🩸From blood and ash🩸 | از خون و خاکستر
Статистика⇜از خون و خاکستر⇝ ✿برای هرکسی که روزی احساس سردرگمی و گمگشتگی داشته است.✿ «فانتزی-رومنس-انمیز تو لاورز» پارتگذاری: -روزانه یک پارت به جز آخر هفتهها✨ ارتباط با من: @Maryiaaaaaa_bot
- Последний пост
- 20 февр.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
https://t.me/+Xf01bd5BTpMwOTc0 دوستان این چنل وی ای پی هستش جلد اول به طور کامل قرار گرفته🍀
وظیفه ما به عنوان بازماندگان ، ناامید نشدن و ادامه دادنه،ناامید نشدن از راهی که اونها براش جونشون رو وسط گذاشتن، ناامید نشدن از اتفاقی که باید بیوفته، ناامید نشدن از آینده ای که متفاوت از چیزی هست که توی این 47 سال داشتیم، امید داشتن به تغییر، تغییری که به دست خود ما مردم رقم خواهد خورد.
همه ما این روزها چه کسانیکه که عزیزانشون رو از دست دادن، چه کسانی که خبر ها رو دنبال میکنند غمگین و ماتم زده ایم، هیچ چیزی نمیتونه غم این ملت رو تسکین بده، نباید هم بده، این غم باید تبدیل به خشم بشه چون این آخرین فرصت ماست و باید تبدیل به پیروزی بشه، چون راه دیگه ای جز این نداریم تسلیت میگم به تمام کسانیکه عزیزانشون رو از دست دادن حالا تمام اونها خواهر و برادرهای ما شدن همه ما در این غم شریکیم و این وضعیت عادی نمیشه، این غمی نیست که فروکش کنه، زخمی نیست که باید ببندیمش، این زخمیه که من هرشب پوست درحال بهبودش رو خراش میدم و میزارم خونریزی کنه، چون نباید آروم بگیرم، نباید آروم بگیریم، گرگ کشورمون رو تصاحب کرده و جرعت کرده به فرزندان این سرزمین حمله کنه ما هم باید شیری بشیم که گرگ رو تکه پاره میکنه و دوباره خورشید و نور رو به این سرزمین میاره به امید روز آزادی🫀✌️🏻
سلام به همه عزیزای دلم، تلگرامم رو پاک کرده بودم بخاطر امتحانات و بعد از پاک کردنش بخاطر فیلترینگ شدید و مشکلی که برای حسابم ایجاد شده بود نتونستم برش گردونم تا الان، خواستم برای چهلم متنی بنویسم، هیچ واژه ای روی زبونم جاری نمیشد از حجم غم و اندوهی که این ملت رو درخود غرق کرده
без подписи
فکر کردم ارتقایافتهها از من چی میخواستن؟ آیا به خاطر تواناییهام بود؟ به حرفاش بعد از اینکه دردشو گرفتم فکر کردم. اون یه چیزی میدونست. یه چیزی که باید بهم میگفت. اینجا امن نبودم، و قطعا بین ارتقایافتهها هم امن نبودم. اگه میتونستم فرار کنم، چطور میتونستم برگردم پیششون با دونستن چیزایی که الان میدونم؟ چطور میتونستم بمونم و بذارم منو ببره به آتلانتیا وقتی من نمایندهی یه پادشاهی بودم که تعداد بیشماری از مردمشون رو قتل عام کرده بودن و شاهزادهشون رو به بردگی گرفته بودن تا ازش برای ساختن خونآشامهای بیشتری استفاده کنن؟ چطور میتونستم باهاش بمونم؟ مهم نبود چه حسی بهش داشتم، هیچوقت نمیتونستم بهش اعتماد کنم، و حسی که بهش داشتم هم چیزی بود که دیگه نمیتونستم وانمود کنم وجود نداره. عاشقش بودم. من عاشقش شده بودم. و حتی اگه یه شانس کوچیکی هم بود که بتونم از این واقعیت بگذرم که اون با قصد گرفتن و استفاده از من به عنوان یه ابزار چونهزنی به ماسادونیا اومده بود، هیچوقت نمیتونستم از خونی که به خاطر اون ریخته شده بود بگذرم. هیچوقت نمیتونستم فراموش کنم که رایلن و ویکتر، لورن و دافینا، و خیلیهای دیگه مرده بودن، یا به دست اون، یا به دستور اون، یا به خاطر چیزی که اون نمایندهش بود. هیچوقت نمیتونستم به حرفهایی که در مورد ما میزد اعتماد کنم. اصلا اون در مورد ما چی گفته بود؟ اون منو به این باور رسونده بود که به من حسی داره. که من چیزی جز کسی نیستم که باید به عنوان هاک ازش محافظت کنه، و به عنوان شاهزادهی آتلانتیا ازش برای اهداف خودش استفاده کنه. اون از همون اول مجذوب شده بود چون من کسی نبودم که انتظار داشت، که ظاهرا یه حامی فاسد و لوس از سمت ارتقایافتهها بود. اون مهربون و علاقهمند بود چون نیاز داشت همه چیز رو در مورد من کشف کنه، و شاید چون جذب من شده بود. اما این واقعا چه معنیای میداد؟ اتفاقی که توی جنگل افتاد شاید ثابت میکرد که اون جذب من شده، و اون یه نمایش نبود، اما هوس.. عشق نیست، وفاداری نیست، و ماندگار نیست.
تنها چیزی که برای در امان موندن ازش حاضر بودن هر کاری بکنن و هر چیزی رو باور بکنن. اون ادعا کرده بود که خاندان سلطنتی از کریونها برای کنترل مردم استفاده میکنن و اگه این درست بود، کارساز هم بود. اونا فرزندان خودشون رو قربانی میکردن تا این جانوران رو دور نگه دارن. حتماً درست بود. بدتر از اون، افراد دیگهای هم باید در این کار دست داشته باشن. کشیشها و کاهنهها. دوستان نزدیک دربار که به ارتقا پیدا نکرده بودن. پدر و مادرم؟ خدایان، دیگه نمیتونستم به خودم دروغ بگم. اتفاقی که برای اون افتاده بود، به اندازه کافی دلیل موجهی بود. خون اون منو شفا داده بود، نه اینکه تغییرم بده. بوسههاش هرگز منو نفرین نکرده بودن. و تا به حال، گازش هم همینطور. ارتقا یافتهها خونآشام بودن...اونا نفرینی بودن که این سرزمین رو به ستوه آورده بود. اونا از ترس برای کنترل مردم استفاده میکردن و شرارتی بودن که در دید همگان پنهان شده بودن. و از کسایی تغذیه میکردن که به خدایان قسم خورده بودن از اونا محافظت کنن. و برادرم حالا یکی از اونا شده بود. زانوهام رو به سینهام چسبوندم، دستهام رو دور پاهام حلقه کردم. چشمام رو در برابر سوزش اشک بستم، گونهام رو روی زانم گذاشتم. اون نمیتونست مثل دوک باشه. دوشس خیلی بد نبود. ملکه هم همینطور، اما... اما اگه اونا از کودکان تغذیه میکردن، تقریباً خون مردم بیگناه رو میمکیدن و کریونها رو خلق میکردن، اونا هم هیچ فرقی با دوک نداشتن. لبهامم رو به هم فشار دادم و جلوی اشکهایی رو که میخواستن سرازیر بشن گرفتم. امروز به اندازه کافی گریه کرده بودم، اما ایان… خدایان، ایان نمیتونست مثل اونا باشه. اون مهربون و ملایم بود. فقط نمیتونستم باور کنم که اون چنین کارهایی انجام بده. نمیتونستم. و بعد من بودم. اگه همهی اینا دروغ بود، پس هرگز به خدایان داده نمیشدم. اونا چه برنامهای برای من داشتن؟ چرا منو برگزیده کردن و همهی اینا رو به هم پیوند دادن؟
به سطح آب اومدم، نفس نفس میزدم. حالا باید با اون چیکار میکردم؟ با همه چی؟ یه خندهی خفه و خش دار ازم در رفت. نمیدونستم اصلا از کجا شروع کنم به سر درآوردن از این گندی که بالا اومده. تازه فهمیده بودم که پادشاهی آتلانتیا هنوز وجود داره و این انگار کمترین چیز دیوونه کنندهای بود که کشف کرده بودم. خدایان، هنوزم نمیفهمم چطور از فهمیدن اینکه اون واقعا کیه و چاقو زدن توی قلبش، رسیدم به اینکه با میل خودم تو بغلش بیفتم. چشمام رو محکم بستم و دستام رو روی صورتم کشیدم. نمیتونستم گاز گرفتنش رو مقصر بدونم، با اینکه یه جور اثر تحریک کننده داشت، درست مثل خونش. و کی فکرشو میکرد که این حس خوبی داشته باشه؟ ولی لعنتی، داشت... لرزیدم وقتی یه حس پیچشی تو دلم شروع شد. این آخرین چیزی بود که الان باید بهش فکر میکردم اگه میخواستم امیدی برای فهمیدن اینکه باید چیکار کنم داشته باشم. و باید یه جور نقشه ای میکشیدم.به سرعت سریع. چون با اینکه به نظر نمیومد از تلاش من برای کشتنش ناراحت باشه، من اینجا امن نبودم. هیچ جا با مردمش امن نبودم. اونا از من متنفر بودن، و اگه نصف حرفای اون و کایرن درباره ارتقایافتهها و کارایی که کردن درست بود، نمیتونستم سرزنششون کنم. با اینکه من هیچ کاری باهاشون نکرده بودم، این چیزی بود که من نماینده اش بودم. با این حال، خیلی سخت بود باور کنم که آتلانتیایی ها طرف بی گناه بودن و صعود کرده ها اون حکومت ظالم و خشنی بودن که یه جوری تونسته بودن کل پادشاهی رو از حقیقت دور کنن. ولی... ولی من هیچوقت هیچ کدوم از پسرها و دخترهای سوم و چهارمی که تو مراسم قربانی به خدایان داده میشدن رو ندیده بودم. هیچوقت نفهمیدم چطور کسایی مثل دوک ترمن و لرد مازین از خدایان برکت گرفتن. حتی یه بار هم ندیده بودم که یه ارتقایافته یه انگشتشو برای جنگیدن با کریونها بلند کنه، تنها چیزی که برای مردم سولیس از خود مرگ هم ترسناکتر بود.
پرسیدم: «چون...چون آتلانتیا اونور اسکاتوسه؟» گفت: «خودت چی فکر میکنی؟» فکر میکردم حرف زدن با کایرن یه جور تمرین صبر و انرژی بود، دو چیزی که من کم داشتم. پرسید: «میخوای خودتو بشوری؟» میخواستم. پوستم نه تنها کثیف بود، بلکه سرد هم شده بود و هنوز پیراهن خونی اون روی تنم بود. ولی دلم هم میخواست اذیت کنم، چون از همه چی گیج شده بودم و همونطور که خودش گفته بود، خسته بودم. گفتم: «اگه نخوام چی؟» جواب داد: «انتخاب خودته. ولی بوی کستیل رو میدی.» با شنیدن اسمش، اسم واقعیش، یهو جا خوردم. گفتم: «من پیراهن اون رو پوشیدم.» گفت: «منظورم اون جور بویی نیست.» یه دقیقه طول کشید تا بفهمم منظورش چیه. وقتی فهمیدم، دهنم باز موند. گفتم: «تو میتونی بو کنی...؟» لبخند کایرن فقط میتونست گرگی توصیف بشه. گفتم: «من میرم حموم.» خندید. با عصبانیت گفتم: «خفه شو.» لباسهای جدید رو برداشتم و با عجله رفتم تو حموم. در رو پشت سرم بستم، وقتی دیدم قفل نداره، حرصم گرفت. زیر لب فحش دادم، دور و بر رو نگاه کردم و چند تا قلاب رو دیوار پیدا کردم. تونیک و شلوار رو اونجا آویزون کردم. سریع لباسامو درآوردم و رفتم تو وان، وقتی تو آب معطر اسطوخودوس فرو رفتم، درد خفیفی رو توی یه جای خیلی خصوصی نادیده گرفتم. به خودم اجازه ندادم به چیزی فکر کنم، شروع کردم به شستن خون خودم و...و خون اون. وقتی از صابون برای شستن موهام استفاده کردم، معدهم به هم پیچید. وقتی کف از پشت گردنم سرازیر شد، زیر آب رفتم و خودم رو نگه داشتم. اونقدر موندم تا ریهها و گلوم سوختن و لکههای سفیدی پشت چشمهای بستهم جرقه زد. فقط اون موقع بود که اومدم بیرون.
سوالایی که توی راه برگشت پرسیدم. مثلا، آیا آتلانتیا هنوز یه جای واقعی بود؟ چون تا جایی که من میدونستم، تقریبا توی جنگ با خاک یکسان شده بود. البته، همه چیزهایی که فکر میکردم میدونم داشت اشتباه از آب درمیاومد. دستمو رو گونهم کشیدم و یه نگاه به کیران انداختم. "آتلانتیا هنوز وجود داره؟" اگه سوال بی ربط من غافلگیرش کرد، نشون نداد. "چرا نباید وجود داشته باشه؟" "به من گفته بودن که سرزمین های بایر..." "قبلا آتلانتیا بودن؟" حرفمو قطع کرد. "اونا قبلا یه پایگاه بودن، ولی اون زمین هیچوقت کل پادشاهی نبود." "پس، آتلانتیا هنوز وجود داره؟" "تا حالا از کوه های اسکاتوس رد شدی؟" گوشه های لبم پایین اومدن. "تو همیشه سوال رو با سوال جواب میدی؟" "من این کارو میکنم؟" یه نگاه بی حوصله بهش انداختم. یه لبخند محو ظاهر شد و بعد محو شد. "هیچکس از کوه های اسکاتوس رد نشده،" بهش گفتم. "فقط کوه های بیشتری هست." "کوه هایی که اونقدر کشیده و پهناورن که قله هاشون تو عمیق ترین مه گم شدن؟ این قسمت درسته، ولی کوه ها تا ابد ادامه ندارن، پنلافه، و مه اونجا ممکنه کریون نداشته باشه، ولی طبیعی هم نیست." گفت و یه لرزه روی شونههام رقصید. "مه یه حفاظه." "چطوری؟" "اونقدر غلیظه که هیچی نمیبینی. فکر میکنی همه چیزو میبینی." یه نور عجیب تو چشمای آبی کمرنگش پر شد. "مهای که کوه های اسکاتوس رو پوشونده اونجاست که هرکی جرات کنه ازش رد بشه بخواد برگرده." "و اونایی که برنمیگردن؟" "اونا رد نمیشن."
#chapter40 منو بردن همون اتاقی که اونجا بهم خون داده بود و بعد من بهش چاقو زده بودم. به خودش. به لکه نمناک روی کف چوبی خیره شدم، جایی که خون رو پاک کرده بودن. خودش. نباید دیگه اینجوری صداش کنم. اون اسم داشت. یه اسم واقعی. شاید هیچوقت نتونم اونجوری که خودش میخواست صداش کنم، ولی باید دیگه جوری بهش فکر نکنم که یا هاوک باشه یا بی اسم. اسمش کستیل بود. کاس. اینجا جایی بود که جونمو نجات داد و همون اتاقی بود که بعدش من سعی کردم جونشو بگیرم. اون موفق شد. من شکست خوردم. نگاهم چرخید به کیران که کنار در وایساده بود و جوری نگاهم میکرد که انگار منتظره بدوم سمت پنجره و خودمو بندازم بیرون. یه ابروشو انداخت بالا و من نگاهمو دزدیدم. اون رفته بود خدا میدونه چیکار بکنه، کیران رو گذاشته بود برای نگهبانی. خب، میدونستم یه کاری کرده. بعد از اینکه رفت، یه دوجین خدمتکار وان حموم رو با آب داغ پر کردن و یکی دیگه یه شلوار مشکی و یه تونیک تازه گذاشت روی تخت. یه بخش از وجودم تعجب کرد که منو برگردونده اینجا، نه سلول. مطمئن نبودم این یعنی چی یا اصلا باید مهم باشه که یه معنی داره یا نه. افکارم هنوز درگیر همه چی بود، هیچی نمیدونستم فعلا، و اونم به هیچکدوم از سوالام جواب نداده بود.
دستشو گذاشت روی دستم، وقتی نگاش کردم دیدم دیگه اون خطهای اخم دور دهنش نیستن. چشمهاش پر از تعجب بودن. گفت: "باید همون موقع میفهمیدم." دستای خونیمون رو برد نزدیک دهنش و یه بوسه زد روی بند انگشتام. پرسیدم: "چی رو؟" سعی کردم به این فکر نکنم که چه جوری این کارش دلم رو برد. "باید میفهمیدم چرا اینقدر تورو میخواستن که انتخابت کردن." من درست نفهمیدم چی میگه، ولی احتمالاً واسه مغز قاطیپاتی خودم بود. "بیا." دستمو کشید و شروع کرد به راه رفتن. پرسیدم: "کجا میریم؟" گفت: "الان؟ برمیگردیم داخل که خودمون رو تمیز کنیم و..." یهو دید شلوارمو با دستم گرفتم که نیفته، یه آه کشید. قبل اینکه بفهمم چی کار میخواد بکنه، بغلم کرد و چسبوند به سینهش، انگار که اندازهی یه گربه هم وزن نداشته باشم. ادامه داد: "و انگار باید یه شلوار جدید هم پیدا کنیم." گفتم: "اون تنها شلوارم بود." "من برات یه دونه دیگه میگیرم." راه افتاد. ادامه داد: "مطمئنم یه بچه این دور و برا هست که حاضره واسه چند سکه از شلوارش بگذره." ابروهام پریدن بالا. دهنش آروم بود و یه لبخند کوچولو روش نشسته بود. پرسیدم: "بعدش چی؟" "من تورو میبرم خونه." دلم واسه صدمین بار توی اون روز وایساد. "خونه؟" انتظار نداشتم اینو بگه. ادامه دادم: "منو برمیگردونی ماسادونیا؟ یا کارسودونیا؟" "هیچکدوم." نگاشو انداخت پایین، چشمهاش پر از راز بود. بعد یه لبخند گنده زد که نفسم بند اومد. واقعاً روی دو تا لپش چال داشت و فهمیدم چرا قبلاً فقط پوزخند میزد. دو تا نقطهی خوشگل رو لپهاش دیدم. گفت: "من تورو میبرم آتلانتیا″
به پیرهن نگاه کردم، یه پارگی دندونهدار جلوش بود. اندازه سینهم نبود، بیشتر رو شکمم میاومد. نگام رفت سمت سینهی لختش. یه زخم اونجا بود، پوستش صورتی شده بود و دورش پاره بود. معدهم پیچ خورد، سرمو تکون دادم. پرسیدم: "این خوب میشه؟" جواب داد: "چند ساعت دیگه خوب میشه. شاید حتی زودتر." زیر لب گفتم: "خون آتلانتی." و آب دهنمو قورت دادم. توضیح داد: "بدنم سریع شروع میکنه به ترمیم هر نوع زخم کشندهای. و من ازت تغذیه کردم. اون کمک میکنه." من تغذیه کردم. دستم رفت روی گلوم، روی اون دو تا زخم کوچولو که انگار داشتن خوب میشدن. یه حس لذت خفیف تو وجودم پیچید. دستمو کشیدم. پرسیدم: "واسه من اتفاقی میافته... بهخاطر غذا دادن به تو؟" "نه، پاپی. من اونقدر مصرف نکردم، و تو هم قبلاً از خون من خوردی. احتمالاً یه کم خسته میشی بعداً، همین." برگشتم و به زخمش زل زدم. "درد داره؟" زیر لب گفت: "به زور میشه گفت." باور نکردم. کف دستمو گذاشتم روی سینهش، چند سانت دورتر از زخم، خواستم از هدیهم کمک بگیرم. حس کردم داره درد میکشه، پس حسامو باز کردم. خیلی ساکت شد. اون غم و اندوهی که همیشه تو وجودش حس میکردم، شدیدتر و قویتر از قبل بود، هرچند یه جورایی کنترلش کرده بود. دیگه روم تاثیر نمیذاشت، ولی یه نوع درد دیگه هم بود. گرم بود. درد جسمی. زخم شاید خوب میشد، ولی درد داشت، و کم هم نبود. بدون اینکه فکر کنم، هر کاری از دستم برمیاومد انجام دادم. هر دو تا درد رو ازش کشیدم بیرون و این بار به سواحل دریای استرود فکر نکردم. به این فکر کردم که وقتی تو وجودم بود و تکون میخورد چه حسی داشتم. و همهی اینا فقط گیجترم کرد.
گفت: "وقتی برای اولین بار همدیگه رو دیدیم، یه جورایی... نمیدونم. انگار یه نیرویی منو سمت تو میکشید. همون موقع میتونستم ببرمت، پاپی. میتونستم جلوی خیلی چیزا رو بگیرم، ولی... خیلی چیزا رو هم از دست دادم. هر دفعه نزدیکت بودم، حس میکردم تو رو میشناسم. فکر کنم میدونم چرا اینطوری بود." انگار داشت پاسخی پیدا میکرد که چرا چاقو زدم توی قلبش و بعدش اون لباسامونو پاره کرد. باز توی اون هوای سرد سرمو تکون دادم و لرزیدم. این کشش و جذب شدن هیچکدوم از اینارو توجیه نمیکنه. گفت: "سردته." یه دور آروم رو پاهاش چرخید و شلوارشو با همون یه دکمهای که مونده بود بست، بعد دستشو دراز کرد سمتم. گفت: "باید از توی این هوا بریم بیرون." آره، باید میرفتیم. خب، من باید میرفتم. اون که احتمالاً نیازی نداشت، با توجه به اینکه چند دقیقه بعد از چاقو خوردن به سینهش عین خیالش نبود. دستمو گذاشتم تو دستش و یه چیزی گفتم که حس کردم باید بهش یادآوری بشه: "من سعی کردم بکشمت." "میدونم." یه پامو بلند کرد تا شلوارمو بپوشم. "واقعاً نمیتونم سرزنشت کنم." زل زدم بهش، با تعجب، در حالی که اون خم شد و شلوارمو کشید بالا و بلند شد. گفتم: "تو... منو سرزنش نمیکنی؟" "نه. من بهت دروغ گفتم. بهت خیانت کردم و توی مرگ کسایی که دوستشون داشتی نقش داشتم." ادامه داد: "تعجب میکنم اولین بارت بود که امتحانش کردی." همچنان داشتم نگاهش میکردم. "و شک دارم آخرین بارت باشه." یه گوشه لبش یه کم اومد پایین وقتی میخواست شلوارشو سفت کنه ولی فهمید دکمهها یه جایی روی زمین برفی ولو شدن. زیر لب گفت: "لعنتی." و دستشو دراز کرد سمت پیرهنم. درست از وسط پاره شده بود. دو طرفشو گرفت و آورد نزدیک هم، انگار که اینجوری درست میشه. دوباره فحش داد و بیخیال شد. دستشو برد بالا و پیرهن دیگهشو از سرش درآورد. "بیا." همونجا وایساده بودم و فکر میکردم نکنه دارم از کمبود خون یا حس بعد از ارگاسم رنج میبرم. شاید یه ترکیبی از هر دو، چون باورم نمیشد. گفتم: "تو... عصبانی نیستی؟" یه ابروشو انداخت بالا. تکرار کردم: "هنوز از دستم عصبانی نیستی؟" لازم نبود زیاد فکر کنم. "آره. هنوز عصبانیم. هنوز از اینکه چاقو زدی تو سینهم عصبانیم." اومد سمتم. "دستاتو بیار بالا." دستامو بردم بالا. "راستی، درست زدی وسط قلبم. خوب جاشو پیدا کردی." پیرهنشو کشید روی سرم و فرستادش پایین رو بازوهام. ادامه داد: "واسه همین هم یه دقیقه طول کشید تا بهت برسم." گفتم: "بیشتر از یه دقیقه طول کشید." صدام خفه شد وقتی سرم یه لحظه توی پیرهن گیر کرد. خندید و گفت: "باشه، چند دقیقه طول کشید." و آستین دیگهشو کشید پایین.
با هر تکون باسنم، اون نقطه لمس میشد و یه موج لذت توی وجودم راه میافتاد. نفهمیدم چی شد که تندتر از قبل روش بالا پایین میرفتم، میدونستم داره نگام میکنه، چشمام بسته بود و سرم افتاده بود عقب. میدونستم چشماش به سینههام و جایی که بدنامون به هم وصل شده بود خیره شده. لرزش تموم شد و من یه آه کشیدم، بدنم داشت از لذت و شادی میلرزید. بعد اون حرکت کرد و منو زیر خودش چرخوند و باسنشو چسبوند به رونم. لباشو گذاشت روی لبهام، بدنشو چسبوند به بدنم و محکم توی وجودم کوبید، تا جایی که انگار لذتش دوباره رسیده به اوج. شدت وحشیانهی تکونهاش نشون میداد دیگه کنترلی روی خودش نداره. بدن گندهش روی بدنم تکون میخورد و توی وجودم حرکت میکرد، تا اینکه یه دفعه خودشو محکم تو من فشار داد، نالهش تو بوسههامون گم شد و بدنش لرزید. نمیدونم چقدر اون وسط توی برف ولو شده بودیم. اونقدر که دیگه قلب و نفسمون آروم شد، دستای من هنوز محکم رو شونههاش بود و پیشونیش چسبیده بود به پیشونیم. بعد از یه مدت، حس کردم انگشت شستش داره روی کمرم بالا پایین میره. گرمای اون شهوت سرد شد و جاشو گیجی گرفت. پشیمونی؟ نه. خجالت؟ نه. فقط... گیجی. با یه صدای گرفته زیر لب گفتم: "من... من نمیفهمم." یه کم خودشو کشید بالا. "چی رو نمیفهمی؟" "همهچیو. مثلاً چطور شد که اینجوری شد؟" وقتی داشت آروم میشد، یه کم به خودم لرزیدم. بلند شد و نشست، ابروهاش گره خورده بودن. پرسید: "حالت خوبه؟" "آره... آره." چشمامو بستم، اون چند لحظه همونجوری نگام میکرد. پرسید: "مطمئنی؟" سرم رو تکون دادم. "بهم نگاه کن و بگو که آسیب ندیدی." چشمهامو باز کردم و نگاش کردم. روی یکی از آرنجهاش تکیه داده بود، انگار که اصلاً نفهمیده بود داره برف میاد. "من خوبم." "تو یه جوری شدی. دیدمت." باورم نمیشد سرمو تکون دادم. حسابی گیج بودم و نمیتونستم تمرکز کنم، واسه همین حتی نمیتونستم... تقلب کنم. "این همون چیزیه که نمیفهمم. مگه اینکه این دو روز فقط توهم بوده باشه." "نه پاپی. توهم نبود." نگاهش روی صورتم میچرخید، برف رو از بالای مژههام پاک کرد. "آرزو میکنی که این اتفاق، همینجا، نمیافتاد؟" میتونستم دروغ بگم، ولی نگفتم. گفتم: "نه... تو چی؟" "نه پاپی. حتی از اینکه فکر میکنی باید اینو بپرسی متنفرم." نگاهشو ازم گرفت، فکش منقبض شد.
″حتی اگه هیچی جز اینکه نفهمی داری چه غلطی میکنی نخوای. دلم میخواد بشنوم اسم واقعیمو میگی." زیر لب گفتم: "تو یه حرومزادهای." یه لبخند کج زد و گفت: "آره، بعضیا اینجوری صدام میکنن. ولی این اسم اصلیم نیست که من منتظرم بشنومش، شاهزاده خانم." میخواستم بزنم زیرش. خدایان، تا حالا این کارو کرده بودم؟ پرسید: "چقدر میخوای اینو، پاپی؟" "خیلی بدجور میخوامش." چنگ انداختم توی موهاش وقتی سرشو آورد پایین. یه لحظه برق تعجب رو توی چشمهاش دیدم. "اعلیحضرت." دهنش باز مونده بود، ولی من پاهامو بردم بالا و دور باسنش حلقه کردم. از تعجب اون و خشم خودم استفاده کردم و چپهش کردم روی زمین و نشستم روش. در حقیقت میخواستم همونجا ولش کنم، ولی فکرش رو نمیکردم وقتی میشینم روش، انقدر عمیق بره توی وجودم... بدنم به شکلی تکوندهنده با بدنش یکی شد. یه جیغ از سر لذت کشیدم و دستامو گذاشتم روی سینهش. خدایا، خیلی عمیق بود. تند تند نفسنفس میزدم، زیر لب گفتم: "آه." سینهی اون هم مثل نفسهای خودم بالا و پایین میرفت. گفت: "میدونی چیه؟" "چیه؟" چشمهاشو نیمهباز کرد و گفت: "نیازی نیست اسممو بگی. فقط یه بار دیگه این کار رو بکن، ولی اگه تکون نخوری ممکنه منو بکشی." خندهم گرفت. گفتم: "من... نمیدونم باید چیکار کنم." با اینکه یه نیاز شدیدی توی چشماش بود، صورتش مهربون شد و آروم گفت: "فقط تکون بخور." دستاش رفت سمت باسنم. یه کم بلندم کرد و دوباره کوبوند پایین. یه صدای بم ازش دراومد. گفت: "اینجوری. هر جوری تکون بخوری درسته. خدایان، چطور هنوز اینو یاد نگرفتی؟" مطمئن نبودم منظورش چی بود، ولی حرکتشو تقلید کردم و بالا پایین رفتم، در حالی که همزمان برف روی پیرهنش مینشست. کف دستام سر خورد و منو خم کرد جلو. یه نقطهای ته وجودم لمس شد و یه لذت خیلی شدید تو کل بدنم پیچید. نفسنفس زدم و گفتم: "اینجوری؟" دستاش روی باسنم محکم شدن. "دقیقاً همینجوری."
با حرکتهاش یه لرز عجیبی از ستون فقراتم رد شد. میخواست دوباره گازم بگیره؟ برعکس ترس، یه گرما تو بدنم پیچید. درد گازش کم بود و بعدش... شونههاشو فشار دادم. انقدر تو اون حس غرق شده بودم که حتی نمیتونستم فکر کنم شاید نمیخوامش و دیگه خیلی دیر بود که به عواقبش فکر کنم. زبونشو روی پوستم حس کردم، روی همون علامتی که گذاشته بود میچرخوند و لیس میزد. بعد سرشو بلند کرد. یه لحظه مکث کرد تا چشماشو ببینم، قبل از اینکه پلکاش بیان پایین، مردمکاشو دیدم که تنگ شده بودن، و بعد دوباره لباش رو لبام بودن. و بعد دوباره شروع کرد به حرکت. انگشتاش که با سینهم بازی میکردن، پایین تنهش عقب میرفت و بعد با شدت توی وجودم کوبیده میشد. حالا آرومتر حرکت میکرد، انقدر آروم که حس میکردم به زور داره تکون میخوره. زیرش لرزیدم و دستمو فرو کردم تو موهای خیس و برفیش. لرزشم ادامه داشت، تا جایی که دیگه نتونستم اون حرکتهای آروم و حسابشدهشو تحمل کنم. پایین تنهش آروم آروم تکون میخورد. باسنمو بلند کردم و خواستم تشویقش کنم تندتر بره، عمیقتر، ولی جلوی خودشو گرفت تا اینکه یه ناله کردم و موهاشو کشیدم. سرشو که بلند کرد، یه پوزخند زد. "میدونم چی میخوای ولی..." قلبم تند تند میزد، زیر سنگینی بدنش تکون خوردم و گفتم: "ولی چی؟" "میخوام اسممو بگی." "چی؟" پایین تنهش با یه حالت دیوونهوار آروم آروم دایره میزد. "ازت میخوام اسم واقعیِ منو صدا کنی." لبام با یه نفس سریع باز شدن. یه بار دیگه ساکت شد و چشماش برق زد. "همین چیزیه که من میخوام." همین چیزیه که میخواد؟ چیزی که میخواد خیلی زیاده. انگشت شستشو رو سینهم میکشید و گفت: "این یه اعترافه. اینکه تو اعتراف کنی کاملاً میدونی کی تو وجودته و کیو اینقدر میخوای، حتی اگه میدونی نباید بخواییش."
نمیدونم چند ثانیه طول کشید یا از همون لحظه که لباشو گذاشت رو لبام منم شروع کردم به بوسیدنش. فقط یه چیزو میدونستم: بدجوری هوسشو کرده بودم، حالا درست یا غلطش مهم نبود. واسه همین وقتی هولم داد رو زمین، هیچ مقاومتی نکردم. تضاد برف سرد زیر کمرم و گرمای تنش که چسبیده بود بهم، نفسمو گرفت. فکر نکنم صدامو شنید، چون حسابی تو بوسه غرق شده بود. همون موقع بود که فهمیدم قبلاً چقدر جلوی خودشو گرفته بوده که منو نبوسه. دیگه قایم نمیکرد که کیه. دستشو از روی کمرم میکشید تا باسنم و خودش را روی من می کشید. هم تکون میخوردیم و هم نفس نفس میزدیم. دندوناش لب پایینمو گاز گرفتن. یه گاز کوچولو گرفت. با مزهی آهن خون دوباره لرزیدم و یه آه کشیدم. بوسه رو که قطع کرد، یه کم بلند شد و نگاهم کرد. "بهم بگو که اینو میخوای." هنوز پایین تنهش روی رونهام تکون میخورد. "بهم بگو بیشتر میخوای." هنوز نفهمیده بودم داریم چه غلطی میکنیم، یا اصلاً این بشر کیه که زیر لب زمزمه کردم: "بیشتر..." با یه صدای خشن گفت: "لعنتی، ممنون." بعد دستشو دراز کرد بینمون و انگشتش رفت روی لبهی شلوارم. انقدر کشیدش که باسنم از زمین بلند شد. دکمهها باز شدن و پرت شدن توی برف. زیر لب گفتم: "خدای من." داشت شلوارمو میکشید پایین تا اینکه یه پام آزاد شد. یه خندهی کوتاه و بدجنس زد و شلوارم گیر کرد به زانوی دیگهم. گفت: "میدونی که این پیراهن دیگه درست بشو نیست، درسته؟" پرسیدم: "چی؟" صدای پاره شدن پارچه تنها جوابی بود که گرفتم. سینههام که لخت شدن، چونهم رو انداختم پایین. اونم به من زل زده بود. دستش رفت سمت شلوار خودش و چشمهاش رگههای خشکشدهی خون روی شکمم رو دنبال کردن و رسیدن به نوک سینههام. زیر لب گفت: "میخورمشون. لعنتی، همهشونو میخورم." فکر نکنم راجع به زخمای قدیمی حرف زده باشه. بعد از اون دیگه به هیچی فکر نمیکردم. روم نشسته بود، بین پاهام، منو میبوسید و بعد همهچی... دور سرم تاب میخورد. این بار خبری از لمس آروم و نوازش و بوسههای طولانی نبود. یه کم ناراحت شدم، ولی زود ناراحتی جاشو داد به یه لذت دردناک و تپنده داد. انگار هیچ جای بدنم یا ذهنم یا بینمون چیزی جز همون حس وجود نداشت. فقط من بودم و اون، مزهی خون من و اون روی لبامون بود و من اصلاً این شهوتو نمیفهمیدم. دور و برمون، برف سنگینتر از لای درختا میبارید و پشت اون و موهای منو خیس میکرد، در حالی که ما همدیگه رو چنگ میزدیم. تا مدتی فقط صدای بوسههای خیس، کوبیده شدن بدنها و نالههامون میاومد. یه بوسهی طولانی و حسابی بهم داد، بعد لباشو از لبم جدا کرد و رفت سمت چونهم و بعد پایینتر، لباش و دندونهای تیزش روی گلوم سر خوردن.
سوختگی تمام بدنم رو فرا گرفت و شدتش من رو متعجب کرد. نمیتونستم حرکت کنم. نمیتونستم از درد فریاد بزنم. بازوش در اطراف کمرم، درحالی که دندون هاش رو سخت درونم فرو کرده بود مثل یه سیم آهنی من رو گرفته بود. لرزیدم، چشمام باز شد و دستش رو گرفتم. ناخون هام درون پوستش فرو رفتن. کشش عمیق و شگفت انگیز در گلوم وقتی خونم آزادانه از من به درون اون می ریخت، کل سیستم بدنم رو به هم ریخت. فریادی از درد کشیدم... و بعد، در عرض چند ثانیه از زمانی که نیش هاش رو در من فرو کرد، همه چیز تغییر کرد. درد شدید به چیز دیگهای تبدیل شد. درد تازه ای در درونم فوران کرد و خونم رو داغ کرد، تا جایی که احساس کردم همهی بدنم پر از گدازهی مذاب شده. درحالی که گرما سینهام، شکمم، و فضای بین پاهام رو پر کرده بود، چشمهای گشاد شده ام دیده نمیشدن. دهانش یه بار دیگه گلوم رو فشار داد و این بار اون کشش مستقیما به سمت قلبم رفت. بدنم با سیلی از برانگیختگی تند تکون خورد. اون ناله ای کرد، بازوش دور من سفت شد، و من سختی اون رو پشتم احساس کردم. درحالی که میلرزیدم، بازوش رو گرفتم... بدون هیچ هشداری، دهانش رو از گردنم جدا کرد. رهام کرد و من نزدیک بود به جلو بیفتم. لرزان، درحالي که سردرگمی و اشتیاق هنوز درونم جرقه میزد، به سمتش برگشتم. چند قدمی من ایستاده و سینه اش با نفس های کوتاه و سریع بالا و پایین می رفت. چشماش گشاد شده بود. لبهاش آغشته از خون بود. دستم رو بلند کردم و به گردنم فشار دادم. مایع گرمی دستام رو خیس کرد. یه قدم عقب رفتم. گفت "باورم نمیشه." و زبونش رو روی لب پایینش کشید. درحالی که میلرزید، چشماش برای مدت کوتاهی بسته شده و صدایی بیرون داد که من رو به یاد گرگ ها می انداخت. مژههاش بالا رفتن و مردمک هاش انقدر گشاد شده بودن که فقط نوار نازکی از کهربا دیده میشد. "اما باید میدونستم." قبل از اینکه بفهمم منظورش چیه و یا بعدش چه اتفاقی قراره بیفته، اون روی من بود و انقدر سریع حرکت کرده بود که نتونستم ببینمش. یه دستش روی موهام فرو رفت، دهانش رو به دهانم زد، بازوی دیگهش دور کمرم سفت شد. من فقط بوسیده نمی شدم. بلعیده می شدم. طعم خونم رو روی لبش... روی زبانش چشیدم. من طعم اون رو چشیدم. دقیقا مطمئن نبودم که چه زمانی شروع کردم به بوسیدنش.
این انفجار غم و اندوه و ناباوری بود که منعکس کنندهی من بود و از حواسم که نبسته بودمشون عبور می کرد. برای اولین بار از زمانی که اون رو ملاقات کرده بودم، احساسات اون بر خودش و بنابراین من غلبه کردن. این هاکی نبود که من به سرعت عاشقش شده بودم و من رو دربرابرش بی حفاظ نگه میداشت. اون نگهبانی نبود که به زندگیش قسم خورده بود من رو در امان نگه داره، کسی که حالا مشتش رو در موهام پیچیده و سرم رو به عقب تکون می داد. این نفس گرم هاک نبود که گلوی من رو نوازش می کرد. مال اون بود. شاهزاده کستیل دنیر از اتلانتیا. "یه آتلانتایی رو برخلاف گرگ ها یا ارتقا یافته ها، نمیشه با چاقو زدن به قلبش کشت." غرید و سرم رو به عقب کشید. "اگه میخواستی من رو بکشی، باید سرم رو هدف قرار میدادی شاهزاده خانم. ولی از همه بدتر اینکه فراموش کردی." " چی رو؟" "این که واقعی بود." و بعد، اون دندونهاش رو توی گردنم فرو کرد. دو دندون نیشش درد آتشینی به درونم تزریق کردن و باعث شدن کل بدنم تکون بخوره.