خانه_بی_صدا🏠 #بهار_در_راه🌿🌱 ✅️رسانه خود نویس بستری برای درخشیدن در حداقل سه حوزهی ذاتی رسانه یعنی: مکتوب ، صوتی و تصویری.📝🎙🖥 🔰اگر تو هم به نگاشتن علاقهمندی با شناسهی زیر ارتباط بگیر: 🆔️ @KHod_nevis_admin #دانشجو_از_خود_نویس👨🎓 #با_ما_دیده_شو 💯 #رسانهی_خود_نویس 🎥🎤📝 🆔️ @KHOD_NEVIS_IR
🌙قصه های شب 0️⃣3️⃣قصهی سیام: 🌞👨🏻مهرِ جاودان پدر در یک صبح آفتابی خرداد، وقتی نسیم خنک از پنجرههای باز خانه میوزید و بوی نان تازه از نانوایی محله میآمد.🌞🥖 آقای رضایی با لبخندی پهن از خواب بیدار شد. امروز روز پدر بود، روزی که تقویمها با گلهای قرمز رنگش میکردند، اما برای او بیشتر از یک تاریخ، یک تاج افتخار بود.👑 او کت و شلوار نواش را پوشید، همان که هفته پیش از بازار خریده بود، بدون اینکه نگران قیمتش باشد. 👔 کیف پولش سنگین بود، نه از سنگینی سکهها، بلکه از اطمینان خاطر. همسرش خانم فاطمه، با چای داغ و کیک خانگی منتظرش بود. ☕🍰 چشمانش برق میزد وقتی گفت: "امروز همه چیز عالیه، عزیزم." بچهها، رضا و لیلا، با نقاشی هایشان دور میز جمع شده بودند.💫 سارا یک قلب بزرگ کشیده بود با بابایی که مثل سوپرمن پرواز میکند، و امیر یک ماشین قرمز که بابا پشت فرمانش نشسته.❤️🚗 آقای رضایی خانواده را سوار ماشین کرد و به سمت پارک رفتند. 🎡 هوا پر از صدای خنده بچهها بود، و او بدون تردید بستنیهای بزرگ خرید، بعد هم ناهار را در رستورانی شیک با میزهایی سفید و گلدانهای پر از رز میل کردند.🍦🌹 خانم فاطمه دستش را فشرد و زمزمه کرد: "چقدر خوبه که همه چیز روبهراهه."✨ او فقط لبخند زد، اما در دلش میدانست این روز، نماد چیزی بزرگتر است.✌🏻 روزی که پدر نه تنها قلب خانواده را دارد، بلکه جیبش هم پر است از آرامش، بدون سایه خجالت روی صورت زن و بچهاش.🤍👧🏻 غروب که برگشتند، آقای رضایی روی بالکن نشست، سیگاری روشن کرد و به شهر نگاه کرد.🌅🚬 باد موهایش را نوازش میکرد، و او احساس میکرد ارج و قرب واقعی همین است.🎖️ خانوادهای شاد، بدون دغدغههای پنهان. روز پدر تمام شد، اما آن حس، مثل یک داستان ، در زندگیشان ماندگار بود.✌🏻🌟 #قصه_های_شب🌙💤 #ساعت_صفر۰۰:۰۰🕛 #روز_پدر👨🏻 #ولادت_امام_علی(ع)☀️ ✅️رسانه خود نویس بستری برای درخشیدن در حداقل سه حوزهی ذاتی رسانه یعنی: مکتوب ، صوتی و تصویری.📝🎙🎥 🔰اگر تو هم به نگاشتن علاقهمندی با شناسهی زیر ارتباط بگیر: 🆔️ @KHod_nevis_admin #واحد_مکتوب_رسانهی_خود_نویس📚 #دانشجو_از_خود_نویس👨🎓 #با_ما_دیده_شو 🏅💯 #رسانهی_خود_نویس📺🗞📻 🆔️ @KHOD_NEVIS_IR
🌙قصه های شب 9⃣2⃣قصهی بیست و نهم: «کوچهای که شبها زیر نور زرد،نفس میکشید.» سارا هر شب از کوچهای میگذشت که چراغهایش زرد و کمنور بودند.💡 زردی غمگین، اما گرم، مثل شمعی که نمیخواهد خاموش شود.🕯 ساختمانها سایههایی کشدار میانداختند و سنگفرشها زیر نور میدرخشیدند، انگار خیسِ یادهای قدیمیاند.✨ یک شب برق محله قطع شد؛ تاریکی مثل پتویی سنگین روی کوچه افتاد.🌑 سارا ایستاد. دلش لرزید. زیر لب گفت: – «خب… حالا بدون چراغ.»🚶🏻♀️ قدم برداشت؛ اول آرام، بعد محکمتر. صدای قدمهایش با سکوت کوچه قاطی میشد.👣 بوهای آشنا ترکیب نمسنگفرش، برگهای خیس، و بوی نان تازه از نانوایی سر کوچه هنوز بودند.🍁🥖 وقتی به خانه رسید، مادر با نگرانی گفت: –چطور این همه راه رو تو این تاریکی اومدی؟ سارا لبخند زد: +«گاهی زندگی چراغشو خاموش میکنه… ولی ما اگه به خودمون اعتماد کنیم، راه هنوز زیر پامونه.»✨ از آن شب به بعد، وقتی زندگی پرده تاریکش را میانداخت، سارا یاد آن کوچه میافتاد. میفهمید نور همیشه لازم نیست؛ گاهی تاریکی است که آدم را زندهتر میکند.🌑 ✍️نویسنده: سرکار خانم زهرا احمدی #قصه_های_شب🌙💤 #ساعت_صفر ۰۰:۰۰🕛 #اعتماد_به_خود💪🏻 #نور_درون 🌠 #کوچه_تاریک🌃 ✅️رسانه خود نویس بستری برای درخشیدن در حداقل سه حوزهی ذاتی رسانه یعنی: مکتوب ، صوتی و تصویری.📝🎙🎥 🔰اگر تو هم به نگاشتن علاقهمندی با شناسهی زیر ارتباط بگیر: 🆔️ @KHod_nevis_admin #واحد_مکتوب_رسانهی_خود_نویس📚 #دانشجو_از_خود_نویس👨🎓 #با_ما_دیده_شو 🏅💯 #رسانهی_خود_نویس📺🗞📻 🆔️ @KHOD_NEVIS_IR
🌙قصه های شب 8️⃣2️⃣قصهی بیست و هشتم: ✨❄️نور دانه های برف در دل جنگل کاجهای پوشیده از برف، کلبه کوچکی بود که فقط یک پنجرهاش روشن بود. 🌲🌨️ داخلش پسربچهای به اسم آرش نشسته بود کنار شومینهای که شعلههایش مثل رقص نارنجی-طلایی بود.🔥 ساعت نزدیک نیمهشب بود. برف آرام میریخت، اما نه معمولی؛ هر دانه برف انگار نور ضعیفی داشت، مثل ستارههای ریز که یکییکی فرود میآمدند.❄️ آرش داشت آخرین نامهاش رو به آتش میانداخت که ناگهان صدای خیلی آرومی شنید؛ نه زنگوله، نه صدای چکمه روی برف... صدای نفس کشیدن عمیق، مثل کسی که بعد از دویدن طولانی رسیده.✉️👢 در کلبه بدون اینکه باز بشه، یهو هوا سردتر شد و فضا از بوی کاج تازه و شکلات تلخ پر شد.🍫 آرش برگشت. روی صندلی گهوارهای مادربزرگش، یه مرد نشسته بود. 🪑 نه بابانوئلِ قرمزپوشِ چاقِ همیشگی. 🎅🏻 این یکی لاغر بود، کت بلند خاکستری-آبی داشت که انگار از مه و شب بافته شده بود. ریش کوتاه نقرهای، چشمهای خیلی روشن، تقریباً بیرنگ، مثل یخ شفاف دریاچه.🧊 تو... بابانوئل نیستی؟ مرد لبخند کمرنگی زد و سرش رو تکون داد. نه. من فقط... کسیام که وقتی همه خوابن، میاد دنبال آرزوهایی که حتی صاحبشون جرات نکردن به زبون بیارن💫. دستش رو دراز کرد. توی کف دستش یه دونه برف بود که نمیذاشت آب بشه.❄️ داخلش، تصویر کوچیکی از آرش دیده میشد که داره با یه سگ سفید بزرگ برفی بازی میکنه، توی حیاطی که هیچوقت وجود نداشته.🐶 این مال توئه. ولی شرط داره. چه شرطی؟ باید باور کنی که هنوز میتونی شاد باشی... حتی وقتی همه چیز سخت به نظر میاد.💖 آرش چشمهاش رو بست. یه لحظه طولانی. بعد وقتی باز کرد، مرد غیبش زده بود.✨ فقط همون دونه برف روی میز بود، هنوز آب نشده. صبح که چشمهاش رو باز کرد، صدای واقواق آرومی از حیاط اومد. در رو باز کرد و دید یه سگ سفید بزرگ، با چشمهای رنگ یخ، داره دمش رو تکون میده و بهش نگاه میکنه.🐶 برف هنوز داشت میبارید، اما این بار هر دونهاش انگار داشت آروم میگفت: «هنوز دیر نشده.» آرش خندید. اولین خنده واقعی بعد از مدتها.😄 و سگ سفید، بدون هیچ صدایی، قدم گذاشت توی برفها، درست مثل کسی که کارش تموم شده و حالا میره خونه.🌫️ ✍️نویسنده: سرکار خانم زهرا احمدی #قصه_های_شب🌙💤 #ساعت_صفر۰۰:۰۰ 🕛 #کریسمس🎄 #سال_نو_میلادی🎊 ✅️رسانه خود نویس بستری برای درخشیدن در حداقل سه حوزهی ذاتی رسانه یعنی: مکتوب ، صوتی و تصویری.📝🎙🖥 🔰اگر تو هم به نگاشتن علاقهمندی با شناسهی زیر ارتباط بگیر: 🆔️ @KHod_nevis_admin #دانشجو_از_خود_نویس👨🎓 #با_ما_دیده_شو 💯 #رسانهی_خود_نویس 🎥🎤📝 🆔️ @KHOD_NEVIS_IR
🌙قصه های شب 7️⃣2️⃣قصهی بیست و هفتم: 🌟ستارهای که از گهواره طلوع کرد. یه شب گرم تابستونی تو مدینه، همه جا آروم بود. 🌑 ستارهها انگار بیشتر از همیشه چشمک میزدن.✨ در خانه خشتی امام رضا(ع)، کنیزک خونه و قابلهی مهربون تو یه اتاق کوچیک منتظر نشسته بودن.👩🏾⚕️ امام رضا(ع) در رو بستن و گفتن: «امشب یه اتفاق خیلی قشنگ میافته…»💫 نیمهشب شد. و نور اتاق به تاریکی تبدیل شد! تاریکی مطلق. 🌫️ کنیزک و قابله ترسیدن، قلبشون تند تند میزد. خیزران هم درد زایمانش شروع شده بود.⏳ درست همون لحظه… یه نور نرم و طلایی از بچه کوچولو بلند شد! انگار یه خورشید کوچیک تو اتاق روشن شده بود. ☀️ اتاق دوباره پر از نور شد، حتی روشنتر از قبل! بچه به دنیا اومد. محمد کوچولو… همون که بعدها بهش گفتن جواد و تقی.👼🏻 کنیزک با تعجب به امام رضا(ع) گفت: «دیدی؟ نورش همه جا رو روشن کرد!» 🌟 امام رضا(ع) لبخند زدن و گفتن: «این تازه اولشه… شگفتیهای بیشتری از این نور کوچولو خواهید دید.» اون شب، یه ستاره جدید تو آسمون دلها روشن شد. 🌟 ستارهای که بعدها با دستای کوچیکش، قلب هزاران آدم رو روشن کرد و به همه یاد داد که جود و بخشندگی، حتی تو سن کم هم میتونه دنیا رو قشنگتر کنه.🌏 میلاد جوادالائمه(ع)مبارک 🌟 ✍️نویسنده: سرکار خانم زهرا احمدی #قصه_های_شب🌙💤 #ساعت_صفر ۰۰:۰۰🕛 #ولادت_امام_جواد (ع)🌞 #جواد_الائمه☀️ ✅️رسانه خود نویس بستری برای درخشیدن در سه حوزهی ذاتی رسانه یعنی: مکتوب ، صوتی و تصویری.📝🎙🖥 🔰اگر تو هم به نگاشتن علاقهمندی با شناسهی زیر ارتباط بگیر: 🆔️ @KHod_nevis_admin #دانشجو_از_خود_نویس👨🎓 #با_ما_دیده_شو 💯 #رسانهی_خود_نویس 🎥🎤📝 🆔️ @KHOD_NEVIS_IR
🌙قصه های شب 6️⃣2️⃣قصهی بیست و ششم: 🛢️نسیم پتروشیمی هر شب، وقتی خورشید پشت برجهای بلند پتروشیمی ماهشهر غروب میکرد، آسمان نارنجی و سرخ میشد، انگار کسی رنگ آتش روی ابرها ریخته باشد.🌅 نرگس، دختر نهسالهی آقای بهرامی، هر جمعه از پشت پنجرهی اتاقش به آن منظره نگاه میکرد.🪟 از دور، کارخانه مثل شهر عجیبی از فلز و نور بود؛ برجهای تقطیر مثل شمعهای غولپیکر، لولههای نقرهای که بخار سفید ازشان نفس میکشید و چراغهای قرمز که مثل چشمهای آرام چشمک میزدند.🏭 پدرش اپراتور واحد الفین بود؛ همان که هر روز لباس نارنجی ایمنی میپوشید و کلاه ایمنی سفیدش همیشه روی طاقچهی ورودی بود.⛑️🦺 نرگس عاشق بوی عجیب پدرش بود وقتی برمیگشت خانه؛ بوی مخلوطی از فلز داغ و پلاستیک تازه و کمی هم بوی نم باران.💧 یک جمعه غروب، پدر دست نرگس را گرفت و برد کنار جادهی ساحلی، جایی که حصار کارخانه تمام میشد.🛣️ — بابا، اون برج بزرگ وسط چی کار میکنه؟ پدر خندید و با دست اشاره کرد به بلندترین ستون که تاجش نور نارنجی خورشید را میشکست.🌞 — اونجا همه چیز از هم جدا میشه نرگسجون... مثل اینکه بخوای یه سوپ خیلی خیلی بزرگ رو مرتب کنی؛ یکی رو بریزی تو بشقاب اتیلن، یکی رو پروپیلن، یکی رو بنزین... همه چیز از نفت خام درست میشه، ولی اونجا جادو میشه.🪄 نرگس چشمهایش برق زد. — پس تو جادوگر اونجایی؟ پدر لحظهای ساکت شد، بعد آرام گفت: — نه عزیزم... فقط یکی از نگهبانهای جادویی اونجام.👷🏽♂️ خورشید کاملاً غروب کرد و کارخانه روشن شد؛ هزاران چراغ مثل ستارههای زمینی چشمک زدند.🌌 نرگس سرش را گذاشت روی شانهی پدر و با خودش فکر کرد: «شاید واقعاً جادو باشه... چون بابا هر روز میره تو دلش و سالم برمیگرده.»🌠 و باد شور دریا، بوی فلز و پلیمر را با خودش میبرد سمت خانههای کوچک شهر.🌊🏘️ ✍️نویسنده: سرکار خانم زهرا احمدی #قصه_های_شب🌙💤 #ساعت_صفر ۰۰:۰۰🕛 #روز_صنعت_پتروشیمی🏭 #بوی_نفت 🛢️ ✅️رسانه خود نویس بستری برای درخشیدن در حداقل سه حوزهی ذاتی رسانه یعنی: مکتوب ، صوتی و تصویری.📝🎙🖥 🔰اگر تو هم به نگاشتن علاقهمندی با شناسهی زیر ارتباط بگیر: 🆔️ @KHod_nevis_admin #دانشجو_از_خود_نویس👨🎓 #با_ما_دیده_شو 💯 #رسانهی_خود_نویس 🎥🎤📝 🆔️ @KHOD_NEVIS_IR
🌙قصه های شب 5️⃣2️⃣قصهی بیست و پنجم: 🌍لرزش مهربان زمین در یک دهکده کوچک کنار کوههای سبز و پر از درختان میوه، پسری به نام امیر زندگی میکرد. ⛰️🌲 امیر عاشق بازی در جنگل بود، جایی که پروانههای رنگارنگ دور گلهای وحشی میچرخیدند و رودخانهای نقرهای با صدای آرام زمزمه میکرد. 🦋🌺 خانهشان چوبی بود، با سقفی قرمز و پنجرههایی که همیشه باز بودند تا نسیم خنک کوهستانی داخل بیاید.🏕️ یک شب تابستانی، وقتی ستارهها مثل الماسهای درخشان در آسمان میدرخشیدند، امیر در رختخوابش دراز کشیده بود و به داستانهای پدربزرگش فکر میکرد. 🌌 پدربزرگ همیشه میگفت: "زمین مثل یک دوست بزرگ است، گاهی میلرزد تا بیدارمان کند و مراقب باشیم.👴🏻 " ناگهان، زمین شروع به لرزیدن کرد. مثل این بود که یک غول مهربان زیر زمین بیدار شده و دارد خودش را تکان میدهد. امیر احساس کرد تختش مثل قایقی روی موجهای نرم دریا تاب میخورد.🌊 لیوان آب روی میز کمی تکان خورد و صدای زنگولههای بادگیر حیاط مثل موسیقی ملایم به گوش رسید.🔔 مادر امیر سریع آمد و دستش را گرفت. "نگران نباش، عزیزم، این فقط یک لرزش کوچک است. ما آمادهایم.🔉 " آنها زیر میز محکم چوبی پناه گرفتند، جایی که امیر بوی چوب تازه و عطر گلهای خشکشده را حس میکرد. ☕ پدرش فانوس را روشن کرد و نور گرم زردرنگی اتاق را پر کرد، مثل آغوش خورشید در شب.🌅 بیرون، درختان با برگهای سبز و براقشان کمی خم شدند، اما دوباره راست ایستادند، انگار که دارند با باد بازی میکنند🌳. زلزله زود تمام شد، مثل یک نفس عمیق که زمین کشید. صبح روز بعد، دهکده مثل همیشه زیبا بود. 🌬️ امیر و دوستانش بیرون رفتند و دیدند که یک چشمه جدید از دل زمین جوشیده، با آبی زلال و خنک که پرندگان کوچک در آن شنا میکردند. 🏞️ پدربزرگ گفت: "زلزلهها گاهی هدیه میدهند، مثل این چشمه که زندگی را تازه میکند." امیر لبخند زد و فهمید که زمین دوست ماست، فقط گاهی نیاز به مراقبت دارد.🎁 و آن شب، امیر با خیال راحت خوابید، رویای جنگلهای سبز و رودخانههای نقرهای را دید.🫧 ✍️نویسنده: سرکار خانم زهرا احمدی #قصه_های_شب🌙💤 #ساعت_صفر۰۰:۰۰ 🕛 #زمین_لرزه 🏚️ #ایمنی 🪖 ✅️رسانه خود نویس بستری برای درخشیدن در حداقل سه حوزهی ذاتی رسانه یعنی: مکتوب ، صوتی و تصویری.📝🎙🖥 🔰اگر تو هم به نگاشتن علاقهمندی با شناسهی زیر ارتباط بگیر: 🆔️ @KHod_nevis_admin #دانشجو_از_خود_نویس👨🎓 #با_ما_دیده_شو 💯 #رسانهی_خود_نویس 🎥🎤📝 🆔️ @KHOD_NEVIS_IR
🌙قصه های شب 4️⃣2️⃣قصهی بیست و چهارم: 🛤️لالایی ریل در ایستگاه، جایی که هوا بوی باران تازه و آهن گرم میداد.🌧️ دخترک لحظهای ایستاد و فقط به قطار نگاه کرد. انگار تا آن لحظه فقط از دور میشناختش؛ حالا نزدیک بود، واقعی، و درِ ورودیاش مثل دعوتی باز مانده بود.🚂 وقتی پایش را روی اولین پله گذاشت، یک لرزش کوچک شیرین از پاهایش تا سینهاش دوید.💫 ذوقش آنقدر خالص بود که حتی خودش هم نمیدانست چطور آن را نگه دارد؛ فقط لبخند میزد، بیصدا و پیوسته.🚶♀️ هدفون هنوز توی گوشش بود، ملودی آرام و تکراری که همیشه آن را پناه خودش میکرد. 🎧 کمی صدای بیرون را هم راه داد؛ صدای نفسمانند باد، صدای بسته شدن درهای دیگر کوپهها، و آن تقتق دور و عمیق ریلها که انگار قلب زمین بود.🌬️ وقتی در کوپه را هل داد، نور نرم غروب مثل یک سلام گرم به صورتش خورد.🚪 داخل کوپه کوچک بود اما مرتب؛ تختهای دوطبقه با ملافههای سفید اتوکشیده، یک میز چوبی باریک کنار پنجره، و عطر ملایم چوب و پارچه که با بوی خنک هوای بیرون قاطی شده بود. پنجره نیمهباز مانده بود و پردههای نازک سفید مثل روحهای سبکبال با هر تکان قطار تکان میخوردند.🪟 او بدون معطلی کوله را زمین گذاشت، نفس عمیقی کشید و با یک حرکت نرم بالا رفت.🎒 تخت بالایی را دوست داشت؛ جایی که سقف نزدیک بود، انگار میشد به آسمان دست زد.🛏️ لپتاپ را از کوله درآورد، گذاشت روی پتوی نرم و لپ تاپ را روشن کرد.💻 صفحه روشن شد و نور آبیاش مثل یک فانوس کوچک در دل کوپه نشست. باد از پنجره میوزید، خنک و تازه، گاهی پرده را به سمت صورتش میآورد و نوک آن آرام به پیشانیاش میخورد. صدای قطار حالا واضحتر بود: ریتم آهسته و مطمئن چرخها روی ریل، صدای تکان خوردن فلزها، و گاهی یک سوت کوتاه که از دور میآمد و دوباره محو میشد.🍃 انگشتانش روی کیبورد میرفتند، گاهی مکث میکرد، سرش را کمی کج میکرد و به بیرون نگاه میکرد. تپههای نرم، خط افق نارنجی، درختهایی که با سرعت از کنارش فرار میکردند، و آسمانی که داشت کمکم به رنگ بنفش غلیظ درمیآمد.🌅🌳 باد تندتر که میشد، چند تار مو روی چشمش میافتاد؛ با یک حرکت کوچک عقب میزد و دوباره غرق نور صفحه میشد.🌌 تاریکی آرامآرام کوپه را پر میکرد، اما نور لپتاپ هنوز صورتش را روشن نگه داشته بود؛ مثل یک جزیره کوچک نور در میان شب در حال حرکت.🌙 صدای قطار حالا دیگر فقط صدا نبود، یک حس شده بود؛ یک لالایی آهنین که او را در خودش نگه میداشت، در حالی که دنیا بیرون، با تمام رنگها و سایههایش، بیصدا میگذشت.🎶🌎 او فقط لبخند زد، یک لبخند ریز.😊 چون میدانست: این سفر، همین لحظه، همین باد و همین صدا، چیزی است که تا همیشه با خودش خواهد برد. 🌠 ✍️نویسنده: سرکار خانم زهرا احمدی #قصه_های_شب🌙💤 #ساعت_صفر۰۰:۰۰ 🕛 #قطار_شب🚂🌌 #اولین_سفر🧳 #دلنوشته❤️ ✅️رسانه خود نویس بستری برای درخشیدن در حداقل سه حوزهی ذاتی رسانه یعنی: مکتوب ، صوتی و تصویری.📝🎙🖥 🔰اگر تو هم به نگاشتن علاقهمندی با شناسهی زیر ارتباط بگیر: 🆔️ @KHod_nevis_admin #دانشجو_از_خود_نویس👨🎓 #با_ما_دیده_شو 💯 #رسانهی_خود_نویس 🎥🎤📝 🆔️ @KHOD_NEVIS_IR
🌙قصه های شب 3️⃣2️⃣قصهی بیست و سوم: ❤️🩹چای برای کسی که نیست. شب، درست وقتی عقربهها از یازده میگذشتند.🕰️ پیرزن به آشپزخانه میرفت. چراغ کوچک بالای سینک را روشن میکرد؛ نوری زرد و خسته، مثل خودش.💡 آب را در کتری میریخت و روی گاز میگذاشت.🫖 خانه ساکت بود، اما سوت آرام کتری، انگار صدای کسی بود که میگفت: «هنوز بیدارم.» پیرزن دو لیوان چای میریخت. یکی جلوِ خودش، و یکی روبهروی صندلی خالی.☕🪑 لبخند کوچکی زد و گفت: «امشب سردتره… یادت هست همیشه میگفتی چایِ شب، خواب رو شیرین میکنه؟»🫧 هیچکس جواب نداد. اما او عادت کرده بود. همیشه حرف میزد، همیشه آرام میگفت و میشنید.👵🏼 گاهی خاطرهای تعریف میکرد: از روزی که با هم به بازار رفته بودند، از اولین زمستان بعدِ ازدواجشان، از خندههایی که حالا فقط در ذهنش مانده بود.🌨️💍 چایِ روبهرو کمی بخار میکرد، بعد آرام سرد میشد. و پیرزن هیچوقت آن را نمینوشید.☕ وقتی چشمهایش سنگین میشدند، لیوانِ پرِ چای را بلند میکرد و آرام زمزمه کرد: «مثل همیشه… برای تو نگهش داشتم.»👁 بعد چراغ را خاموش میکرد، اتاق را ترک میکرد و خانه دوباره ساکت میشد.🏠 فردا شب، دوباره همان ساعت، کتری میجوشید و چایِ تازهای روبهروی همان صندلی خالی مینشست.🫖⏳ بعضی عشقها تمام نمیشوند؛ فقط آرامتر میشوند و در لیوانی چای هر شب دوباره به دنیا میآیند. 🍵🌙 ✍️نویسنده: سرکار خانم زهرا احمدی #قصه_های_شب🌙💤 #ساعت_صفر۰۰:۰۰ 🕛 #صندلی_خالی🪑 #عشق_بیپایان❤️ ✅️رسانه خود نویس بستری برای درخشیدن در حداقل سه حوزهی ذاتی رسانه یعنی: مکتوب ، صوتی و تصویری.📝🎙🖥 🔰اگر تو هم به نگاشتن علاقهمندی با شناسهی زیر ارتباط بگیر: 🆔️ @KHod_nevis_admin #دانشجو_از_خود_نویس👨🎓 #با_ما_دیده_شو 💯 #رسانهی_خود_نویس 🎥🎤📝 🆔️ @KHOD_NEVIS_IR
🌙قصه های شب 2️⃣2️⃣ قصهی بیست و دوم: 🌟شبِ آرزوهایی که نوشته نمیشوند. آن شب همه گفته بودند: «هرکس آرزو دارد، کاغذی بیاورد.»🗒️ حیاط پر از شمع شد.🕯️ آرزوها تا شده بودند داخل پاکتهای کوچکِ سفید.✉️ اما او — دفترچهای دستش نبود. کنار حوض نشست. به ماه نگاه کرد که نصفهی خودش را در آب جا گذاشته بود.🌔 پدر گفت: «نمینویسی؟» لبخند زد: «بعضی آرزوها… اگر گفته شوند، کمرنگ میشوند.» به جای نوشتن، شروع کرد فکر کردن به آدمها.📝 به پیرمرد بقالی که همیشه تهِ پول را نادیده میگرفت. به همکلاسیاش که هیچوقت کفش نو نداشت.👟 به مادری که هر شب دیر میخوابید. آرزو نکرد: «برای من چیزی برسد.»✨ در دلش گفت: «کاش هیچکس مجبور نباشد وانمود کند حالش خوب است.»❤️🩹 وقتی شمعها یکییکی خاموش شدند، باد آرزوها را با خودش برد.🌬️ او برگشت داخل خانه. جایی ننوشته بود — اما حس کرد یک لایهی نازکِ مهربانی، روی دلش نشسته.🤍 شبِ آرزوها تمام شد.🌌 و صبح— بیآنکه معجزهای رخ دهد، او آهستهتر حرف زد، کمتر قضاوت کرد، و وقتی بقال پیر اسکناس کم گرفت، چیزی نگفت.💫 آنجا فهمید: گاهی آرزو، از آسمان شروع نمیشود— از رفتارِ آرامِ آدمها شروع میشود. 🌙✨ ✍️نویسنده: سرکار خانم زهرا احمدی #قصه_های_شب🌙💤 #ساعت_صفر۰۰:۰۰ 🕛 #لیله_الرغائب🌌 #شب_آرزوها🫧 ✅️رسانه خود نویس بستری برای درخشیدن در حداقل سه حوزهی ذاتی رسانه یعنی: مکتوب ، صوتی و تصویری.📝🎙🖥 🔰اگر تو هم به نگاشتن علاقهمندی با شناسهی زیر ارتباط بگیر: 🆔️ @KHod_nevis_admin #دانشجو_از_خود_نویس👨🎓 #با_ما_دیده_شو 💯 #رسانهی_خود_نویس 🎥🎤📝 🆔️ @KHOD_NEVIS_IR
پ.ن: پاییز تمام شد و زمستانی دیگر آغاز امّا به احترام درخواست مخاطبین نسخه تصویری نشریه به اشتراک گذاشته شد.🍁❄️
🗞|در نشریهی «خود نویس» دانشگاه علم و هنر یزد میخوانید: 🔹️ یلدای مهدوی 🔹️ تاریخ و سنتهایش 🔹️ تحلیل در وقت اضافهی سال #نشریه_خود_نویس #دانشگاه_علم_هنر_یزد 📲 @stumag_ir