tgindex
the blasphemer 𖤝

the blasphemer 𖤝

Статистика
@Kirchecперсидский

Ꮠ @Snzhny — Ꭺah, welcher Ꮃunsch?

Последний пост
11 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
2
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
50
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
148
20 постов
Вовлечённость
296,0%
к подписчикам
Постов в день
0,3
всего 20
Упоминаний
3
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
25
1/48двое суток
28
1/72трое суток
30

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • без подписи

  • I imagine death so much it feels more like a memory

  • ویرانه‌های کالبد من؟ میدان نزاع میان خیر و شر.

  • and now having sufficiently confused you, I have to go.

  • 6 авг.53из MrSnakesx

    @Kirchec𝄒考虑一下

  • آیا خود را به دستان من می‌سپارید...؟

  • کافی‌ست گلدانی کوچک و دوست‌داشتنی جلوی من قرار دهید تا در کمتر از دو روز به یک صحرای سرد بدل شود.

  • فکر کردن به اینکه زمانی احساساتی داشته‌ام، دلگرم کننده است. با اینکه آنها اکنون در پیچ و خم زمان محو و گم شده‌اند، می‌دانم که زمانی حضور داشته‌اند؛ مانند نسیمی خنک در میان تارهای مویم، شاید هم گرمایی دلپذیر که روی گونه‌ام احساس می‌کردم و مزه‌ی داغ و سیماب‌گونش که زیر دندان‌هایم جولان می‌داد. آری، از همان احساساتی سخن می‌گویم که مانند غزل تیزپا درون رگ‌هایم می‌دوید و با اینکه نفس را در سینه‌ام تنگ می‌کرد مرا به حرکت وا می‌داشت. حال آنها درون شیشه‌هایی در بسته اسیر آتش روزگار شده‌اند که آنها را می‌سوزاند و خاکستر می‌کند و باری دگر از میان آن خاکستر به پرواز در می‌آورد. حال نفسی که از سینه‌ام به بیرون می‌خزد تنگ و دست و پا شکسته نیست، بسیار قدرتمند است ولیکن با این اوصاف همانند سوز سردترینِ زمستان‌ها هرچه را که در میان راه می‌بیند به تکه‌هایی بلورین از یخ تبدیل می‌کند، کافی‌ست گلدانی کوچک و دوست‌داشتنی جلوی من قرار دهید تا در کمتر از دو روز به یک صحرای سرد بدل شود.

  • روزگاری در بازار معروف بغداد، تاجری بود. یک روز غریبه‌ای را دید که با تعجب به او می‌نگرد. تاجر می‌دانست که آن غریبه، مرگ است. برای همین، وحشت زده و لرزان از بازار فرار کرد تا بعد از طی کردن فرسنگ‌ها راه خودش را به شهر سامرا برساند. تاجر مطمئن بود که مرگ نمی‌تواند آنجا پیدایش کند؛ ولی وقتی که بالأخره به سامرا رسید چهره‌ی سرد و تاریک مرگ را دید که منتظرش است. تاجر به او گفت: «بسیار خب. من در اختیار تو هستم، اما بگو که چرا امروز صبح با دیدن من در بغداد متعجب شدی؟» مرگ پاسخ داد: «چرا که قرار ما در سامرا بود، نه در بغداد.»

  • без подписи

  • my dear self, we hardly knew you.

  • без подписи

  • it’s hard to start my day without you—so I say good morrow to you from shorelines afar, my one and only.

  • always cheat in a game where everyone else is playing fair. not because you’re evil, but because you’re smart. fairness protects the people who design the rules, not the people forced to obey them. the moment you honor system to built to limit you,you agree to lose on someone else’s terms. MACHIAVELLIANISM says the ends justify the means. people pretend this immoral—yet they prove it every time they praise the victor and forget the method. history remembers the outcomes, not intentions. failure even wrapped in virtue is still failure. success even born from necessity is retold as wisdom. this is the roof of power. outcomes determine legitimacy, outcomes decide who speaks and who obeys. so the question isn’t whether your method looks pure, the only question that matters is whether it works—because in the real world fairness is optional, consequences are not.

  • my spirit animal

  • feeling numb and fucking frustrated

  • без подписи

  • без подписи

  • گاهی اوقات فکر می‌کنم که حزن و اندوه من، ظاهری همانند خودم دارد: مردی قد بلند و پوشیده در کت و شلواری به تیرگی چشمانش که همراه با من شانه به شانه در خیابان‌ها قدم می‌زند. من همیشه عادت داشته‌ام که در سکوت راه بروم—بدون کوچک‌ترین صدایی؛ اما حزن و اندوه من فعال‌تر و سرزنده‌تر از آن است که هوای سکون را تحمل کند؛ پس جایی مرا متوقف می‌کند و آتش خاطرات را بر گریبانم می‌اندازد و هردو، قدم زدن را به همراه صدای سوختن و خاکستر شدن من از سر می‌گیریم. حزن من نامش غم است، اما چهره‌ای خوش و خندان دارد. از من بیشتر می‌خندد؛ به موسیقی و هنر علاقه‌مند است و همیشه مرا برای صرف فنجانی قهوه‌ی تلخ به کافه‌های مختلف شهر می‌برد؛ روزنامه‌ای در دست می‌گیرد و با صبر و حوصله خط به خط آن را می‌خواند، گویی زمان ایستاده است و تنها کار مهم در آن لحظه نوشیدن قهوه و خواندن و خواندن است. حزن من مردی شاد است، کاملأ برعکس من؛ با اینکه نور خورشید در چشمانش تلألویی ندارد و پوستش به سردی و سختی فلز است. شبی می‌خواستم برای قدم زدن شبانه کنج کوچک خود را ترک کنم و از روی عادت به سراغ او رفتم، اما دیدم که پشت میزی نشسته است و با خطی خوش و خوانا درحال نوشتن روی برگه‌ای کاهی است و نوشته‌ی او بدین صورت شروع می‌شد: گاهی اوقات فکر می‌کنم که حزن و اندوه من، ظاهری همانند خودم دارد...

  • why’d it take me bleeding for you to trust me again? you love me like i’m heaven