tgindex
WebNegar
@MasoudNikkhahперсидский

You must be the change you wish to see in the world.- Mahatma Gandhi گام اول برای دگرگون کردن دنیا خود شما هستید.

Последний пост
7 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
21
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
165
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
289
21 постов
Вовлечённость
175,2%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 21
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
189
1/48двое суток
216
1/72трое суток
233

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 7 авг.214177

    رنگهای آسمان❤️ ‌

  • 3 авг.3341411

    ✍️در ستایش معمولی بودن شاید یکی از سمی‌ترین باورهای زمونه‌ی ما این باشه که همه باید «خاص» باشن. به ما یاد دادن که باید متفاوت‌تر، موفق‌تر، زیباتر، ثروتمندتر و اثرگذارتر از دیگران باشیم. انگار معمولی بودن نوعی شکسته. اما روان‌شناسی تصویری کاملاً متفاوت ارائه می‌دهد. بخش بزرگی از رنج انسان، نه از معمولی بودن، بلکه از نپذیرفتن معمولی بودن ناشی می‌شه. کسی که نمی‌تونه بپذیره همیشه بهترین نیست، همیشه دیده نمی‌شه، همیشه برنده نیست و همیشه مرکز توجه دیگران نیست، ناچار برای فرار از این واقعیت، به جبران‌های افراطی پناه می‌بره، از خودبزرگ‌بینی و کمال‌گرایی گرفته تا رقابت دائمی، نمایش‌گری، نیاز سیری‌ناپذیر به تأیید و حتی گاهی تحقیر دیگران. در مقابل، انسانی که معمولی بودنش رو پذیرفته، دیگه مجبور نیست هر روز چیزی رو به جهان ثابت کنه. اون می‌تونه اشتباه کنه، شکست بخوره، گاهی نادیده گرفته بشه و همچنان احساس ارزشمندی داشته باشه. بلوغ روانی، رسیدن به این آرامشه که ارزش انسان، وابسته به استثنایی بودن او نیست. وینیکات(Donald Winnicott)، روان‌کاو برجسته، معتقد بود سلامت روان بیش از آنکه به کامل بودن مربوط باشه، به «واقعی بودن» مربوطه. انسان سالم کسی نیست که همیشه بدرخشه، بلکه کسیه که بتونه بدون نقاب زندگی کنه. و به نظر، شاید بزرگ‌ترین آزادی این باشه که دیگه مجبور نباشیم خاص باشیم. @TheIranianPsy

  • چرا افراد با هوش و خودآگاهی بالا، معمولاً در انتخاب روابط خود سخت‌گیرتر عمل می‌کنند، بر حفظ آرامش روانی خود اصرار دارند و تنهایی را بر روابط سطحی ترجیح می‌دهند. @jonaidj3

  • без подписи

  • 1 июл.710213

    ✍️تصویری به منزله نماد یک نسل پدر و مادرم به‌عنوان مهاجرانی مراکشی به هلند آمدند و من همان‌جا به دنیا آمدم، گذرنامه هلندی دارم و به زبان هلندی روان‌تر از عربی صحبت می‌کنم، هجده سال نخست زندگی‌ام را در هلند گذراندم؛ کشوری که به من غذا داد، آموزش داد و مرا پرورش داد. مراکشی‌ها در بازسازی هلند سهم داشتند و در مقابل، هلند نیز برای آن‌ها جاده، مدرسه و فرصتی برای ساختن آینده‌ای بهتر فراهم کرد، ظاهرا این یک معامله منصفانه بود، اما ما هرگز به‌طور کامل در جامعه ادغام نشدیم و این فقط تقصیر یک طرف نبود؛ مسئولیتی بود که همه در آن سهم داشتند. ما زبان هلندی را یاد گرفتیم تا بتوانیم برای پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌هایمان ترجمه کنیم؛ کسانی که هرگز فرصت یادگیری آن را پیدا نکردند. در عین حال، غذاها، فرهنگ، مسجدها، کتاب‌ها و حس شوخ‌طبعی منحصربه‌فردمان را نیز با خود به همراه آوردیم، با هم خندیدیم، به هم نزدیک شدیم، در جشن‌های عروسی یکدیگر شرکت کردیم و از این ترکیب زیبا لذت بردیم. و با این حال هرگز واقعاً به یک جامعه واحد تبدیل نشدیم، سیاستمداران کاری کردند که همیشه ما را دسته‌بندی کنند و در قالب «دیگری» قرار دهند، آن‌ها نیاز داشتند که ما همچنان غریبه بمانیم، در حالی که ما تلاش می‌کردیم بخشی از جامعه باشیم و به این ترتیب دیواری نامرئی میان همسایه‌ها شکل گرفت. تا اینکه دیروز، تنها یک مسابقه فوتبال بود؛ مسابقه‌ای که دو تیم را روی یک زمین کنار هم قرار داد دو قاره. دو فرهنگ. اما حقیقت این است که این فقط دو مسابقه میان دو تیم نیست این دو تیم با تار و پود زندگی به هم گره خورده‌اند هلندی‌ها مراکشی‌ها را به‌خوبی می‌شناسند؛ از نزدیک. و مراکشی‌ها نیز هلندی‌ها را از نزدیک می‌شناسند هر تابستان مراکشی‌های ساکن مراکش از مراکشی‌هایی که از هلند به کشورشان بازمی‌گردند استقبال می‌کنند و کالاها و خدماتشان را به آن‌ها ارائه می‌دهند از سوی دیگر، هلندی‌ها هر روز در مدرسه، قصابی، خیابان و تمام جزئیات زندگی روزمره، در کنار مراکشی‌ها زندگی می‌کنند در تیم ملی مراکش، بازیکنان زیادی هستند که گذرنامه هلندی دارند.و در تیم ملی هلند نیز دوستان واقعی، همسایه‌ها و همکاران همان بازیکنان حضور دارند. فقط یک مسابقه ساده...اما در دل خود داستانی پیچیده را حمل می‌کند. وقتی به این تصویر نگاه می‌کنم، فوتبال نمی‌بینم سال‌های مدرسه را می‌بینم، غرور را می‌بینم، فاصله‌ای را می‌بینم که همچنان میان ما باقی مانده و همدلی چندانی نمی‌بینم. ردپایی از دلخوری و رنجش را می‌بینم و این، بخشی از زندگی ما در هلندِ زیبا بود. ما در کنار هم زندگی می‌کردیم... شاد... اما بی‌آنکه متوجه باشیم، از هم فاصله داشتیم. وقتی هجده‌ساله شدم، هلند را ترک کردم و به مراکش بازگشتم، سال‌ها این احساس را با خود حمل می‌کردم که همیشه ماجرا این بوده است: «من در برابر هلند.» اما امروز، می‌دانم چه سرمایه‌ای در اختیار دارم، من هر دو فرهنگ را از درون می‌شناسم و اکنون این من هستم که انتخاب می‌کنم...چه چیزهایی را با خود نگه دارم...و چه چیزهایی را پشت سر بگذارم. زیرا در هر فرهنگی، گنج‌هایی وجود دارد که ارزش حفظ کردن دارند و در هر فرهنگی نیز کاستی‌ها و ضعف‌هایی هست که نباید به آن‌ها چسبید و خرد واقعی، در تشخیص تفاوت میان این دو است. یکدیگر را دوست بداریم و با مهربانی با هم رفتار کنیم... @BDCalgary

  • قرآن کریم: «بایسته است که هر آدمی نگران آنچه باشد كه براى فردا از پيش مى‌فرستد»

  • ✍اسفار اربعه | وحید حلاج ➖اول: 🔻بچه بودیم، هر هفته جلسه قرآن می‌رفتیم، و محرم‌ها همان هیئت همیشگی و عزاداری سنتی. جهان برایم خیلی ساده بود، همه‌چیز حل شده بود، اسلام برای همه سوالات پاسخ داشت. نوجوان که شدم قلقلک‌ها هم شروع شد. یادم است دبیرستانی که بودم خیلی وقت‌ها می‌رفتم کتابخانه پارک‌شهر و لابلای قفسه‌ها می‌گشتم و کتاب به امانت می‌‌گرفتم. «تلخ و شیرین» جمالزاده را امانت گرفتم و داستان درویش مومیایی را خواندم. 🔻جمالزاده در این داستان حکایت درویشی ایرانی در ژنو را نقل می‌کند که از سوالات بی‌پاسخ الهیاتی و فلسفی به ادبار افتاده بود، خواب و خوراک نداشت و چون پوستی بر استخوان مانده بود. داستان همچون تیری صاف نشست بر روی باورهای تثبیت‌شده مذهبی من؛ ذهنم را کاملا درگیر کرد. پناه به استاد قرآنم بردم و او گفت «عدل الهی» مطهری را بخوان. کتاب مطهری را خریدم، بخش‌هایی را خواندم و بیشترش را نخواندم، اما خیالم راحت شد که برای آن سوالات جوابی وجود دارد؛ و شبهه‌ها بی‌پاسخ نمانده است. ➖دوم: 🔻بزرگتر شدیم، دانشگاه رفتیم، کتاب‌های مختلف خواندیم، دایره ارتباطاتمان بزرگتر شد و فهمیدیم کسان دیگری هم هستند که جور دیگری فکر می‌کنند و باورهای دیگری دارند. 🔻سال ۸۶ بود که کتاب «سنت و سکولاریسم» را خواندم، اولین کتاب در «روشنفکر دینی»؛ قبلترش هم در روزنامه‌ها و مجلات چیزهایی خوانده بودم و روشنفکران برایم ناآشنا نبودند. با انس با آرای روشنفکران دینی آن سبوی باورهای ارتدوکس در حال شکستن بود و پیمانه آرامش روان در حال ریختن. دیگر به جای هیئت و سینه‌زنی، حسینیه ارشاد می‌رفتیم. روشنفکر شده بودیم، مصطفی ملکیان و مجتهد شبستری گوش می‌دادیم و از شعرهای مصطفی بادکوبه‌ای لذت می‌بردیم. به گمانمان دین سنتی هزار سوراخ داشت و به جای شور حسینی باید شعور حسینی را دنبال کرد. 🔻از شعور حسینی تا شعور انسانی فاصله زیادی نبود؛  قرار بود جرئت اندیشیدن داشته باشیم، حقیقتْ واقعی بود، و ملاکْ نه تقلیل مرارت، که تقریر حقیقت. پس عقل خودبنیاد را داور کردیم و تیغی مانند تیغ اوکام در دست گرفتیم تا زوائد را بزداییم. عقل دوراندیش را آزمودم اما دیدم تکیه‌گاه‌ها یکی یکی دارد محو می‌شود، از آغوش گرم دین، رسیدم دیوار سرد عقل و علم. ➖سوم: 🔻ویلیام جیمز می‌گفت دین امری است نه متعلق به ساحت عقلانی، بلکه متعلق به ساحت احساسات و عواطف انسان. خب بازی داشت عوض می‌شد. کم‌کم خواندم که دین فقط مجموعه‌ای از گزاره‌های «الف، ب است» و «ب، ج است» نیست. دین بخشی از فرهنگ بشری است، در تاریخ زندگی انسان کارکرد داشته و مانده است. کتاب «اسطوره‌شناسی هنر» نوشته اسماعیل گزگین چه کتاب خوبی بود برای فهم سیر باور به اسطوره‌ها در تمدن انسان، کتاب‌های خانم آرمسترانگ، یا همین کتابی که اخیرا خواندم: «چرا به دین محتاجیم». همه اینها در پی اینند که بگویند تلاش‌های دوران روشنگری برای دئیستی‌کردن باور به خداوند، تلاش‌های ناکامی بوده است. کارکردهای اجتماعی، معرفتی، و روانشناختی دین آنقدر هست که هنوز بتواند رنجی از روی دوش بشر بردارد. انگار باور به تقلیل مرارت داشت پررنگ‌تر می‌شد. 🔻آیزایا برلین گفته بود من یهودی‌ام، اما باور دینی یهودی ندارم، با اینحال وجه فرهنگی یهود برایم مهم است؛ به کنیسه می‌روم و در مراسم مذهبی شرکت می‌کنم. می‌گفت به زندگی پس از مرگ اعتقادی ندارم، اما وقتی به بالین پدرِ در حال مرگم رفتم و او از من پرسید که آیا به زندگی پس از مرگ باور داری، گفتم بلی پدر؛ و پیرمرد خرسند از دنیا رفت. اروین یالوم و همسرش ماریلین، هر دو یهودی‌زاده بودند و هر دو ملحد، یعنی هیچ‌باور دینی نداشتند. اما هر دو مناسبت‌های مذهبی را گرامی می‌داشتند، چرا؟ چون انسانِ مذهبی برایشان مهم بود، انسانی که قرار بود دین رنجی از رنج‌هایش بکاهد. ➖چهارم: 🔻روضه من طولانی شد. القصه دیشب رفتم مجلس عزای امام حسین، از آن مجلس‌های اصیل سنتی، با روضه اشک ریختم، سینه زدم، و سبک شدم.

  • без подписи

  • ‏سَرْو ایرانی در متون کهن پهلوی، همچون «بُندَهِش» و «مینوی خِرَد»، از درختی به نام «بَس‌تُخمَه» (همه‌تخمه) یاد شده است که در میان دریای «فَراخ‌کَرد» ریشه دارد و خاستگاه و تخمه‌ی همه‌ی گیاهانِ روی زمین است. در باورهای اساطیری، نُه کوه گرداگرد این دریا آفریده شده‌اند؛ از آن میان، کوهی سوراخ‌مند وجود دارد که نُه‌هزار و نهصد و نود و نُه جوی از آن جاری است و سرچشمه‌ی آب تمام دریاهای هفت‌کشور محسوب می‌شود. این درخت، نمادِ آرامش و دورکننده‌ی غم است و منبع تمامی داروهای شفابخش به شمار می‌آید. سیمرغ (سئنا)، مرغِ درمانگر، آشیان بر این درخت دارد؛ چنان‌که هرگاه برمی‌خیزد، هزار شاخه بر درخت می‌روید و چون بر آن می‌نشیند، هزار شاخه می‌شکند و تخم‌هایش را در جهان می‌پراکند تا گیاهان از آن بارور شوند. در ژرفای آب نیز، دو ماهیِ جفت، پیرامون ریشه‌های این درخت می‌چرخند تا آن را از گزند و تازشِ نیروهای اهریمنی محفوظ بدارند. نشانه‌های بسیاری گویای آن است که نقش تکرارشونده و آشنای «سرو» در هنر ایرانی—به‌ویژه بر پارچه‌های قلمکار و دیگر بسترهای هنری—همان بازنماییِ تصویریِ «درخت زندگی» یا «بَس‌تُخمَه» است؛ جایگاهی مقدس که مأمن و زیستگاه سیمرغ بوده است. @IranianPlateau

  • ‏و قصه‌خانه‌ای به نام قبرستان ابن‌بابویه و سنگ‌هایی که در دل خویش روایت‌ها نگه داشته‌اند. نام عجیب این سنگ سالهاست گوشه ذهنم مانده است. مرحومه «جان جان». چه نام عجیبی! زنی که ۵ آبان ۱۳۳۳ شمسی فوت کرده است. چرایی مرگ و قصه این نام‌گذاری عجیب تنها در خیال سامان می‌گیرد. @RezaHeyrani

  • Picasso and Dalí painting an egg. @Havenlust

  • без подписи

  • ‏«پیشرفت‌های عظیم تمدن، چه در معماری یا نقاشی، چه در علم یا ادبیات، و چه در صنعت یا کشاورزی، هرگز از دل حکومت‌های متمرکز برنیامده‌اند» — میلتون فریدمن

  • 6 мая193151

    без подписи

  • 2 мая215102

    ❤️❤️❤️

  • ✍🏻 فضیلت «جست‌وجو» در روزگار انسداد | حسین نورانی‌نژاد در میان شخصیت‌های کارتون «گالیور» لابد یادتان هست آن موجود ملول و همیشه ناراضی را که سایه‌به‌سایه گروه حرکت می‌کرد و با آن صدای خش‌دار، ورد زبانش این بود: «من می‌دونم، ما موفق نمی‌شیم!». «گلام» برای نسل‌های دهه ۵۰ و ۶۰، نماد مطلق استیصال بود؛ شخصیتی که مسئولیت‌گریزی و بی‌عملی‌اش را پشت نقاب «پیش‌بینی شکست» پنهان می‌کرد. در فضای طبیعی، چنین شخصیت‌هایی معمولا در حاشیه می‌مانند، اما به‌نظر می‌رسد جادوی فضای مجازی، به «نق‌زدن» اعتباری بخشیده که گاه صاحبان این نگاه را تا مرز سلبریتی‌شدن پیش می‌برد. من این گروه را «هادمان امید» می‌نامم؛ کسانی که روی دیگر سکه «جاعلان امید» هستند. اگر جاعلان، با خوش‌خیالی کاذب و ماله‌کشیدن بر واقعیت، مفهوم امید را به مضحکه می‌کشند، هادمان امید نیز با پناه‌گرفتن در سنگر «دیدی گفتم!»، انفعال خود را توجیه می‌کنند. دقیقا همین‌جا می‌خواهم به پَروپای «گلام»های مدرن بپیچم. بله، واقعیت این است که ما در میانه سخت‌ترین روزها ایستاده‌ایم؛ در محاصره‌ سایه جنگ، تنگناهای معیشتی و فضایی که هر روز بسته‌تر می‌شود. همه اینها را هم برخی از ما هشدار داده بودیم. در چنین شرایطی، خشم و ناامیدی نه یک انتخاب، که گاهی یک «واقعیت تحمیلی» است. من هم معتقدم بسیاری از تحولات بزرگ، حاصل گسستن از امیدهای کاذب و جست‌وجوگری در دل همین تاریکی‌هاست. حتی فراتر از آن، گاهی «سکوت استراتژیک» و عقب‌نشینی موقت برای بازسازی توان، نه‌تنها بد نیست، که عین خرد سیاسی است. گاهی برای رسیدن، نباید رفت؛ باید ماند. اما بحث بر سر «سکوت از سر آگاهی» نیست؛ بحث بر سر آن طبل انفعالی است که برخی می‌کوبند تا خلأ انگیزه، ایده و دانش خود را بپوشانند. میان «ایستادن در تاریکی» و «تاریک نشان‌دادن مطلق مسیر برای توجیه بریدن»، تفاوتی بنیادین وجود دارد. دنیا بزرگ‌تر از آن است که در برابر هر بن‌بستی، حکم به مرگ حرکت بدهیم؛ حتی اگر آن حرکت، یک تکاپوی فکری باشد و بس. در بزنگاه‌های تاریخی، برخی فقط نق می‌زنند تا «کاری نکنند»؛ تا مبادا دامنشان به غبار حرکت در این شرایط سخت آلوده شود؛ تا یک وقت پا روی خط نگذارند. آنها می‌خواستند با شعار «نمی‌شود» و «نمی‌گذارند»، در انفعال خویش «تمیز» بمانند؛ غافل از اینکه در میانه فروپاشی، تماشاچی‌بودن و هدم بذر تلاش دیگران، خود بزرگ‌ترین آلودگی است. عقلانیت، در تشخیص مرز میان «سکوت آگاهانه» با «نویز‌های ناامیدکننده‌ای» است که تنها کارکردش، فلج‌کردن اندک توان باقی‌مانده جامعه است.

  • سحر دهم 🌙 «الدهر یومان، یوم لک و یوم علیک، فاذا کان لک فلاتبطر و اذا کان علیک فلاتحزن» روزگار دو رو دارد، روزی برای تو و روزی بر تو،  آنگاه که برای توست خیلی خوشحال مباش و آنگاه که بر توست خیلی اندوهگین مباش.🌱 #نهج‌البلاغه

  • ✍🏻 بازتولید دیکتاتوری از پایین به بالا | محسن رنانی مادامیکه که ایرانیان خلق و خوی دیکتاتوری دارند محال است از شر حکام دیکتاتور رهایی یابند. نوروز گذشته توانستم خواندن کتاب «نقد و تحلیل دیکتاتوری» نوشته «مانس اشپربر» را به پایان برسانم. این روانشناس آلمانی، کتاب را در دهه ۳۰ میلادی پیش از آنکه هیتلر جهان را به کام جنگ جهانی دوم بکشاند، نگاشته است. او در کتاب خود از روی تحلیل روانی رفتار دیکتاتورها، پیش‌بینی کرده که کسی مانند هیتلر سرانجام خودکشی خواهد کرد. این کتاب که منتشر شد، نویسنده‌اش نه تنها ناچار شد برای مصون ماندن از خشم نازیها به زندگی پنهانی روی آورد که کمونیست‌‌های پیرو استالین نیز خواندن این کتاب را ممنوع کردند. اشپربر در این کتاب که متنی بسیار روان و گیرا دارد، با تحلیل روان‌شناختی شخصیت و رفتار دیکتاتورها نشان می‌دهد که آنها به خودی خود دیکتاتور نمی‌شوند، آنها پیامد رفتار توده‌هایی هستند که خوی دیکتاتوری بخشی از آنهاست. برای آن که دیکتاتوری برای همیشه از جامعه‌ای رخت بربندد، باید روحیه دیکتاتوری توده‌ها از میان برود. یادمان نرود که ما ایرانی‌ها رابطه خوبی با ضعیف‌تر از خودمان نداریم، ببینید بچه‌هایمان به سوی گربه‌ها و سگ‌ها سنگ می‌اندازند، سواره‌ها به پیاده‌ها رحم نمی‌کنند، همه‌مان در کار خودمان فرمانروایی می‌کنیم، بقال حاکم است، نانوا حاکم است، راننده تاکسی حاکم است. مامور پلیس و قاضی و همه‌‌ و همه در کار خود می‌خواهیم حکومت کنیم، وقتی در خیابان دزد را می‌گیریم به جای آن که تحویل پلیس‌‌اش بدهیم اول به او کتک مفصلی می‌زنیم، پلیس‌مان وقتی خطاکاری را دستگیر می‌کند اول او را می‌زند، هر جای خیابان که دوست داشتیم پارک می‌کنیم، وقتی کسی با ما تصادف کرد با چماق پیاده می‌شویم، وقتی داخل کوچه‌ای باریک رانندگی می‌کنیم، حتما باید راننده مقابل دنده عقب بگیرد تا ما رد شویم چون کوچه ارث پدرمان بوده! و... اینها همه نشانه‌‌های خوی دیکتاتوری نهفته‌ای است که در همه ما وجود دارد. اشپربر نشان می‌دهد که چگونه شخصیت روانی یک دیکتاتور در گذر زمان تحول می‌یابد و او را از یک زندگی معمولی محروم می‌کند. به گونه‌ای که دیکتاتور رفته رفته دچار سادیسم و سپس مازوخیسم می‌شود. اشپربر با دسته‌بندی انواع ترس نشان می‌دهد که دیکتاتورها دچار «ترس تهاجمی» هستند و در واقع بخش بزرگی از رفتار آنها ناشی از این نوع ترس است. اشپربر معتقد است اعتیاد به دشمن‌تراشی و ایده «دشمن‌انگاری هر کس با ما نیست» از سوی دیکتاتورها رهاورد ترس عمیقی است که در آنها نهفته است. او از قول افلاطون می‌نویسد «هر کس می‌تواند شایسته‌دلیری باشد بجز دیکتاتور» و بعد خودش به زیبایی و با تحلیل روان‌شناختی نشان می‌دهد که این سخن افلاطون چقدر دقیق است. در واقع نشان می‌دهد که دیکتاتوری ویژگی است که در نبود شجاعت پیدا می‌شود. و این رفتار در همه سطوح قدرت (پدر، معلم، رئیس اداره، پلیس محله و ...) نمود دارد. ولی وقتی توده‌های دارای خوی دیکتاتوری با یکی از دیکتاتورها همراهی می‌کنند و از او پشتیبانی می‌کنند، از او یک فرمانروای به تمام معنی دیکتاتور می‌سازند. اشپربر نشان می‌دهد که چگونه ترس در گذر زمان به نفرت تبدیل می‌شود و آنگاه توده‌ها برای ارضای نفرتشان از عده‌ای، دیکتاتوری را یاری می‌کنند تا آنان را نابود کند و بعد دوباره زمانی می‌رسد که توده‌‌ها به علت نفرت از همین دیکتاتور، او را به کمک دیکتاتور دیگری به چوبه‌ دار می‌سپارند. او به زیبایی نشان می‌دهد که چگونه دیکتاتورها با ساده کردن مسائل پیچیده زندگی، راه ‌‌حل‌های عامه پسندــ اما غیر قابل اجراــ می‌دهند و اصلا هم نگران عدم قابلیت اجرای این ایده‌های خود نیستند، چرا که آموخته‌اند وقتی راه حل‌شان به نتیجه نرسید به‌ راحتی می‌توانند با انداختن مسئولیت این ناکامی ‌به گردن دیگران (دشمنان فرضی)، این ناکامی را تبدیل به فرصتی کنند تا نشان دهند که دشمنان‌شان چقدر قدرتمند‌ هستنند و نمی‌گذارند تا آنها به اهدافشان برسند. اشپربر البته تحلیل‌اش را معطوف به شخصیت سیاسی خاصی نمی‌کند ولی برخی مثال‌هایش را از رفتار دیکتاتورهای زمانه‌اش (استالین و هیتلر) می‌آورد. زیبایی این کتاب به این است که وقتی نام هیتلر  و استالین را بر می‌داریم و نام هر دیکتاتور دیگری را می‌گذاریم می‌بینیم چقدر تحلیل تازه است. گویا اشپربر آن را همین دیروز و برای تحلیل رفتار دیکتاتورهای این زمانه نوشته است.

  • حکیمی گفته است: « آنکو که در مقام خرسندی تو را به صفتی بستاید که در تو نیست، به هنگام ناخرسندی به صفتی نکوهش کند که در تو نیست»

  • ✍🏻 چرا فحاشی به زبان سیاسی تبدیل می‌شود؟ | سهند ایرانمهر آنگاه که زبان سیاست به فحاشی آلوده می‌شود، وسوسه‌ای رایج پدید می‌آید که آن را نشانه فروپاشی اخلاق، سقوط فرهنگ یا هیجان مهارنشده افراد بدانیم. اما چنین داوری‌ای، هرچند تسلی‌بخش، ما را از فهم حقیقت دور می‌کند. فحاشی در سیاست، بیش از آن‌که لغزش زبان باشد، رخدادی معنادار در منطق قدرت است؛ نشانه‌ای است از تغییری عمیق‌تر در شیوه اعمال نفوذ، در جایی که استدلال دیگر بار نمی‌کشد و زبان به تازیانه بدل می‌شود. سیاست، برخلاف تصور رمانتیک، هرگز صرفا میدان عقلانیت خالص نبوده است. قدرت نه فقط با قانون و نهاد، که با نماد، زبان و شأن عمل می‌کند. فحاشی دقیقاً در همین نقطه وارد می‌شود یعنی در لحظه‌ای که بازیگر یا کنشگر سیاسی می‌کوشد رقیب را نه تنها شکست دهد، بلکه از مرتبه گفت‌وگو ساقط کند. توهین، در این معنا، حذف رقیب از ساحت برابری است؛ اعلام این داوری خاموش که «تو دیگر اهل استدلال نیستی، پس سزاوار تحقیری». پژوهش‌های گسترده در تحلیل گفتمان سیاسی نشان داده‌اند که همین فروکاست نمادین، حتی بی‌آنکه دلیلی اقامه شود، اعتماد مخاطب به شایستگی اخلاقی و عقلانی فرد هدف را فرسایش می‌دهد. زبان، پیش از آن‌که معنا منتقل کند، منزلت می‌سازد یا ویران می‌کند. اما راز کارآمدی فحاشی فقط در تخریب منزلت نیست؛ در بسیج عاطفه است. سیاست مدرن، به‌ویژه در عصر رسانه‌های شتابان، بیش از هر زمان دیگری بر هیجان تکیه دارد. علوم شناختی و عصب‌سیاسی به‌روشنی نشان داده‌اند که خشم، برخلاف ترس یا اندوه، میل به کنش فوری می‌آفریند. فحاشی کارخانه تولید خشم است، تولیدی ارزان، سریع و بی‌نیاز از پیچیدگی. از همین روست که در لحظات بحران، در جوامع دوپاره، و در میدان شبکه‌های اجتماعی، زبان تحقیر از زبان تحلیل پیشی می‌گیرد. خشم، جماعت را به هم می‌دوزد؛ هرچند این دوخت، شتاب‌زده و سست باشد. در این میان، فحاشی نقشی دیگر نیز بازی می‌کند: شکستن آیین زبان نخبگانی. زبان مودبانه و سنجیده، زبان نهادهاست؛ و فحاشی، شورش علیه همین نظم گفتاری. آنکه با انگیزه سیاسی به توهین متوسل می‌شود، اغلب می‌خواهد بگوید: «من از جنس صداقت سخن می‌گویم، نه از جنس اتاق‌های دربسته.» پژوهش‌های پوپولیسم نشان داده‌اند که این شکستن آداب، برای بسیاری از مخاطبان نشانه صداقت و اصالت تلقی می‌شود. اما همین سکه، روی دیگری هم دارد و زبانی که برای طغیان ساخته شده، برای حکمرانی تاب نمی‌آورد. آن‌جا که قدرت تثبیت می‌شود، زبان تحقیر به مانعی برای اداره عقلانی امور و حذف و طرد دیگران بدل می‌گردد. فحاشی همچنین هنر انحراف است. وقتی کسی از پاسخ درمانده است، زبان به میدان می‌آید تا توجه را از «چه باید کرد» به «چه کسی بدتر است» بکشاند. این تغییر زمین بازی، در نظریه‌های ارتباطات سیاسی به‌خوبی مستند شده است. جدال اخلاقی پرصدا، اغلب تقلایی بر کشیدن پرده مستوری بر کارنامه غیرقابل دفاع است و هرچه این پرده پررنگ‌تر، خلا پاسخگویی عمیق‌تر. در لایه‌ای خطرناک‌تر، فحاشی می‌تواند آزمون مرزها باشد. تخریب هنجارهای زبانی، غالباً پیش‌درآمد تخریب هنجارهای حقوقی است. تاریخ اقتدارگرایی نشان می‌دهد که آن‌گاه که تحقیر بی‌هزینه شد، محدودسازی نیز آسان‌تر می‌شود. زبان، پیشاهنگ قدرت است؛ اگر فرو ریخت، دیوارهای دیگر نیز در معرض فروریختن‌اند. با این همه، فحاشی سلاحی است که بیش از آن‌که دشمن را زخمی کند، دستِ دارنده را فرسوده می‌سازد. پژوهش‌های طولی بر یک نکته هم‌داستان‌اند که این روش در کوتاه‌مدت می‌جوشاند، اما در بلندمدت اعتماد می‌سوزاند. جامعه‌ای که سیاستش به تحقیر خو کند، توان حل تعارض را از کف می‌دهد؛ یا به خشونت می‌غلتد، یا به بی‌تفاوتی پناه می‌برد. خستگی هیجانی، میراث محتوم این مسیر است. حال باید پرسید که در برابر فحاشی چه باید کرد؟ نه سکوت اخلاقی پرهیاهو چاره است و نه تقلید متقابل. پاسخ کارآمد، بازگرداندن «سیاست» به مسئله است؛ بی‌آنکه در دامِ بازی تحقیر بیفتیم. افشای این حقیقت که فحاشی «تکنیک» است نه «احساس»، قدرت آن را می‌کاهد. حفظ زبان دقیق، حتی در اوج تعارض، سرمایه‌ای می‌سازد که شاید در کوتاه‌مدت دیده نشود، اما در بلندمدت اعتماد می‌آفریند؛ همان سرمایه کمیابی که سیاست بدون آن به غوغا بدل می‌شود. اگر سخن را بخواهیم به داوری‌ای موجز بسپاریم، می‌توان گفت: فحاشی آنگاه به سیاست راه می‌یابد که استدلال از حمل منافع قدرت ناتوان می‌شود؛ و آنگاه از کار می‌افتد که جامعه، منطق پنهان آن را بازشناسد. سیاست، اگر قرار است بماند، ناگزیر است زبانش را از تازیانه به گفتگو و از بی‌راهه به پل بازگرداند.