مرثیات | اشعار ناب مدح و مرثیه
Статистика"پایگاه تخصصی مدح و مرثیه" منتظر نظراتتان هستیم 💌 📬 http://t.me/marsiat?direct 📝 instagram.com/marsiat_poem
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 4
- Всего постов
- 265
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Новости и СМИ (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 120
- 1/48двое суток
- 137
- 1/72трое суток
- 148
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
#قصیده در ماتم #امام_رضا علیه السلام دلم ز گردشِ گردون چرا کباب نباشد؟ بهجاست گر به دل از غم توان و تاب نباشد رسیده لشکرِ غم -آه- بر دلم پی غارت چرا ز خوفْ دلم اندر اضطراب نباشد؟ دمی تو مُطربکا دست از طرب بردار که دل به عیشِ جهانم علیالحساب نباشد مُغنّیا! پس از این غم اگر دهی انصاف که استماعِ نی و بربط و رَباب نباشد به جای خویش نشین ساقیا تو هم دیگر که رندِ مجلس را حاجتِ شراب نباشد چو پیرِ میکده از کینه تلخ شد کامش چرا به ساکن میخانه انقلاب نباشد؟ به کام پیر خرابات، زهرِ قاتل شد شراب بهر خراباتیان صواب نباشد فتاده پیر خرابات روی خاک مذلّت رواست حال خراباتیان خراب نباشد؟ رضا نهاده سرِ خویش گه به خاک و گهی خشت کدام دل ز برایش ز غصّه آب نباشد؟ سرش نهاد ز سوزِ جگر به رویِ ترابْ او به گریه گفت خبر مر ابوتراب نباشد گهی به زانویِ ماتم نشست و گفت: تقی جان! بیا، دم دگرت بابِ مستطاب نباشد رضا غریب و دلافسرده، زهرِ کین خورده مگر تو را خبر از باب -ای جناب- نباشد؟ چو سر به دامنِ فرزندِ خویش دید، بگفت او: خوش آمدی، که مرا دیگر اضطراب نباشد تقی، هزار دریغ! عیشِ تو ندیدم من چرا ز چشم، مرا اشک چون سحاب نباشد؟ کند سؤال چو معصومه از رضای غریبش به غیرِ گریه تقی جان تو را جواب نباشد پس از وفات، چو شد وقتِ کفن و دفنِ تنِ او نبود دیدهای کز بهر او پرآب نباشد دلا، بسوز تو از بهر روز عاشورا کسی بهسانِ حسینْ او به پیچ و تاب نباشد ز زهرِ کینه رضا گر سبز شد بدنش ولی چو جسمِ حسینش به خون خضاب نباشد نه یار و مادر و نی اقربا و نی فرزند به غیرِ شمر، کسی نزد آن جناب نباشد به نظم و نثر اگر شه کند مدد «ذاکر» به روزِ حشر، تو را ذرّهای حساب نباشد Marsiat ملا محمود خطیب روضهخوان #ذاکر • مستفاد از درگاه مدایح و مراثی
#امام_رضا علیه السلام #قصیده همایونمظهری باشد خدا را در خراسانش که اطلاق وجوب است آشِکار از قید امکانش "عَلَی العَرشِ اسْتَوَی الرَّحمٰن" اگر خواهی، بیا بنگر به طوس اینک که عرش است و ولیّالله، رحمانش نخوانم ساحتش را عرش اعظم تا به وحی دل "تَعالیٰ شأنُهُ" فرمود ربّالعرش در شأنش بوَد در نعت او قرآن و در این دعویَم صادق از آن کاین دعویام را جمله قرآن است برهانش از او هر سورهی نعمت به جز او نیست تعبیرش در او هر آیهی رحمت به جز او نیست عنوانش دو فرّاشند در ایوان رفعت ماه و خورشیدش دو هندویند در هنگام خدمت تیر و کیوانش رهایی بخشد اندر حشر زوار حریمش را صراطُاللهِ اعظم از صراط و سوز نیرانش اَفاضَ اللهُ اِنعامَه! که در دنیاست چون عقبیٰ جمیعِ ماسِویَاللَّه میهمان بر خوان احسانش اَدامَ اللهُ اَلطافَه! که در فردوس چون دنیا تمام اولیا بر خوان احسانند مهمانش ثریا را چسان چون رفعت خرگاه اجلالش؟ ملایک را کجا، کی، رتبهی خدام ایوانش؟ وَلایش گشت اسباب نجات آدم خاکی "عَصیٰ آدَم فَتاب" اینک ببین شاهد به فرقانش شعیب و اَشعیا و شیث و صالح، ارمیا، یحیی ذبیحالله و خضر، الیاس و هود و پورِ صَفوانش خلاصی ز آتش دوزخ دهد او دوستداران را نه تنها بر خلیلالله شد آتش گلستانش فدا گشتی به راهش خواست، واین فیضش نشد حاصل چو اسماعیل را آمد فدا در روز قربانش حیات جاودان بخشد زلال لطف او ما را اَدامَ الله! باد ارزانی خضر آب حیوانش وَلای او به یوسف داد اندر مصرِ جان شاهی وگرنه تا قیامت بود جا در چاه کنعانش به ذکر او خلاصی یافت یونس از دل ماهی وگرنه تا به محشر بطن ماهی بود زندانش توسل جست چون بر حضرتش عیسی بن مریم را به سوی چرخ چهارم برد از دار یهودانش کُلَه در پا به نزد پیشگه فرزند داودش عصا بر کف به پای کفشکَن موسی بن عمرانش یکی شطر است در نعتش به موسی بین و توراتش یکی سطر است در مدحش به احمد بین و فرقانش چه جویم اندر این صحرا؟ که ظاهر نیست انجامش چه پویم اندرین بیدا؟ که پیدا نیست پایانش به هرکس هرچه واصل فیض گردد، اوست بنیادش به هرکس هرچه عاید خیر گردد، اوست بنیانش کلامی کاولیا گفتند، شطری بود در مدحش حدیثی کانبیا خواندند، سطری بود در شأنش گر انسان است مقصود حق از ایجاد این عالم ببین در مرتبه انسانِ عین و عینِ انسانش فغانا! کاین جهان از جور بنمودند بنیادش دریغا! کآسمان از ظلم بنهادند عنوانش اگر موسیوشی آید، دهد در دست فرعونش دگر اهریمنی جوید، دهد ملک سلیمانش! جفاجویی، ستمخویی، بر اخیارش، بر ابرارش چه میخواهی، چه میجویی، ز هنجارش، ز سامانش؟ ز زهرِ زادهی هارون، دریغا، پور موسی را شرار افتاد در قلب و ز جا شد کنده بنیانش به غربت شد شهید از زهر مأمون، آه و واویلا! نه خواهر، نه برادر، نه پسر در بر، نه اخوانش رضا حکم قضا را شد رضا، با آنکه در امضا قضا را چون قدر میبود سر بر خطّ فرمانش به غربت داد جان، واحسرتا، از زهرِ مأمون شد جهانِ جان، نه بل جانِ جهان از تن برون جانش نمود از حیله مأمون پا و سر عریان و شد نالان که بُد با شیرمردان گریهی حیلت در انبانش شد اندر طوس غوغایی که در محشر نظیر آن نخواهد دید کس این ماجرا اندر بیابانش اگر خواهی به غربت خار بینی شهریاری را بیا در کربلا، بنگر حسین و جسم عریانش سری خورشیدآسا بین به روی نیزهی اعدا تنی چون توتیا بنگر به زیر سمّ اسبانش ستمگر آسمانا! این چه مهمانیست در دورت؟ لب آب روان، لبتشنه، کی کشته است مهمانش؟ چرا آن آفتاب برج دین را تا سه روز از کین میان آفتاب افتاد تابان جسم عریانش؟ همانا پیکری کز عرش برتر بود، جا دادی گهی دوش پیمبر، گاه در خاک بیابانش تلاوت کرد قرآن مجید و خصمِ بیپروا ز چوب خیزران افسرد لب، آزرد دندانش صحیفهیْ دفتر ایجاد را چون خامهی «یحیی» ببین با چشم دل تا حشر، اوراق پریشانش Marsiat میرزا یحیی #مدرس_اصفهانی بیدآبادی
#امام_مجتبی علیه السلام #مثنوی نور چشم مصطفی و مرتضی شمع جمع انبیا و اولیا جمع کرده حُسن خَلق و حسن ظن جملهی افعال چون نامش حسن روی او در گیسوی چون پرّ زاغ همچو خورشیدی همه چشم و چراغ در مروّت چون جهان پرپیچ دید خواست تا جمله ببخشد، هیچ دید جدّ وی کز وی دو عالم بود پُر ساختی خود را برای او شتر در نمازش بر کَتِف بنشانَدی قرّةالعین نمازش خوانَدی اینچنین عالی اَب و جد کآنِ اوست جملهی آفاق، ابجدخوان اوست زهر را با جدّ خود شد این پسر قتل را شد آن دِگَریِک با پدر آن لبی کو شیر زهرا خورد باز مصطفی دادش بدآن لب قُبله باز چون توان کردن گذر که زهر را، خون توان کردن جگر این قهر را؟ نام خصمش گرچه پرسیدند باز تن زد و تن کشته، در دل داد راز نوش کرد آن زهر و غمّازی نکرد جان بداد و ترک جانبازی نکرد زهر شد زیر و برافکند از زبر آن جگرگوشهیْ پیمبر را جگر لختلختش از جگر خون اوفتاد تا که در خون، جانْش بیرون اوفتاد سرخ دید از خونِ جان صد جای او هر که شد در خونِ جانش، وای او! Marsiat فریدالدین ابوحامد محمد #عطار_نیشابوری
#رسول_الله صلی الله علیه و آله و سلم #رباعی ای ختم رسل، دو کون پیرایهی توست افلاک، یکی منبرِ نُه پایهی توست گر شخص تو را سایه نیفتد چه عجب؟ تو نوری و آفتاب خود سایهی توست Marsiat
#رسول_الله صلی الله علیه و آله و سلم #رباعی ای ذات تو در دو کون مقصود وجود نام تو محمد و مقامت محمود دل بر لب دریای شفاعت بستم زآن روی روان میکنم از دیده دو رود Marsiat
#رسول_الله صلی الله علیه و آله و سلم قسمتی از #ترکیب_بند بعد مرگ پدر از شدت غم خير نسا داشت اين نالهی جانسوز به هر صبح و مسا: تا ز مرگ تو سيه كرد فلک مِعجر من شد جهان يكسره تاریک به چشم تر من در برِ خلق جهان عزت من گشت تمام رفت تا سایهات -ای جان پدر- از سر من كاش میبود كنون مادرم، اما چه كنم؟ رفته پیش از تو از این دار فنا مادر من ای فلک! زود نهادی به دلم داغ پدر كه نرفتهست غم مادرم از خاطر من عزتم: ذلت و شادی: غم و اندوه، مباد اختری را برسد حادثه چون اختر من اندر این امت بیرحم نهادی تو مرا رفتی و هيچ نگفتی چه كند دختر من غصب كردند فدک از من و مسند ز علی نه ز من شرم نمودند و نه از شوهر من Marsiat
#یا_اباعبدالله سلام الله علیک #غزل ديده درياى اشک ماتم اوست دل بهشتِ مبارک غم اوست هر مه نو که سر زند ز سپهر گوییا اولین محرم اوست قرص خورشید بر فراز سپهر نقطهای از کتاب ماتم اوست از دو عالم گذشتم و دل من پرزنان گرم سير عالم اوست هر كه بىاو بهشت میطلبد هر كجا رو كند، جنهم اوست محفل گرم اولياى خداست هر كجا سایهاى ز پرچم اوست کشتهی راه کشتهای گردم که خداوند صاحب دم اوست سایه بر آفتاب حشر زند سرِ هر کس که خاک مقدم اوست در حریم وصال حق با خویش هر که نامحرم است، محرم اوست دو جهان را به درهمی نخرد عاشق صادقی که دَرهم اوست همهشب یاد زخمهای تنش گریه باید که اشک، مرهم اوست یافتم ره از آن به کعبهی دل که دو چشمم همیشه زمزم اوست دار عشقش ز دار جنّت به به خدا این یقین «#میثم» اوست Marsiat غلامرضا سازگار
#اربعین #غزل اربعین آمد و اشکم ز بصر میآید گوییا زینب محزون ز سفر میآید باز در کربوبلا شیون و شِینی برپاست کز اسیران ره شام خبر میآید جرس از سوز جگر نالد و گوید به ملا که سکینه به سر قبر پدر میآید گرچه پایش بُود از خار مغیلان مجروح به سر قبر پدر باز به سر میآید 'رود رود'ی شنوم از طرف شام، مگر امّلیلا به سر نعش پسر میآید؟ کاش میداد کسی بر علیاکبر پیغام کای جوان! مادر پیرت ز سفر میآید باخبر نیست مگر قاسم داماد که باز نوعروس از پی دیدار ز سر میآید؟ به شب عیش جدا گشت گر از وصل عروس نخلِ ناکامیِ وی باز به بر میآید گر علیاصغر بیشیر بداند که رباب با دو چشمانِ پر از خونِ جگر میآید، از پر تیر و لب تشنه فراموش کند بلبل آیا دگر از شوق به پر میآید؟ ای صبا! گوی به عباس که از جا برخیز امّکلثومِ تو خمگشتهکمر میآید بعد از این نام کنیزی نبرد کس به بَرَش که دلِ سوختهی وی به خبر میآید «صامتا» از چه نگفتی که سر قبر حسین عابدین خونجگر و دیدهی تر میآید؟ Marsiat میرزا محمدباقر #صامت_بروجردی
#اربعین #مثنوی کاروان بازآمد از شام بلا تا سر راه حجاز و کربلا ساربان گفتا به زینالعابدین کای امام و پیشوای ساجدین این طریق کربلا و این حجاز حکم فرما رو کجا آریم باز گفت مولا: حکم، حکم زینب است آنکه روز باطل از نطقش شب است هر کجا این کاروان رو مینهد عمّهی سادات فرمان میدهد ساربان مبهوت از آن قدر و جلال راه خود را کرد از زینب سؤال گفت زینب: جان من در کربلاست جان من، جانان من در کربلاست کربلا، باغ گل یاس من است لالهی آن، دست عبّاس من است کربلا، بیتاللَّهِ عشق و وفاست خیمهگاهش مروه، گودالش صفاست کربلا، منظومهای از اشک و آه گِرد یک خورشید، هفتاد و دو ماه لالههای پرپر من کربلاست اصغر من، اکبر من، کربلاست ساربان، آهنگ رفتن ساز کن چون مَلَک تا کربلا پرواز کن دست حیرت ساربان بر لب گرفت با ادب دستور از زینب گرفت کاروان آهنگ رفتن ساز کرد کربلا آغوش خود را باز کرد کای گرامیآلِ ختمالمرسلین "فَادْخُلُوها بِسَلامٍ آمِنین" خاک من آغشته با مُشک شماست آب من خون بر لب خشک شماست وای بر من از دل بیتابتان! تشنه بودید و ندادم آبتان آب میزد موج و من افروختم از تلظّیهای اصغر سوختم ز اشتیاق یاسهای نیلگون از مزار عاشقان جوشید خون زخمزخم خامس آل عبا این ندا میداد: خواهر! مرحبا ای فرات از کام عطشانت خجل ای حسین از چشم گریانت خجل بر سر قبرم گلاب آوردهای تشنهام دیدیّ و آب آوردهای بشکن این بغضی که داری در گلو هرچه میخواهد دل تنگت بگو بر حسینت شام را توصیف کن از خرابه رفتنت تعریف کن از درخت خشک و سنگ و سر بگو از لب و از چوب و طشت زر بگو صورت خورشید و نوک نی چه بود؟ قصّهی قرآن و بزم می چه بود؟ جان من، بنشین و حرف دل بگو از جبین و چوبهی محمل بگو به! چه بزمی! بزم اشک و ماتم است جمعتان جمع است، یک کودک کم است خواهرم، من با تو بودم همسفر تو به پا میکوفتی ره، من به سر غیر آن یک شب که بودم در تنور این چهل منزل نبودم از تو دور من به کوفه پیشپیش محملت خواندهام قرآن به تسکین دلت من به زیر چوب در شام بلا گریه کردم بر تو در طشت طلا من در آن ویرانه آن شب با سرم سر زدم هم بر تو، هم بر دخترم یاد داری با تو گفتم این کلام 'ای امانتدار مظلومم سلام'؟ یاد داری آن دل شب، خواهرم! از شتر افتاد تنها دخترم؟ من ز نوک نیزه با افغان و آه در قفای کاروان کردم نگاه دخترم با دست زینب دفن شد مثل زهرا مادرم، شب دفن شد زینبم، خوب آمدی، خوب آمدی بار دیگر پیش محبوب آمدی گرچه سرو قامتت از غم خم است غم مخور، عمر تو بعد از من کم است یا اخا، دستی برون از خاک کن اشک چشم زینبت را پاک کن ای به زینب در یم خون همسخن، از گلوی چاکچاک خویشتن ای تکلّم کرده پنهانی سرت، زیر چوب خیزران با خواهرت این تو و این دیدهی دریاییَم بر مزار تشنگان سقّاییَم گرچه دیدم محنت ایّام را فتح کردم کوفه را و شام را خصم، پای گریهی ما خنده کرد صوت قرآن تو ما را زنده کرد خطبهی من، کار صد شمشیر کرد سورهی کهف تو را تفسیر کرد تا سرت بر نوک نی قاری نشد خون ز پیشانیّ من جاری نشد آنچه گفتی زینبت با خون نوشت بر همه آزادگان قانون نوشت من نوشتم: این شعار خون ماست رخ به خون آراستن، قانون ماست من نوشتم: عشق یعنی سوختن مثل آتش، بیصدا افروختن آنقدر دور تو گشتم یا حسین تا به خون خود نوشتم یا حسین قامت خم، شرح ماتمنامهام پیکر مجروح من غمنامهام هیچ دانی داغ تو با من چه کرد؟ هیچ پرسی با دلم دشمن چه کرد؟ آنقدر دشمن به ما دشنام داد سیرمان در کوچههای شام داد آن به فرقت بر سر نی سنگ زد دیگری پیش ربابت چنگ زد جای گُل میریخت در آن سرزمین سنگ بر ما از یسار و از یمین آنکه جسمت را به خون آغشته بود کاش اوّل زینبت را کشته بود کاش تیری کز کمان خصم جَست جای تو بر قلب زینب مینشست کاش من جای تو، ای خورشیدِ نور مینهادم چهره بر خاک تنور کاش آنکو چوب میزد بر لبت شرم میکرد از نگاه زینبت کاش میمردم، نمیرفتم وطن تا ز شش یوسف برم یک پیرهن کاش میشد بوسهای در قعر خاک میزدم بر آن گلوی چاکچاک کاش اینجا چشم نامحرم نبود میگشودم بر تو رخسار کبود آنکه داغت میکند آبش، منم شاهدم این اشکِ دامندامنم گرچه از من دور آنی غم نگشت قامتم خم گشت، پایم خم نگشت من که بر گِرد امامم سوختم پشت در از مادرم آموختم ما دو همرزمیم و دو همسنگریم هم تو هم من هر دو از یک مادریم شد مشخص تا قیامت راه ما دامن زهراست دانشگاه ما Marsiat غلامرضا سازگار #میثم
#اربعین لنگان همیروم ز پی کاروان دوست تا هرکه دید گویدم از کاروانمی ای شاه تاجور، سگ خود خوان مرا، که نیست یارای آنکه گویمت از دوستانمی • متن کامل •
#حضرت_سکینه سلام الله علیها قسمتی از #ترکیب_بند در شهر شام با لب خشک و دل کباب یک شب سکینه رفت چو بخت خودش به خواب باغی به خواب دید که میبود لالهاش پرداغتر ز زخم تن شاه مستطاب از فرط ژاله دیدهی گلهای نرگسش مانند چشم زینب خونینجگر پُرآب سَروَش سهی چو قامت رعنای اکبری نخلش بلند چون قد عبّاس کامیاب هم سُنبلش بهسان یتیمان گشودهمو هم بلبلش چو قلب اسیران در اضطراب آنجا سکینه ختم رسل را ستاده دید جمعی رُسُل به همره آن شاهِ شیخ و شاب بر کف گرفته تیغ، سواری به پیش رو تیغی چو ذوالفقار و سواری چو بوتراب در آن چمن بدید یکی قصر زرنگار چون قبّهی رفیعهی شاهِ فلکقُباب زهرا نشسته بود در آن قصرِ ازهری با چشم اشکبار و به مژگانِ پُرحباب بودش به دستْ پیرُهن پارهپارهای از نیزه و خدنگ، ز خون سربهسر خضاب آمد سکینه شکوهکنان پیش فاطمه وز خون دل فشاند به گلگونهاش گلاب گفتا: مگر که نیست تو را آگهی به خُلد، زین ظلم بیحساب؟ اَیا مادرِ حساب! نشنیدهای که کشته شده نور عین تو با حلق خشک و چشم تر و سینهی کباب؟ نگرفت نور عین تو را وقت بیکسی غیر از دو چشمْ حلقه نمودن کسی رکاب بر سوز سینهاش نرسیدهست کس به دهر غیر از دم سِنان و بهجز ناوَک شهاب اینک سر حسین تو آمد به شهر شام تابان چو آفتاب، کجا شام و آفتاب؟ بر تشت زر نهاد سرش را یزید شوم چوبش زند به لعل لب و میخورد شراب با کفر خویش، دعوی اسلام میکند! چشم ثواب دارد از این کار ناصواب در شهر شام، پردگیان حسین ببين، بیپرده و حجاب، نگر شرم و بین حجاب! نوعی غبار فتنه بهپا خاست در جهان کز روی ما نماند بهجز گردِ غم نقاب سیراب بین ز چشم تر ما گلوی خشک پرآب بین ز آبلهی پای ما حباب زهرا به ناله گفت که ای طفل بیپدر دیگر مرا شنیدن حرف تو نیست تاب برگو کجاست منزل و مأوایتان بـه شام؟ گفتا: به خانهای چو دلِ بیکسان خراب گفتا: غذای روز شما؟ گفت: خون دل گفتا: چراغ شام شما؟ گفت: ماهتاب گفتا: چه بالشِ سرتان؟ گفت: خشت و سنگ گفتا: چه فرش منزلتان؟ گفت: از تراب گفتا: ز کیست شکوهی تو؟ گفت: از یزید گفتا: ز چیست نالهی تو؟ گفت: بهر باب گفتا: که شانه زد به سرت؟ گفت: گَرد غم گفتا: که شست گرد رخت؟ گفت: اشک ناب گفتا: کنی تو صبر؟ بگفتا که صبر کو؟ گفتا: روی به خواب؟ بگفتا کجاست خواب؟ گفتا: که دستگیر شما گشت ای اسیر؟ گفتا که بند آهن و زنجیرِ پُر ز تاب گفتا: کبودی رخ تو چیست ای یتیم؟ گفتا ز ضرب سیلی شمر، ای فلکجناب گفتا: برای آب ز کس کردهای سؤال؟ گفتا: بسی نمودم و نشنیدهام جواب پس آن یتیم با همه دردِ نگفتهاش بیدار شد ز خواب خوش از بخت خفتهاش Marsiat میرزا محمود #فدایی_مازندرانی
سلام علیکم. یا علی مدد. گویا یکی از دوستان -انشاءالله- با نیت رونق این درگاه، صدتا صدتا کاربر تقلبی میفرستند (ممبر فیک میزنند) و زحمت پاک کردن آنها را بر دوش بنده میگذارند. متأسفانه در اثنای این امر، اشتباهاً بعضی از سروران هم حذف میشوند و باز هم خجالت و شرمندگیاش برای بنده میماند. خواستم از این دوستمان گلهای کنم. امید که تجدید نظر فرمایند. هرکه ما را رنجه دارد، راحتش بسیار باد عشق باشد.
#امام_زمان عجل الله فرجه الشریف #غزل هزار خرمنِ گل در رهش ز بوسه بچینم اگر ز پرده درآید نگار پردهنشینم نه غیر عشق رخ اوست سرنوشتم از اوّل ببین به چشم بصیرت خطوط لوح جبینم فتد به جام بلورینِ دل چو نقشِ جمالت رود ز یاد، حدیث نگارخانهی چینم به روز واقعه گر منظرم جمال تو باشد ز دل رود غم آشوب روز بازپسینم نیَم کلیم که باشد به طور قرب مقامم ولی به وصف تو مدلول "لایکادُ یُبینَ"م تو آفتابی و من ذرّهوار جذب جمالت تو نور چرخ جلالیّ و من غبار زمینم حیات را چه صفایی به دور دوری رویت؟ خوشا ز مرگ اگر جلوهی جمال تو بینم نداد همّت من تن به منّت همهعالم ولیک هستی خود را به نعمت تو رهینم همه ولای تو هستم، همه ز جام تو مستم هزار شکر خدا را که آفریده چنینم بوَد ز خوان نوالِ تو هرچه هست نصیبم مقیم کوی تو هستم به هر کجا که نشینم نیَم چو خضر پی آب زندگی، که ز لعلت چشاندهاند به روز ازل زلال مَعینم کجا روم ز حریمت؟ که عشق توست سرشتم دوای خود ز که جویم؟ که با غم تو عجینم صبا، سلام ز «عابد» رسان به کوی نگاری که تار طرّهی او هست رشتهی دل و دینم Marsiat محمد خیابانی #عابد_تبریزی
#الشام چراغ دودهی طاها فلک به یثرب کُشت ز قصر شام سرآورد دود انجمنش! زمانه گلشن زهرا چنان به یغما داد که بار قافله شد ارغوان و یاسمنش • متن کامل •
#الشام قسمتی از #ترکیب_بند چون شام گشت آل پیمبر مقامشان از چاشتگاه کوفه بتر گشت شامشان از دُردِ دَرد و زهرِ غم و شربتِ فراق کرد آنچه داشت ساقی دوران به جامشان یک صبح و شامِ حشر، شفاعت بُوَد جزا یک صبح تا به شام، عقوبت به شامشان صید حرم به شام کشید آسمان، چرا اندیشهای نداشت ز صید حرامشان؟ منزل: خرابه، فرش: زمین، سقف: آسمان در شام شد ز کوفه فزون احتشامشان خواند اهل بیت را و سر شاه را یزید در طشت زر نهاد پیِ احترامشان شد محشری بهپا چو عیان گشت سر یلی طالع شد آفتاب قیامت به شامشان آن روز، خلق، آل نبی را شناختند کآورد آن لعین به صف خاص و عامشان بُد شامشان ز کوفه بتر، کوفهشان ز شام ز احوال شام و کوفه شمارم کدامشان؟ کُشت و گرفت و بُرد و به تاراج داد و سوخت مرد و زن و لباس و جهیز و خیامشان با آنچه کرد، کرد پشیمانی آشکار صیدی نداشتند که میکرد رامشان اندیشهای ز جور و جفا آن لعین نداشت بودش سر ستیزه، قضا بیش از این نداشت Marsiat میرزا محمدشفیع #وصال_شیرازی
#دیر_راهب
#الشام #غزل چون کاروان دشت بلا ره به شام کرد صبح امید اهل حرم رو به شام کرد قوم یهود از پی تأیید کیش خویش سجاد را به بستن دست اهتمام کرد چرخ دنی نگر که به کام سگان دون لبتشنه آهوان حرم را به دام کرد! خاصّان سایهپرور سبط رسول را خورشیدوار جلوهگر بزم عام کرد آل زیاد را به سراپرده داد جای سبط رسول را شرر اندر خیام کرد گسترد بر یزید لعین بستر حریر بالینِ سیّدِ حرم از خشتِ خام کرد بیدار کرد فتنهی خوابیده در جهان تا خواب را به دیدهی زینب حرام کرد «نیّر» شرر به خرمن اهل جهان فکند از آتشی که تعبیه اندر کلام کرد Marsiat میرزا محمدتقی حجةالاسلام مامقانی #نیر_تبریزی
#یا_امیرالمؤمنین روحی فداک #قصیده در مدح آن حضرت و رثای سیدالشهدا علیه السلام تویی آن مبارز صفشکن که به شأنت آمده "لا فتی" که به کفر خط فنا زدی به دم حُسامِ به شکلِ لا تویی آن حدوث که از قِدَم چو زدی به تخت ازل قَدَم ازل و ابد همه از قِدَم ز تو ره گرفته از اعتلا تو امیر کشور وحدتی، تو نهنگ قلزم قدرتی تو ارادهای، تو مشیّتی به ظهور جملهی ماسوا تویی آن یداللَّهِ باسطه که شدهست از تو به ضابطه همه قبض و بسط جهانیان، چه از ابتدا، چه از انتها نه ز حق به خلقْ ولی تویی، ز نبی همین نه وصی تویی به خدا که کنز خفی تویی، به ظهور آمدی از خفا تو اگر به مُلک عیان قدم نزدی ز عرصهگه قِدَم ز جهانیان نگرفته کس سوی کبریا ره اهتدا به صفات حق که تو مظهری، بشری عیان که تو داوری اگرت نبود مُسَتّری به حجاب "لَو کشف الغطا" به مقام خلوت لامکان که نبی به حق شده میهان تو سخنسرا و تو میزبان به مقام خلوت کبریا نه بهشت خواهم و نه نِعَم، نه سقر شناسم و نه نقم نه کنشت جویم و نه حرم، شده با ولای تو اکتفا تو چرا به اینهمه جاه و فر نکنی به کربوبلا گذر؟ که به خاک و خون شده غوطهور بدن حسین تو از جفا بنگر به سرو سهیقدان که چنان شدند به خون تپان بنما سرشک به خون روان که شده حسین تو سرجدا بنگر که سوخته باغ دین ز سَموم فتنهی مشرکین بشنو ز زینب دلغمین تو نوای نالهی "یا اخا" شده از تپانچهی خصم دون رخ کودکان همه نیلگون ز برای جرعهی آب و نان، همه در فغان، همه در نوا سر نوخطان ز جفا به نی، همه گلرخان به نوا ز پی شده یک به نالهی "یا بُنِی" دگری به نالهی "یا ابا" همه خونفشان ز غم از بصر، همه تشنهکام و برهنهسر همه دلشکسته و بسته پر به میان فرقهی اشقیا بِکَش آن حُسام شررفشان، بگذر به جانب غمکشان برهان تو عابد خستهجان ز جفای زمرهی اعدیا Marsiat میرزا محمود #فائز_مازندرانی
#حضرت_زینب سلام الله علیها #غزل زبان حال از قول آن حضرت به جناب سیدالشهدا علیه السلام کدام قصه دهم شرح و زارزار بنالم؟ ز جور شمرِ دَغا یا ز هجر یار بنالم؟ کدام سرو به بالای نازنین تو مانَد که من به سایهی آن سروِ جویبار بنالم؟ هزار سال گَرَم باشد عمر، ای گلِ رعنا به یاد روی تو هر لحظه چون هَزار بنالم چو از کنار تواَم دور داشت چرخ جفاجو شَوَم به یادِ کنارت، به هر کنار بنالم کجا روم؟ چه کنم؟ درد خویشتن به که گویم؟ بهجز تو پیشِ که -ای شاه تاجدار- بنالم؟ گرم زمانه رهایی دهد ز قیدِ مخالف روم چو آهوی وحشی به کوهسار بنالم نداد شمر امانم که در برِ تو زمانی به روزگارِ خود از جورِ روزگار بنالم گرم حیات بماند، روم به تربت مادر ز دست شمر جفاجوی نابکار بنالم Marsiat میرزا محمدتقی حجةالاسلام مامقانی #نیر_تبریزی
#یا_اباعبدالله سلام الله علیک #مثنوی - آمدنِ طایفهی بنیاسد در صحرای کربلا برای دفنِ شهدا (نیم دوم) گفتند که این جوان کدام است؟ کآب از پسِ مرگ او حرام است صدپارهتنش کبابمان کرد زآب مژه غرقِ آبمان کرد مادَرْش مباد با چنین سوز تا کشته ببیندش بدین روز چون چشمِ سوار بر وی افتاد آتش بگرفت و از پی افتاد میگفت و ز دیده اشک میریخت وز دیده به رخ دو مشک میریخت: کاین پارهپسر که ریزریز است در پیش پدر بسی عزیز است این نوگلِ گلشنِ امام است فرزند حسینِ تشنهکام است از نسلِ مِهینپیمبر است این ناکام، علیّ اکبر است این جمعی دگر آمدند جوشان رخساره پرآب و دل خروشان گفتند: تنی به پای آب است کآب از لبِ خشک او کباب است دست از سرِ دوشها گسسته پس دست به خونِ خویش شسته چون دیده به دام پای بستش مرگ آمده و گرفته دستش قد سرو و تنی چو سروِ صدچاک چون سایهی سرو، خفته برخاک از زخم سَنان و خنجر و تیر صدپاره تنش شده زمینگیر بگسسته میان و یال کتفش از جای نمیتوان گرفتش گفت این تنِ میرِ نامدار است عبّاسِِ دلیر نامدار است میگفت ز هر تنی نشانی گِردش عربان به نوحهخوانی هر گوشه نشان ز شاه میجُست در خیلِ ستاره، ماه میجُست تا بر تنِ شه گذارش افتاد رفت از خود و در کنارش افتاد گفت: ای تن بیسر! این چه حال است؟ ای کشتهی خنجر! این چه حال است؟ ای پیکر پاک! این چه روز است؟ ای خفته به خاک! این چه سوز است؟ ای کشته! سرت کجا فتادهست؟ بیسر بدنت کجا فتادهست؟ بر تن ز چه پیرهن نداری؟ پیراهن چه؟ که تن نداری! نه دست و نه آستین، نه جامه سرداده به خصم با عمامه Marsiat شیخ مفید میرزا محمد #داوری_شیرازی