نیمچهمهندسِمترجم:)🧸
Статистикаنیمچهمهندس | مترجمنشرهایداهی،مات،بهناموآذرباد⋆🧸 ࣪. چنل ناشناس: ..... پیج اینستاگرامم: https://www.instagram.com/mary.ghaffarii
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 65
- 1/48двое суток
- 74
- 1/72трое суток
- 80
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
видео или голосовое, без подписи
کادو بدید بهم
فردا روز چپ دسته
کتاب شکارگر | به زودی از نشر مات😇
видео или голосовое, без подписи
کتاب شهر یشم به زودی با ترجمه من از نشر آذرباد💚
شهر یشم فیپا گرفت. 💚 شاید برای خیلیها فقط یه چیز ساده باشه، اما برای من پشت همین چند کلمه، یه مسیر طولانی خوابیده؛ مسیری پر از ساعتهایی که با جملهها زندگی کردم، بارها نوشتم و پاک کردم، دنبال بهترین انتخابها گشتم و سعی کردم حق این دنیا و شخصیتهایی رو که درونش نفس میکشیدن، به خوبی ادا کنم. اما راستش، مسیر رسیدن به اینجا فقط دربارهی ترجمه و کتاب نبود. گاهی سختترین بخش یه کار، خودِ انجام دادنش نیست؛ چیزهاییه که بیرون از کار اتفاق میافته. لحظههایی که باید یاد بگیری سکوت کنی، حتی وقتی دلت میخواد توضیح بدی. وقتی میبینی چیزی که با عشق و تلاش ساخته شده، ممکنه از زاویهی دیگهای و با یه دید نادرست روایت بشه. آدم توی این مسیر یاد میگیره که همیشه همهی قصهها همونطور که اتفاق افتادن تعریف نمیشن. گاهی آدمها بخشهایی از داستان رو طوری که دلشون میخواد میبینن و گاهی فقط چیزی رو میگن که خودشون دوست داشتن. راستش یاد گرفتم که برای هر چیزی نجنگم. بعضی وقتها بهترین کاری که میشه کرد، اینه که به جای توضیح دادن، ادامه بدی. چون در نهایت، چیزی که با زحمت ساخته شده، بیشتر از هر حرفی دووم میآره. شاید یه زمانی فکر میکردم از دست دادن بعضی مسیرها یعنی شکست؛ اما حالا میبینم بعضی درهایی که بسته میشن، آدم رو به جایی میرسونن که اگر اون اتفاق نمیافتاد، شاید هیچوقت پیداش نمیکرد. شهر یشم برای من فقط یه کتاب نیست؛ یه دورهای از زندگی منه. کتابی که ماهها با شخصیتهاش نفس کشیدم، با تصمیمهاشون فکر کردم، با دردهاشون همراه شدم و سعی کردم هر کلمه، هر حس و هر لحظهای که نویسنده ساخته بود، همونطور که باید به فارسی منتقل کنم. کائولها برای من فقط اسمهایی روی صفحه نبودن. هر کدومشون دنیایی پر از عشق، خشم، وفاداری، ترس و قدرت داشتن. در طول این مسیر، جزیرهی ککون فقط یه مکان توی داستان نبود؛ جایی بود که بارها و بارها بهش برگشتم و ساعتها توی خیابونهاش قدم زدم. شاید یکی از قشنگترین و سختترین بخشهای ترجمه همین باشه؛ اینکه کمکم مرز بین "خواننده بودن" و "مترجم بودن" کمرنگ میشه. یه جایی دیگه فقط دنبال معادل درست کلمات نیستی؛ دنبال اینی که احساس یه صحنه، سنگینی یه سکوت یا گرمای یه رابطه رو هم منتقل کنی. امروز خوشحالم که این کتاب راه خودش رو پیدا کرده. خوشحالم که نتیجهی این همه تلاش، کمکم داره شکل واقعی خودش رو پیدا میکنه. و شاید مهمترین چیزی که از این مسیر یاد گرفتم این باشه که لازم نیست همیشه چیزی رو ثابت کنی؛ گاهی فقط باید اونقدر ادامه بدی تا چیزی که ساختی، خودش تو رو معرفی کنه. و در آخر ممنونم از تموم کسایی که توی این مسیر کنارم بودن، به کارم ایمان داشتن و بدون هیاهو حمایتم کردن و امیدوارم وقتی این کتاب به دستتون میرسه، براتون فقط یه داستان نباشه و دوست دارم شما هم موقع خوندنش، وارد شهری بشید که مدتها برای من شبیه خونه بود. 💚
بعضی خبرها رو آدم دلش نمیاد فقط توی یه حرف خلاصه کنه. امروز خبرش اومد که جاودانه فیپا گرفته. همین. یه جملهی کوتاه... ولی پشتش ساعتها، روزها و ماهها زندگی خوابیده. عجیبه؛ وقتی تازه شروعش کرده بودم، فقط یه فایل انگلیسی بود و کلی استرس. امروز اما یه اسمه که داره کمکم راهش رو به کتابخونهی خیلیها باز میکنه. همیشه فکر میکردم اگر یه روز اولین کتابم به این مرحله برسه، کلی حرف برای گفتن دارم. ولی حالا که رسیده، فقط لبخند میزنم. شاید چون بعضی اتفاقها رو نباید زیاد توضیح داد؛ باید بذاری همونطور که هستن، توی دلت بمونن. امروز بیشتر از اینکه خوشحال باشم، یه حس عجیبی دارم... یه حس شبیه به اینکه انگار یه در، آروم و بیسروصدا باز شده. دری که سالها فقط از پشتش بهش نگاه میکردم. جاودانه اولین ترجمهی من هست که اسمم کنارش ثبت میشه، اما آخرینش نیست. امیدوارم سالها بعد، وقتی به قفسهی کتابهام نگاه میکنم، هنوز این یکی یه جای ویژه برام داشته باشه؛ چون هر مسیری، یه اولین داره... و هیچوقت چیزی جای اولینها رو نمیگیره. 🩵 (به زودی چاپ میشه)
My degree was just for decoration, I still want a rich husband 😇
I need a man to tell me, "she's crazy but she's mine"🥹✨
رسا مامان جان ببخشید همش از رو علاقهست😂😂😂😂
دلم برای پسر آیندهم میسوزه بیچاره رو با هر حیوونی که بگید مخاطب قرار دادم... کرهخر، بزغاله، توله سگ و...😂😂😂
منو رسا در آینده:🥹
فکر کنم فقط منم که در آن واحد میتونم هم پر از عشق و علاقه و حس خوب باشم، هم پر از ناراحتی و عصبانیت و حس بد الحق که خردادیام😐
استادم تولدمو تبریک گفتن خانم خانجانی تبریک گفتن خانم سپهوند تبریک گفتن:)) و درسته الان رو ابرام
بچهها:) میتونم یه عالمه ذوق کنم:)
Birthday mode: ON✨
23 سالگی... نمیدونم چطور باید باهات خداحافظی کنم. انگار همین دیروز بود که با یه قلب پر از آرزو و دستهای خالی از تجربه به استقبالت اومدم. فکر میکردم یه سال زمان زیادیه، اما حالا که به آخرش رسیدم، میبینم چقدر زود از بین انگشتهام سُر خوردی. سالی بودی که من رو عوض کردی. سالی که بین کلمهها زندگی کردم، شبها با داستانها خوابیدم و صبحها با جملهها بیدار شدم. سالی که رویای قدیمیم، آرومآروم از خیال به واقعیت رسید و مترجم شدم؛ نه فقط برای کتابها، که برای تموم احساساتی که هیچوقت بلد نبودم به زبون بیارم. توی این یک سال آدمهای زیادی وارد زندگیم شدن. بعضیهاشون مثل خونه گرم و امن بودن. بعضیهاشون هم فقط رهگذرهایی بودن که سهمشون از زندگی من، چند صفحه بیشتر نبود. اما چه موندن و چه رفتن، هر کدوم چیزی از خودشون رو توی من جا گذاشتن. به بعضی از آرزوهام رسیدم؛ همون آرزوهایی که یه زمانی اونقدر دور به نظر میرسیدن که حتی گفتنشون هم ترسناک بود. هنوز هم آرزوهای زیادی دارم که هر شب قبل از خواب، یواشکی بهشون فکر میکنم و امیدوارم یه روز دستم بهشون برسه. اما تو فقط سالِ رویاها نبودی. سالِ خبرهای تلخ هم بودی. سالِ داغهایی که روی دل خیلیهامون موند. سالی که جنگ، ترس و از دست دادن رو نزدیکتر از چیزی که باید تجربه کردیم. بعضی شبها دنیا اونقدر غمگین بود که انگار هیچ چراغی برای روشن کردنش وجود نداشت. و با همهی اینها... حالا که فقط چند دقیقه از بودنم توی 23 سالگی باقی مونده، بیشتر از هر چیزی دلم گرفته. نه چون چیزی کم داشتم، نه چون حس میکنم عقب موندم؛ فقط چون دوست ندارم از فصلی خداحافظی کنم که اینهمه زندگی توش جریان داشت. این سال، منِ امروز رو ساخت. با همهی اشکهاش. با همهی لبخندهاش. با همهی آدمهایی که اومدن و رفتن. با همهی کتابهایی که ترجمه شدن. با همهی رویاهایی که به حقیقت پیوستن و اونهایی که هنوز یه جای دور منتظر من موندن. امشب که 23 سالگی رو پشت سر میذارم، فقط یه دعا دارم: امیدوارم وقتی وارد 24 سالگی میشم، هنوز همون دختری باشم که با وجود همهی خستگیها از داشتن رویا دست نکشید. امیدوارم خودم رو ناامید نکنم. و بیشتر از همه، امیدوارم دختر کوچولویی که سالها پیش با چشمهای پر از امید به آینده نگاه میکرد، وقتی به منِ امروز میرسه، آروم لبخند بزنه و با خیال راحت بگه: «همهچیز دقیقاً همونطوری نشد که میخواستم... اما تو برای رویاهای من جنگیدی.» در آخر ممنونم که بخشی از زیباترین و دردناکترین خاطرات زندگی من شدی. 🤍🩵
видео или голосовое, без подписи
ولی وصل شدن نت رو مدیون پاقدم خیر ما خردادیها هستید😌😂