tgindex
وان‌شات‌های ری‌دن

وان‌شات‌های ری‌دن

Статистика
@Khameneijaghiперсидский

سلام کیر ما در بیت رهبری است. ایدی واتپد: RidanTeam محتوای این کانال برای افراد زیر ۱۸ سال مناسب نیست و هشدار محتوا رو همین‌جا داریم می‌زنیم. ارتباط با نویسنده: @RidanTeamBot

Последний пост
16 авг. 2025 г.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
30
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
1 984
19 постов
Вовлечённость
6613,3%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • لاوروف هم هست

  • ممبرها رو به ۵۰ تا برسونید اسمات ترامپ و پوتین در آلاسکا می‌نویسم

  • بچه‌ها اسمات بنویسم؟

  • 16 авг. 2025 г.24321из IraneAzad_News

    ترامپ به پوتین: به زودی می بینمت. پوتین: در مسکو. ❤️📰 @IraneAzad_News

  • ملاقات مناسب اسمات. بنویسم؟

  • سلام به همراهان همیشگی ری‌دن.

  • ۴ نفر!

  • فقط ۵ ممبر دیگه تا اسمات جدید

  • یادمون نرفته اسمات جدید در راهه.

  • بچه‌ها کانال رو برای دوستاتون بفرستید ممبرها رو به ۵۰ برسونید یه سورپرایز ویژه داریم

  • بچه‌ها کانال رو برای دوستاتون بفرستید ممبرها رو به ۵۰ برسونید یه سورپرایز ویژه داریم

  • 12 июл. 2024 г.3 20041из Rickskossharing

    قالیباف و پوتین با هم ملاقات کردند

  • درسته ۶۹ نیست ولی بازم تشکر از حمایتتون

  • بچه‌ها ربات کانال برای انتقادات پیشنهادات جیغ و فحاشی: @RidanTeamBot

  • لینک واتپد برای حمایت

  • وان‌شات‌های ری‌دن pinned a photo

  • قسمت دوم انتقام سخت آپ شد. تا دقایقی دیگر لینک واتپد رو هم می‌ذاریم. اومدم دوتا چیز بگم: ۱- می‌خواستیم همون ساعت هشت و هشت دقیقه پست بذاریم مثل همیشه، ولی گفتیم عیدی بدیم بهتون. ۲- این داستان‌ها هدف خاصی ندارند. کاملا پوچ و نتیجه word vomit نویسنده روی کاغذن،…

  • #last_night_always_always #شب_آخر_تا_آخر_بمان #PDF

  • #last_night_always_always #شب_آخر_تا_آخر_بمان Part 4/4 **** محمد باقر قالیباف سراسیمه وارد پارکینگ استدیوی شماره یازده صدا و سیما شده بود و داشت به سمت ماشین علیرضا زاکانی میومد. علیرضا کیرش رو از باسن پزشکیان بیرون کشید و چفیه رو از دور گردنش برداشت و شروع به پاک کردن کون دفرمه‌ی مسعود کرد. بدن مسعود اون‌قدر داغ شده بود که ناخودآگاه دهانش باز شد: - م...ممنونم...ددی جمهور... زاکانی لبخندی زد. جلوی سلیطه‌ای که تا همین چند ساعت پیش توی تلویزیون میلی و سیرک مناظرات اون رو به بار طعنه بسته بود، برنده شده بود. اما دیگه کارش با مسعود تموم شده بود و وقت نداشت به اون بپردازه. بدن بی‌حال و استفاده شده‌ مسعود پزشکیان رو روی صندلی عقب ماشین رها کرد و بیرون ماشین منتظر رسیدن شوهرش، قالیباف ایستاد. قالیباف نفس‌زنان به زاکانی رسید و روی دو زانو به زمین افتاد. همزمان با افتادن، دکمه‌های پیراهنش باز شدند و شکم گرد و قلمبه‌اش نمایان شد. زاکانی دهانش باز موند و پزشکیان هم که تا قبل از اون داشت انگشت شصتش رو به جای افترکری که ددی‌ جمهورش ازش دریغ کرده بود می‌مکید انگشت به دهان به شکم حامله قالیباف خیره شد. - م...محمد باقر‍! تو حامله‌ای؟ - بله آقای زاکانی! دوباره حامله‌ام. معلومه که وقتی هربار خودت رو توی من خالی می‌کنی حامله می‌شم! چطور خبر نداشتی؟ وقتی شنیدم درمورد رایگان کردن خانوم‌های باردار صحبت می‌کنی فکر کردم می‌دونی! برای همین بحث استخر رفتن مرد با شوهرش رو پیش کشیدم! چون دکتر بهم گفته دیگه باید برم تو استخر و آب گرم پیاده روی کنم تا این سرباز قربانی امام زمان رو هم به خوبی برای شهادت آماده کنیم. از بس هر شب با این و اون نماز شب می‌خونی و شب‌هات رو توی شهرداری می‌گذرونی که شوهرت باید توی مناظره ازت درخواست کنه باهاش بیای استخر! علیرضا نمی‌دونست چی بگه. چفیه رو از لای کون پزشکیان برداشت و دور شوهرش محمد باقر پیچید. قالیباف ادامه داد: - دخترم هم برای همین از دستت عصبانی شده بود. دفعه پیش که من رو حامله کردی کلی تلاش کردیم تا کل قضیه حاملگی و سیسمونی‌ای که از ترکیه گرفتیم رو بندازیم گردن دختر من، ولی این‌بار نوبت دختر توعه. نمی‌شه فقط یک سمت این خانواده برای حفظ نظام مقدس جمهوری اسلامی هزینه بده! - متوجهم...ما الان باید چی‌کار کنیم؟ - هیچی، وسایلت رو جمع کن و از شهرداری مرخصی بگیر تا بریم یه سر مشهد پیش مامانم اینا تا ببینیم موقع زایمان چی میشه. تنها چیزی که مهمه اینه که این حاملگی باعث شده نتونیم اون‌طور که باید و شاید حین انتخابات و بعدش در خدمت رهبری باشیم و همین الان باید بریم بیت تا این مسئله رو حضورا از دل مقام معظم رهبری در بیاریم. زاکانی آهی کشید. پزشکیان درحالی که سعی می‌کرد بغض توی صداش رو مخفی کنه پوزخند زد: - اما تو که گفتی تا آخرش می‌مونی! علیرضا بدن نحیف مسعود رو از ماشین بیرون کشید و روی آسفالت سرد و کثیف پارکینگ رها کرد: - دوباره همدیگه رو می‌بینیم آقای پزشکیان. مسعود همه توانش رو جمع کرد تا بتونه بگه: «ان‌شاءالله» و درحالی که صدای ماشین زاکانی و صدای غرغرهای قالیباف درمورد ویارهای حاملگیش دور و دورتر می‌شدن، همون کف پارکینگ ولو شد و چشم‌هاش رو بست. با رفتن زاکانی و قالیباف، تنها رقیب اصلی‌اش جلیلی بود. جدای از اون، چطور می‌خواست این‌همه مدت بی‌کیری رو تحمل کنه؟ به جلیلی فکر کرد. شنیده بود کیر خیلی کوچیکی داره، و به همین دلیل تصور استفاده از پای مصنوعی‌اش به عنوان دیلدو لحظه‌ای از ذهنش گذشت. الان خیلی برای چنین فکری زود بود، اما مسعود پزشکیان خدا رو شکر کرد که هنوز هزاران راه خلاقانه و مختلف برای کون دادن به نظام وجود داره که امتحانشون نکرده. با صدای زنگ خوردن تلفنش و دیدن اسم محمد جواد ظریف از خیالاتش بیرون پرت شد. باید حواسش رو جمع می‌کرد. از فردا بساط شیادی دوباره به راه بود. به بوی خایه‌های مقام معظم رهبری فکر کرد و پر از انگیزه لبخند زد.

  • #last_night_always_always #شب_آخر_تا_آخر_بمان Part 3/4 مسعود آه ریزی کشید، چون عطش سیری ناپذیری برای دیده شدن داشت که سفرهای متعدد به بخش‌های محروم آذربایجان و شیره مالیدن سر مردم گرسنه کشورش هم راضیش نکرده بود و ته دلش دوست داشت دوربین‌ها روشن باشند. اما می‌دونست که مجمع تشخیص مصلحت نظام قراره سر این مسئله بهشون گیر بده، و از اون‌جایی که جلیلی از اعضای اصلی این مجمع بود نمی‌تونست ریسک کنه. علیرضا در داشبورد رو باز کرد. دو عدد کاندوم، وازلین، یک نسخه از بیانیه گام دوم انقلاب مقام معظم رهبری، یک جفت دستبند که شوهرش قالیباف از زمان رئیس پلیسی یادگاری نگه داشته بود و بعضی وقت‌ها باهاش رول‌پلی می‌رفتن، یک جلد کلام‌الله مجید، و یک بات‌پلاگ صورتی نگینی بود. زاکانی اون‌قدر عصبانی بود که حتی به کاندوم نمی‌تونست فکر کنه و همون وازلین رو هم به زور برداشت. به عقب برگشت و در کمال تعجب پزشکیان رو دید که چهار دست و پا روی صندلی عقب ماشین وایستاده بود، و در حالی که زبونش بیرون بود و له له می‌زد و چیزی نمونده بود آب دهنش روی صندلی بریزه باسنش رو توی هوا تکون می‌داد. علیرضا پوزخندی زد: - می‌بینم که واقعا نمی‌تونی تحمل کنی! - ببله....ع..عطش امام حسینی بر من غلبه کرده.... زاکانی درب کناری ماشین رو باز کرد، زیپ شلوارش رو پایین کشید و آلتش رو توی دهان باز پزشکیان فرو برد. هر دو نفس راحتی کشیدند. علیرضا با یک دست کمربند مسعود رو باز کرد و شلوارش رو پایین داد و با دست دیگه وازلین رو به سوراخ کونش مالوند. هنوز درست چرب نشده بود که محکم بات پلاگ صورتی نگینی رو وارد کون پزشکیان کرد: - این بخاطر تیکه‌هاییه که امشب بهم پروندی بیبی گرل... مسعود الله اکبر بلندی سر داد و ناخودآگاه کیر زاکانی رو که هنوز توی حلقش بود گاز گرفت. چشم‌های علیرضا گرد شدن: - چه غلطی می‌کنی دکتر دروغ‌گو؟ دهان مسعود پزشکیان پر از کیر بود و کلمات «معذرت می‌خوام ارباب» نتونستند راهی برای بیرون اومدن پیدا کنند. البته اهمیتی هم نداشت چون علیرضا واقعا اعصابش خورد شده بود. دخترش رو گروگان گرفته بودند و نمی‌دونست چرا شوهرش انقدر عجیب رفتار می‌کنه و توی مناظره هم سوتی‌های زیادی داده بود، الان هم این اسباب‌بازی لعنتی کیرش رو گاز می‌گرفت؟ با عصبانیت آلتش رو از دهان پزشکیان بیرون کشید، چفیه‌ای که چند دقیقه پیش صحبتش شده بود رو برداشت، و صورت مسعود رو روی صندلی ماشین فشار داد. به زور خودش رو از لای فاصله بین صندلی عقب و صندلی‌های جلو به اون سمت ماشین کشوند، چفیه رو دور گردن و مسعود پیچید، بات پلاگ صورتی نگینی رو از باسنش بیرون کشید و کیرش رو داخل کرد. پزشکیان تمام تلاشش رو کرد تا از درد فریاد بزنه اما چفیه‌ کلفتش که بوی خایه‌های مقام معظم رهبری رو می‌داد جلوی صورت و دهانش رو گرفته بود و داشت در اون بوی دل‌انگیز خفه می‌شد. علیرضا همون‌طور که تو پوزیشن داگی قرار داشت، پاش رو از توی کفش بیرون آورد و روی صورت مسعود گذاشت و شروع به محکم تلمبه زدن کرد. خیلی نزدیک بود اما هنوز نمی‌تونست کامل ارضا بشه. فکرش پیش دخترش و قالیباف بود. علاوه بر این، کون پزشکیان هم خیلی گشاد بود و راحت می‌شد جای کیر تمامی اعضای مجمع تشخیص مصلحت نظام رو توش حس کرد. هر چی که باشه، خودش هم بارها به تمامی اون بزرگواران کون داده بود. مسعود داشت از شدت لذت روی ابرها سیر می‌کرد و آروم زیر لب ذکر می‌گفت. خوشحال بود که بالاخره به کیر رسیده و با این‌که چفیه جلوی دهنش داشت خفه‌اش می‌کرد و خیلی نمی‌فهمید دور و برش چی می‌گذره، از این‌که هنوز آب زاکانی نیومده بود راضی بود. علیرضا از کون گشاد پزشکیان خسته شده بود. می‌خواست زودتر ارضا شه و با ابوالفضل تماس بگیره. سعی کرد به تصویر حاج قاسم فکر کنه تا آبش بیاد، ولی چهره‌ای که همون لحظه وارد پارکینگ شد باعث شد تمام بدنش بلرزه و خودش رو توی پزشکیان خالی کنه.