❤️🔥رَِمَِــَِاَِنَِ عَِشَِـَِقَِ هَِتَِـلَِ❤️🔥
Статистика°•°•°•● ﷽ ●•°•°•° ✏رمان .... #انباریه_خاله #عشق_ملا #بچه_بسیجی #آواز_قو #گلاویژه #روزگار #پادشــاھ_زمستــان #هــــــــــتـــــــلشـــــــــــیــــــــــراز #تتو جـــنــون آغــوشــت @Manoto_Life0000
- Последний пост
- 4 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 34
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Музыка (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 77
- 1/48двое суток
- 88
- 1/72трое суток
- 95
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
🎵 موزیک مورد علاقتون رو داخل گروه بفرستید بهترین موزیکها رو با هم به اشتراک میذاریم 🎧 https://t.me/+jtuyBZOZMqY0Y2M8
🎭 🏩 #هـــــتــــلشـــــیـــــراز 🏩 🎭 #part1032 _ اما برای من هیچوقت تکراری نمیشه! نه عروسی و نه... مصر پرسید _ و نه چی؟ _ و نه دیدن تو توی لباس عروس. سرمو اطراف چرخوندم و با دیدن چند نفر که نگاه خیرشون به این طرف بود اخم کردم و شنل رو روی سرش انداختم. موهاشو کامل زیر شنل بردم. _ با پدرت خداحافظی کن باید بریم مهمونا منتظرن. _ برات جالب نیست بدونی بابام داخل اون نامه چی نوشته؟ دستشو گرفتم تا بلند بشه _ بریم داخل ماشین برام تعریف کن. ظرافت و ناز ذاتی رفتار و حرکاتش منو به وجد میاورد. تا زمانی که سوار ماشین شدم با بهونه و بی بهونه نگاش کردم. اول با حسام تماس گرفتم و گفتم که داریم میایم تا نگران نباشه. هوا کامال تاریک شده بود . _ حاال بگو ببینم توی اون نامه چی نوشته بود که تو رو به اون حال انداخت؟ لبخندش جمع شد _ اون نامه رو قبل از خودکشی نوشته . نیم نگاهی بهش انداختم و زود نگاهمو به جاده دادم _فهمیده بود که اشتباه کرده و باید اجازه میدادهخودم راهمو انتخاب کنم. آهی کشید و ادامه داد _به این نتیجه رسیده بود که هیچکس مثل تو نمیتونه منو خوشبخت کنه و پی برده بود که تو واقعا منو میخوای. ابرویی باال انداختم _ خوبه حداقل آخرش به این نتیجه رسیده. _ اولش تالش کرده بود تا ارزش های زندگیشو حذف کنه اما اشتباه کرد و تمام زندگیشو باخت . تأیید کردم _ درسته احسان از اولش هم جاه طلب بود. همون روزایی که من با جون و دل براش کار کردم و ... نگاهشو به صورتم انداخت برق اشک رو تویچشماش دیدم. ماشین رو گوشه ای پارک کردم.
🎭 🏩 #هـــــتــــلشـــــیـــــراز 🏩 🎭 #part1031 بی توجه به حرفاش صورتمو جلو بردم و لبامو به پیشونیش رسوندم و وقتی کنار کشیدم مسخ شدنش رو با چشم دیدم. جوری که حس کردم پلک زدن رو از یاد برده بود. دستمو نوازش وار روی گونه اش به حرکت درآوردم. لرزه ای به تنش افتاد و سعی کرد خودشو جمعجور کنه. با صدای آرومی گفت:: پویان واسه چی گفتی خوب شد عروسیمون افتاد االن؟! دستمو زیر چونه اش تکیه دادم و سرشو باال کشیدم تا راحت بتونم کل اجزای صورتش رو در نظر بگیرم _ چون االن موهات بلنده نگاهی به موهاش انداخت و لبخند کمرنگی روی لبش نشست _ پس تالشم برای بلند شدن موهام بی نتیجه نبوده. کمی خودشو به طرفم کشید _ حرفت درسته اگه اون روزا عروسی کرده بودیم موهای من کوتاه بود. اما االن جنبه ی مثبتش همینه. ابرویی بالا انداختم جنبه ی مثبتش فقط همینه؟ کمی فکر کرد _ خب نه فقط همین و دیگه اینکه اگه اون سالها عروسی کرده بودیم االن دیگه تموم شده بود . نگاهمو از چشماش به لباش رسوندم _ مشکلی نیست اگه تو بخوای هرسال برای عروسیمون سالگرد میگیریم به همین بزرگی جوری که عروسیمون تکرار بشه. دیگه بغض توی صداش از بین رفته بود و با لبخند حرف میزد و من همینو میخواستم. _ نه دیگه در اون حد هم خیلی تکراری میشه.
🎭 🏩 #هـــــتــــلشـــــیـــــراز 🏩 🎭 #part1030 چشمامو توی قبرستون چرخوندم . لباس سفیدش از دور داد میزد که سر قبر احسان نشسته. با گام های بلند خودمو بهش رسوندم. درست باالی سرش ایستادم _ ایندفعه هم احسان باعث شد از عروسی فرار کنی! با اینکه خودش توی دنیا نیست بازم دست از کاراش برنداشته. سرشو بلند کرد و من تازه تونستم آرایش متفاوت رو توی صورتش ببینم! ناخواسته نتونستم ازش چشم بردارم جوری که یادم رفت چقدر ازش عصبانی بودم. _ درست نیست پشت سر مرده اینجوری قضاوت کنی پویان. من نه قصد فرار داشتم نه قصد به هم زدن عروسی. کنارش روی زمین زانو زدم و به آرومی شنل رو از روی موهاش برداشتم. وقتی موهای فر شده و بلندش روی شونه هاش ریخت، آب دهنمو به سختی قورت دادم. _ من رفتم خونه ی پدریم تا قبل از عروسی خاطراتم رو مرور کنم اما اونجا یه نامه از بابام پیدا کردم. اصال حواسم به حرفاش نبود بی اختیار لب زدم _ خوب شد عروسیمون افتاد واسه االن. بازوم رو گرفت و تکون داد _ حواست به حرفای منه یا جای دیگه؟
🎭 🏩 #هـــــتــــلشـــــیـــــراز 🏩 🎭 #part1029 مثل اینکه این کابوس قصد نداشت دست از سر من برداره. درست روز عروسیمون در حالی که جمعیت منتظر ما دونفر هستن! برای بار آخر باهاش تماس گرفتم و وقتی گفت خاموش است، به سرعت ماشین رو روندم. دوباره صدای گوشی سوهان روحم شد یه شماره ی ناشناس بود. نخواستم جواب بدم اما با فکر به اینکه ممکنه توی هتل مشکلی پیش اومده باشه جواب دادم _ بله. صدای الین که به گوشم رسید نفسم توی سینم حبس شد و ابروهام باال پرید. _ پویان نگران من نباش االن بهت میگم کجام بیا دنبالم. صدای بغض دارش نگرانی رو بهم تزریق کرد و ناخودآگاه صدام باال رفت _ من فقط دلیل میخوام واسه این بغضی که توی گلوته! وقتی سکوتش رو دیدم کالفه غریدم _ چرا بی خبر رفتی از آرایشگاه؟ چرا گوشیت خاموش بود!؟ _میخواستم قبل از اینکه تو بیای دنبالم برگردم گوشیم هم شارژ نداشت خاموش شد. االنم از یه عابر گوشی گرفتم بهت زنگ زدم تا نگران نشی. دندونامو روی هم فشردم _ فقط آدرس بفرست بعدا خودم حسابت میرسم. تماس رو قطع کردم و وقتی آدرس رو فرستاد چشمام گرد شد. زیرلب غریدم _ واسه من پاشده رفته قبرستون! توی روز عروسی اونم با لباس عروس و تنها! پامو روی پدال گاز فشردم.
🎭 🏩 #هـــــتــــلشـــــیـــــراز 🏩 🎭 #part1027 -خاله و عمو. _ گرگ نیستن؟ این قضیه ی گرگ بدجور روش تاثیر گذاشته بود! خندیدم و جوابش و دادم _ نه عزیزم اینا باهات دوستن. شمیم و حسام سعی کردن باهاش حرف بزنن اما السا سرسنگین بود. _ خب شمیم از خودت…
روز عــشــق مــبــارڪ بــیــادم بــاش بــیــادت هســتــم 🌹❤️ پیشاپیش روز عشق مبارک جان جانان من 💋
ن ری اکشنی ن سینی ن ماچی ن بوسی ن فورواردی ن شوقی ن ذوقی ن انرژی ن حرفی ن حدیثی ایول راضیم ازتون☹😕
🎭 🏩 #هـــــتــــلشـــــیـــــراز 🏩 🎭 #part1027 -خاله و عمو. _ گرگ نیستن؟ این قضیه ی گرگ بدجور روش تاثیر گذاشته بود! خندیدم و جوابش و دادم _ نه عزیزم اینا باهات دوستن. شمیم و حسام سعی کردن باهاش حرف بزنن اما السا سرسنگین بود. _ خب شمیم از خودت بگو کی عروسی کردی؟ لبخند تلخی زد _ یک سال بعد از رفتنت . یعنی یک سال منتظر موندم تا شاید خبری ازت پیدا بشه و تو عروسی من باشی اما بیفایده بود. سرسو پایین انداخت و ادامه داد _ میدونی اقوام دیگه هم از جاهای دیگه داشتم اما همه غریبه بودن برام. همه ی اونایی که بعد از مرگ مامانم حتی نگفتن تو زنده ای یا مرده. رفت ی نزدیک ترین ِن تازه داشتم میفهمیدم من ، برای هام سهمگین تر از اون چیزی بود که فکرش رومیکردم. آهی کشید و ادامه داد _اما تو خانواده ی من بودی باورم نمیشد بدون اینکه به من بگی گذاشتی رفتی. من توی عروسیم خیلی تنها بودم. نمیدونستم در جوابش چی باید بگم _ من رفتم اما رفتنم با دلخوشی و رضایت نبود. حتی فکرشم نمیکردم دوباره برگردم به خاطر همین هیچ ردی از خودم به جا نذاشتم. _ مهم اآلنه که برگشتی. دیگه نرو الین. هیچوقت هم باهام سرد نشو من از بچگی با تو بودم و اصال توقع نداشتم منو کنار بذاری. _ برای یه بار هم که شده میخوام به جنبه ی مثبت این قضیه فکر کنم. موهای السا رو نوازش کردم و ادامه دادم _شاید این دوری الزم بود تا بفهمم چه آدمای با ارزشی توی زندگیم بودن و بیشتر برای بودنشون بجنگم. شمیم لبخندی زد _ درسته گاهی هممون به چنین دوری نیاز داریم. چشمکی زدم _ ولی دیگه نه به این شدت. کمی کمتر باشه درحد یه مسافرت یک هفته ای دور بشی فقط. هردو باهم خندیدیم که توجه حسام و پویان هم جلب شد. حسام دلش طاقت نیاورد و پرسید:
🎭 🏩 #هـــــتــــلشـــــیـــــراز 🏩 🎭 #part1026 _آقای کیهانی مهمونتون اومدن . هردو بلند شدیم و پویان سری تکون داد _ باشه االن میایم. پویان کنار گوشم گفت _ برو دعا به جون همینا بکن وگرنه تو چطور میتونستی واسه مهمون غذا درست کنی. با اخم جواب دادم _ دیگه بی عرضه که نیستم. حاال میبینی چطور از پس همه چی برمیام. شمیم و حسام هنوز ننشسته بودن. به حسام سالم کردم و بعد سرمو به طرف شمیم چرخوندم. سالم سردی کردم اما اون جلو اومد و دستشو دور شونه ام حلقه کرد و من تازه فهمیدم چقدر دلم براش تنگ شده بود. کنار گوشم زمزمه کرد _ من همه ی زندگیم رو با تو تقسیم میکردم تو تنهایی درداتو برداشتی کجا بردی؟ آروم به خودم فشردمش و کنار گوشش گفتم _ بشین تا برات تعریف کنم دوستت چیکار کرد. با این حرفم انگار اون حالت معذبی که اولش داشت از بین رفت و لبخندش پررنگ تر شد. هردو با اشتیاق کنار هم نشستیم نگاهم به شکمش افتاد. از دفعه ی قبلی که دیده بودمش بزرگتر شده بود. لبخندی اومد روی لبم _ وای عزیزم شکمشو ببین. جنسیتش مشخص نشده؟ ابرویی باال انداخت _ خودت حدس بزن. کمی فکر کردم _ فرقی نمیکنه. دختر باشه یا پسر، میشه همبازی السا. با اومدن اسم السا با هیجان پرسید _ وای اسم اون جیگر رو آوردی بگو ببینم کجاست؟ نچی گفتم و دستش رو فشردم _ اول جنسیت بچه رو بگو بعد به السا هم میرسیم. آروم خندید _ یه خواهر خوب واسه السا. _ چه خوب پس جای من و تو رو این دوتا قراره پر کنن. همون لحظه صدای السا از پله ها اومد. همراه با مربیش داشت میومد چون ساعت کاری مربی تموم شده بود. _ مامان من اومدم. دوتا پله ی آخر رو پایین پرید و به طرفم دوید. خودشو توی بغلم انداخت و با اخم به شمیم و حسام نگاه کرد. _مامان اینه کین؟
🎭 🏩 #هـــــتــــلشـــــیـــــراز 🏩 🎭 #part1025 _ اگه اینطور باشه یعنی تو میتونی صبح زود بیدار بشی و صبحونه آماده کنی بعدم بالفاصله باید ناهار درست کنی و همینطور شام؟ از طرفی ظرف و لباس و تمیزکاری. ممکنه اصال وقت نکنی به کارای مورد عالقت برسی.…
هر وقت ک یه نفر جوین چنلم میشه با خودم میگم " لعنتی" یعنی کی دلشو شکسته؟ یعنی کدوم غمش باعث شده حرفامو درک کنه؟ یعنی کدوم عزیزشو از دست داده ؟ یعنی کدوم اتفاق اونو اینجا کشونده؟
یلدا مبارک 😍😘❤️
видео или голосовое, без подписи
🎭 🏩 #هـــــتــــلشـــــیـــــراز 🏩 🎭 #part1025 _ اگه اینطور باشه یعنی تو میتونی صبح زود بیدار بشی و صبحونه آماده کنی بعدم بالفاصله باید ناهار درست کنی و همینطور شام؟ از طرفی ظرف و لباس و تمیزکاری. ممکنه اصال وقت نکنی به کارای مورد عالقت برسی. به اینا هم فکر کردی؟ با حرفای پویان پشتمو به صندلی رسوندم. واقعا فکر انجام همه ی این کارا هم تنمو میلرزوند _ خب همه ی این کارا که نه! لبخند کجی نشست گوشه ی لبش _ پس معلوم شد نمیتونی! _ مثل اینکه همینطوره. کمی از خوراکی ها رو خورد _کامل نمیتونم اینا رو مرخص کنم چون این خونه خیلی بزرگه و اونجوری خالی میشه بعدم اکثر اینا زن و بچه دارن سواد و مدرک آنچنانی هم ندارن که به راحتی کار پیدا کنن و روی کار اینجا برای سیر کردن شکمشون حساب باز کردن. حرفش درست بود و من داشتم بی انصافی میکردم _ اما بعد از عروسیمون میتونم یک روز از هفته مرخصشون کنم تا خونه در اختیار تو باشه اونوقت خواهیم دید که چند مرده حالجی!
🎭 🏩 #هـــــتــــلشـــــیـــــراز 🏩 🎭 #part1024 جلوتر حرکت کردم و دستشو کشیدم دنبالم اومد. با دیدن چندتا آشپز که هنوزم مشغول بودن پوفی کشیدم. زیرلب غر زدم _ مثل اینکه به ما نیومده تنها بشیم. پویان رو بهشون با خوش رویی گفت _ خسته نباشین. اگه کارتون تمومه برین استراحت کنین. تشکر کردن و بعد از جمع کردن وسایل از آشپزخونه بیرون رفتن. با رفتنشون به طرفم چرخید _ چند وقتیه میبینم که از حضور کارکنان خونه شاکی هستی. متعجب بهش نگاه کردم. پس خودشم اینو متوجه شده بود نفس عمیقی کشیدم و جواب دادم _ بعضی وقتا دلم میخواد تنها باشیم اینکه همیشه کارامون جلوی دیدشونه کالفم میکنه . کمی به طرفم متمایل شد _ واقعا؟ تو که اینجوری بزرگ شدی، اگه اینا نباشن کارات زیاد میشه و نمیتونی از پس هیچ کاری بربیای، به خصوص خونه به این بزرگی که واقعا به اینا نیاز داره . _اگه خونمون کوچیکتر باشه چی؟ تعجب رو از صورتش میخوندم ابرویی باال انداخت _ اخیرا عوض شدی الین. مثل اینکه اون دوسال خیلی روت تاثیر گذاشته. در یخچال رو باز کردم و خوراکی ها رو بیرون آوردم و روی میز چیدم _ شایدم همینطور باشه. قبال فکرشم برام سخت بود که بخوام کوچکترین کار انجام بدم ، اآلن بعضی وقتا دلم میخواد خودم آشپزی کنم. یکی از ظرفا رو باز کرد.
🎭 🏩 #هـــــتــــلشـــــیـــــراز 🏩 🎭 #part1023 برگشتم به اتاق و مشغول آرایش شدم. حس خوبی داشت که خودم میتونستم خودمو آرایش بدم! توی ذهنم تمرین میکردم تا شمیم رو که دیدم سرد برخورد کنم تا ببینم عکس العملش چیه. ساعت ۷ شب بود که پویان برگشت خونه. از چشمای قرمزش بی خوابی شب قبلش معلوم بود. برای اولین بار دلم خواست که یه خونه ی کوچیکتر داشتیم و اینهمه خدمتکار اینجا نبودن. اونوقت خودم براش غذا درست میکردم و بدون اینکه کسی بخواد رفتارامو زیر نظر داشته باشه لباس باز میپوشیدم و میرفتم استقبالش در حالی که مشتاق خوردن غذای من بود. _به چی فکر میکنی اونجوری محو صورت من شدی؟ با شنیدن صداش از افکارم جدا شدم. آهی کشیدم _ هیچی. تا مهمونمون بیاد، بریم یه چیزی بدم بخوری امروز باید تقویت بشی . دلت که هوس سیگار نکرد؟ کتش رو درآورد و روی شونه ام انداخت _ اون آهی که تو کشیدی گویای این بود که یه چیزی دلت میخواد اما نمیشه. بگو اون چیه؟ _ چیزی نیست تو فعال بیا بریم آشپزخونه یه چیزی بخور.
_ 🎭 🏩 #هـــــتــــلشـــــیـــــراز 🏩 🎭 #part1022 _بذار توی رکوردهای گینس ثبت بشه و نقل دهن مردم بشه! _ حله داداش. همه چی رو ردیف میکنم کارت دعوت هم برای همه ی اونایی که مدنظرته میفرستم. *** ° الین ° _ حسام و شمیم؟ _ آره قراره شب بیان. خیلی…
🌙🕊 🕊 🌙 عروس خون *خون بس*، داستانیست از روی واقعیت! *مقدمه* من مرده ای بیش نبودم و هنگامی که تو را دیدم آخرین نفس هایم را می کشیدم! منصفانه نبود که بگذارم تو مرده ای را دوست بداری. اما افسوس! چشم های تو که مثل خون در رگ های من دوید، مرا یکباره دیگر به زندگی باز گرداند. احمد شاملو ” امیر کورد ” به گلنار که در حال تعویض لباس هاش بود خیره شدم و آمرانه دستور دادم: _مشکی! اون لباس خواب مشکی رو بپوش. با شنیدن صدای تحکم آمیزم، به طرفم برگشت و لبخندی زد. _اصلا نظرت چیه پوزیشن و عوض کنیم؟ اینبار دیگه نمی خوام برای دیوونه کردنت لباس خواب توری یا حریر بپوشم. لبخندی زدم. _باشه...فقط خیلی مراعات کن! نمی خوام صدای جیغت به گوش حاج خانم یا حاج بابام برسه. _اگه تو کمتر وحشی بازی در بیاری، منم قول میدم جیغ نزنم. این رو نجوا کرد و تاب و شلوارکش رو تو یک حرکت در آورد. به سمتم اومد. نگاهم از چهره ی غرق در آرایشش به سمت سینه هاش که داخل اون سوتین توری به خوبی نمایان بود، کشیده شد. گلنار سایز فوق العاده ای نداشت! اما بدنش سفید و یک دست بود. همین راضیم می کرد. روی پام نشست و با عشوه دستش و به طرف دکمه های پیراهنم سوق داد. یکی یکی بازشون کرد. https://t.me/MrQueen29 https://t.me/MrQueen29
ممبراے کانالمون هم مثل رل هاے امروزے شدن امروز میان فردا میرن🥹😄🤣😂🤦♀👑🚶♀