tgindex
꒤ꇙ
@MahOor_USперсидский

🩵🌊 ماییم دیگه، اکیپِ قدیمی که یاد گرفته: "ناراحتی داریم ولی قهر نه!"

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
10
Всего постов
25
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
485
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
102
25 постов
Вовлечённость
21,0%
к подписчикам
Постов в день
1,4
всего 25
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
45
1/48двое суток
51
1/72трое суток
55

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • جمعه کی تموم میشه!؟

  • درد دارم، تب دارم، گشنمه، و اصلا تعطیلات خوبی نداشتم.

  • ولی به‌ هرحال، هرچقدر هم تلاش کنم، هیچ‌وقت نمی‌تونم به یه‌سری چیزها عادت کنم. هیچ‌وقت نمی‌تونم باهاشون کنار بیام. هیچ‌وقت نمی‌تونم بپذیرم.

  • Remember: گاهی باید احساست رو نادیده بگیری و ارزش و لیاقت خودت رو حفظ کنی؛ اینکه کسی رو دوست داری دلیل نمیشه که بهش اجازه بدی باهات نادرست رفتار کنه..

  • حالا آهنگ دانلود کردن یا نکردن، گوش دادن یا ندادنش مهم نیست، اینکه روتینِ کوچیک و غیرمعمولی هم دیگه ندارم یکم ناراحتم می‌کنه.

  • تقریبا یک سال و نیمه که هیچ آهنگی دانلود نکردم، مگر اینکه ترند اینستا بوده باشه یا دوستام فرستاده باشن… اصلا نمیدونم خواننده‌های مورد علاقم تو سبک موردعلاقم جدید چی دادن، چیزی که همیشه ازش میترسیدم.

  • خیلی فکر می‌کنم؛ به چیزهایی که باید، به چیزهایی که نباید، به چیزهایی که اتفاق افتاده، به چیزهایی که اتفاق نیفتاده، به امروز، به فردا، خیلی فکر می‌کنم. خیلی فکر کردن داره منو از پا درمیاره.

  • ‏غم‌انگیز نیست؟ اینهمه تقلا، اینهمه فرسوده شدن، نه برای بهتر زندگی کردن، فقط برای عادی زندگی کردن.

  • امشب تو آشپزخونه تو تاریکی برای خودم یه دوست خیالی ساختم؛ قدم موثری برای درک شدن بود؛ خیلی رفیق خوبی بنظر میاد.

  • هرروز که می‌گذره نیازهای ابتدایی که در خودم دفن می‌کنم و راجبشون هیچی نمیگم بسیار بیشتر می‌شه. درود بر پیری.

  • در کل بخش‌های زندگیم دارم جوری می‌دوئم انگار سگ دنبالم کرده تا به همه‌ی کارهام برسم و همزمان به هزارتا چیز فکر می‌کنم، در حالی که همشون رو عقب‌افتاده می‌بینم و فکرام از دستم در رفتن. ولی خب رسیدن به همه‌ی کارهای خونه زندگی/ بچه/ اورثینک، اونم توی فقط ۲۴ ساعت، غیرممکنه. شاید مشکل این نیست که من به اندازه‌ی کافی تند نمی‌دوئم؛ شاید مشکل اینه که دارم سعی می‌کنم هم‌زمان توی چند مسیر مختلف بدوئم و انتظار دارم هیچ‌کدومشون عقب نمونن و تهش جسم و روحم خسته و کوفته‌ست و انتظار بقیه ازم زیااااد. ذهنم مدام درحال مقایسه کردنه و واقعا خودم رو نسبت به این قیاس‌هایی که می‌کنم فرتوت می‌بینم. زندگی داره باهام چیکار می‌کنه؟ نمیدونم والا!

  • یه عادتی دارم که نمی‌دونم از کی شروع شد؛ قبل از اینکه از چیزی خوشحال بشم، به تموم شدنش فکر می‌کنم. قبل از اینکه از یه لحظه لذت ببرم، ته ذهنم دارم حساب می‌کنم تا کی قراره ادامه داشته باشه. انگار مغزم نمی‌ذاره چیزی رو فقط همون لحظه زندگی کنم؛ هم‌زمان که دارمش، داره برای از دست دادنش هم آماده‌م می‌کنه.

  • ‏تعداد آدم‌هایی که من واقعاً دوستشون داشته باشم زیاد نیست، تعداد کسایی‌ که نظر خوبی درباره‌شون دارم از اونم کم‌تره، انگار هرچی بیش‌تر دنیارو میشناسم ازش ناراضی‌تر میشم و هرروز که میگذره بیشتر معتقد میشم که آدم‌ها شخصیت ناپایداری دارن، ابداً نمیشه روی ظواهرِ لیاقت یا فهم و شعورشون حساب کرد؛ این واقعا خسته‌ کننده‌ست.

  • این‌روزا برای یه چیزهایی می‌جنگم که ‌خیلی‌ها هیچ تصوری ازش ندارن.

  • ولی من وقتی ۱۲ سالم بود، یک بار سر سفره که با مامان و بابا و مامان‌بزرگم و برادرم نشسته‌بودیم و ناهار می‌خوردیم، یک لحظه به بهانه‌ی پریدن غذا توی گلویم از سر سفره بلند شدم و رفتم توی دست‌شویی گریه کردم. چون وقتی همه‌چیز داشت خیلی خوب پیش می‌رفت و عزیزانم همه جوان و قبراق و خوشحال بودند، من برای لحظاتی با مغز تازه‌نوجوان‌شده‌ام قدر زندگی و آن لحظات را دانستم و گریه‌ام گرفت که “اگر من این لحظات را از دست بدهم چه می‌شود؟” و خب عزیزِ من آدمیزاد همین‌جوری پوست‌کلفت و پیر می‌شود!

  • توروخدا شرمنده نکنید😭

  • می‌دونی، بعضی وقت‌ها نیاز دارم یه پلاکارد دستم بگیرم و روش بنویسم: «من دارم با چیزهای خیلی بزرگی می‌جنگم، لطفاً اگر می‌شه کمی با من مدارا کنید.»

  • چشم🙌🏻

  • می‌دونی، بعضی وقت‌ها نیاز دارم یه پلاکارد دستم بگیرم و روش بنویسم: «من دارم با چیزهای خیلی بزرگی می‌جنگم، لطفاً اگر می‌شه کمی با من مدارا کنید.»

  • اگه قراره یک‌روزی بمیرم امیدوارم با کلی تجربه و زندگی کردن و زندگی کردن و تجربه بمیرم.

꒤ꇙ — tgindex